فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موزا وزا

کتاب موزا وزا

نسخه الکترونیک کتاب موزا وزا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موزا وزا

سرخپوست جوان چرخید و سوزشی خفیف در پس گردن خود حس کرد. به محض این‌که با خطر رو در رو شد، رنگ از رخش پرید: در چهل متری او، یک شیر کوهی کرم‌رنگ، آماده حمله، سینه‌خیز نزدیک می‌شد. نگاه مصممش بر نای‌اوشی دوخته شده بود و از ته گلویش آوایی کشدار و خشن بیرون می‌آمد. وقتی موزا خود را بین شیرکوهی و طعمه‌اش قرار داد، جانور از حرکت باز ایستاد. چند ثانیه، دو انسانی را که مقابلش بودند، ارزیابی کرد و به جلو خیز برداشت. موزا که همچنان کمان کشیده شده را در دست داشت، به سرعت تیری رها کرد که در ران عقبی جانور درنده فرو رفت. شیرکوهی از درد نعره کشید، اما بر سرعت خود افزود. تصمیم داشت دندان‌های نیشش را در گلوی منقبض‌شده مهاجمش فرو کند. موزا فرصت نداشت تیر دیگری در چله کمان بگذارد. کمان را بر زمین انداخت و خنجرش را به دست گرفت. شیرکوهی روی پاهای عقب خود خیز برداشت تا برای آخرین بار بپرد. اما به طور ناگهانی نقش بر زمین شد و جلوی پاهای موزا مرد: تیری سینه‌اش را شکافته بود. چند قطره عرق روی پیشانی پسر نوجوان نشسته بود. به جسدی که میان علف‌ها افتاده بود، چشم دوخت، بعد نگاهِ مبهوتش را به سمت نای‌اوشی چرخاند. موزا فریاد شادی برآورد: «هورا! روح بزرگ حرف زد!» نای‌اوشی بلافاصله دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد: «من نُه بهار دیده‌ام! در اولین شکارم، این حیوان وحشتناک را کشتم و جان موزا را نجات دادم! شیرکوهی توتم من خواهد شد!»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب موزا وزا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرآغاز

موزا
موزا به آرامی خم شد مبادا گوزن جوان را، که چند متر جلوتر از او میان محوطه باز و بی درخت جنگل مشغول چریدن بود، بترساند. کمانش را که روی زمین مانده بود، برداشت و در حالی که برمی خاست، انگشتش را روی لبانش گذاشت تا به نای اوشی(۱) هشدار دهد هیچ سر و صدایی نکند. پسرک با حرکت نامحسوس سر تایید کرد.
باد بر وفق مراد بود و بوی آن ها را از شامه حساس حیوان دور می کرد. موزا تنه درختی را تکیه گاه خود قرار داد، تیری در چله کمان گذاشت، کمان را کشید و نشانه گرفت. نای اوشی از او تقلید کرد.
در لحظه ای که موزا می خواست تیر را رها کند، گوزن سر بلند کرد و با سوراخ های لرزان بینی اش هوا را بو کشید. سکوتی مرگبار در اطرافشان حکمفرما شد. خطر نزدیک بود. پسر نوجوان نفس در سینه حبس کرده بود و تکان نمی خورد. می کوشید بفهمد چه چیزی باعث ترس شکار آینده اش شده است. از گوشه چشم، هیئتی گربه وار دید که به نای اوشی نزدیک می شد. موزا پلک هایش را جمع کرد تا خطر را ارزیابی کند.
آهسته گفت:
«نای اوشی... خیلی آرام برگرد.»

سرخپوست جوان چرخید و سوزشی خفیف در پس گردن خود حس کرد. به محض این که با خطر رو در رو شد، رنگ از رخش پرید: در چهل متری او، یک شیر کوهی کرم رنگ، آماده حمله، سینه خیز نزدیک می شد. نگاه مصممش بر نای اوشی دوخته شده بود و از ته گلویش آوایی کشدار و خشن بیرون می آمد.
وقتی موزا خود را بین شیرکوهی و طعمه اش قرار داد، جانور از حرکت باز ایستاد. چند ثانیه، دو انسانی را که مقابلش بودند، ارزیابی کرد و به جلو خیز برداشت. موزا که همچنان کمان کشیده شده را در دست داشت، به سرعت تیری رها کرد که در ران عقبی جانور درنده فرو رفت. شیرکوهی از درد نعره کشید، اما بر سرعت خود افزود. تصمیم داشت دندان های نیشش را در گلوی منقبض شده مهاجمش فرو کند.
موزا فرصت نداشت تیر دیگری در چله کمان بگذارد. کمان را بر زمین انداخت و خنجرش را به دست گرفت. شیرکوهی روی پاهای عقب خود خیز برداشت تا برای آخرین بار بپرد. اما به طور ناگهانی نقش بر زمین شد و جلوی پاهای موزا مرد: تیری سینه اش را شکافته بود.
چند قطره عرق روی پیشانی پسر نوجوان نشسته بود. به جسدی که میان علف ها افتاده بود، چشم دوخت، بعد نگاهِ مبهوتش را به سمت نای اوشی چرخاند. موزا فریاد شادی برآورد:
«هورا! روح بزرگ حرف زد!»
نای اوشی بلافاصله دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد: «من نُه بهار دیده ام! در اولین شکارم، این حیوان وحشتناک را کشتم و جان موزا را نجات دادم! شیرکوهی توتم(۲) من خواهد شد!»
جمله اش را با رقصی سریع به پایان برد و بعد خود را بر زمین انداخت. موزا در مقابل شادی نای اوشی زد زیر خنده:
«بجنب! به جای این که مثل گرگ جوان روی زمین غلت بزنی، بیا به من کمک کن!»
موزا دوزانو نشست و شیرکوهی را معاینه کرد. بعد چاقویش را در بدن بی جان او فرو برد. با دقت زیاد پوست خون آلود جانور را برید، در امعاء و احشاء او جستجو کرد و قلبش را که هنوز گرم بود بیرون کشید و به پسر جوان تقدیم کرد. بعد جگر او را با هم تقسیم کردند و از خوردن آن لذت بردند. بعد از آن مراسم خونین، موزا سوت زد و اسب ها بعد از چند دقیقه پیدایشان شد.
شیرکوهی را روی اسب نای اوشی گذاشتند و به سمت اردوگاه تابستانی حرکت کردند.

خورشید در حال غروب کردن بود و آبادی لاکوتا را با هزاران پرتو روشن می کرد. استناتلیها(۳) برای هزارمین بار به حاشیه جنگل چشم دوخته بود. از خود می پرسید چه چیزی ممکن است باعث دیر کردن آن دو شکارچی شده باشد. نگرانی اش بیش تر به این خاطر بود که وقتی موزا به شکار می رفت، هیچ وقت اودیوکام(۴) خود را همراه نمی برد. دختر جوان چند لحظه با گیس بافته خود بازی کرد، بعد شانه بالا انداخت و به خود گفت: «هرچه باشد من که هیچ تصویر بدی ندیدم. بهتر است برای تدارک 'رقص خورشید ' برگردم.»
سر راه، استنالیها به چند نفر سلام کرد اما آن ها چشم هایشان را پایین انداختند. توجهی به این مسئله نداشت. می دانست نیروهایی که دارد باعث آزار یا حتی ترس می شوند.
استناتلیها در این قبیله به دنیا نیامده بود. وقتی سه هفته از عمرش می گذشت، آیو(۵) او را در یک غار مقدس پیدا کرده بود. مرد شفاگر از آن غار برای تزکیه و پاکسازی خود و ارتباط برقرار کردن با روح بزرگ استفاده می کرد. غار زیر ستیغ کوهی بود فرسایش یافته از کارزار بادها و غالباً در زیر نقابی ابرگون پنهان بود. آن جا را مکان بی نظیری برای مکاشفه می دانست. شمنِ(۶) گوشه نشین، که همسر و فرزندانش را از دست داده بود، بی درنگ نشانی از روح بزرگ دیده و نوزاد را به فرزندی قبول کرده بود. نامی بدیع بر او نهاده بود: استناتلیها؛ به معنی زن بدون پدر و مادر.
دختر نوجوان لحظه ای درنگ کرد و از خود پرسید چرا امروز به تمام این چیزها می اندیشد. دوباره به راه خود ادامه داد. با هر قدمی که برمی داشت، گیسوان بلند بافته اش پشتش را تا پایین کمر نوازش می کرد. اندام باریک و کشیده اش با بدن های کوچک و گوشت آلود دیگر زنان قبیله فرق داشت. چشمان خاکستری اش گواهی بودند بر دورگه بودنش.
جلوی ورودی چادر آیو دوباره توقف کرد. ناگهان، بدنش به لرزه افتاد. هر بار که دچار وهم و خیال می شد، همین حالت به او دست می داد. بر زمین خشک به زانو درآمد، و ابری از غبار طلا به هوا برخاست. برای دور کردن تصاویر ناخوشایند، سر تکان داد.
آیو که همان لحظه از چادرش خارج می شد، او را چهار دست و پا بر زمین یافت. در حالی که به او کمک می کرد تا برخیزد، آهسته گفت: «دوباره دچار وهم شدی...»
او را به داخل چادر برد. آن جا گرمایی مطبوع و بوی علف معطر حکمفرما بود، گیاه مقدس مردان شفاگر که هوا را پاک و ارواح خبیث را دور می کرد.
او را در بستر خواباند و از خود پرسید چرا روح بزرگ به این دختر جوان هفده ساله اجازه روشن بینی می دهد. چرا او را در شناخت درمانگری، به همان خوبی که او شناخت داشت، جایز می شمرد؟ یک دختر نمی توانست شمن بشود! این لطف فقط شامل حال مردان می شد! اما استناتلیها مانند دیگر زنان نبود. این دختر او را به دردسر انداخته بود؛ آیو، این شمن بزرگ، می بایست نگاه های سرشار از ترس و سرزنش مردمش را تحمل می کرد.
آیو چمباتمه زده بود و با چهره ای نگران، پیشانی یخ زده دختر نوجوان را نوازش می کرد. دختر کم کم به هوش می آمد. به شمن پیر که غرق در افکار خود بود و او را نمی دید، چشم دوخت و آهسته گفت:
«تو زیاد نگران من هستی، آیو. اگر زمینِ مادر تمام این استعدادها را به من داده، حتماً دلیلی دارد.»
آیو از جا پرید. با تعجب پرسید:
«چطور همیشه افکار مرا می خوانی؟»
استناتلیها پاسخی نداد. فقط لبخند زد.
شمن برخاست تا برود مریم گلی دم کند.
«آیو؟»
«هوم...»
«فکر می کنم وقتش شده که چادر خودم را داشته باشم.»
پیرمرد درجا چرخید.
«چادر خودت؟ این رسم نیست که یک زن جوان چادر داشته باشد! اول باید ازدواج کنی.»
دختر سربه سرش گذاشت.
«به خاطر رسم یا ترس از این که ترکت کنم؟ تو به من پناه دادی، هفده سال تمام از من نگهداری کردی... همیشه دختر تو باقی خواهم ماند، آیو. اما باید حقیقت را پذیرفت: هیچ مرد جوانی در قبیله حاضر نمی شود با دختری که دارای قدرت های یک شمن است ازدواج کند! با وجود این، من با طبیعت مقابله نمی کنم، طبیعت چنین استعدادی را به من داده است. من با دیگر زنان سرخپوست فرق دارم، فقط همین.»
پیرمرد آه کشید. او حق دارد.
آیو پذیرفت و گفت:
«شورای فرزانگان را گرد هم می آورم تا خواسته تو را با آن ها در میان بگذارم.»
بارقه کوچک پیروزی در چشمان دختر نوجوان به رقص درآمد. برخاست و گفت:
«موزا و نای اوشی باید تا حالا برگشته باشند. می روم ببینم نای اوشی از اولین شکار خود چه چیزی آورده است!»
شمن او را ملامت کرد:
«هنوز سرحال نیامده ای!»
دختر خندید:
«من که مریض نیستم!»
استناتلیها می خواست خارج شود که ناگهان برگشت و جدی گفت:
«موزا خواهد رفت.»
با این سخنان رمزآلود ناپدید شد.
آیو خشکش زد. زینتکالا،(۷) دوست قدیمی من، دیگر وقت آن فرا رسیده که ما را ترک کنی.

نزدیک به سه هفته دیگر آیین احیا آغاز می شد. یک ماه بود که زینتکالا می دانست امسال شاهد رقص خورشید نخواهد بود.
از چند روز پیش، آرام و آسوده بود. در پناه چادرش، مقابل آتشی مطبوع، چهارزانو نشسته بود. آرامشی غریب او را فراگرفته بود. پُکی به پیپ خود زد و گذاشت ذهنش بر بال خاطرات به گردش درآید. به تمام چیزهایی که در طی عمر طولانی خود دیده بود، اندیشید. با وجود کهولت، کودکی خود را فراموش نکرده بود، چهره مادر و پدرش را فراموش نکرده بود، همین طور فرزندانش را، نوه اش ناهپی(۸) را نیز که هنگام به دنیا آوردن موزا از دنیا رفته بود. روزهای خوب را فراموش نکرده بود، همان طور که روزهای بد را از خاطر نبرده بود. اما سن خود را از یاد برده بود. به خود گفت وقت آن رسیده که زمستان هایی را که پشت سر گذاشته، بشمرد.
در پایان محاسبات خود، با صدایی بلند از تعجب، گفت:
«صد و یازده!»
با انگشتان استخوانی و تکیده خود هالوحافظه(۹) نتیجه اش را برداشت. یک لوزی بلند و کشیده بود از جنس تیتان به طول هفت سانتیمتر که بر یک سطح آن چهار مثلث کشیده شده بود که توسط دو قطر نورانی از هم جدا می شدند. بعد از چند تلاش ناموفق، سرانجام زینتکالا توانست آن را به کار بیندازد. چند ضلعی های لوزی از هم باز شدند. تصویری زنانه، به اندازه انگشت شست، در مقابل او ظاهر شد. صدای زنگ دارش فضای چادر را پر کرد:
«سال ۲۱۱۹؛ جمعه دوم ژوئن؛ ساعت ۴۵ :۲۱.»
«آه! مردان سفید! چرا باید همیشه زمان را به قطعات کوچک تقسیم کنند؟»
در آن شی ء، بخش های متعددی از زندگی ضبط شده بود که به نظر زینتکالا بیهوده می آمد. به چه درد می خورد وقتی آدم می توانست از حافظه خود استفاده کند!
خطاب به هالوگرام گفت:
«تمام فناوری جهان نمی تواند جای سنّت شفاهی و انتقال فرزانگی ما را بگیرد!»
هالو حافظه را خاموش کرد و آن را بر زمین گذاشت. نگاهش در شعله های سوزان فرورفت.
پیرمرد مسیر دردناک ملتش را از زمان ظهور مردان سفیدپوست در این سرزمین حاصلخیز به خاطر آورد:
نسل کشی، تحقیر، دروغ، غارت منابع طبیعی، تا آن سال وحشتناک، در چهل سال پیش که زمینِ مادر از خشم دیوانه شده و قیام کرده بود. در یک بهار، نظم همه چیز به هم خورده بود: درجه حرارت هوا به طور ناگهانی چندین برابر شده و بارش باران متوقف شده بود.
به خاطر اختلال شدید آب و هوایی که پس از آن پیش آمد، نیمی از جمعیت قاره آمریکای شمالی از آن گرمای طاقت فرسا که مانند گرمای آخرزمان بود، جان خود را از دست دادند، و بیابان ها به طور کامل زمین های حاصلخیز را نابود کردند. در این سرزمین اندوهبار، سفیدپوستان، به طور اضطراری، ده تکنوسی تی(۱۰) عظیم با ریز آب و هوای مصنوعی ساختند. به خاطر پدیده ای غیرقابل توضیح، مناطقی از این مصیبت در امان ماندند؛ انگار لایه اُزون تکه پاره شده باشد و بخواهد در این سرزمین سوخته با غشاهای نادرِ دست نخورده خود، پناهگاه هایی را برای پذیرایی حفظ کند. این مکان ها دریاچه هایی داشتند که از سرچشمه های عمیقی تغذیه می شدند که با باران های سودمند اکسیژن می گرفتند. کوه ها، تپه ها و دره های پوشیده از علف های لطیف و گیاهان متنوعی داشتند مانند بهشت و آن قدر وسیع بودند که بتوانند هزاران نفر را در خود پناه دهند. آن ها را «آبادی» نامیدند.
زینتکالا با حرکتی بی رمق به صورت پر از چین و چروک های عمیق خود دست کشید. نجات یافتگان به سوی تکنو سی تی ها هجوم برده بودند، و این هجوم به سمت آب و هوای طلایی یادآور هجوم جویندگان فلز زرد بود که دو قرن پیش موجب بدبختی ملت او شده بود. فقط آن هایی که خیلی ثروتمند بودند توانستند به قلب آن لطافت مصنوعی رخنه کنند. باقی مردم پشت درهای کلان شهرها ماندند و در حلبی آبادهای عظیم الجثه ای ساکن شدند که آب و هوایشان از دشت های بیابانی کمی قابل تحمل تر بود.
در همان زمان بود که قبایل قدیمی سرخپوستی دوباره شکل گرفتند. وقت آن رسیده بود که دیگر خود را از قید سفیدپوستان آزاد کنند. در رگ هایشان قدرت نیاکان چادرنشین و راز زندگی گذشته شان جاری بود. تصمیم گرفتند در آبادی ها ساکن شوند. برای فراگیری مجدد کارهای نیاکان خود و همزیستی با طبیعت که خشونت آن را فراموش کرده بودند، به شجاعت زیادی احتیاج داشتند. با کمک رهبران تکنو سی تی ها، که مهاجرت قبایل به نفعشان بود، و از طریق شبیه سازی گونه های منقرض شده، مانند بوفالوها، آبادی ها قابل سکونت شدند. کم کم، به یاری روایت های شفاهی، خاطره قبایل دوباره زنده شد.
مرد کهنسال از گذشته خود بیرون آمد و مفاصل زنگ زده خود را ترق و تروق جابجا کرد. من از این که مانند نیاکانم زندگی کردم، خوشبخت بودم. اما آنان به خاطر دفاع از سرزمینی که پدرانشان در آن آرمیده بودند، قتل عام شدند. آن همه قرن های پر از درد و اندوه برای چه؟ اگر سفیدپوستان به مردم من گوش فرا داده بودند. زینتکالا سرش را تکان داد، پُک عمیقی به پیپ خود زد. در طول سال های متمادی، روح زمین به انسان ها گفت: «دست بردار، دردم می آید، مرا زخمی نکن!» اما انسان ها ادامه دادند. حال چگونه روح این زمینِ جریحه دار شده می تواند انسان ها را دوست داشته باشد؟

زینتکالا از تفکرات خود دست کشید. گوشه چادرش بالا رفته و هیئتی انسانی وارد منزلگاه مخروطی شکلش شده بود که با نور کم آتش روشن بود.
«عصر بخیر، پدربزرگ.»
موزا کنار پیرمرد نشست. زینتکالا از گوشه چشم نتیجه اش را زیر نظر گرفت. رفتارش خبر از واقعه ای خاص می داد، اما می خواست خود او لب به سخن بگشاید. فقط گفتگوی بی پایان هیمه هایی که می سوختند، زیر چادرِ پوست بوفالو طنین انداز بود. عاقبت زینتکالا طاقت نیاورد: فرصت انتظار کشیدن نداشت.
«شکار چطور بود؟»
موزا ابرو در هم کشید. پیرمرد عادت داشت نظاره گر سکوتی باشد که می توانست ساعت ها ادامه یابد، و صبر کند تا مخاطبش به سخن بیاید.
«برای نای اوشی عالی بود، پدربزرگ. یک شیر کوهی را کشت و جان مرا نجات داد.»
پیرمرد، قبل از این که پکی به پیپ خود بزند، سرش را با متانت تکان داد:
«این پسر کوچک شکارچی بزرگی خواهد شد.»
موزا گوش نمی داد. پرسشی آزارش می داد.
«پدربزرگ... استناتلیها به من گفت هیچ لباسی برای رقص خورشید نخواسته ای... چرا؟»
چشمان زینتکالا به چوب های نیم سوخته سرخ رنگ دوخته شده بود؛ طوری که سرخپوست جوان از خود می پرسید آیا سوال او را شنیده است.
بالآخره زینتکالا پرسید:
«هیچ فکر کرده ای وقتی زمینِ مادر مرا پیش خود فرا بخواند، چه کار می خواهی بکنی؟»
موزا با خشونت از جا پرید:
«پدربزرگ؟»
شکی هولناک در ذهنش رخنه کرد. رفتار استناتلیها به او هشدار داده بود و حدس زده بود جدش می خواهد چیز مهمی به او بگوید، اما نه این که...
پیرمرد ادامه داد:
«امشب بسیار زیباست. شب زیبایی برای مردن.»
موزا احساس کرد تمام موهای تنش سیخ شدند. بغضی در گلویش شکل گرفت که نمی گذاشت آب دهانش را درست قورت بدهد. لب پایینی اش را گاز گرفت تا جلوی گریه اش را بگیرد، و به آرامی پرسید:
«به این زودی، پدربزرگ؟»
لبخندی چهره چروکیده پیرمرد را روشن کرد.
«من صد و یازده زمستان را بدون مشکلی پشت سر گذاشته ام! حال، وقت آن فرا رسیده که به دیدار نیاکانم بروم.»
موزا با نفسی دردناک گفت:
«ولی من بدون تو چه کار کنم، پدربزرگ؟»
«تو دیگر مرد شده ای. باید برای آینده ات تصمیم های درستی بگیری. تو حق انتخاب داری: می توانی در آبادی پیش قبیله بمانی و زن بگیری، یا پیش پدرت بروی.»
موزا می دانست بیان این جمله آخر چقدر برای جدش گران تمام شده است، اما پیرمرد سرخپوست حق داشت: خودش باید تصمیم می گرفت.
زینتکالا چشمانش را بست. خرناسه ای خفیف از گلویش خارج شد. اغلب پیش می آمد که پس از پیپ کشیدن خوابش ببرد. موزا برخاست. یک پوست ابریشمین بوفالو برداشت و با احتیاط روی شانه های نحیف پیرمرد انداخت. نگاهش به یک شی ء فلزی روی زمین افتاد. خم شد و هالوحافظه را برداشت. آن را به آرامی در میان انگشتانش چرخاند. هدیه ای از طرف پدرش بود... هدیه تولد. تنها پیوند او با آن مرد که در یک تکنوسی تی زندگی می کرد و هرگز ندیده بودش، مگر از طریق هالوگرام. موزا شی ء لوزی را بر زمین گذاشت، لخت شد و بدون این که به غذایش دست بزند، زیر پوست ها سُر خورد و خوابید.

موزا لرزید و رواندازش را تا شانه های برهنه اش بالا کشید. بی اختیار هوا را بو کشید. لحظه ای بر جا ماند و سعی کرد تشخیص بدهد چه چیزی در آن صبح، ناخوشایند است. آتش خاموش بود. چادر بوی همیشگی علف دم کرده پدربزرگ و زبان پخته بوفالو نمی داد. ناگهان، پسر نوجوان چشمانش را گشود و نفسش را در سینه حبس کرد. هیچ صدایی نمی آمد. گلویش را صاف کرد. به آرامی صدا زد:
«پدربزرگ؟»
برخاست و نشست. بلندتر تکرار کرد:
«پدربزرگ؟»
رواندازهای نم دارش را کنار زد و بلند شد. به حجم تیره ای که کنار آتش خاموش دراز کشیده بود، نزدیک شد. با صدایی بغض آلود، زیر لب گفت:
«پدربزرگ؟»
به آرامی دستش را بر گونه پرچین و چروک پیرمرد گذاشت. یخ کرده بود. به سرعت دستش را پس کشید و فریادی بلند و دلخراش سر داد؛ انگار بخواهد دردی را که موذیانه در قلب جریحه دارش نفوذ می کرد، بیرون بریزد. دوباره و دوباره فریاد زد. صورتش را به سمت سوراخ تهویه چادر بالاگرفته بود. آن قدر این کار را ادامه داد تا اشک هایش جاری شدند.
وقتی از فرط گریه صدایش گرفت، بالاپوش و چاقویش را برداشت و به سرعت از چادر خارج شد. عده ای جمع شده بودند. استناتلیها هم آن جا بود. از نگاه اندوهبار موزا همه فهمیدند چه اتفاقی افتاده است. زن ها از غصه جیغ کشیدند و با ناخن هایشان بر چهره خود چنگ انداختند تا نشان دهند چقدر از رفتن نیای خود افسوس می خورند. آنان آغازگر مراسم عزاداری زینتکالا بودند.
پسر نوجوان نتوانست بیش از این طاقت بیاورد. به سمت اسبش دوید و چابک بر پشت آن پرید. در حالی که نومیدانه بر یال حیوان چنگ می انداخت و پاهایش را به پهلوهای اسب می فشرد تا نیرو بگیرد، به تاخت رفت. می نالید. ناگهان، یال اسب را رها کرد و صاف نشست، با دستان از هم باز، و گذاشت که باد خنک بر وجودش تازیانه بزند. نعره کشید:
«زینتکالا! تو همیشه در قلب من خواهی بود! ولی چرا تو هم مرا ترک کردی؟ نمی بینی درد می کشم؟ نمی بینی حالا تنها شده ام؟ زینتکالا! چراااا؟»
گیسوان بلندش که بازتابی آبی رنگ داشتند، پشت سرش موج می زدند. در هر تاخت حیوان، تمام عضلاتش به بازی در می آمدند. شانه های قدرتمندش، که تا حد امکان کشیده شده بودند، با باد ناشی از تاخت دیوانه وار، در جدال بودند.
«زینتکاااالاااا!»
یکدفعه، اسب از تاختِ افسارگسیخته خود دست برداشت. نزدیک بود پسر نوجوان را بر زمین پرتاب کند. لباسش خیس از عرق بود. دورتر از این جا نمی رفت. به مرز میان آبادی و بیابان رسیده بود.
موزا حیوانِ از پا افتاده را نوازش کرد. سپس بر زمین خشک و بی آب و علف، جایی که گرما با خاک به رقص درمی آمد، قدم نهاد. به خاطر سایش پوستش بر بدن اسب، داخل ران هایش سرخ شده بود. فرصت نکرده بود شلوار بپوشد.
چشمانش را به سوی آفتاب سوزان بالا برد و در لحظه ای که جیغ گوشخراش عقابی را شنید، خیال کرد تصویر جدش را می بیند. سرابی بیش نبود، اما آن پرنده شکاری واقعی بود.
«به من علامت می دهی، پدربزرگ...»
گونه های خاک آلود پسر نوجوان از اشک خط افتادند. چاقویش را برداشت. از گیسوان بلندش طره ای برید. سپس بر ساعدهایش خراشی عمیق انداخت. از دستان خون آلودش، قطراتی تیره رنگ فرو می ریخت و زمین تشنه، به سرعت آن رطوبت کمیاب را می بلعید.
موزا دستان غرق در خون خود را به سوی آسمان بلند کرد و فریاد برآورد:
«نگاه کن، پدربزرگ، نگاه کن که برایت غصه می خورم! نگاه کن! بخشی از من تو را در عالم ارواح همراهی می کند!»
لحظه ای به مسیر خون که از آرنج هایش می چکید، چشم دوخت. در حالی که رد زخم هایش را وسیع تر می کرد، ادامه داد.
«من برای تسلای رنج تو، به خاطر جدایی از دنیای زندگان، رنج می کشم.»
جیغی دیگر به او جواب داد. پسر نوجوان سرش را بالا گرفت تا پرنده شکاری را ببیند. فقط بال زدن هایی پنهانی دید. در مقابل بیابان به زانو درآمد. زیر آفتاب، پوست کدرش، خیس از عرق، می درخشید. احساس تنهایی کرد. تنها و سردرگم بین دو جهان. مادرش که هنگام تولد او مرده بود، سرخپوست بود. پدرش را که فقط از طریق هدایایی که می فرستاد می شناخت، سفیدپوست بود.
نگاهش به سوی افقِ مواج از حرارت چرخید. آن جا، درست آن جا، گم شده در بیابان، اما محافظت شده توسط ریزآب و هوای مصنوعی، سی تی چهار قرار داشت، یکی از ده تکنوسی تی، همانی که پدر ناشناسش در آن زندگی می کرد.
«چرا هیچ وقت به دیدن من نیامدی؟ حضور تو برایم از هر هدیه ای با ارزش تر می بود.»
از این پس، آن مرد تنها خویشاوند او بود. با این حال، آیا باید برای رفتن پیش آن غریبه، قبیله ای را که در آن به دنیا آمده بود، ترک می کرد؟
از طرفی، تکنوسی تی او را به طرف خود می کشید: کشف دنیای جدید، پدرش... از طرف دیگر، نمی توانست خود را به ترک ریشه هایش و این دشت راضی کند؛ این پهنه اسرارآمیز که در آن، بیابان و آبادی در امتداد هم قرار داشتند.
ناگهان، مصمّم، سرش را به چپ و راست جنباند.
«خانواده مقدس است. باید به دیدن پدرم بروم. برایش پیغامی می فرستم تا او را از آمدنم باخبر کنم.»
پس از گرفتن تصمیم خود، احساس بهتری یافت. بلند شد و با سوت اسبش را صدا کرد که دوان دوان آمد. پسر نوجوان سوار شد و به سوی اردوگاه تابستانی قبیله راه افتاد. با صدای بلند با خود گفت:
«قبل از رفتن، باید به مراسم عزاداری رسیدگی کنم. بعد با همه وداع می کنم. من نیز در رقص خورشید شرکت نخواهم کرد، پدربزرگ...»

وقتی به اردوگاه رسید، استناتلیها منتظرش بود. با دیدن خون خشک شده بر دستانش، لبخندی به نشانه تایید بر لبانش نقش بست.

«بیا خودت را بشوی. بعد در باره تصمیمت صحبت خواهیم کرد.»
این جمله موزا را متعجب نکرد. به خود گفت: توانایی های او بسیار است. وقتی عاقبت ملتم بپذیرد که یک زن می تواند شفاگر باشد، شمن خوبی خواهد شد.
با آب زلال رودخانه خود را شست و استناتلیها زخم هایش را مداوا کرد. کودکی یکسانی داشتند: هیچ کدام پدر یا مادری در کنار خود نداشتند و هر کدام را یک پیرمرد بزرگ کرده بود. از این جا تفاهمشان به وجود آمده بود. اکنون مانند خواهر و برادر بودند.
موزا که لب آب نشسته بود، سکوت حاکم را شکست.
«من دارم می روم.»
دختر نوجوان جواب داد:
«بله، می دانم.»
موزا لبخند زد.
دختر ادامه داد:
«باید برای یافتن پاسخ سوءال هایت بروی، اما باید به تو هشدار بدهم.»
«به من هشدار بدهی؟»
«در شهر سفیدپوست ها، پسرت را ملاقات خواهی کرد...»
موزا، مبهوت، پرسید:
«پسرم؟»
استناتلیها لب ورچید:
«می گویم پسرت چون از تو ریشه گرفته... ولی تو پدرش نیستی. پدر دارد... تصویر بسیار غریبی دیدم... گاهی به هم می خورد و پسرت، برادر خونی تو می شد... یک برادر خونی بیمار...»
در حالی که به نقطه نامعلومی خیره شد بود، ادامه داد:
«خیلی عجیب است... یک بیماری نگران کننده...»
استناتلیها لرزید. سوالات زیادی در سر موزا شکل گرفته بود، اما پرسیدن آن ها فایده ای نداشت. استناتلیها توانایی جواب دادن به آن ها را نداشت. پس برای خود نگهشان داشت.
دختر جوان گفت:
«کی می خواهی بروی؟»
«فکر می کنم چهار روز دیگر... بعد از مراسم عزاداری و وداع گفتن. باید از یکی از آن دستگاه های پر سر و صدا که پدربزرگ ازشان متنفر بود، استفاده کنم! آن روز که موتور هوایی را به عنوان هدیه دریافت کردم، به خاطر داری؟»
با به خاطر آوردن آن خندید. زینتکالا با دیدن نتیجه نُه ساله اش سوار بر موتور هوایی ای که با انرژی خورشیدی کار می کرد و به آسمان بلند می شد، بزرگ ترین ترس عمرش را تجربه کرده بود.
«او هیچ وقت از دستگاه هایی که پدرم برایم می فرستاد و فناوری پیشرفته ای داشتند، خوشش نمی آمد. به نظر او، تنها چیزهایی که ما احتیاج داریم، چیزهایی است که زمینِ مادر در اختیارمان می گذارد...»
دختر نوجوان حرف او را قطع کرد:
«دلم برایت تنگ می شود، موزا. ما با هم بزرگ شدیم. به غیر از آیو، تو تنها خویشاوند من هستی. صادقانه امیدوارم خودت را پیدا کنی، 'ای کسی که بین دو جهان راه می رود'... این اسم قبیله ای خوب به تو می آید...»
بدون این که انتظارش را داشته باشد، دختر جوان برخاست و با قدم های بلند به طرف اردوگاه رفت. موزا لحظه ای به فکر فرو رفت. آخر سر، زیر لب گفت:
«آری، من هم امیدوارم.»

نظرات کاربران درباره کتاب موزا وزا