فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کریسمسِ مانولیتو

کتاب کریسمسِ مانولیتو

نسخه الکترونیک کتاب کریسمسِ مانولیتو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کریسمسِ مانولیتو

برای کریسمس تمام بچه‌های مدرسه نمایشی معرکه آماده کرده‌اند تا شهردار مادرید را مات و مبهوت کنند. مانولیتو چوپان می‌شود، گوش‌گنده شعر می‌خواند و اگر بره‌ها هار نشده بودند و گوش‌گنده دچار مشکلات روده‌ای نشده بود، همه چیز به خوبی برگزار می‌شد. مانولیتو برای جونور ــ برادر کوچکش ــ توضیح می‌دهد که چطور دخترها به او عشق می‌ورزند. راستی قرار است در خانواده گارسیا مورنو تغییراتی روی بدهد که احتمالاً مایه خوشحالی جونور نخواهد شد. مانولیتوی عینکی این بار هم داستان کریسمس خود را به پدربزرگش تقدیم کرده است. او تصمیم دارد برادرش را دیگر جونور صدا نزند و...

ادامه...

بخشی از کتاب کریسمسِ مانولیتو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





لوئیزا، همسایه طبقه پایینیمان، می گوید طبیعی نیست که نمی گذارند کتاب های راجع به زندگی ام را خودم تقدیم کنم و همیشه این زن نویسنده است که داستان هایم را به دوستان و فامیلش تقدیم می کند. لوئیزا می گوید که در واقع تنها کاری که او (زن نویسنده) می کند، این است که سالی یک بار به کارابانشل می آید و یک بعدازظهر را در خانه ما یا در خانه لوئیزا می گذراند و عصرانه می خورد. بعد هم چیزهایی را که برایش تعریف کرده ام پاکنویس می کند. لوئیزا می گوید حتی گاهی اوقات، خودش هم آن ها را پاکنویس نمی کند. چون ضبط صوتی را که با خود آورده جلوی دهان من می گیرد و بعد مطمئنا نوار را به کس دیگری می دهد و آن کس دیگر چیزهایی را که من در نوار گفته ام توی کامپیوتر می ریزد. بعد زن نویسنده مبلغی جزئی به او می دهد و در هیچ جای کتاب، حتی در بخش قدردانی از آدم ها هم از او یادی نمی کند. تنها او (زن نویسنده) است که پول ها را به جیب می زند. برای روشن شدن همه چیز و همین طور برای این که لوئیزا گفته است باید حرف دلم را بزنم، می خواهم چیزی بگویم. من برای تعریف کردن زندگی ام پول نمی گیرم، چون ما بچه ها حق نداریم پول بگیریم، خلاف قانون اساسی است. خب، فقط گاهی اوقات، یک پس گردنی یا یک توگوشی نصیبم می شود ولی پول نقد گیرم نمی آید. این را می گویم چون بعضی ها، مخصوصا بعضی از اهالی کارابانشل، خیال می کنند با این کتاب ها ما گارسیا مورنوها، میلیونر شده ایم و این را برای همه تعریف می کنند. بعضی از اهالی روستای پدربزرگم (موتا دل کوئه ورو) وقتی به مادرید می آیند، به مادرم زنگ می زنند تا از او پول بگیرند. حتی بعضی از همکلاسی هایم زنگ های تفریح، ازم می خواهند برای خرید شکلات یا نان شکلاتی بهشان پول بدهم. من هم همیشه جواب می دهم که به سراغ مادرانشان بروند. نمی دانی چقدر پرتوقع هستند.
لوئیزا می گوید این خانم نویسنده که حتی یک یورو هم از پول هایش را به من نمی دهد و همه را (طبق گفته لوئیزا) به حساب پس اندازش در سویس می ریزد، می بایست اقلاً به من اجازه می داد بتوانم کتاب ها را به کسانی که دوست دارم تقدیم کنم. پس می خواهم این کتاب را تقدیم کنم. مسلما اول از همه آن را به لوئیزا تقدیم می کنم وگرنه عصبانی می شود، و همین طور به خاطر این که، همان طور که همه می دانند، وارث جهانی او هستم.
و آن را به گوش گنده لوپز هم تقدیم می کنم، دوست صمیمی ام (و در عین حال یک خائن کثیف) و همین طور به ییهاد که دستور داده است در این تقدیم نامه بگویم بهترین دوستم است، وگرنه به محض این که مرا ببیند، یک اردنگی بهم می زند. و به موتارد برای این که وقتی مشهور شد مرا به خاطر بیاورد. و همین طور به پاکیتو مدینا و ملودی مارتینز.
کتاب را به پدربزرگم هم تقدیم می کنم، هر چند که گفته خودم را به خاطر او به زحمت نیندازم، ولی خوب می شناسمش.
و بالاخره، به خصوص به جونور تقدیمش می کنم برای این که بعد از این داستان، زندگی اش برای همیشه تغییر خواهد کرد.
علاوه بر این، شاید دیگر نباید او را جونور صدا بزنم... ولی نمی خواهم راجع به این وقایع وحشتناک پیشدستی کنم. مثل همیشه، داستانم را آن طور که دوست دارم، از زمان های قدیم شروع می کنم.

برای اِلِنا مونیوز ویکو، چون خنده اش مسری است.

مایه ننگ مادرید

چند روز پیش، خانم آسانسیون سر کلاس آمد تا خبر بسیار مهمی به ما بدهد. ما با دیدن او بلافاصله متوجه این موضوع شدیم، چون به جای این که مثل همیشه سرمان داد بزند تا ساکتمان کند، نشست و منتظر شد تا تفریحمان را تمام بکنیم. همان جا ماند و به ما خیره شد. ما به سختی زنگ تفریح را تمام می کنیم: وقتی از حیاط به کلاس می آییم، هنوز مقداری پس گردنی و تعدادی اردنگی ذخیره داریم تا نثار عزیزترین همکلاسی ها بکنیم. اردنگی ضربه ای است سریع، مثل یک ضربه شلاق، که به دشمنت یا در صورت نبود او، به دوستت می زنی، آن هم در قسمتی از بدن به نام باسن. اردنگی باعث سوزش می شود. کسی که اردنگی می خورد، دستش را روی آن قسمت بدنش که باسن نام دارد می گذارد و می گوید: «آی ی ی.» ولی بعد، وقتی حالش سر جایش آمد، دنبالت می کند. آن وقت بهتر است به آن سر کره زمین فرار کنی چون اردنگیِ انتقام وحشتناک است.



معمولاً ییهاد است که پس گردنی ها و اردنگی ها را بین ما تقسیم می کند، چون از زمانی که هنوز عقلمان نمی رسید و تازه شروع کرده بودیم به مدرسه رفتن، او به ما دستور داده است. ولی به قول پاکیتو مدینا «در کمال فروتنی» چند تا هم ما (من، گوش گنده و غیره) تقسیم می کنیم. اخیرا، این طور عمل می کنیم: به دوست مورد علاقه ات نزدیک می شوی، یک پس گردنی کجکی به او می زنی و می گویی:
«دارام ریم رام... یک پس گردنی.»
و دوست تو کاملاً حق دارد یک تلنگر به پیشانی ات بزند و جواب بدهد: «دارام ریم رام رام... یک تلنگر.»
این بازی را برای اهالی محله های دیگر تعریف کرده ام... البته نه برای خیلی ها چون خارج از محله ام، فقط آدم هایی را که در تلویزیون نشان می دهند، می شناسم. ولی یک روز این فرصت پیش آمد که آن را برای بچه ای که در اتوبوس کنارم نشسته بود و اهل محله ای به نام آلوچ بود، تعریف کنم. راستش، اصلاً برای آن بچه خنده دار نبود. گفت که در مدرسه شان در آلوچ، دزد و پلیس بازی می کنند و وقتی یکی را دستگیر می کنند، به جای این که محکم بگیرندش، روی زمین پرتش می کنند و داد می زنند: «ادب کردنت برام لطفی نداره!»
آن وقت آن بچه اهل آلوچ چنان هراسناک خندید که مردم توی اتوبوس که در فکر مشکلات خود بودند و زانوی غم به بغل گرفته بودند، برگشتند و نگاهش کردند. من هم به او گفتم که راستش به نظرم کاری که در مدرسه شان می کنند اصلاً خنده دار نیست. در آخر مسیر، خیلی مودبانه، با سر به هم علامت دادیم و از هم جدا شدیم. ولی پیش خود فکر می کردیم که شاید می بایست بیش تر سفر کنیم و گاهی اوقات به محله های بغل دستمان، مثل آلوچ و کارابانشل، برویم تا پای صحبت بچه های دیگر عالم (دنیاها) بنشینیم و از فرهنگشان مطلع بشویم.
خلاصه آن روز خانم وارد کلاس شد تا خبر بسیار مهمی را به ما بدهد، ولی بدون این که چیزی بگوید پشت میزش نشست و ما آخرین پس گردنی ها و اردنگی های انتقام گیرنده را بین هم تقسیم می کردیم و روی صندلی ها می پریدیم و با لوله خودکار گلوله های کاغذی جویده شده به هم پرت می کردیم: کارهایی که، صادقانه می گویم، از یک شادی مرگبار سرشارمان می کند (شاید برای بچه های اهل آلوچ این طور نباشد). خلاصه به شدت مشغول فعالیت های خارج مدرسه ای بودیم که موتارد با انگشت خانم را نشان داد و گفت: «نگاه کنید! چیش شده؟»
و به صورت پژواک شنیدیم:
«چیش شده؟ چیش شده؟»
البته پژواک نبود و دچار توهم شده بودیم. خانم طوری رفتار می کرد انگار اتفاقی نیفتاده است و ما همچنان تکرار می کردیم: «چیش شده؟» سال هاست که خانم به ما یاد می دهد بگوییم: «چه اش شده؟» ولی ما، بچه های کارابانشل، نمی توانیم بگوییم: «چه اش شده؟» حتی اگر با تمام نیروی گلوی خود سعی کنیم، حتی اگر در ذهنمان فکر کنیم: «چه اش شده؟» تا می آییم حرف بزنیم، می گوییم: «چیش شده؟» چرا این اتفاق برایمان می افتد؟ اعضای فرهنگستان های عالم دنیا سعی کرده اند این معما را حل کنند ولی موفق نشده اند. مشکل خودشان است. ما برای معماها، ککمان هم نمی گزد.
ظاهرا خانم متوجه نبود که ما ساکت شده ایم و با دهان گشاد نگاهش می کنیم. موتارد همچنان دستش دراز بود و او را نشان می داد. حتی می شد گفت که مثل کریستف کلمب شده بود، بی حرکت، خشکش زده بود و فقط هر چند وقت یک بار برای فرو دادن آب دماغش، نفسش را بالا می کشید. چون موتارد همیشه آب دماغش آویزان است و اگر آب دماغ نداشته باشد، معنی اش این است که توانسته برای یک لحظه، آن را تا ته دماغش بالا بکشد. خانم بی نهایت را نگاه می کرد و لبخند می زد، انگار به جای این که در کلاس ما باشد، بازنشسته شده بود و سوار بر اتوبوس داشت اسپانیا را می گشت، کاری که تا از جلوی چشمش دور شویم، می خواهد انجام دهد.
نمی دانستیم باید بیدارش می کردیم یا می گذاشتیم در رویای طلایی خودش باقی بماند. آخر همیشه آرزوی داشتن چنین خانم معلمی را داشتیم، خانم معلمی که به فکر کارهای خود باشد و بگذارد ما هم به فکر کارهای خود باشیم. ولی چون ما بچه های پیچیده ای هستیم، تصمیم گرفتیم بیدارش کنیم. پاکیتومدینا به او نزدیک شد و آرام گفت: «خانم، خانم.»
ولی هیچ، همچنان در رویا بود. کمی خندید درست مثل این که یک نفر برایش داستان خنده دار تعریف کند. از تمام این ها کمی ترسیدیم و همه یکصدا فکر کردیم: «خدای من، عقلش را از دست داده است!» آن وقت، ییهاد که روش های بسیار اساسی تری برای بیدار کردن خانم معلم ها دارد، با پررویی تمام سوت خانم را که با نخ به گردنش آویزان بود، برداشت و چنان سوتی زد که انگار فنرمان را کشیده باشند به طرف صندلی هایمان دویدیم. خانم هم از روی صندلی اش بلند شد و طوری نگاهمان کرد درست مثل این که برای اولین بار در زندگی اش می دیدمان.
از بین میزهای ما رد شد و مانند یک سوپر ژنرال به ما سربازانش که به جنگ می رفتیم، گفت: «خب، بدم نیامد، بزهکاران! بدم نیامد که مجبور نیستم ازتان بخواهم بنشینید تا بنشینید. بدم نیامد که مجبور نیستم ازتان بخواهم ساکت شوید تا ساکت بشوید، که مجبور نیستم ازتان بخواهم درس بخوانید تا درس بخوانید. موتارد، دماغت را بگیر! ای آینده سازان، ای کودکانی که باعث افتخار و الگوی شهر هستید! ای بزهکارانی که همین چند لحظه پیش، در زنگ تفریح، مایه ننگ مادرید بودید. اما تمام این ها طی دو هفته تغییر خواهد کرد.»
از خودمان پرسیدیم: «چرا؟» آخر از این که مایه ننگ مادرید باشیم، زیاد ناراحت نمی شویم. عادت کرده ایم.
«حتما از خودتان می پرسید چرا باید به چنین تغییری تن بدهید...»

نظرات کاربران درباره کتاب کریسمسِ مانولیتو

خیلی خوب بود. لطفا کتاب بعدی این مجموعه یعنی به من نگویید مانولیتو را بیاورید. هر کی موافقه تو فیدیبو در خواست بده. نویسنده الویرا لیندو است و انتشارات هم چکه است.
در 7 ماه پیش توسط ali...ari
من خودم روزی ۵ بار درخواست ارسال می کنم! امیدوارم جواب بده!
در 7 ماه پیش توسط ali...ari