روزی روزگاری پادشاه و ملكهای در سرزمین زندگی میكردند اونا در كنار هم زندگی شادی داشتند. وقتی ملكه منتظر تولد فرزندش بود، بیمار شد. سربازهای شاه همه جا رو گشتن تا اینكه یه گل طلایی جادویی پیدا كردن. حال ملكه خوب شد . خیلی زود دختر بچهای با موهای طلایی به دنیا اومد...