فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوست بازیافته

کتاب دوست بازیافته

نسخه الکترونیک کتاب دوست بازیافته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دوست بازیافته

این کتاب، از نظر حجم، نه رمان است و نه نوول؛ بلکه قصه‌ای‌ست. تفصیل و گستردگی رمان را ندارد اما نوول هم نیست؛ زیرا نوول معمولاً گوشه یا مقطعی از زندگی را می‌نمایاند، حال آن‌که قصه از آن کامل‌تر و نوعی رمان بسیار کوچک است. فرد اولمن در نوشتن چنین رمان کوچکی بسیار موفق بوده است؛ شاید از این‌رو که مانند همه‌ی نقاشان خوب می‌داند چگونه جزییات تصویری را که می‌خواهد بکشد در چارچوب محدود بوم جا دهد، حال آن‌که نویسندگان، متأسفانه، برای نوشتن تا بخواهند کاغذ در اختیار دارند. موفقیت دیگر او در این است که توانسته است قصه‌ی خود را به زبانی آهنگین بازگو کند که در عین حال هم سبُک و غنایی و هم ژرف و نافذ است. هانس شوارتس، قهرمان کتاب، می‌گوید: «زخمی که بر دل دارم هنوز تازه است، و هر بار که به یاد آلمان می‌افتم گویی بر آن نمک می‌پاشند.» با این‌همه، خاطرات گذشته‌اش آمیخته است با آرزوی دیدار دوباره‌ی زادگاهش و «تپه‌های لاجوردی منطقه‌ی شوآب که پوشیده از باغ‌ها و تاکستان‌ها بود و بر جای‌جای آن‌ها کاخ‌هایی جلوه می‌فروختند» یا «جنگل سیاه که از درختان تیره‌اش بوی قارچ و عطر اشک‌عنبری سقز در هوا پراکنده بود و جویبارهایی پر از ماهی قزل‌آلا در لابه‌لای آن ترنم داشت که در کناره‌های آن‌ها کارگاه‌های چوب‌بری بر پا بود.» هانس شوارتس را از آلمان رانده‌اند، پدر و مادرش سرانجام از فرط سرگشتگی خود را می‌کشند، با این‌همه آنچه از این قصه در خاطر می‌ماند عطر تاکستان‌ها و دهکده‌های کناره‌ی رود نکار و راین است. در این کتاب از خشم و خروش واگنری اثری نیست؛ چنان است که گویی موتسارت «غروب خدایان» واگنر را بازنویسی کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دوست بازیافته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

چند سال پیش، هنگامی که برای نخستین بار دوست بازیافته را می خواندم، در نامه ای به فرد اولمن (که در آن زمان او را به عنوان یک نقاش می شناختم) نوشتم که کتاب او را یک شاهکار کوچک می دانم، و این عنوانی است که شاید به توضیح مختصری نیاز داشته باشد. کتاب را از آن نظر «شاهکار کوچک» خوانده بودم که حجم اندکی داشت و این احساس را به دست می داد که علی رغم موضوعش، که یکی از دردناک ترین فاجعه های تاریخ بشر است، با لحنی آرام و سرشار از دلتنگی نوشته شده است.
این کتاب، از نظر حجم، نه رمان است و نه نوول؛ بلکه قصه ای ست. تفصیل و گستردگی رمان را ندارد اما نوول هم نیست؛ زیرا نوول معمولاً گوشه یا مقطعی از زندگی را می نمایاند، حال آن که قصه از آن کامل تر و نوعی رمان بسیار کوچک است. فرد اولمن در نوشتن چنین رمان کوچکی بسیار موفق بوده است؛ شاید از این رو که مانند همه ی نقاشان خوب می داند چگونه جزییات تصویری را که می خواهد بکشد در چارچوب محدود بوم جا دهد، حال آن که نویسندگان، متاسفانه، برای نوشتن تا بخواهند کاغذ در اختیار دارند.
موفقیت دیگر او در این است که توانسته است قصه ی خود را به زبانی آهنگین بازگو کند که در عین حال هم سبُک و غنایی و هم ژرف و نافذ است. هانس شوارتس، قهرمان کتاب، می گوید: «زخمی که بر دل دارم هنوز تازه است، و هر بار که به یاد آلمان می افتم گویی بر آن نمک می پاشند.» با این همه، خاطرات گذشته اش آمیخته است با آرزوی دیدار دوباره ی زادگاهش و «تپه های لاجوردی منطقه ی شوآب که پوشیده از باغ ها و تاکستان ها بود و بر جای جای آن ها کاخ هایی جلوه می فروختند» یا «جنگل سیاه که از درختان تیره اش بوی قارچ و عطر اشک عنبری سقز در هوا پراکنده بود و جویبارهایی پر از ماهی قزل آلا در لابه لای آن ترنم داشت که در کناره های آن ها کارگاه های چوب بری بر پا بود.» هانس شوارتس را از آلمان رانده اند، پدر و مادرش سرانجام از فرط سرگشتگی خود را می کشند، با این همه آنچه از این قصه در خاطر می ماند عطر تاکستان ها و دهکده های کناره ی رود نکار و راین است. در این کتاب از خشم و خروش واگنری اثری نیست؛ چنان است که گویی موتسارت «غروب خدایان» واگنر را بازنویسی کرده است.
درباره ی دورانی که جسدهای آدمیان را ذوب می کردند تا از آن ها برای پاکیزگی نژاد برتر صابون بسازند، صدها کتاب بزرگ و قطور نوشته شده است. اما یقین دارم که این کتاب کوچک برای همیشه جایی را در کتابخانه ها از آن خود خواهد کرد.

آرتور کوستلر
لندن، ژوئن ۱۹۷۶

۱

در فوریه ی ۱۹۳۲ به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. بیش از یک چهارم قرن، بیش از نه هزار روز دردناک و ازهم گسیخته از آن هنگام گذشته است؛ روزهایی که رنج درونی یا کار بی امید آن ها را هرچه تهی تر می کرد؛ سال ها و روزهایی که برخی از آن ها پوچ تر از برگ های پوسیده ی درختی خشک بود.
روز و ساعتی را به یاد می آورم که برای نخستین بار چشمم به پسری افتاد که از آن پس مایه ی بزرگ ترین شادمانی و نیز بزرگ ترین سرگشتگی من شد. ساعت سه ی بعدازظهر روزی تیره و گرفته از زمستان خاص آلمان بود. دو روز از شانزدهمین سالگرد تولدم می گذشت. در دبیرستان کارل آلکساندر(۱) اشتوتگارت(۲) بودم که معروف ترین دبیرستان منطقه ی وورتمبرگ(۳) بود و تاریخ بنیانگذاری آن به سال ۱۵۲۱ می رسید؛ یعنی سالی که مارتین لوتر با شارل پنجم، سرور «امپراتوری مقدس» و شاه اسپانیا، رو در رو شد.
همه ی جزییات آن روز را به یاد می آورم: کلاس با میزها و نیمکت های چوبی سنگین؛ بوی تند چهل بالاپوش زمستانی نمناک؛ لکه های خیس برف آب شده بر زمین؛ چهارگوش های زرد بر دیوارهای خاکستری که از تصویرهای قیصر ویلهلم دوم و شاه ووتمبرگ، که پیش از انقلاب به دیوار آویخته بودند، به جا مانده بود. هنوز هم می توانم چشمانم را ببندم و تصویر همشاگردی هایم را که از پشت می دیدم، در برابر خود مجسم کنم. بسیاری از آنان بعدها در استپ های سرزمین روسیه و در شنزارهای العلمین جان باختند. هنوز صدای بی رمق و یاس آمیز هِر زیمرمان(۴) را می شنوم که محکوم بود عمری را به آموزگاری بگذراند و به این سرنوشت خود با بردباری غم آلودی تن داده بود. زردچهره بود و موها، سبیل و ریش نوک تیزش به خاکستری می زد. از پس آن عینک پنسی که روی نوک بینی اش نشسته بود همه چیز را با حالت سگ ولگردی که در جست وجوی غذا باشد نگاه می کرد. با آن که بدون شک بیش از پنجاه سال نداشت، به چشم ما هشتادساله می آمد. ما همه تحقیرش می کردیم زیرا مهربان و فروتن بود و بوی خاص مردمان فقیر را می داد. خانه ی دو اتاقه اش شاید حمام هم نداشت. سرتاسر پاییز و زمستان طولانی را کت و شلواری وصله پینه شده می پوشید که رنگی سبزگون داشت و برق می زد (یک دست کت و شلوار دیگر هم داشت که در بهار و تابستان می پوشید). رفتارمان با او تحقیرآمیز، و گه گاه بی رحمانه بود؛ بی رحمی سنگدلانه ای که نوجوانان مرفه در رفتار با تهیدستان، پیران و انسان های بی دفاع از خود نشان می دهند.
روز تیره تر می شد، اما هنوز هوا آن قدرها تاریک نشده بود که چراغ های کلاس را روشن کنند، و از پس پنجره هنوز کلیسای پادگان به روشنی دیده می شد. روی دو برج کلیسا که سینه ی آسمان را می شکافت برف نشسته بود و آن ساختمان بسیار زشت اواخر قرن نوزدهم را کمی زیبا می کرد. تپه های سپید پیرامون نیز زیبا بود. در پس این تپه ها که شهر زادگاه مرا در بر گرفته بود، گویی جهان پایان می گرفت و افسانه آغاز می شد. پلک هایم سنگین شده بود. روی کاغذ خرچنگ قورباغه می کشیدم، خیالبافی می کردم، و گه گاه تاری از موهایم را می کندم تا خوابم نبرد. در همین هنگام در زدند. پیش از آن که هِر زیمرمان فرصت کند بگوید «بفرمایید»، پروفسور کلت(۵)، رییس دبیرستان، وارد شد. اما هیچ کس او را که مردی ریزنقش و شق و رق بود نگاه نمی کرد؛ همه ی نگاه ها به سوی پسر ناشناسی برگشته بود که پابه پای او می آمد ــ همان گونه که فدون به دنبال سقراط می رفت.
همه به او خیره شده بودیم، انگار که شبحی را می دیدیم. شاید آنچه بیش از هر چیز دیگر بر همه و از جمله من تاثیر گذاشت، نه حالت سرشار از اتکای به نفس، ظاهر اشرافی و لبخند اندکی تحقیرآمیز او، بلکه برازندگی اش بود. شیوه ی لباس پوشیدن ما چنان بود که از ما مجموعه ای بدلباس و بی ظرافت می ساخت. احساس بیش تر مادران ما این بود که هر لباسی، به شرط آن که از پارچه ای محکم و بادوام ساخته شده باشد، برای مدرسه مناسب است. ما هنوز توجه چندانی به دخترها نداشتیم، از این رو برایمان اهمیتی نداشت که آن کت و شلوارهای کوتاه را که زشت و بی قواره اما راحت و مرسوم بود، به تن کنیم؛ لباس هایی که به این امید خریده می شد که تا هنگامی که برایمان کوچک نشده دوام آورد.
اما لباس او چنین نبود. شلواری خوش دوخت، با اتوی بی نقص به پا داشت که پیدا بود مثل شلوارهای ما دوخته خریده نشده است. کت بسیار برازنده اش از پارچه ی جناغی و به رنگ خاکستری روشن، و بدون شک «انگلیسی اصل» بود. پیراهنی به رنگ آبی روشن به تن داشت و کراواتی سرمه ای با خال های سفید بسته بود. کراوات های ما پیش کراوات های او چرک و چرب و نخ نما جلوه می کرد. و با آن که هر نوع کوششی برای خوش پوشی و آراستگی به نظر ما حرکتی زنانه بود، به او که تصویر کامل تشخص و برازندگی بود، غبطه می خوردیم.
پروفسور کلت یک راست به سوی هِر زیمرمان رفت، چیزی در گوش او زمزمه کرد و خارج شد، بی آن که ما توجهی به او کرده باشیم، زیرا نگاه همه مان به طرف تازه وارد بود. و او آرام و بی حرکت، بی هیچ نشانی از دستپاچگی، ایستاده بود. چنین می نمود که از ما مسن تر و پخته تر است، و تصور این که او همکلاسی جدید ما باشد مشکل بود. تعجبی نمی کردیم اگر به همان گونه که ساکت و اسرارآمیز وارد کلاس شده بود بیرون می رفت.
هِر زیمرمان عینک پنسی خود را روی بینی اش بالا داد، با چشمان خسته کلاس را از نظر گذراند، یک جای خالی درست جلوی من پیدا کرد، از سکو پایین آمد و در میان حیرت همه ی ما تازه وارد را تا جایی که برای او در نظر گرفته بود همراهی کرد. سپس سر خود را کمی خم کرد ــ انگار که دلش می خواست به او سلام کند اما جرئت نمی کرد ــ و درحالی که چشم از نوجوان ناشناس بر نمی گرفت آهسته و پس پس به سکو برگشت. پس از آن که روی صندلی خود نشست، خطاب به تازه وارد گفت: «ممکن است خواهش کنم نام، نام خانوادگی، تاریخ و محل تولدتان را بگویید؟»
تازه وارد بلند شد. گفت: «گراف فون هوهنفلس(۶)، کنراد(۷)، متولد نوزدهم ژانویه ی ۱۹۱۶، محل تولد بورگ هوهنفلس(۸)، وورتمبرگ» و نشست.

۲

بر این نوجوان عجیب، که درست همسال من بود، خیره مانده بودم؛ انگار از دنیای دیگری می آمد. و این بدان خاطر نبود که عنوان کنت داشت. چند همشاگردی با عنوان «فون» داشتیم، اما به نظر نمی رسید با ما که پدرانمان بازرگان، بانکدار، کشیش، خیاط یا کارمند راه آهن بودند، تفاوتی داشته باشند. یکی از همشاگردی هایمان فرایهر فون گال(۹)، پسرکی بینوا بود که پدرش افسری بازنشسته بود و نمی توانست غیر از مارگارین خوراک دیگری برای بچه هایش دست و پا کند. دیگری بارون فون والدسلوست(۱۰) بود که پدرش کاخی در نزدیکی ویمفن ـ آم ـ نکار(۱۱) داشت. ظاهرا یکی از اجداد این مرد به سبب بعضی خدمات مشکوک در حق دوک اُبِرهارد لودویگ(۱۲) عنوان اشرافیت یافته بود. حتی یک شاهزاده به نام پرنس هوبرتوس شلایم ـ گلایم ـ لیختنشتاین(۱۳) داشتیم، منتها چنان احمق بود که حتی اصل و نسب شاهزادگی اش هم نمی توانست مانع از آن شود که همه مسخره اش کنند.
اما عنوان جوان تازه وارد چیز دیگری بود. سرگذشت خاندان هوهنفلس بخشی از تاریخ ما بود. درست است که کاخشان، که بین هوهنشتاوفن(۱۴)، تِک(۱۵) و هوهنتسولرن(۱۶) قرار داشت، رو به ویرانی می رفت و از پس برج های درهم شکسته ی آن نوک کوه ها دیده می شد، اما شهرت خانواده همچنان پا برجا بود. خود من با کارهای افراد این خانواده به اندازه ی کارهای سیپیون افریقایی(۱۷)، هانیبال و سزار آشنایی داشتم. هیلدبراند فون هوهنفلس(۱۸) در سال ۱۱۹۰ میلادی، هنگامی که می خواست فریدریش اول، شهریار هوهنشتاوفن، معروف به «ریش قرمز» را از دست آب های خروشان رود کودنوس(۱۹) در آسیای صغیر نجات دهد کشته شد. آنوفون هوهنفلس(۲۰) دوست فریدریش دوم، سالار همه ی شهریاران هوهنشتاوفن، معروف به «اعجوبه ی جهان» بود، در نوشتن کتاب در باب فن شکار با پرندگان(۲۱) به او کمک کرد و در سال ۱۲۴۷ در سالرنو، در میان بازوان امپراتور جان داد. (جسدش هنوز در کاتانیا، در تابوتی از سنگ سماک که بر گرده ی چهار شیر قرار دارد، غنوده است.) فریدریش فون هوهنفلس، که مزارش در کلوسترهیرشاو(۲۲) است، پس از آن که فرانسوای اول، پادشاه فرانسه، را به اسارت گرفت در پاویا(۲۳) کشته شد. والدمار فون هوهنفلس(۲۴) در لایپزیگ(۲۵) به خاک افتاد. دو برادر از این خانواده، به نام های فریتس(۲۶) و اولریش(۲۷)، در سال ۱۸۷۱ در شامپینیی(۲۸) کشته شدند. نخست برادر جوان تر کشته شد و سپس برادر دیگر که می کوشید جسد او را به جایی مطمئن ببرد، خود نیز جان باخت. یک فریدریش فون هوهنفلس هم بود که در وردن(۲۹) کشته شد.
و اکنون، یکی از اعضای این خاندان نامدار، در کلاس من، درست در فاصله ی نیم متری، پیش چشمان کنجکاو و حیرت زده ام نشسته بود. کوچک ترین حرکاتش را دنبال می کردم: چگونه کیف واکس زده اش را باز می کرد، چگونه دست های سفید و بسیار پاکیزه اش را به سوی کیف می برد (دست هایی که آن همه با دست های کوتاه، بی ظرافت و آلوده به جوهر من متفاوت بود)، و قلم خودنویس و مدادهای خود را که به خوبی تراشیده شده بود، بیرون می کشید، چگونه دفترچه اش را باز می کرد و می بست. هرآنچه می کرد به کنجکاوی من دامن می زد: با چه دقتی مداد را به دست می گرفت، به چه حالتی می نشست ــ راست و باوقار طوری که انگار هر لحظه ممکن بود از جا برخیزد و خطاب به ارتشی ناپیدا فرمانی صادر کند ــ با چه حالتی دست در میان موهای بور خود می کرد. تنها هنگامی چشم از او برداشتم که او نیز مثل بقیه خسته شده بود و درجا می جنبید و صدای زنگ تفریح را انتظار می کشید. چهره ی غرورآمیزش را تماشا می کردم که خطوطی بسیار زیبا داشت، و حتم داشتم که هیچ یک از شیفتگان هلن تروا او را با این همه توجه نگاه نکرده و در برابر او تا این حد به خواری خود پی نبرده بوده است. من که بودم که به خود جرئت دهم و با او حرف بزنم؟ هنگامی که فریدریش هوهنفلس دست آراسته به نگین خود را به سوی آنوفون هوهنفلس دراز می کرد، نیاکان من در کدام یک از گتوهای اروپا می لولیدند؟ منی که پسر یک پزشک یهودی بودم و پدرانم همه خاخام، کاسب و فروشنده ی احشام بودند، به این پسر که موهایی طلایی داشت و تنها نامش تا آن حد احترام و ترس مرا برمی انگیخت، چه می توانستم عرضه کنم؟
و او، که سرشار از افتخار بود، چگونه می توانست کمرویی، غرور و زودرنجی، و ترس از سرخوردگی مرا درک کند؟ میان او، کنراد فون هوهنفلس و من، هانس شوارتس که از اتکا به نفس و برازندگی و تشخص عاری بودم، چه چیز مشترکی وجود داشت؟
شگفت این که تنها من نبودم که در حرف زدن با او دچار دستپاچگی می شدم. به نظر می رسید که تقریبا همه خود را از او کنار می کشند. همکلاسی های من عموما در رفتار و گفتار خود خشن و بی ادب بودند، همواره به یکدیگر لقب های زشت می دادند (ساس، خوک، سوسیس، کله پوک)، بادلیل و بی دلیل با هم کلنجار می رفتند، اما همه شان در برابر او ساکت و دستپاچه می شدند، و هر بار که او از جای خود بلند می شد یا به طرفی می رفت، خود را از سر راهش کنار می کشیدند. چنین می نمود که آنان نیز همه تحت تاثیر او هستند. اگر یکی از ما جرئت می کرد که مثل هوهنفلس لباس بپوشد همه بی رحمانه مسخره اش می کردند. می شد گفت حتی هِر زیمرمان نیز نگران بود مبادا کاری کند که به او بربخورد.
دیگر این که، او در انجام تکالیفش دقت و ظرافت زیادی به خرج می داد. هِر زیمرمان معمولاً به همین مقدار بسنده می کرد که در حاشیه ی تکالیف من عبارات مختصری از این قبیل بنویسد که: «جمله ناقص است»، «این یعنی چه؟»، «زیاد بد نیست» یا «لطفا بیش تر دقت کنید». اما توضیحات و تذکرات مفصلی که در حاشیه و ذیل تکالیف او نوشته می شد، آشکارا حاکی از آن بود که آموزگار ما به خود زحمت می دهد و برای دیدن آن ها وقت زیادی صرف می کند.
ظاهرا او از این انزوای خود چندان هم ناراحت نبود. شاید عادت داشت. اما هرگز کوچک ترین نشانه ای از خودستایی و فخرفروشی در رفتارش دیده نمی شد و هیچ گاه بر آن نبود که خود را تافته ی جدابافته بداند، مگر در یک مورد. در رفتار با ما همواره بسیار مودب بود؛ هر بار که چیزی به او می گفتیم لبخند می زد و هنگامی که کسی می خواست از کلاس بیرون رود در را برای او باز نگه می داشت. با این همه، به نظر می رسید که بقیه از او می ترسند. گمان من این است که دیگران نیز، چون من، به علت اسطوره ی خاندان هوهنفلس در برابر او خجل می شدند و دست و پای خود را گم می کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب دوست بازیافته

من نسخه چاپی این کتابو خوندم و خیلی دوست داشتم کتابشو، دوست دارم بازم بخونمش
در 7 ماه پیش توسط emi...a.m
خیلی خوبه. شاید در عرض یک ساعت تموم بشه. بسیار توصیه میشود.
در 6 ماه پیش توسط z_mk1388
فوق العاده بود
در 2 ماه پیش توسط shr...goo
روان و دوست داشتنی، توصیه می شود 👍
در 3 ماه پیش توسط A Maz
کتابای نشر ماهی ک حرف ندارن، به دلیل ترجمه و ویراستاریشون. این کتابم ک خیلی خوبه. کوتاه و آخرش حسابی غافلگیر می شید.
در 2 هفته پیش توسط 6216
بعضی کتابا رو باید خوند واسه آخرش... این از اون کتاباس... پایان محشر. توصیفای یاده و دلتنگ کننده ی محشر... به خودنش می ارزه
در 2 هفته پیش توسط میم قاف
یک شروع و پایان بی نظیر ترجمه‌ی آقای سحابی هم که عالیه
در 1 ماه پیش توسط روژیتا احمدی
📚معرفی کتاب کتاب«دوست بازیافته» نویسنده: فرد اولمن مترجم: مهدی سحابی نشر ماهی_۱۱۲صفحه 📒📕📗📘📓📔📙📕📒 کتاب نسبتا مختصری که روایت دوستی دو پسر نوجوان یهودی و غیر یهودی از دو طبقه اجتماعی و فرهنگی مختلف در سالهای نزدیک به قدرت گرفتن هیتلر است و نگاهی به روابط انسانی بین این دو دوست و اتفاقات پس از آن تا سالها بعد و پایان و پس از پایان قدرت هیتلر و اثر رفتارها در دراز مدت بر روی روح انسان..... #کتاب #گفت_و_گو 📖✏️📖✏️📖✏️📖✏️📖 پ.ن: من این کتاب را از فیدیبو تهیه کردم @daghdaghegah
در 1 ماه پیش توسط shr...goo
ارزش خوندن رو داره عالیه
در 2 ماه پیش توسط Z K
فوق‌العاده‌ست.
در 3 هفته پیش توسط آنا