فیدیبو نماینده قانونی کلک آزادگان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند

کتاب چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند
چگونه از دشمنی با خود دست بکشید

نسخه الکترونیک کتاب چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۷۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند

«چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند»، کند و کاو قدرتمندی در رابطه با نیروهای پنهانی‌ست که ما را به انجام کارهایی باورنکردنی برای ویرانی و تباهی خود وامی‌دارند. همگی ما این داستان‌ها را شنیده‌ایم. این داستان‌ها در اخبار شبانگاهی، صفحۀ اول روزنامه‌ها و عناوین خبری هفته‌نامه‌ها به نمایش درمی‌آیند: قهرمان مسابقات المپیک پس از متهم شدن به تزریق استروئید از نظرها می‌افتد، سخنگوی مذهبی تلویزیون در رابطه با فحشا دستگیر می‌شود، آموزگاری با یکی از شاگردانش رابطه برقرار می‌کند، ستارۀ بازی بیس‌بال بر سر مسابقات خود شرط‌بندی می‌کند. این‌ها نمایش اجتماعی آدم‌های خوبی‌ست که به بیراهه کشیده شده‌اند و مشغلۀ فکری مردم ما هستند. اما بی ‌آن که بدانیم، رفتارهای باورنکردنی ستمگرانه و خودویرانگرانۀ بی‌شمار دیگری نیز در پیرامون ما در جریان است: جراح و چشم‌پزشک موفقی که پول شهریۀ فرزندانش را در قمار می‌بازد، مقام دولتی که رشوه می‌گیرد، مادر عضو انجمن اولیا و مربیان مدرسه که روابط ناشایستی دارد، مدیر بیمارستان که در حساب‌های بیمه تقلب می‌کند یا مدیر مالی که به حساب‌سازی برای مراجعه‌کنندگان خود می‌پردازد. این‌ها کسانی هستند که از نظر بیش‌تر نزدیکان خود آدم‌های خوبی به شمار می‌آیند. چنین اشخاصی، خلافکاران متعارف یا روانی یا جامعه‌ستیز نیستند که بنا بر پیشینۀ آن‌ها بتوانیم رفتار غیر اخلاقی را از ایشان انتظار داشته باشیم. این‌ها کسانی مانند من و شما هستند؛ آدم‌هایی که در آغاز، رؤیاهای بزرگی برای آیندۀ خود داشتند. اما با وجود داشتن نیت خوب، این به اصطلاح آدم‌های خوب، کارهای بسیار بدی انجام می‌دهند و معمولاً حتی نمی‌دانند چرا.

ادامه...
  • ناشر کلک آزادگان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش یکم: نبرد پایان ناپذیر

فصل یکم: تاثیر توپ بادکنکی

«چرا آدم های خوب کارهای بد می کنند»، کند و کاو قدرتمندی در رابطه با نیروهای پنهانی ست که ما را به انجام کارهایی باورنکردنی برای ویرانی و تباهی خود وامی دارند. همگی ما این داستان ها را شنیده ایم. این داستان ها در اخبار شبانگاهی، صفحه اول روزنامه ها و عناوین خبری هفته نامه ها به نمایش درمی آیند: قهرمان مسابقات المپیک پس از متهم شدن به تزریق استروئید(۱۳) از نظرها می افتد، سخنگوی مذهبی تلویزیون در رابطه با فحشا دستگیر می شود، آموزگاری با یکی از شاگردانش رابطه برقرار می کند، ستاره بازی بیس بال بر سر مسابقات خود شرط بندی می کند. این ها نمایش اجتماعی آدم های خوبی ست که به بیراهه کشیده شده اند و مشغله فکری مردم ما هستند.
اما بی آن که بدانیم، رفتارهای باورنکردنی ستمگرانه و خودویرانگرانه بی شمار دیگری نیز در پیرامون ما در جریان است: جراح و چشم پزشک موفقی که پول شهریه فرزندانش را در قمار می بازد، مقام دولتی که رشوه می گیرد، مادر عضو انجمن اولیا و مربیان مدرسه که روابط ناشایستی دارد، مدیر بیمارستان که در حساب های بیمه تقلب می کند یا مدیر مالی که به حساب سازی برای مراجعه کنندگان خود می پردازد. این ها کسانی هستند که از نظر بیش تر نزدیکان خود آدم های خوبی به شمار می آیند. چنین اشخاصی، خلافکاران متعارف یا روانی یا جامعه ستیز نیستند که بنا بر پیشینه آن ها بتوانیم رفتار غیر اخلاقی را از ایشان انتظار داشته باشیم. این ها کسانی مانند من و شما هستند؛ آدم هایی که در آغاز، رویاهای بزرگی برای آینده خود داشتند. اما با وجود داشتن نیت خوب، این به اصطلاح آدم های خوب، کارهای بسیار بدی انجام می دهند و معمولاً حتی نمی دانند چرا.
رفتارهای خودویرانگرانه به اندازه ای در جوامع ما رایج است که بیش تر ما با شگفتی از خودمان می پرسیم: «چرا او این کار را کرد؟! چرا من این کار را کردم؟! چگونه چنین اتفاقی روی داد؟!» خودویرانگری، مانند چکشی ست که مدام با آن بر سر خودمان می کوبیم، اما همین ضربه ها سرانجام ما را بیدار و وادار می کند که هشیار شویم. برای بیش تر ما باید فاجعه ای پیش بیاید تا ترَک برداریم و گشوده شویم، از ذهن خود بیرون بیاییم و به قلبمان وارد شویم. به درد و رنج قلب شکسته و رویاهای فروریخته نیاز است تا به بیرون از واقعیت های محدودی که برای خود ایجاد کرده ایم، پیش رانده شویم.
چه حاضر به اعتراف باشیم چه نباشیم، ما موجوداتی معنوی هستیم و در دی اِن اِی(۱۴) ما طرحی برای بازگشت به خانه، یعنی سرای ذات حقیقی مان، برترین وجود و وجود نامحدود ما قرار داده شده است. یکی از راه هایی که ناآگاهانه بازگشت خود را تضمین می کنیم، از طریق درد و رنج است. درد و رنج، بزرگ ترین محرک ما برای تغییر به شمار می آید. درد و رنج، دیلم معنوی ماست که به زور در را به روی واقعیت های جدید باز می کند. اگر همه چیز بی نقص باشد، آیا به وجود ژرف تر خود می نگریم، در آن سکنی می گزینیم، با آن می آمیزیم، در آن به جست و جو می پردازیم و در زندگی مان تغییر ایجاد می کنیم؟ به احتمال زیاد در پناه آسایش جهان های امن خود فقط به زندگی روزمره ادامه می دهیم.
خودویرانگری، شتاب دهنده ای ست که می تواند بی درنگ جهان ما را تغییر دهد. ما می توانیم در چند ثانیه از خودبزرگ بین و نابینا بودن به فروتن و بینا بودن تغییر حالت دهیم. دردی که برای خودمان ایجاد می کنیم، هدیه معنوی بسیار بزرگی ست. هنگامی که درد خودویرانگری را بررسی و هدف اصلی آن را درک می کنیم، درد و رنج حاصل از آن، سرزمین های تازه و ناشناخته ای را آشکار می سازد که می تواند مسیر زندگی ما را تغییر دهد.

نقطه ضعف روان بشر

نقطه ضعف یا پاشنه آشیل(۱۵) روان بشر که اغلب نیمه تاریک خوانده می شود، سرچشمه هر کار خودویرانگرانه ای ست. نیمه تاریک که زاده خجالت، ترس و انکار است، نیت های خوب ما را به گمراهی کشانده و ما را به کارهای تصورنشدنی و باورنکردنی در جهت خودویرانگری و تباهی می کشاند.
خجالت و انکار بنا بر یک دلیل ساده، نیمه تاریک ما را تقویت می کنند. اگر ما ضعف ها، کاستی ها و اشتباهات خود را به عنوان بخشی طبیعی از بشر بودنمان می پذیرفتیم، هنگام رویارویی با وسوسه هایی که نمی دانیم در برابر آن ها چه کنیم، درخواست کمک می کردیم. آنگاه می توانستیم تشخیص دهیم که این هوس های تاریک، مانند میل به برقراری رابطه جنسی با کسانی غیر از همسر، برداشتن پولی که متعلق به ما نیست یا دروغ گفتن به منظور برخورداری از موقعیت بهتر، بخشی طبیعی از بشر بودن ماست که نیاز به درک و پذیرفته شدن دارد. اما از آنجا که این امیال کشف و بررسی نشده باقی می مانند، در خجالت و انکار پیچیده و در تاریکی پنهان می شوند. در آنجا خودِ تاریک ما، یعنی هر یک از جنبه های ناخواسته و انکارشده وجودمان، به اندازه ای نیرو جمع می کند که سرانجام، فوران آن گریزناپذیر می شود.
هر جنبه ای که در خود انکار کرده ایم، هر فکر و احساسی که آن را اشتباه و غیر قابل قبول دانسته ایم، سرانجام در زندگی ما رخ می نماید. هنگامی که سرگرم ایجاد کسب و کاری هستیم یا می خواهیم خانواده ای تشکیل دهیم یا از آن ها که دوست داریم مراقبت کنیم، وقتی به اندازه ای گرفتار هستیم که نمی توانیم به عواطفمان توجه داشته باشیم، مجبور می شویم امیال تاریک و ویژگی های خجالتبار خود را پنهان سازیم و در نتیجه در معرض خطر فوران آن ها قرار می گیریم. فقط در چند دقیقه، هنگامی که به هیچ رو انتظار آن را نداریم، یک جنبه طردشده یا نامطلوب ما می تواند سر برآورد و زندگی، شهرت و همه سخت کوشی ما را نابود کند. من، این فوران را تاثیر توپ بادکنکی می نامم.
تجسم نمایید که برای نگه داشتن درازمدت یک توپ بادکنکی پرباد در زیر آب چه قدر انرژی صرف می کنید. همان لحظه که اندکی آسوده شده و حواستان از توپ پرت می شود، توپ بالا می پرد و به صورت شما آب می پاشد. هنگامی که چیزی را در اعماق روانتان سرکوب و در گوشه و کنار ناخودآگاهتان انبار کرده اید، توپ بادکنکی از زیر دست شما درمی رود و درست همان موقع که فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد است، اتفاقی روی می دهد. به اشتباه، ایمیل شرم آوری را برای همکار خود می فرستید، فریفته می شوید، پس از مصرف داروی مسکن پشت فرمان اتومبیل می نشینید و به دلیل رانندگی در حالت غیر عادی زندانی می شوید، به جرم برداشت و استفاده نادرست از حساب مشترک مچ شما را می گیرند، در برابر نامزد جدید خود خشمگین می شوید و فریاد می کشید، حرف نامناسبی می زنید که به بهای از دست دادن شغلتان تمام می شود، درست در زمانی که می خواهند کار شما را بررسی کنند و به ارتقای مقام برسید، طرح خود را به موقع تمام نمی کنید یا در یک لحظه احساس خشم فرزندتان را کتک می زنید. به سخنی دیگر، توپ بادکنکی، یعنی امیال سرکوب شده و رنج های بررسی نشده شما بالا می پرد و به صورتتان می خورد، آرزوهای شما را بر باد می دهد، اعتبارتان را خدشه دار می سازد و شما را غرق در شرمندگی می کند.
چه قدر باید شاهد رفتارهای زشت خودویرانگرانه باشیم تا بتوانیم به آثار مخرب انکار و سرکوب زباله های عاطفی بررسی نشده خود پی ببریم؟ دان آیموس(۱۶) نمونه بسیار خوبی در این زمینه است. این مرد به شدت تلاش کرد و با سی و پنج سال کار مداوم، یکی از مشهورترین شخصیت های رادیو و تلویزیون آمریکا شد، اما در کم تر از یک دقیقه، شهرتی که طی سال ها به دست آورده بود، نابود شد. توپ بادکنکی بالا پرید و به صورت او خورد.
مل گیبسن(۱۷) شخصیتی از خود پدید آورد که نشان می داد دارای جایگاهی اخلاقی ست و فیلم هایی می سازد که پیام های معنوی نیرومندی دارند. اگر چه این کارگردان اتهام داشتن نگرش ضد یهودی را در فیلم «مصیبت حضرت مسیح»(۱۸) خود به شدت رد می کرد، نگرش ها و باورهای پنهان در سایه او هنگام نطق آتشینی که حین مستی ایراد نمود، بیرون پریدند. وقتی پلیس، گیبسن را به دلیل رانندگی در حالت غیر عادی بازداشت کرد، او با رگباری از عبارات تکان دهنده خود را شرمنده ساخت.
توپ بادکنکی به شیوه های بی شماری بالا می پرد و ما را با واقعیت رو به رو می کند. ممکن است درست هنگامی که پس از مدت ها قصد دارید با همسر خود برای شام بیرون بروید، با او دعوا کنید یا پس از ماه ها تلاش برای جلب اعتماد دخترتان، او را در برابر دوستانش مورد انتقاد قرار دهید. شاید به موقع گزارش پیشینه شغلی خود را به روز درنیاورید و فرصت خوبی را از دست بدهید یا پس از سه ماه رژیم گرفتن، یک شب به شدت پرخوری کنید. شاید بالا پریدن توپ بادکنکی، خود را به این شکل نشان دهد که درست هنگام مراسم عقد یک دوست صمیمی به خواب بروید و نتوانید در آن جشن شرکت داشته باشید یا نامزدتان را به اسم دیگری صدا کنید. شاید وقتی فکر می کنید شخص آن سوی گوشی، تلفن را قطع کرده، متلکی بپرانید و بعد متوجه شوید که او هنوز گوشی را قطع نکرده است. تا زمانی که حاضر نیستیم به توپ های بادکنکی که درست زیر سطح آگاهی ما نهفته اند بنگریم، ندانسته باید با این ترس زندگی کنیم که آن ها چه هنگام بیرون خواهند جهید و آنگاه چه تاثیری بر زندگی ما و دیگران خواهند گذاشت. باور کنید به ندرت پیش می آید که تنها آسیب دیدگان این فوران فقط ما باشیم؛ بیش تر اوقات درد و رنج بررسی نشده ما به آدم های بی شماری آزار می رساند، زندگی های فراوانی ناآرام و قلب های بسیاری شکسته می شوند و آب بر کسانی که بی گناه در اطراف ایستاده اند نیز پاشیده می شود.
بیایید عواطف سرکوب شده و ویژگی هایی را که در خود انکار می کنیم، همچون گدازه انسانی ببینیم. گدازه در زیر سطح زمین قرار دارد. اگر در سطح زمین مجرایی برای آزادسازی فشار نیروی قدرتمندی که در زیر نهفته است وجود نداشته باشد، تنها شیوه خروج آن به شکل آتشفشان خواهد بود. به همین ترتیب در روان ما امیال و محرک های تاریک بر هم انباشته می شوند و تا زمانی که راه هایی ایمن و سالم برای ابراز نداشته باشند، خود را به شیوه های نامناسب و احتمالاً خطرناک نشان می دهند. با تشخیص، پذیرش و در آغوش کشیدن بخش تاریک خود، درروهای طبیعی برای فشار درون ایجاد می کنیم. با فراهم آوردن راه خروج، نگرانی انفجار را برطرف می نماییم، زیرا اجازه می دهیم که فشار به شیوه ای ایمن و مناسب خارج و رها شود. اما هنگامی که سایه پنهان در تاریکی، با خجالت سرکوب و به علت ترس، انکار شده است، چاره ای جز انفجار ندارد. فوران ذهنی و عاطفی که در پی می آید، کم تر به شرایط ما و اطرافیان مربوط می شود تا به نیاز ما به رها کردن فشار درونی.
روان ما به گونه ای طبیعی در جست و جوی رهایی از فشار درونی حاصل از سرکوب جنبه های طردشده ماست. برای همین است که خبرهای بد، رفتارهای بد و به ویژه داستان های رسانه ها که از سقوط آدم های برجسته بهره برداری می کنند، برای ما جذاب می شود. هر بار یکی از این حکایت های تکان دهنده زیاده خواهی، شهوت، انحراف، حماقت، حقه بازی یا خیانت را می شنویم، ناآگاهانه اندکی از فشار جنبه تاریک خود آسوده و راحت می شویم. هنگامی که خانم عضو شورای شهر را به جرم دزدی از فروشگاه بازداشت می کنند، تقلب ما در پرداخت مالیات، به چشممان کم رنگ تر می شود. دلمشغولی ما برای تاریکی ها و شکست هایی که در رسانه ها مطرح می شوند، این امکان را به ما می دهد تا به طور موقت در این امید پناه بگیریم که ما به اندازه ای که اطرافیان می گویند، بد نیستیم. اما شیفتگی ما برای تاریکی دیگران، از حکایت دیگری خبر می دهد.
ببینید سریال های شبه واقعی تلویزیونی که این امکان را به ما می دهند تا رفتارهای رقابت آمیز، حقیرانه و اغلب ناجوانمردانه شخصیت های گوناگون مجموعه را با حرص و ولع تماشا کنیم، چه قدر زیاد شده اند. اگر ما همان برانگیزش ها و احساس ها را نداشتیم، چنین مجذوب و مسحور نمی شدیم. هنگامی که تاریکی های خود را به دیگران فرافکنی و رفتار آن ها را قضاوت می کنیم، دیگر تاریکی ما چندان بد به نظر نمی رسد. با مشاهده نیمه تاریک اطرافیان تلاش می کنیم تا احساس همراهی و وابستگی بیابیم. سایه آن ها را می بینیم و در یک سطح ناخودآگاه احساس آسودگی می کنیم که ما تنها کسانی نیستیم که چنین رفتارهایی داریم.
اما اگر می خواهیم تضمین کنیم که نیمه تاریک ما انگیزه رفتارمان نشود، باید ابتدا از کارکرد درونی برنامه سیستم عامل بشر پرده برداریم. یعنی باید کشف کنیم سخت افزاری که در یکایک انسان ها قرار دارد، چه چیزهایی را در بر می گیرد و بعد چه چیزهایی به عنوان نرم افزار برنامه ریزی شده در ما افزوده شده است. باید دو نیروی متضاد را که درون تک تک ما وجود دارد، آشکار کنیم: نیرویی که ما را وادار می سازد تا توان تبادل عشق را در خود گسترش دهیم، به صدای درونمان توجه کنیم و عضوی مفید برای جامعه باشیم و نیرویی که ما را عقب نگه می دارد، بهترین تلاش هایمان را تخریب می کند و بارها و بارها ما را به سویی می راند که با والاترین اهداف و ژرف ترین ارزش هایمان در تضاد می باشد. اکنون هنگام آن است که چشمان خود را بگشاییم و ببینیم چرا آدم های خوب - سخت کوش، متعهد، خوش قلب، دیندار و موثر - کارهای بد می کنند. باید صادقانه ببینیم که چگونه بدترین دشمن خود می شویم.

فصل دوم: گسست

چرا برخی از ما ژرف ترین آرزوها، اعتبار و رویاهایمان را فدای برآوردن هوسی می سازیم که می تواند زندگی ما و اطرافیان را نابود کند؟ برای این که بفهمیم چرا آدم های خوب کارهای بد می کنند، باید ابتدا ساختار بنیادی بشر، روان شناختی منیت(۱۹) و دوگانگی موجود در هر شخص زمینی را درک کنیم. پذیرفتن این نکته که ما بشر هستیم، گامی بنیادین برای التیام گسست میان نور و تاریکی ست. اگر کاستی ها و ضعف ها و نیز نقاط قدرت و کمال دستگاهی را که انسان نام دارد نشناسیم، هرگز نمی توانیم با خودمان به صلح برسیم یا جنگ درونی مان را که ما را به انجام کارهای تکان دهنده خودویرانگرانه وامی دارد، به پایان برسانیم. در نتیجه در اثر رفتارهای بد و تکراری که زندگی ما را تاراج می کنند، بی هوده رنج می کشیم.
چرا باید دوگانگی وجود خود را تشخیص دهیم و درک کنیم؟ زیرا این وجود حقیقی مان نیست که ما را به مسیرهای تاریکی که شرافت و عزت نفس ما را از بین می برند، می کشاند. این وجود پیشرفته تر ما نیست که موقعیت هایمان را ویران می کند و ما را به رنج و حقارت می کشاند، بلکه در واقع وجود زخمی ماست؛ بخشی که مالامال از خجالت و ناامنی های پنهان است. منیت زخمی، جنبه ای از بشر بودن ما بوده و چنین طراحی شده است تا در برابر گرایش های بسیار تاریکمان آسیب پذیر باشد و این قدرت را دارد که تلاش های ما را بی ثمر و رویاهایمان را محو کند. منیت زخمی بشر و نیروهای تاریک سایه در زیر سطح ذهن آگاه ما نهفته و در کمین هستند تا با قدرت و در یک لحظه، زندگی مان را نابود کنند یا ما را به یک زندگی سراسر درد و آکنده از روابط شکست خورده، قراردادهای شغلی نامناسب، نتایج نومیدکننده و اشتباهات احمقانه بکشانند.
نقاب های شخصیتی(۲۰) ساخته شده بر اساس خجالت و نیز همه سایه نهفته در زیر سطح هشیاری آگاهمان است که ما «آدم های خوب» را وادار به انجام کارهای بد می کند. خود دروغین ما توسط هوس های نابجا، نیازهای برآورده نشده و احساس های عمیق بی ارزشی ما هدایت می گردد. خود دروغین ما حاضر است به هر بهایی برنده شود و در پی رضایت های بیرونی می رود تا خلای عاطفی نهفته در زیر چهره هایی را که از خودمان به جهان نشان می دهیم، پر کند. باید خود دروغین را که زاییده زخم ها و ناامنی های ژرف و دوست نداشتن خویشتن است، بررسی کنیم تا بتوانیم با خودمان دوست شویم و آینده ای باثبات را تضمین نماییم. اگر حتی حاضر نیستیم که وجود این خود دروغین و زخمی را بپذیریم، چگونه می توانیم التیام آن را آغاز کنیم، چه رسد که با آن دوست شویم؟

یک مساله معنوی

این که چرا آدم های خوب کارهای بد می کنند، در اصل یک مساله معنوی ست که از گسست میان خود برتر و خود بسیار بشری ما پدید می آید. هنگامی که منیت سالم ما درد بسیار شدیدی را تجربه می کند، وقتی نمی تواند شدت تجربه هایمان را جذب نماید، جدا می شود و به بیراهه می رود. در حالی که فقط با یک بخش از آنچه برای برخورداری از یک زندگی یکپارچه و کامل ضروری ست، تنها در جهان سرگردان هستیم، منیت ما متقاعدمان می سازد که به نیمه دیگر وجودمان بی اعتنایی کنیم و کل آن کسی را که هستیم، نادیده بگیریم. منیت ما از جوهر جاودانی مان، یعنی وجود حقیقی و اصلی مان جدا می شود. سپس در تلاش برای دوباره کامل کردن خودمان، یک خود دروغین می سازیم؛ یک پوشش بیرونی، روکشی که جهان درونِ اکنون زخمی شدهمان را با آن بپوشانیم. در این هنگام است که جنگ درونی آغاز می شود.
شاید بپرسید: «چه جنگی؟!» جنگ رقتبار میان خود خوب و بد، روشنی و تاریکی، اید(۲۱) و ایگو(۲۲)، جکیل و هاید. جنگ بر سر سرزمین است؛ سرزمین شما! کدام یک از این دو خود پیروز می شود و به زندگی بشری که آن را در بر گرفته است، دسترسی مستقل پیدا می کند؟ آیا خواهر خوب برنده خواهد شد یا همزاد بد او؟ نیروی درونی نیک و الهی یا نیروهای تاریک خودِ زخمی؟
هنگامی که ساختار انسان را درک کنیم، می فهمیم که ما هم الهی هستیم و هم بشر و در یکایک ما بر هم کنش تاریکی و روشنایی و خوب و بد در جریان است. ما طبیعت الهی خود را با نام های گوناگونی می شناسیم: وجود مقدس، وجود برتر، هسته معنوی، روح و وجود حقیقی. منیت زخمی یا ناسالم را نیز با عناوین سایه، همزاد شرّ، خود دروغین و وجود فروتر می شناسیم. در فلسفه شرق این دوگانگی با یین و یانگ(۲۳) شرح داده شده است. این دو قطب به شیوه های بی شماری مورد خطاب قرار گرفته اند: وجود الهی در مقابل خودپرستی بشر، قلب جمعی در برابر ذهن فردی، خود حقیقی در برابر خود دروغین. هر واژه ای که به کار ببرید، به هر حال نکته این است که ما یک خود برتر و یک خود فروتر داریم، یک خود محدود و یک خود نامحدود و برای کل و کامل بودن، نیازمند هر دوی آن ها هستیم. ما تجربه در هم تنیده بشر بودن را زندگی می کنیم و آگاهانه یا ناآگاهانه به گونه ای طبیعی در پی هماهنگی میان دو جنبه به ظاهر متضاد خود هستیم. اما فقط با تلاش در نادیده گرفتن تکانه های تاریک خود نمی توانیم به این تعادل برسیم، چرا که این روش فقط به جدایی و درد بیش تر می انجامد.
در اصطلاح روان شناسی، این گسست هنگامی ایجاد می شود که ما با برخی از بخش های خود قطع ارتباط و آن ها را سرکوب کنیم. از کارل یونگ(۲۴) روان شناس بزرگ سوئیسی نقل قول می کنند که ده ها سال پیش گفته است: «ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب.» به سخنی دیگر، با تلاش در راه جدا شدن یا قطع ارتباط با امیال تاریک تر موجود در ساختار منیت خود، برای این که فقط «آدم های خوبی» باشیم، خودمان را از ذات انسان بودن خویش جدا می سازیم. ما نمونه های زنده این پدیده را در میان برخی کشیش های کاتولیک دیده ایم که نیازها و آرزوهای جنسی خود را انکار کرده، اما تحت تاثیر آن ها روابط ناشایستی برقرار می کنند. همچنین دیده ایم که دختر «خوب» خانواده ای بسیار محترم و نیکوکار یا شاگرد اول کلاس در امتحان آخر سال تقلب می کند. ما آدم های خوب، هنگامی کارهای بد می کنیم که از امیال ابتدایی و بشری خود دوری می جوییم و درد، ناخشنودی، دلشکستگی و خواسته های متضاد خودمان را انکار می نماییم. وقتی از داشتن نیازها و ضعف های بشری خجالت می کشیم و آن ها را در خود انکار می کنیم، نسبت به طبیعت اصلی خویش نابینا می شویم و نیازهای خود فروترمان را نمی بینیم. آنگاه در حالی که با ناب ترین بخش و سرچشمه خود قطع ارتباط کرده ایم، می بینیم در معرض ابراز افکار، رفتار و امیالی هستیم که هرگز ممکن نمی دانستیم.
یکی از وحشتناک ترین داستان هایی که این قطع ارتباط اصلی را به تصویر درمی آورد، «مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید»(۲۵)، نوشته رابرت لوییز استیونسن(۲۶) می باشد. اگر چه این داستان به عنوان معمایی ترسناک در عصر ویکتوریا در انگلستان نگاشته شده، در واقع بسیار فراتر از داستان جنگ میان خیر و شرّ یا اخلاقیات و گناه است. با بررسی ژرف تر این حکایت درمی یابیم که روایت اندوهباری از ویرانگری سرکوب است. دکتر هنری جکیل(۲۷)، پزشک و انسانی محترم و نماد اخلاق و خوبی به شمار می آید. او به عنوان یک انسان که گستره کامل امیال، آرزوها، نیازها و توانایی ها را داراست، نهانی در پی رهایی از بار سنگین دوگانگی خود است. دکتر جکیل که در واقعیتی به شدت مهارشده و محدودیت کامل روانی زندگی می کند، فقط با نوشیدن معجون سحرآمیزی که او را از قیدهایش رها می سازد و این امکان را به وی می دهد که بخش های پنهان وجودش را از طریق منیت مبدل خود، ادوارد هاید(۲۸) نفرت انگیز ابراز نماید، می تواند جنبه های پنهانش را بکاود.
دکتر جکیل که جرات آن را نمی یابد که نیمه تاریک وجودش را تشخیص دهد، بپذیرد و با آن رو به رو شود، اسیر اعتیاد به مواد مخدر می شود و طعمه غارتگر درونی خویش، یعنی آرزوها و نیازهای زیاده خواهانه و سیری ناپذیر خود طرد و رهاشده اش می گردد. آقای هاید که نمی تواند خود را مهار کند، به شکار آدم های ضعیف، مانند پیرمردی نزار یا دختری کوچک و بی گناه می رود. این مرد که زمانی مهربان و باهوش بود، به علت ترس شدید از بی اعتبار شدن در اجتماع و احساس خجالت از بشر بودن، قربانی طبیعت سرکوب شده خود می شود. دکتر جکیل که حاضر یا قادر نیست با هشیاری و آگاهی، با نیازهای بشری خود رو به رو گردد و به ویژگی های پذیرش، فروتنی یا تاسف و پشیمانی وجودش دسترسی ندارد، هیچ راه چاره و گریزی از آنچه به تصور او یک دوگانگی غیر قابل انطباق درونی ست، نمی یابد. سرانجام او برای رهایی خودش و آقای هاید از این وضعیت، مرگ را انتخاب می کند.
داستان جکیل و هاید نمونه ای افراطی ست، اما حقیقت آن است که بیش تر ما خدمت گزار دو ارباب هستیم. آگاهی بشری همه از یک جنس نیست، بلکه چندگانه، پویا و بی ثبات و ظریف و شکننده است. در حالی که می کوشیم تا هشیاری روزانه خود را حفظ کنیم و به آنچه در پیرامون و درونمان رخ می دهد توجه داشته باشیم، نخستین ارباب به ما فشار می آورد تا این هشیاری را به حداکثر برسانیم و انسان «خوبی» باشیم که در انجام زندگی موفق است. اما از سوی دیگر، ارباب دوم از ما می خواهد که ظرفی از جنس دیگر باشیم؛ می خواهد به جای این که در بر گیرنده هشیاری بیش تر باشیم، همه تضادها، اختلاف ها، ابهام ها، وارونگی ها، تناقض ها و پیچیدگی های زندگی بشری را که اغلب ناخواسته فوران می کنند و با وجود آرزوهای بهتر ما، بهترین نیت هایمان را به ویرانی می کشانند، در بر بگیریم. این، تنگنای تجربه بشری ست!

نظرات کاربران درباره کتاب چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند

کتابیه که خوندنشو به همه توصیه میکنم.چون در مورد نیمه تاریک انسان آگاهی میده.
در 2 ماه پیش توسط افشین مثبت اندیش
ترجمه اش خوب نبود،، خریدمش ولی نتونستم تا اخر بخونم😕
در 1 هفته پیش توسط
کتاب جالبیه
در 10 ماه پیش توسط vahid baba