فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هیچ یک از آنها باز نمی‌گردد

کتاب هیچ یک از آنها باز نمی‌گردد

نسخه الکترونیک کتاب هیچ یک از آنها باز نمی‌گردد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هیچ یک از آنها باز نمی‌گردد

کتاب «هیچ یک از آنها باز نمی‌گردد» نوشته آلبا دسس پدس (۱۹۷۷-۱۹۱۱)، نویسنده کوبایی‌تبار، است. از مهم‌ترین آثار او می‌توان به «از طرف او»، «دفترچه ممنوع»، «تازه عروس» اشاره کرد. «هیچ یک از آن ها باز نمی گردد» ، داستان دختران جوانی است که هر یک از آن ها با دنیایی از خاطره‌های گوناگون گذشته و آرزوهای بزرگ آینده برای تحصیل در یک شبانه روزی در شهر رم جمع شده‌اند. زمان داستان مربوط به شروع جنگ‌های داخلی اسپانیا و آغاز جنگ‌جهانی دوم است. وحشت از جنگی نابهنگام در سطر سطر این رمان موج می‌زند و همین ترس از فاشیسم و نازی هاست که برجذابیت داستان می افزاید و خواننده را تا به انتها به دنبال خود می‌کشاند. در بخشی از کتاب «هیچ یک از آنها باز نمی‌گردد» می‌خوانیم: «پیراهن‌های مشکی‌اش، این جا و آن جا به دیوارها نیز آویزان شده بود، به نحوی که گویی تمامی اتاق را با پارچه‌های عزاداری آستر کرده‌اند. دخترها، اغلب، پس از شام در آن اتاق گرد هم جمع می‌شدند تا درس حاضر کنند. همگی در حالی که دلشان می‌خواست به اتاق‌های خود بروند و بخوابند، بر ضد خواب مقاومت می‌کردند. تنها دختری که همیشه بیدار و سرحال بود، اکسنیا(۸) بود. او بود که تصمیم می‌گرفت: «یالاّ، برویم» و دیگران جرئت نمی‌کردند مخالفت کنند. در گوشه‌ای که والنتینا درس می‌خواند، نور چراغ به نحوی خفیف روی میز افتاده بود. و او، از سرما در خود فرو رفته بود. اواسط ماه نوامبر بود ولی پیدا بود که زمستان سختی را در پیش دارند. دخترک، کتاب را زمین گذاشت. سر خود را به سمت تختخواب برگرداند و پرسید: سیلویا، خوابیدی؟ ـ نه، دارم فکر می‌کنم. ـ ولی خواب بودی... ـ نه، داشتم فکر می‌کردم که فردا، در دهکده ما، جشن مهمی برپا می‌کنند. مادرم پیتزا با کشمش درست می‌کند. در بخاری دیواری هیزم می‌سوزانند و پسرخاله‌ها و دخترعموها، همگی برای صرف غذا به خانه ما می‌آیند. ـ دلت می‌خواست که تو هم آن جا بودی؟».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هیچ یک از آنها باز نمی‌گردد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم

با خاتمه یافتن آخرین کلمات نماز شبانه که راهبه بر زبان رانده بود، صدای بی حوصله دسته جمعی دخترها جواب داد: آمین! و سپس سکوتی برقرار شد که حاکی از بی صبری آن ها بود. بعضی از دخترها مسحور به شمع های روشن روی نمازخانه خیره مانده بودند. بعضی ها هم به انتهای نمازخانه نگاه دوخته، در انتظار این بودند که مادر روحانی با علامت سر آن ها را مرخص کند. از بس عجله داشتند که هر چه زودتر از آن جا خارج شوند حتی با هم حرف هم نمی زدند. دو به دو در صفی منظم از راهروی وسیع گذشتند. از شیشه های کدر در ورودی هنوز از باقیمانده نور روز چیزی داخل می شد.
دختران جوانی بودند که پیراهن های جورواجوری به تن داشتند. به راه پله که رسیدند، گویی کسی بار دیگر به آن ها علامتی داده باشد، روسری های خود را از سر برداشتند و خیال همگی راحت شد. آن سکوت ناگهان تبدیل به وراجی شد، خنده ای را که تا آن موقع مهار کرده بودند، سر دادند. دیگر بیش از آن قادر نبودند جلوی خود را بگیرند.
داشتند در باره دانشکده و استادها صحبت می کردند. بعضیشان زیرلبی حرف می زدند. یکی از راهبه ها دستان خود را آهسته روی هم کوفت: «دخترها، بس کنید، بس کنید به اتاق های خود بروید.»
او، تنها راهبه ای بود که دخترها جرئت نمی کردند جوابش را بدهند. از آن گذشته او، راهبه ای بود که به سایر خواهران روحانی شباهتی نداشت. بلندقامت و باریک اندام و هنوز جوان بود. صدای قشنگی داشت، دستانش سفید و انگشتانش ظریف و بلند بود. هر وقت حرف می زد، دخترها به فکر فرو می رفتند و بعد، بی اراده اوامرش را اطاعت می کردند.
در واقع بلافاصله شروع کردند به بالارفتن از پلکان. فقط وینکا(۱) بر جای ماند و مثل هر شب سوال کرد: خواهرروحانی لورنتزا(۲)، می توانم تلفن کنم؟
دخترانی که نزدیک تر به او ایستاده بودند، سر برگرداندند تا ببینند چه پیش می آید. والنتینا(۳)، چنان به شدت آستین وینکا را کشید که او کم مانده بود به زمین بخورد.
ـ امشب، دیروقت است، وینکا. بهتر است فردا صبح تلفن کنی.
ـ ولی من...
ـ گفتم که فردا صبح، حالا برو بخواب یا درس بخوان، شب بخیر.
و دوستانش داشتند می خندیدند و می گفتند: دیدی که نگذاشت! دیدی.
وینکا در جواب گفت: از حرصش نمی گذارد. چون می بیند که زندگی خودش در این محبس خلاصه شده است. مهم نیست. به هر حال خسته هستم، خوابم می آید. می روم بخوابم.
آئوگوستا(۴) گفت: «من هم خسته هستم.»
او، از تمام شاگردان شبانه روزی «گریمالدی»(۵) بزرگ تر بود. در حدود سی سال از سنش می گذشت، بلندقامت و درشت هیکل بود. گیسوان مشکی وزوزی داشت که همیشه کوتاهشان می کرد. از راهبه ها خداحافظی کرد، زیربغل وینکا را گرفت و با هم به راه افتادند.
در همان حال دخترکی موطلایی از میان دختران دیگر عبور می کرد و در گوش بعضی از آن ها زمزمه می کرد: «وعده ملاقات در اتاق ۶۳ است.»
دختران با علامت سر اشاره ای مختصر ولی مثبت می کردند و سپس در تاریکی راهروهای طولانی فرو می رفتند و در اتاق های خود محو می شدند.

اتاق شماره ۶۳، بوی انجیر خشک می داد که برای سیلویا(۶)، سبدسبد از کالابریا(۷) می فرستادند. او سبدها را بالای گنجه می گذاشت و دوستانش هر وقت هوس می کردند یک صندلی زیر پای خود می گذاشتند و مشتی انجیر خشک از سبد برمی داشتند. سیلویا که روی تخت دراز کشیده بود، به نظر می رسید که به خواب فرو رفته است. در سه سالی که در شبانه روزی گریمالدی بود مدام لباس مشکی عزاداری به تن داشت. گیسوان مشکی خود را می بافت و بالای سر سنجاق می زد. چهره اش زیتونی رنگ و چشمانش مشکی بود. چشمانی که در زیر پلک های بزرگ و براقش که گویی آن ها را چرب کرده است، اندکی چپ بود.
پیراهن های مشکی اش، این جا و آن جا به دیوارها نیز آویزان شده بود، به نحوی که گویی تمامی اتاق را با پارچه های عزاداری آستر کرده اند. دخترها، اغلب، پس از شام در آن اتاق گرد هم جمع می شدند تا درس حاضر کنند. همگی در حالی که دلشان می خواست به اتاق های خود بروند و بخوابند، بر ضد خواب مقاومت می کردند. تنها دختری که همیشه بیدار و سرحال بود، اکسنیا(۸) بود. او بود که تصمیم می گرفت: «یالاّ، برویم» و دیگران جرئت نمی کردند مخالفت کنند.
در گوشه ای که والنتینا درس می خواند، نور چراغ به نحوی خفیف روی میز افتاده بود. و او، از سرما در خود فرو رفته بود. اواسط ماه نوامبر بود ولی پیدا بود که زمستان سختی را در پیش دارند. دخترک، کتاب را زمین گذاشت. سر خود را به سمت تختخواب برگرداند و پرسید: سیلویا، خوابیدی؟
ـ نه، دارم فکر می کنم.
ـ ولی خواب بودی...
ـ نه، داشتم فکر می کردم که فردا، در دهکده ما، جشن مهمی برپا می کنند. مادرم پیتزا با کشمش درست می کند. در بخاری دیواری هیزم می سوزانند و پسرخاله ها و دخترعموها، همگی برای صرف غذا به خانه ما می آیند.
ـ دلت می خواست که تو هم آن جا بودی؟
ـ «نه» ولی بلافاصله با لحنی مردد اضافه کرد: «نمی دانم دلم می خواست فردا آن جا بودم، شاید فقط برای چند روز ولی بعد، اگر بیش تر بمانم دلم برای شماها تنگ خواهد شد. نه، باید نقشه های خود را عملی کنم. وقت را نباید بیهوده تلف کرد.»
اکسنیا تصدیق کنان گفت: «حق با توست. بعضی شب ها پاک خُل می شوم. تا صبح چشم بر هم نمی گذارم و حرص می خورم که در این شبانه روزی راهبه ها محبوس مانده ام و فکر می کنم که در بیرون از این جا، زندگی وجود دارد، چه می دانم، شاید فرصت برای به دست آوردن سعادتی باشد و من، عاجز بر جای مانده ام و دستم به جایی نمی رسد. ولی انسان باید فرصت را غنیمت بشمارد، خودش را به روی سعادت پرت کند، آن را به چنگ آورد و گلویش را در دست بگیرد و بفشارد. به هر حال، هر بلایی هم بر سرم بیاید، دیگر هرگز به «ورولی»(۹) برنخواهم گشت.»
آنا داخل شد و جمله او ناتمام ماند. آنا به محض ورود گفت: ماه را دیده اید که امشب چه غوغایی به پا کرده است؟ به پنجره نزدیک شد و آن را گشود. آئوگوستا رفته بخوابد. وینکا نتوانسته تلفن کند. چقدر دلم می خواست اسپانیولی بلد بودم تا بفهمم که او هر شب در تلفن به لوئیس چه می گوید.
اکسنیا جواب داد: خیال می کنی به هم چه می گویند؟ همان حرف هایی را می زنند که ما به هم می گوییم.
والنتینا جمله او را تصحیح کرده گفت: یعنی حرف هایی که ما هرگز به دیگران نمی گوییم.
ـ از میلی(۱۰) هم خبری نشد. نمی آید؟ از آن دختره تازه وارد شماره ۲۸ هم خبری نشد؟ والنتینا جواب داد: نمی دانم. من به هر دوی آن ها اطلاع داده ام.
ـ میلی خیلی خسته است، گفت که می خواهد بخوابد ولی می دانم که تا دیروقت چیز می خواند. دختره تازه وارد هم گفت که خواهد آمد، ولی شاید باز هم مثل دیشب تغییر عقیده بدهد.
سیلویا از بستر خود گفت: من اصلاً سر در نمی آورم که او برای چه به این جا آمده است. حتی یک کتاب هم همراه ندارد. می گوید که خیال دارد «تاریخ هنر» بخواند. ببینیم و تعریف کنیم! فرانسه و انگلیسی بلد است... به عبارت دیگر فرهنگ آن کسانی را دارد که هیچ چیز نمی دانند. به هر حال با دخترهای دیگر فرق دارد. شخصا از این که خودش را به زور داخل ما کرده، معذب هستم.
ـ چنین چیزی صحت ندارد.
ـ خیلی هم صحت دارد. او تنها کسی است که به محض ورود از او تقاضا کردیم تا به گروه ما ملحق شود. وقتی در ناهارخوری سر میز ما نشست، درست خود تو. اکسنیا، به او گفتی: به گروه ما که همگی داریم در دانشکده ادبیات تحصیل می کنیم ملحق بشو.
ـ خوب، حالا مگر پشیمان شده ای؟
ـ نه، ولی...
آنا خاتمه داد: «در این صورت این قدر جر و بحث نکنید. بیایید از زیبایی ماه لذت ببریم» و قبل از آن که به دیگران مهلت اعتراضی بدهد، چراغ را خاموش کرد.
از پنجره که نیمی از آن را پرده پوشانده بود، مهتاب، بر روی کف زمین پاشیده شد. والنتینا که پشت میز نشسته بود، با آن همه نوری که روی او افتاده بود، ناگهان از جای جست. سیلویا گفت: با این مهتاب زیبا، در دهکده، حتما همگی از خانه خارج شده و دارند آواز می خوانند.
از آن جایی که پرده جلوی نیمی از پنجره را گرفته بود، آن ها فقط قادر بودند یک چهار گوشه باریکی از آسمان را ببینند و تازه آن هم، از پشت نوک قهوه ای رنگ درختان باغ های ویلا بورگزه.
والنتینا آهسته گفت: خیلی ها، در این ساعت دارند گردش می کنند.
اکسنیا اضافه کرد: آره، مردمی آزاد.
وقتی امانوئلا داخل اتاق شد، آن ها همچنان در تاریکی باقیمانده بودند. به محض ورود، آن ها را ندید و نشناخت. به خیال این که اشتباه آمده است گفت: آه، خیلی عذر می خواهم... و داشت از اتاق خارج می شد.
ولی اکسنیا او را صدا زد: داخل شو، بیا. خود ما هستیم، داشتیم ماه را تماشا می کردیم. حالا، اگر دلت می خواهد می توانی چراغ را روشن کنی.
امانوئلا، در نیمه تاریکی، بدون آن که کلمه ای بر زبان بیاورد، سر پای بر جای مانده بود. خود او نیز در عبور از راهروها، هوس کرده بود که سرش را از پنجره بیرون بیاورد و ماه را تماشا کند. ولی آن پنجره های بزرگ از پشت میله داشتند و از داخل با قفل، بسته شده بودند. سیلویا از او پرسید: برای چه به این جا آمدی؟
امانوئلا لحظه ای گیج بر جای ماند، نمی دانست که آیا آن سوال را از او کرده بودند؟ ولی بعد از سکوت سایرین مطمئن شد که بله، از خود او سوال شده بود. جواب داد: اکسنیا مرا دعوت کرده بود و والنتینا به من گفت که باید به اتاق شماره ۶۳ بیایم ولی اگر نمی خواهید همین الان می روم.
ـ نه احمق جون، منظورم از این سوال این بود که برای چه به این شبانه روزی آمده ای؟
ـ خود تو برای چه آمده ای؟
ـ من دارم تحصیل می کنم. ولی تو که امکان این را داری که کار نکنی، در عوض این که به این جا بیایی تا سوپ کلم به خوردت بدهند می توانستی در خانه خودت، در رفاه و آسایش بمانی. نه؟
امانوئلا گویی بخواهد عذر موجهی آورده باشد، گفت: نمی توانستم.
و چون متوجه شد که دیگران نیز منتظر جواب قانع کننده تری بودند اضافه کرد: کسان من در سفر هستند. در امریکا.
اکسنیا متعجبانه گفت: در امریکا؟ پس معلوم می شود خیلی پولدار هستند.
سیلویا گفت: حالا کم کم دارد حالی ام می شود.
والنتینا، همان طور که به پرده پنجره که از نسیم شبانه باد کرده بود، نگاه می کرد، تکرار کرد: در امریکا...
با شنیدن صدای راهبه از راهرو، همگی از جایشان تکان خوردند، چراغ را روشن کردند. کرکره ها را بستند. صدایی که از روی عادت، یکنواخت شده بود، داشت از راهرو عبور می کرد و فریادزنان می گفت: خاموشی! خاموشی. و «و» مو، مانند ناله ای ادامه می یافت: خاموووشی...!
آنا صندلی ها را جابجا کرد. آن ها را به میز نزدیک کرد. والنتینا از روی قفسه ای که همه چیزی در آن یافت می شد، یک چراغ نفتی برداشت.
امانوئلا از او پرسید: داری چه می کنی؟
ـ مگر نشنیدی؟ داشت فریاد می زد که چراغ ها را خاموش کنید.
ـ به چه دلیل؟
ـ تو نمی دانی. تو هم مثل میلی در طبقه اول هستید. بیش تر از بقیه پول می دهید در آن صورت می گذارند تا چراغ را روشن نگاه دارید، ما، بعد از ساعت ده شب، اگر بخواهیم درس حاضر کنیم باید این طوری درس بخوانیم. تا چند لحظه دیگر این طبقه در تاریکی فرو خواهد رفت.
ـ چراغ راهرو را هم خاموش می کنند؟
ـ بله.
ـ آن جا را دیگر چرا خاموش می کنند؟
ـ چون برق گران است و راهبه ها خسیس.
اکسنیا جمله او را تصحیح کرده گفت: کنِس.
امانوئلا داشت سوال می کرد: در تاریکی چطور به پایین برخواهم گشت؟
ـ تو هم مثل ما یاد خواهی گرفت که چطور کورمال کورمال راه بروی.
اکسنیا جواب داد: یا این که یک عدد شمع به دستت خواهیم داد. عجالتا خیال داریم درس بخوانیم. تو هم یک کتابی در دست بگیر. صبر کن، خودم یک کتاب مناسب حال، برایت انتخاب خواهم کرد. بیا، «شعر نو» خوشت می آید؟ ولی بنشین و وانمود کن که داری درس می خوانی وگرنه تو را به اتاق خودت روانه خواهد کرد.
ـ کی؟
قبل از آن که اکسنیا بتواند جوابی بدهد، در باز شد. انگار باد در را باز کرده بود. راهبه ای ریزه اندام، در قاب در ظاهر شد. لاغر و رنگ پریده با عینکی ذره بینی که ذره بین های آن چنان قطور بود که چشمان بدون مژه اش به نحو مبالغه آمیزی از آن پشت درشت می نمود. دخترها شروع کردند از روی تمسخر به خندیدن: «خواهرروحانی پرودنسینا(۱۱) خواهرروحانی پرودنسینا!» و خواهرروحانی با نگاهی دقیق داشت اتاق را ورانداز می کرد تا چیزی غیرعادی در آن کشف کند، چیزی تا بتواند مچشان را بگیرد، با نگاه خود حتی به زیر تختخواب فرو می رفت و همچنان سراپا ایستاده بود. دستش روی دستگیره در مانده بود. امانوئلا به خاطر می آورد که چند روز قبل، وقتی وارد آن شبانه روزی شده بود همین راهبه به او گفته بود: «آن چیز را از روی دهانتان پاک کنید» منظورش طبعا ماتیک روی لبش بود.
راهبه از او پرسید: شما در این جا چه می کنید؟ من، الان چراغ این جا را خاموش می کنم و شما هم به پایین، به اتاق خودتان بروید.
ـ نه، امانوئلا نزد ما می ماند، باید درس بخواند. خواهرروحانی پرودنسینا، بروید بروید، آری بروید شما که نگهبان شب هستید. می دانید ما به شما چه لقبی داده ایم: صاحب اختیار نور!
همان طور که بقیه خنده را سر داده بودند، اکسنیا به سمت در رفت: خاموش کنید. بروید همه جا را خاموش کنید. امشب، ما چراغ نفتی داریم و فردا هم اگر پول کافی برای نفت نداشته باشیم، شمع خواهیم داشت ولی از این جا خارج خواهیم شد...
سیلویا حرف او را قطع کرد و گفت: اکسنیا، این قدر حرف مفت نزن، امشب ثروتمند هستیم، مهتاب داریم.
ـ آره، راست می گویی. ماه داریم. خواهرروحانی پرودنسینا، ماه را هم می توانید خاموش کنید؟ نه، یک امتحانی بکنید. شاید بتوانید آن را هم خاموش کنید.
راهبه نگاهی خشن به آن ها دوخته بود، با لحنی مهربان گفت: یک مشت دختر لات! و آن جا را ترک کرد.
امانوئلا متحیر از اکسنیا پرسید: مگر دیوانه شده ای؟ تو را که زندانی نکرده اند! چرا این طوری با او حرف زدی؟
ـ چون او مثل جادوگران است. اوایل که به این جا آمده بودم، گاهی حتی برای خرید شمع هم پول نداشتم. البته ممکن است به نظر تو عجیب برسد ولی من حتی همان اندک پول را هم نداشتم و این راهبه، هرگز حتی یک نصف شمع هم به من نداد.
از بیرون، صدای «خاموشی» شنیده می شد و «و» آن طولانی تر از همیشه بود. و اتاق در ظلمت فرو رفت و بار دیگر نور چرب چراغ نفتی به روی میز و کتاب ها افتاد. آنا به اکسنیا گفت: حالا بهتر است آرام بگیری. به هر حال برای تو چند روزی بیش باقی نمانده. بهتر است بیش تر به فکر امتحاناتت باشی.
امانوئلا دید که کتابش در صفحه ای از اشعار گوئیدو گوئینی تزلی(۱۲) باز شده است. ولی اصلاً حوصله شعر خواندن نداشت. داشت فکر می کرد: «خدا می داند چرا درست همین کتاب را برای من انتخاب کرده و به دستم داده...» داشت به اکسنیا و دیگران نگاه می کرد که همگی داشتند در سکوت درس می خواندند، آن وقت او نیز نگاهش را روی کتاب شعر انداخت تا وانمود کند که دارد درس می خواند. دلش می خواست که سیلویا چنین خیال کند. گاه به گاه از گوشه چشم نگاهی به او می انداخت. ولی سیلویا خوابیده بود. جسمش تبدیل به لکه ای سیاهرنگ در زیر پتوی سفید رختخواب شده بود.

امانوئلا هر شب به خود می گفت: «امشب به اتاق آن ها نمی روم.» می ترسید که از آن راهروهای تاریک تنهایی به اتاق خود برگردد. هرگز جرئت این را به دست نیاورده بود تا از آن ها تقاضای یک شمع بکند. دخترهای دیگر، مثل کسانی که در خواب راه می روند، در راهروهای تاریک سرگردان به راه می افتادند و از راه پله پایین و بالا می رفتند. از روی عادت، به گوشه کنار برخورد نمی کردند. از حفظ بودند که بین هر طبقه چند تا پله وجود دارد. از پله ها بالا و پایین می رفتند و آن ها را می شمردند: یک، دو، سه، چهار....
با این حال امانوئلا، با فرا رسیدن ساعت مقرر، خود را به دوستان جدیدش می رساند. به هر اتاقی که در آن وعده ملاقات گذاشته شده بود. تمام اتاق ها یک شکل بودند، فقط بویی که از آن ها تراوش می کرد از هم متمایزشان می ساخت. ابتدا با همدیگر صحبت می کردند، و گرچه سیگار کشیدن ممنوع بود، سیگار می کشیدند و بعد، هر یک کتاب درسی خود را برمی داشت و درس حاضر می کرد. و اکنون، حتی امانوئلا نیز هر شب، درس حاضر می کرد.
بعد، وقتی از آن جا خارج می شد و با لحنی آرام می گفت: «شب همگی بخیر» می دید که دارد در ظلمت غرق می شود. خون در رگ هایش به جوش می آمد و موجی داغ و مرطوب تا گردن و گوش هایش بالا می آمد. فقط از ترس این که مبادا دوستانش در اتاق را باز کنند و ببینند که همان طور میخکوب پشت در بر جای مانده است، پا به جلو می گذاشت و به راه می افتاد. نمی خواست ببینند که چطور وحشت زده شده است. آهسته پیش می رفت، نمی خواست صدای پایش در بین آن دیوارها طنینی بیندازد. دست چپ یک راهرو، دست راست یک راهرو. نکند شبحی بر من ظاهر شود؟ آه، به راه پله رسیدم یک، دو، سه، چهار... نکند ناگهان دستی منجمد گلویم را بچسبد و بفشارد؟ به طبقه همکف رسیده بود. پای خود را با احتیاط پیش می برد، یک، دو، سه، چهار...
دستان خود را پیش می برد تا مطمئن شود که با چیزی برخورد نخواهد کرد، چیزی در کمین او نیست. و بعد، می ترسید که دستش با جسدی سرد و لزج تماس پیدا کند و یکمرتبه دستانش را عقب می کشید. در جا توقف می کرد. در آن ظلمت چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد. حس می کرد که تمام وجودش دارد از ترس فریاد می کشد و گلویش چنان خشک شده که او را خفه می کند. قلبش در سینه دارد می ترکد. برای این که به خود کمکی کرده باشد سعی می کرد خود را متقاعد کند: «من که کار بدی نکرده ام، نه، کار بدی نکرده ام» و بعد، آن دروغ را به خاطر می آورد. آری، آن دروغ وحشتناک. شاید می بایستی به این دخترها می گفت: من غیر از آن هستم که شما تصور می کنید. من از روی حیله، اعتماد شما را جلب کرده ام. آیا شما واقعا می دانید که من چه کسی هستم؟ آیا ماجرای استفانو(۱۳) را می دانید؟ من برای شما یک عالم دروغ تعریف کرده ام. من، جزو گروهشان شده ام، همه چیزشان را می دانم (آن ها با دیگران بسیار خجالتی اند و چیزی در باره خودشان تعریف نمی کنند) و آن ها هیچ چیز مرا نمی دانند. برای جشن تولدم، همگی با یک دسته گل بزرگ پشت در اتاقم قایم شده بودند تا مرا غافلگیر کنند و بعد داخل شدند. با سر و صدا، همگی مرا در آغوش گرفتند و بوسیدند. همگی مرا دوست دارند. ولی چه کسی را در واقع دوست دارند؟ من در حقیقت چه کسی هستم؟ ولی به هر حال، من که کار بدی نکرده ام، نه، کار بدی نکرده ام.
و با این فکر خیالش آسوده می شد و به راه خود ادامه می داد. ولی به محضی که پا به آخرین راهرو می گذاشت، به نظرش می رسید که یک نفر او را دنبال می کند، صدای پایی را پشت سرش می شنوید. خود را به دیوار می چسباند و می ترسید تا خود را به در اتاقش برساند. «بدون شک او در آن جا منتظر من ایستاده است. سفید، مثل یک شبح. مرا در چنگ خود می گیرد. مرا خفه می کند.»
فقط وقتی داخل اتاق می شد و در را به روی خود می بست، آرام می گرفت. پیراهن خواب خود را می دید که چگونه مچاله روی تخت افتاده است. کتاب ها را می دید، عکس ها را می دید. پیشانیش هنوز خیس از عرق بود. به خود می گفت: چقدر احمق هستی. اشباح وجود ندارند. در آن طرف دیوار هم، میلی در اتاقش خفته است.
میلی در هنرستان موسیقی تحصیل می کرد. از آن جایی که مبتلا به مرض قلبی بود، در مبلی نشسته و تمرین می کرد. به ندرت به ناهارخوری، پایین می رفت. راهبه ها سر خود را تکان می دادند و می گفتند: «حالش چندان خوب نیست.»
یک روز، امانوئلا شنیده بود که از حیاط صدای آرام نواختن آرمونیوم(۱۴) به گوش می رسد. دخترها، همه از شبانه روزی خارج شده بودند. عده ای به دانشکده های خود رفته و عده ای نیز در کتابخانه مشغول مطالعه بودند. او در اتاقش باقی مانده بود. نه، بدون شک کسی که داشت آن ارگ را می نواخت. یکی از راهبه ها نبود. آن آهنگ، یک آهنگ مذهبی نبود. یک «نغمه» بود. متحیرانه، سر خود را از پنجره بیرون برده بود. حیاط، سراسر از پیچک های عشقه سرخرنگ شده بود. از پنجره خود دیده بود که دو پنجره در آن پایین باز است. دو پنجره نمازخانه. چند دقیقه بعد به نمازخانه پایین رفته بود. کسی در آن جا نبود. و عاقبت در آن نیمه تاریکی هیکل روشن رنگ میلی را دیده بود که پشت ارگ نشسته است. از گیسوان بلند و طلایی رنگش که به پشت سر انداخته بود او را شناخت. گرچه اتاق های آن ها در مجاورت هم قرار داشت ولی هرگز با هم کلمه ای رد و بدل نکرده بودند.
میلی، با شنیدن ورود او، یکمرتبه از جای تکان خورده و سرش را برگردانده بود.
امانوئلا از او تقاضا کرده بود: «ادامه بده.»
دیگری، که چهره اش گلگون شده بود از او پرسیده بود: «تو در اتاق شماره ۲۸ هستی، نه؟» و برای این که به او فهمانده باشد که او نیز به نوبه خود، او را غافلگیر کرده است، اضافه کرد:
«دیشب، صدای گریه ات به گوشم می رسید.»
و سپس به او علامت داده بود تا نزدیک شود و نواختن ارگ را از سر گرفته بود.
اکنون، امانوئلا، به محضی که از خواب بیدار می شد، به دیوار میلی می زد و میلی که از مدتی قبل بیدار شده و داشت درس می خواند، می دوید و با مشتی به دیوار جواب او را می داد. میلی همیشه از دیگران حذر کرده بود ولی حال، خود او بود که امانوئلا را صدا می کرد، او را به اتاقش دعوت می کرد. خودش را به او می شناساند، تعریف می کرد که چطور شده بود زندگی با پدرش را در میلان ترک کرده و بدان جا آمده است.
ـ عاشق صدای نواختن ارگی شده بودم که از کلیسای «سان بابیلا» به گوش می رسید. یک روز غروب از روی نیمکت کلیسا بلند شدم و به طرف جایگاه اعتراف پیش رفتم انگار بخواهم بروم اعتراف کنم ولی در عوض از پلکانی چوبی بالا رفتم و خودم را به ارگ رساندم. آیا تو هرگز در یک کلیسا به نزدیک جایگاه ارگ رفته ای؟ صدای ارگ تو را گیج می کند. کسی که داشت ارگ می زد خاکستری رنگ بود. سراپا خاکستری و عینکی سیاه به چشم داشت. یک مرد کور بود. ولی باید می دیدی چه دستانی داشت! و این گونه، من، هر شب در کنار او می نشستم و مردم در آن پایین آواز می خواندند و بعد همه از کلیسا خارج می شدند. چراغ ها خاموش می شدند و او، برای این که از آن جا پایین بیاید، دستش را به روی شانه ام می گذاشت و به من تکیه می کرد.
همان طور که حرف می زد، نگاهش را به خلا دوخته بود و از آن جایی که چشمان بسیار روشن رنگی داشت، چنان می نمود که خودش نیز، نابینا است: «یک روز در ماه مه به باغ ملی رفتیم. تو هرگز به میلان رفته ای؟ با آن باغ آشنایی داری؟ اگر نرفته ای حتما برو. یک دریاچه کوچک هم دارد با یک معبد کوچولو. و دور تا دور دریاچه را هم درختان عظیمی احاطه کرده است. می گویند که فوسکولو(۱۵) همیشه برای گردش به آن جا می رفته است. دوستم، چیزی را نمی دید ولی من به او می گفتم: «الان آسمان تماما سرخ رنگ شده است» و یا این که «هوا تاریک شده است.» وقتی پدرم از ملاقات های ما باخبر شد، در عرض بیست و چهار ساعت مرا روانه کرد و به رم فرستاد. ولی من، در این جا غمگین نیستم، می توانم ارگ بنوازم و با آن دستگاه که در آن گوشه می بینی برای او نامه می نویسم. آره، همان دستگاه که برای کورها الفبا اختراع کرده اند و سوراخ سوراخ است و خاص نامه نگاری کورهاست. من، دیگر نوشتن با این دستگاه را به خوبی یاد گرفته ام و او نامه هایم را می خواند. با نوک انگشتان خود آن ها را می خواند. این طوری، می بینی؟» و در همان حال، با نوک انگشتان خود، نوک انگشتان امانوئلا را لمس می کرد.
آن شب میلی در مبل نشسته بود و درس می خواند. با دیدن امانوئلا که نفس زنان داخل شده، در را پشت سر خود بسته و بدان تکیه داده بود. با لحنی نگران از او پرسید: «تو را چه می شود؟»
ـ من، شب ها از این راهروها می ترسم، می ترسیدم کسی در اتاقم در انتظارم باشد و جرئت نکردم داخل شوم. مرا ببخش ولی سخت پریشان حالم.
روی قالی، در مقابل میلی نشست. به کتابی که دخترک در دست داشت نگاهی انداخت و پرسید: داری چه درسی را حاضر می کنی؟
ـ آرمونیوم. گوش کن امانوئلا، بهتر است که تو شب ها به آن اتاق های بالا نروی.
امانوئلا جواب داد: نمی توانم.
سر خود را روی زانوان میلی گذاشته بود و میلی داشت گوش ها و پیشانی و گیسوان او را نوازش می کرد. امانوئلا در اتاق خودش حس می کرد که خاطرات به او حمله ور می شوند. نامه هایی که در کشوها گذاشته و درشان را قفل کرده بود، عکس ها، لباس ها، همه این چیزها، روزها و وقایعی را که گذرانده بود به او یادآور می شدند. رفاقت های اخیر او، برعکس. شخصیت جدیدی به او عطا کرده بودند. و او، آن شخصیت جدید را مثل پیراهنی نو، به تن کرده بود.
تکرارکنان می گفت: بی اختیار به نزدشان می روم. حس می کنم که در این جا دارم خفه می شوم، زندانی شده ام. قادر نیستم احساساتم را برایت بیان کنم. طاقتم تمام شده است.
ـ در ابتدا برای همه همین طور است. حس می کنی که نفست تنگ شده است. برای من غیر از این بود. من عادت داشتم در حضور کسی زندگی کنم که مدام مرعوبش باشم. تو پدر مرا نمی شناسی و شناسایی او بس غامض و طولانی خواهد بود. در این جا، گرچه به نحوی زندانی هستم ولی آسان تر نفس می کشم. ولی تو... تو نباید زیاده از حد در اتاقت تنها بمانی. برو بیرون، برو پیش دخترانی که در دانشکده همکلاس تو هستند یا اصلاً برو بیرون در شهر گردش کن. اگر حالم این قدر بد نبود خودم شخصا تو را همراهی می کردم. با اکسنیا به گردش برو. یا با وینکا. او، همه چیز را سرسری می گیرد. اگر به جای این که به اتاق من بیایی به اتاق او رفته بودی، آن وقت گریه را سر نمی دادی.
ولی امانوئلا سر خود را تکان می داد. نه، هیچ کس قادر نبود به او کمکی عرضه دارد. حتی وینکا.

وینکا هر شب تلفن می کرد و خواهرروحانی لورنتزا، بی صبرانه در مقابلش قدم برمی داشت و کلید اتاق را در مقابل چشمان او تکان می داد تا به او بفهماند که نباید زیاده از حد مکالمه تلفنی را طولانی کند. ولی دخترک از روی لجبازی، با خیال راحت می نشست و دامن خود را هم روی زانوانش مرتب می کرد. بدون هیچ گونه شتاب و عجله صحبت می کرد، لبخند می زد و با نگاهی بی اعتنا به خواهرروحانی خیره می شد. انگار دارد او را به جنگ دعوت می کند. زبان خارجی اش نیز برایش به عنوان سپر به شمار می رفت. فقط موقعی که می دید طاقت راهبه دارد تمام می شود لحن صدایش را در تلفن عوض می کرد، و خداحافظی می کرد. از جا بلند می شد و به ایتالیایی می گفت: «تا فردا» گوشی را می گذاشت و با صدایی راسخ می گفت: خواهرروحانی لورنتزا، «خیلی ممنونم» و از آن جا خارج می شد و دختران دیگر به دنبالش به راه می افتادند.
روز بعد، تا فرا رسیدن موعد ملاقات، خود را آرایش می کرد. به اتاق دوستانش می رفت، با موهایی ژولیده و دم پایی به پا، یک ربدشامبر کهنه هم به تن داشت. موچین را در یک دست و آینه کوچکی را در دست دیگر گرفته بود. همان طور که با دوستانش وراجی می کرد دهانش را کج می کرد، خمی به پیشانی می انداخت و با موچین، مویی را از ابروی خود می کند و بار دیگر وراجی را از سر می گرفت. دختر خوشگلی نبود ولی گیسوان قشنگ و خرمایی رنگ مجعدی داشت که همیشه تمیز و براق بودند. دهانش گوشتالو بود و دندان هایش کوچک و نوک تیز.
وقتی از خوابگاه خارج می شد، تا پایش به خیابان می رسید، به لب هایش ماتیک می مالید. اندکی هم سرخاب به گونه هایش می زد. لوئیس همان نزدیکی در انتظارش بود، زیر بغل او را می گرفت و به راه می افتادند.
هر دوی آن ها اهل شهر کوردووا در منطقه آندا لوسیای اسپانیا بودند ولی در رم با هم آشنا شده بودند. لوئیس در دانشکده معماری تحصیل می کرد. ساعت ها در باره وطن خود با هم صحبت می کردند و همان صحبت کردن به زبان اسپانیولی اندکی دلتنگی وطن را در دلشان فرومی نشاند.
بعضی اوقات لوئیس پیشنهاد می کرد: می خواهی به سینما برویم؟
همیشه سینمایی را در یک محله ای انتخاب می کردند که در سئانس بعدازظهر خلوت بود. وینکا بی اعتنا و اندکی با اوقات تلخی او را دنبال می کرد. به نظرش می رسید که همه فهمیده اند که آن ها فقط به خاطر بوسیدن یکدیگر است که دارند داخل آن سینما می شوند. وقتی در آنتراکت چراغ روشن می شد، به نحوی مبالغه آمیز از پسرک فاصله می گرفت، خودش را در آینه نگاه می کرد و به صورت خود پودر می زد و هنگامی که گیج، از سینما خارج می شدند، تصمیم خود را گرفته می گفت: «دیگر با تو به سینما نخواهم آمد» جدا از هم قدم برمی داشتند، مثل دو نفر بیگانه. پسرک سیگاری آتش می زد و زیر لب آهنگی را زمزمه می کرد.
و این چنین به نزدیکی شبانه روزی «گریمالدی» می رسیدند. ماشین ها از کنارشان عبور می کردند، مردم نگاهشان می کردند و عاقبت برای خداحافظی از همدیگر، در مقابل مغازه ای توقف می کردند که مجسمه می فروخت. مجسمه هایی سرد و مغازه ای متروک، مثل یک موزه. وینکا در انتظار می ماند تا بلکه چیزی خوشحالش کند. کلمه ای از جانب لوئیس، یا نگاهی از طرف او، ولی او، فکرش به جای دیگری معطوف بود و آن وقت خود دختر از او می پرسید: «چه وقت یکدیگر را خواهیم دید؟» و امیدوار بود که او، در جواب بگوید: «فردا» ولی جواب او مثل همیشه یکسان بود: «به من تلفن کن» و بعد دور می شد. دستانش را در جیب فرو کرده و سیگاری در دهان داشت. وینکا در مقابل درِ ورودی بر جای می ماند، به دورشدن او نگاه می کرد و در همان حال فکر می کرد: «آیا ارزش داشت که به خاطر او این قدر دیر کنم؟» و با تصور دعواهای راهبه ها حس می کرد که نسبت به لوئیس دارد کینه ای در دل می گیرد و با این حال همچنان با نگاهش او را دنبال می کرد تا این که او در پشت میدانگاهی از نظرش ناپدید می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب هیچ یک از آنها باز نمی‌گردد