فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پسری که مرا دوست داشت

کتاب پسری که مرا دوست داشت

نسخه الکترونیک کتاب پسری که مرا دوست داشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پسری که مرا دوست داشت

کتاب «پسری که مرا دوست داشت» نوشته بلقیس سلیمانی ( -۱۳۴۲)، نویسنده و پژوهشگر معاصر، است. این کتاب مجموعه داستانهای کوتاه‌، سلیمانی است که در فضایی وهم‌آلود نوشته شده و مضامینی چون مرگ، روابط انسانی و ازدواج را در برمی‌گیرد. بیش‌تر داستان‌های این مجموعه به زبانی عامیانه و ساده نوشته شده و اکثر خوانندگان می‌توانند با آن ارتباط برقرار کنند. به گفته خود نویسنده این مجموعه، ادامه دیگر کتابهای او مثل «خاله بازی» و «بازی آخر بانو» است. در بخشی از کتاب «پسری که مرا دوست داشت» می‌خوانیم: «پسرک دوچرخه‌سوار به سرعت از کنار دخترک دانش‌آموز رد می‌شد و می‌پرسید: «عروسِ مادر من می‌شی؟» دخترک هرگز به این سؤال پاسخ نمی‌داد. سکوت علامت رضا بود؛ این را هر دو می‌دانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگیِ دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوان‌های پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند می‌زد. دخترکی شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت: «چقدر پسرتون خوشگل بوده!».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پسری که مرا دوست داشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

عروس

پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد می شد و می پرسید: «عروسِ مادر من می شی؟» دخترک هرگز به این سوال پاسخ نمی داد. سکوت علامت رضا بود؛ این را هر دو می دانستند.
پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگیِ دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت.
فردای روز تشییع استخوان های پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند می زد. دخترکی شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت: «چقدر پسرتون خوشگل بوده!»

دست های امین اللّه

امین اللّه نه تار می زد، نه سه تار و نه حتی قیچک، اما ناخن انگشت های اشاره و کوچک دست راستش را بلند کرده بود. دست هایش را که روی میز می گذاشت خانم منشی موسسه «خراسان بزرگ» زل می زد به دست های ظریف و ناخن های قشنگ امین اللّه.
امین اللّه بوی عطر خانم منشی را به ریه هایش می فرستاد و چشم از لب های گوشتالود او بر نمی داشت. خرج تحصیل امین اللّه را خواهر و برادرش می دادند، که یکی در کانادا و آن دیگری در آلمان بود. خانواده امین اللّه ساکن پیشاور پاکستان بود و کم و بیش دستش به دهانش می رسید.
وقتی حکومت طالبان سقوط کرد دو ماه بود امین اللّه از رساله دکتری اش در رشته علوم ارتباطات دفاع کرده بود. امین اللّه کار در موسسه «خراسان بزرگ» را بعد از دفاعش پذیرفت که کاری بود سهل و ساده؛ قرار بود امین اللّه موتیف های مشترک افسانه های ایران و افغانستان را استخراج و دسته بندی کند.
امین اللّه اولین شام را که با خانم منشی خورد، سیل تلفن ها از کانادا، آلمان و پیشاور به سویش سرازیر شد که تماما در خصوص ادای دین به مام میهن بود.
سرزمین مادری او را برای سازندگی فرا می خواند.
امین اللّه به تکاپو افتاد تا سری به افغانستان بزند و از چند و چون دانشگاه ها و پذیرش استاد سر در بیاورد. دانشگاه کابل درخواستش را رد کرد و کسی توصیه کرد به دانشگاه بلخ سری بزند؛ که تازه رشته روزنامه نگاری تاسیس کرده بود. عمویش در کابل یک دست لباس زِواردررفته مردم عامی را به او پوشاند و او را روانه بلخ کرد. همان طور که پیش بینی می شد در میانه راه در کمین طالبان گرفتار شد، به همراه انبوه کارگران و مردمانی که برای دیدار خانواده هایشان عازم بلخ بودند. طالبان جماعت را به صف کردند و محاکمه را آغاز؛ کی هستی، چه کاره ای، برای چه به بلخ می روی؟
«کارگر»، «کارگر»، «کارگر.» امین اللّه هم گفت کارگر.
«دست ها جلو.»
جماعت بقچه ها را زمین گذاشت و دست ها را پیش رو گرفت.
طالبان از جماعت سان دیدند و امین اللّه تا نوبتش برسد ناخن انگشت کوچک دست راستش را با دندان چید. اما نتوانست برای دست های کارنکرده و ظریفش کاری بکند.
از صف بیرونش آوردند. اتهام مشخص بود، جاسوسی برای اجانب.
چشم هایش را نبستند. اما دست هایش را بستند.

بابابزرگی

بابابزرگی اومد وسط لی لی بازیمون وایساد، هی با عصاش می زد رو موزاییک ها؛ تق تق.
نگین یه جوری به بابابزرگی نگاه می کرد. انگاری ترسیده بود. رفتم دست بابابزرگی را گرفتم تا از زمین لی لی بازیمون بیارمش بیرون، دستشو گذاشت رو دستم، هی دستمو ناز می کرد، یه جوری شدم.
گفت: «تو بچه کی هستی؟»
گفتم: «من بچه نیستم، من آمادگی می رم.»
بابابزرگی نشنید، سرمو بردم کنار گوشش، گوشش یه جوری بود، خیلی بزرگ بود، تازه توش پر از موهای سیاه و سفید بود. گفتم: «من بچه نیستم»، خواستم بگم من آمادگی هستم، ولی دیدم فایده نداره، بابابزرگی که نمی شنوه.
دستمو از دستش کشیدم بیرون رفتم سر لی لی بازیمون، نوبت نگین بود. نگین از اون جرزن هاست. بابابزرگی راه افتاده بود طرف صندوق های میوه، می خواست بیفته روشون، ولی نیفتاد.
نگین گفت: «من یه دقه برم دستشویی»، دوید گوشه حیاط، در دستشویی را که باز کرد یه خونه سنگمو بردم جلو.
بچه ها حواسشون نبود، بابابزرگی هم که نمی دید، تازه داشت می افتاد روی صندوق های نوشابه گوشه حیاط.
بابابزرگی هی این ور می رفت، هی اون ور می رفت، تق تق عصاشو می شنیدم.
نگین از دستشویی اومد بیرون گفت: «جر نزدی که؟»
گفتم: «اِ.»
بابابزرگی بازم اومده بود وسط لی لی بازیمون.
نگین گفت: «اَه.»
دست بابابزرگی را گرفتم بردم کنار دیوار، همان جا وایساد. نوبت من بود، برگشتم اول، تا خواستم سنگ بندازم، دیدم از زیر پای بابابزرگی آب راه افتاده طرف زمین لی لی بازیمون. آب تند و تند از خط گچی گذشت، اومد تو زمین. همون موقع صدای بوق ماشین ها بلند شد، عروسو از آرایشگاه آورده بودن، سنگو پرت کردم روی زمین، افتاد روی جیش بابابزرگی، نگین رفته بود تماشا، منم رفتم.

شوهر آینده

مرد شیک پوش ساکش را جلو پایش گذاشت و گفت: «با اجازه»، با ادب تمام روی صندلی کناری ام نشست. شاگرد راننده عقب اتوبوس مشغول رتق و فتق امور مسافران بود. مرد دید که به عقب نگاه کردم و احتمالاً حدس زد که می خواهم جایم را عوض بکنم. به هر حال شانزده ساعت مسافرت شبانه بود.
مرد گفت: «خواهش می کنم جایتان را عوض نکنید، من فقط به خاطر شما این اتوبوس را انتخاب کردم.»
برای دخترِ بیست و هفت ساله شهرستانی ای که در دوره لیسانس و فوق لیسانس نتوانسته بود شوهری دست و پا بکند و باعث سرافکندگی خانواده اش شده بود که همه دخترهایش تا شانزده سالگی به خانه بخت رفته بودند، این یک فرصت طلایی بود. اما به هر حال داشتن ژست خاص دخترهای نجیب هم لازم بود.
گفتم: «ببخشید؟!» کلمه ببخشید را چنان ادا کردم که چندین معنا داشت. اولین معنی اش این بود که اشتباه گرفتین، من از اون هاش نیستم، دومینش این بود که شما خیلی گستاخ هستید و...
مرد باعجله گفت: «خواهش می کنم برداشت بد نکنید، من توضیح می دهم؛ ببینید، من شما را وقتی دنبال بلیت می گشتید، دیدم. خب، راستش در عمرم دختری به متانت شما ندیده بودم، ببینید...»
نمی دانم وقتی یک دختر شهرستانی خوابگاهی، دو تا ساک پر از گردو، مربا، ترشی، جوزقند، تخمه و خرت و پرت را دنبال خودش می کشد، در حالی که بدنش عرق کرده، اخم هایش توی هم رفته، روسری اش کج شده و سر شانه های مانتویش جمع شده، چطور می تواند متین باشد.
اما در بیست و هفت سالگی وقتی مادرت بالکل ناامید شده و خواهرهایت در به در دنبال یک مرد مطلقه، یا زن مرده برایت می گردند، نباید مته به خشخاش گذاشت. مرد دید که لبخند محوی روی لب هایم سبز شد و باز دید که شاگرد راننده از کنارمان گذشت، بدون این که صدایش بزنم.
مرد روی صندلی اش جابجا شد و گفت: «شما دانشجو هستید؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «دوران خوبی است قدرش را بدانید.»
تا ایستگاه اول بازرسی برسیم مرد از مدرک تحصیلی اش، شرکت تجاری اش و خانواده اش فراوان برایم حرف زد.
در ایستگاه دوم بازرسی، مرد عملاً از من خواستگاری کرد و به مامور بازرسی گفت که با هم هستیم.
در ایستگاه سوم، مامور بازرسی احتمالاً فکر کرد ما زوجی خوشبخت هستیم که به ماه عسل می رویم و خوبیت ندارد به یک خانواده کوچک خوشبخت بدبین بود.
در ایستگاه چهارم، ساک مرد زیر پای من بود و من از خوشی در عالم دیگری بودم. وقتی به خودم آمدم که تمامی مسافرهای اتوبوس را پیاده کرده بودند و مشغول بازرسی وسایل مسافرها بودند. مردها یک طرف به خط شده بودند و زن ها یک طرف و من هر چه گشتم شوهر آینده را ندیدم، گویی تاریکی کویر او را بلعیده بود.
وقتی مامور بازرسی ساک مملو از مواد مخدر شوهر آینده را به من نشان داد، حقیقتا خودم را شریک جرم او می دیدم.
همه مسافران اتوبوس به اضافه دو راننده و شاگرد راننده گواهی دادند من و مرد شیک پوش بسیار رفتار خودمانی ای داشته ایم. هیچ کس باور نمی کرد من داخل اتوبوس با او آشنا شده ام جز مامور پا به سن گذاشته ایستگاه بازرسی که مرد قاچاقچی دو بار با همین شگرد از ایستگاه بازرسی او گذشته بود.

صبر خوش است

من نویسنده مهمی نبودم، اما جزو آمار به حساب می آمدم. مسئولین شهر اول تلفنی مسئله را مطرح کردند و بعد فرم تقاضا را برایم فرستادند. در پایان فرم نوشته شده بود، بازدید از قطعه نام آوران رایگان و هزینه اقامت در شهر بر عهده اداره فرهنگ، شورای شهر، معاونت فرهنگی شهرداری و اداره متوفیات است. سال ها بود به شهر زادگاهم نرفته بودم ــ با پول نویسندگی هیچ جا نمی توانستم بروم ــ مسئله را تلفنی با مسئولین در میان گذاشتم. مسئولین رسما دعوت نامه و یک بلیت دوطرفه آبی رنگ شرکت هواپیمایی ملی برایم فرستادند. در فرودگاه یک هیئت پنج نفره به استقبالم آمدند. قیافه مسئول قطعه نام آوران و مسئول تشریفات را هرگز فراموش نمی کنم. از فرودگاه یکراست به بازدید قطعه رفتیم. مسئول قطعه از دم در قبرستان پت و پهن شهر، مراسم معارفه را شروع کرد: «این قبرستان از قدیمی ترین قبرستان های شهره، به شهر نزدیکه، آب، برق، تلفن و محوطه چمن کاری داره، شرکت های خصوصی درجه یک به جدیدترین شیوه ها عمل کفن و دفن و دیگر مراسم ها را انجام می دهند. درخت های کاج این قبرستان از نوع کویری آن هستند، سال ها عمر می کنند و با خشکسالی از بین نمی روند. این جا خانواده های مهم شهر، مقبره های خانوادگی دارند. ملاحظه بفرمایید، این مقبره خانوادگی شیخی هاست، نسل اندر نسل این جا دفن شده اند. این قبرستان اعتبار دارد.»
روز بازدید حقیقتا روز خوبی نبود. باد و طوفان و جار و جیغ کلاغ ها لحظه ای قطع نمی شد و این از چشم من دور نماند، به هر حال این خانه آخرت بود، باید در انتخاب آن دقت می کردم. رئیس قطعه متوجه دلزدگی من شد، گفت: «بفرمایید، این فضا کاملاً فضای قبرستان است. شما که خودتان نویسنده هستید، می دانید فضا چقدر اهمیت دارد.» این حرف درستی بود. منتها برای مردگی من، نه الآن که خاک، چشم ها، حلق و بینی ام را پر کرده بود. گوشم پر بود از قارقار کلاغ ها که از همین حالا مرده ام را می خواستند. تا به قطعه نام آوران برسیم رئیس کمیته انتخاب، فهرست کاملی از نام آوران آرمیده در قطعه را برایم ردیف کرد. تک و توکی از آدم های فهرست را می شناختم اما اکثر قریب به اتفاق آن ها برایم ناآشنا بودند. تردید داشتم در باره آدم ها از مسئول کمیته چیزی بپرسم. می ترسیدم گمان کند از آن نویسنده های کم اعتباری هستم که چیز زیادی از عالم هنر و علم و دانش نمی دانند. اما خودش در ادامه برایم در باره برخی از این آدم ها توضیحاتی داد که تا حدّی معنای قطعه نام آوران برایم روشن شد: «این آقا، جواد شمع دوزی، یک راننده تاکسی متدین بود که پول کیف چند میلیونی یک شهروند را به او برگردانده بود و اعضای شورای شهر به کمیته انتخاب ابلاغ کردند این شخص امین در قطعه نام آوران به خاک سپرده شود....، سرکار خانم حبیبه رنگینگی، تنها بازمانده یک خانواده تنبورک ساز است که یک تنبورک منحصربه فرد در اختیار داشته است و به این شرط حاضر به اهدای تنبورک به موزه سازهای ملی شده است که در قطعه نام آوران به خاک سپرده شود....»
قطعه نام آوران با نرده های بلندی که سر آن ها مثل نیزه تیز بود از بقیه قبرستان جدا شده بود. مسئول قطعه وجود این نرده ها را لازم می دانست. زیرا عده ای ولگرد که نمی دانند چه فرزانگانی در این جا خفته اند گاه بی احترامی هایی به این جماعت می کرده اند که خارج از تحمل مسئولان بوده و هست.
سنگ های روی قبرها همه گرانیت سیاه بود. انگار همه این مردم یکجا و همزمان مرده بودند. مسئول قطعه توضیح داد: «این نوع سنگ شکیل، سنگین و برای عزیزان خفته در خاک مناسب است و اصولاً نوع سنگ و جنس آن را کمیته فنی انتخاب می کند و از دایره اختیارات کمیته انتخاب اشخاص و مسئول قطعه بیرون است.»
مسئول کمیته فنی که تا به حال ساکت بود، خودش را به من نزدیک کرد و اجازه خواست توضیحاتی در این خصوص بدهد، وی گفت: «نه تنها نوع سنگ، بلکه نوع نوشته روی آن ها نیز انتخاب این کمیته است.» بلافاصله اضافه کرد: «البته وصیت متوفی، آثار و اعمال نام آوران و نظر خانواده در انتخاب متن های روی سنگ ها مد نظر قرار می گیرد.» بلادرنگ کنار سنگ گرانیت براقی ایستاد و این عبارت را خواند: «چه جای شکر و شکایت» و اضافه کرد: «این به خواسته متوفی که شاعر توانمند و بلندآوازه ای بوده است روی سنگ حک شده است. ولی هستند نام آورانی که متن روی سنگ قبر آن ها به کمیته فنی واگذار می شود، مثلاً وارثان این آقا که از خیران منطقه است انتخاب متن نوشته را بر عهده کمیته فنی گذاشته اند و کمیته با توجه به موقعیت و اعمال نیک این مرد خیر این عبارت را برای ایشان انتخاب کرده است.»

خیر هر دو جهان نصیب آن رادمرد که خیر کاشت و خیر درو کرد.

گشتی در قطعه نام آوران زدیم، قطعه تا بی نهایت دشت گسترده بود، مسئولان همراه تاکید کردند، تقاضا برای این قطعه رو به فزونی است و ای بسا ناچار شوند باز هم قطعه را گسترده تر بکنند. بالاخره از قبرستان به شهر بازگشتیم و مسئولین محترم مرا تا دم هتل جهانگردی بدرقه کردند و برایم اقامت خوشی در شهر آرزو کردند. من نیز به پاس این میهمان نوازی فرم تقاضا را همان جا پر کردم و به ایشان دادم و در بخش مربوط به عبارت روی سنگ قبر نوشتم:

بر سنگ مزارم گریه ابر خوش است
باران سرشک بر سر قبر خوش است

بر گور من ای جوان به زاری منشین
نوبت به تو نیز می رسد صبر خوش است

نظرات کاربران درباره کتاب پسری که مرا دوست داشت

افتضاح مزخرف .....من بسیار کتاب خووندم و کتابهای عالی تموم کتابهای خانم وفی و اقای مستور بوبن کوییلو و .....اما این کتاب ارزش خووندن نداشت
در 2 سال پیش توسط sor...ram
خیلی بد ...اصلا نتونستم کامل بخونمش....پشیمون شدم از خریدش
در 2 سال پیش توسط sor...ram
khob bod
در 2 سال پیش توسط mah parin
من قلم خانم سلیمانی رو دوست دارم ولی به نظرم این اثرش به خوبی بقیه نبود
در 3 هفته پیش توسط پاییز
عالیه
در 2 سال پیش توسط san...z
خیلی کار خوبیه. دوست داشتمش...
در 2 سال پیش توسط mtf...mnr