فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دریاروندگان جزیره آبی‌تر

نسخه الکترونیک کتاب دریاروندگان جزیره آبی‌تر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دریاروندگان جزیره آبی‌تر

کتاب «دریا روندگان جزیره آبی‌تر» نوشته عباس معروفی( -۱۳۳۶)، نویسنده، نمایشنامه‌نویس، ناشر و روزنامه‌نگار معاصر است.
معروفی با نوشتن رمان «سمفونی مردگان» تبدیل به یکی از مشهورترین نویسندگان ایرانی شده و تاکنون آثار مختلفی از او نیز منتشرشده است.
این کتاب مجموعه داستان‌های کوتاه معروفی است که شامل چهار داستان کوتاه به نامه‌ای «عطریاس»، «آخرین نسل برتر»، «برش‌های کوچک» و «چند داستان دیگر» است.
اکثر داستان‌های این مجموعه در فضای روزهای بعد از جنگ تحمیلی نوشته‌شده و تاثیرات جنگ را در شخصیت‌ها می‌توان جست‌وجو کرد.
در بخشی از کتاب «دریا روندگان جزیره آبی‌تر» می‌خوانیم:
«سرش منگ بود. شاید از خستگی باشد، یا صدای موتور ماشین که هی توی کله آدم می‌چرخد. چقدر شلوغ و سرد بود. چرخ ماشین‌ها روی نرمه برف آبکی صدای چسبناکی داشت، و آدم‌ها به شکل ارواح در روشنایی چراغ‌ها می‌لغزیدند. اگر یقه پالتو را بالا بدهند، کلاه شاپو سرشان بگذارند، دست در جیب با دهان باز و آن اضطرابی که در چهره همه‌شان موج می‌زند، می‌شوند شبیه همین تابلو بالای آینه؛ قشنگ است. آن تابلو گردبادش هم قشنگ است. زنی دارد در آن گردباد سرخ جیغ می‌کشد. آدم خیال می‌کند خودش است که دارد سبک می‌شود. محسن سلیقه‌اش محشر است. وقت بی‌کاری می‌رود خیابان منوچهری یا جلو دانشگاه بلکه یک نقاشی خوب پیدا کند و بیاید به این درودیوارها بکوبد، اما به جاش کتاب می‌گیرد. حیف که حوصله ندارد زیاد بخواند، گاه اگر ورقی بزند. خسته و مرده یک گوشه می‌نشیند و هی چای و سیگار.
گفتم: «آزمایشگاه چای و توتون راه انداخته‌ی؟»
با صدای خفه‌ای گفت: «چه کنم؟»
گفتم: «پاشو بریم بیرون قدم بزنیم.»
گفت: «حوصله ندارم».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دریاروندگان جزیره آبی‌تر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

عطر یاس

آرامش قشنگ

چقدر آرامش خانه را دوست دارد. کاش صدای سگ گاراژ به مغز آدم هجوم نیاورد. حتما روی دو پا بلند می شود و در سفیدی برف به چیزی چشم می دوزد و آن وقت پارس می کند. کاش محسن هم می توانست یک قراضه ای بگیرد که گاه و بی گاه بزنند بیرون. علتش این است که نمی توانند پولشان را جمع کنند، همه اش خرت و پرت می خرند و آخرش هم هیچ چیز ندارند. تقصیر کسی نیست. روزگار نکبتی شده، آن قدر که آدم دلش می خواهد مدام به خاطره هاش چنگ بیندازد و آن جاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگی ها و سایه بعدازظهر و توت های کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دوره گردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم می مانَد. یاد پنجره ای که باد مدام بازش می کرد، یاد اسکناس های کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد...
به راهرو که رسید چادر را به گوشه ای پرت کرد، بسته پوشک را همان جا گذاشت که وقتی محسن آمد ببیندش. بچه را روی تخت خواباند، پوشکش را عوض کرد، دست هاش را شست و به شام سر کشید. سماور را به برق زد، و دیگر چه کار داشت؟ خودش. جلو آینه نشست و با دقت به صورتش خیره شد. دستی به گونه ها و چشم ها برد. کمرنگ و ملایم، با سایه ای سبزرنگ، همان طور که محسن می پسندد. تا محسن بیاید می تواند بنشیند و خودش را نگاه کند. فندک را هم سر شام بهش می دهد، می گذارد کنار جاسیگاری. یک چای داغ هم براش می ریزد که سر حرف را خودش باز کند و مثلاً بگوید: «شبانه ها خیلی خسته م می کنن. درسو سخت می فهمن.»
یک لبخند کافی است.
سرش منگ بود. شاید از خستگی باشد، یا صدای موتور ماشین که هی توی کله آدم می چرخد. چقدر شلوغ و سرد بود. چرخ ماشین ها روی نرمه برف آبکی صدای چسبناکی داشت، و آدم ها به شکل ارواح در روشنایی چراغ ها می لغزیدند. اگر یقه پالتو را بالا بدهند، کلاه شاپو سرشان بگذارند، دست در جیب با دهان باز و آن اضطرابی که در چهره همه شان موج می زند، می شوند شبیه همین تابلو بالای آینه؛ قشنگ است. آن تابلو گردبادش هم قشنگ است. زنی دارد در آن گردباد سرخ جیغ می کشد. آدم خیال می کند خودش است که دارد سبک می شود. محسن سلیقه اش محشر است. وقت بی کاری می رود خیابان منوچهری یا جلو دانشگاه بلکه یک نقاشی خوب پیدا کند و بیاید به این در و دیوارها بکوبد، اما به جاش کتاب می گیرد. حیف که حوصله ندارد زیاد بخواند، گاه اگر ورقی بزند. خسته و مرده یک گوشه می نشیند و هی چای و سیگار.
گفتم: «آزمایشگاه چای و توتون راه انداخته ی؟»
با صدای خفه ای گفت: «چه کنم؟»
گفتم: «پاشو بریم بیرون قدم بزنیم.»
گفت: «حوصله ندارم.»
گفتم: «پس یه فکری بکن، این جور نمون.»
اصلاً دوست ندارم این جور ببینمش. گفتم: «می خوای پاهاتو با آب گرم ماساژ بدم؟»
خیال می کند زحمتی دارد. یک لگن آب گرم می آورم، پاهاش را در آن می گذارم و همان طور که انگشت هاش را یکی یکی در دست هام می گیرم بهش نگاه می کنم. چشم هاش را از من می دزدد و به سیگار پک می زند. بعد رفته رفته حس می کنم دارد جان می گیرد.
آن وقت حوله آوردم، پاهاش را خشک کردم. گفت: «لیلی، اگه من تو رو نداشتم؟»
گفتم: «این مال تو.» و آدامسم را با نوک زبان چسباندم به لب بالایی که بردارد و بچسباند به پیشانی ام. اما به دهن گذاشت و شروع کرد به جویدن. سرحال به نظر می آمد. بعد پا شد و روی پنجه هاش نرمش کرد، لباس هاش را پوشید و گفت: «راه بیفت یک طرفی بریم.»
گفتم: «کجا؟»
گفت: «هر جا دلت خواست.»
حتا در برف یا باران فرقی نمی کرد کجا. وقتی برمی گشتیم کلی حرف زده و شنیده بودیم. آب میوه ای، چیزی هم خورده بودیم.
ساعت نزدیک هشت بود و محسن هنوز نیامده بود. صدای سگ گاراژ که بی امان پارس می کرد مثل ضربه چکش روی جمجمه تکرار می شد. شب های دیگر گاه گاه صداش می آمد، اما نه این جور. بهتر است سرش را به چیزی گرم کند، مثلاً یک نوار بگذارد که صدای این بی صاحب مانده را نشنود. اما صدای سگ می آمد.
به حیاط رفت، سه شاخه گل یخ که توی گلبرگ هاش برف نشسته بود چید، در گلدان کوچولوی قهوه ای رنگی گذاشتشان. سفره را پهن کرد و منتظر ماند.
صدای سگ آزاردهنده بود. بعضی وقت ها هار می شود، اعصاب محسن را هم خراب می کند، به خصوص تابستان ها که در ایوان می خوابند، آن قدر واق واق می کند که آدم از خواب بیزار می شود.
گفتم: «بهش توجه نکن، ستاره ها را بشمر.»
گفت: «تو وقتی به بچه می گی اون ستاره بزرگ مال باباست، پس فردا که بزرگ شد...»
گفتم: «هر چند که ما یه ستاره تو آسمون نداریم، اما افسانه ست. ما هم که کوچیک بودیم همیشه یه ستاره واسه خودمون داشتیم.»
گفتم: «با این صدا واقعا نمی شه خوابید.» و سگ یکسره پارس می کرد. گفتم: «هفت برادرون.»
هوا گرم بود اما گاهی نسیمی هم می وزید.
گفتم: «اوایل، گاهی یه سینمایی، جایی...»
چراغ های خانه روبرو که خاموش شد، پیرهنم را پرت کرد روی نرده، و صدای سگ را از یاد برد.
به بسته بزرگ پوشک نگاه کرد که به زحمت آن را در کوچه روی برف کشانده بود و آورده بود. تمام راه با خود فکر کرده بود که چی بخرد. محسن گفته بود که هر چه دلش می خواهد بخرد، اما چی دلش می خواست؟ با سه هزار تومان فقط یک انگشتر کوچک می شد خرید. یک فندک هم برای محسن. چقدر سیگار می کشد! در هر زنگ تفریح دو تا، زنگ ناهار سه تا، و شب که می آید ته پاکت را در می آوَرَد.
می گفت: «ما که قراره توی بمبارون نفله بشیم، خب...»
پرسیدم: «چطور یکهو پولدار شدی؟»
گفت که پایه و گروه عقب افتاده اش را داده اند. آن هم بعد از سه سال. گفت که تا به حال این همه پول نگرفته بوده. چند قوطی رنگ و چند تا قلم مو خرید، و افتاد به جان دیوارها. آشپزخانه را آبی کرد، اتاق خواب را صورتی، و هال را زیتونی. خب، می توانستیم در و دیوار را رنگ نزنیم.
گفت: «رنگ کیلویی پونصد تومن، اما بهتر از اینه که از لکه های دیوار زجر بکشیم.»
سهم لیلی را هم داده بود و می خواست بقیه پول را برای هر سه لباس بگیرد و قرار بود که یک روز عصر بروند. حالا کی؟ شاید این هفته یا هفته دیگر.
تمام راه فکر کرده بود که می تواند یکی دو قلم لوازم آرایش هم بگیرد. محسن گفته بود هر چه دلش می خواهد بخرد. دلش خیلی چیزها می خواست، دلش می خواست یک سری از آن مجسمه نوازندگان را داشته باشد که در بازار کویتی ها می فروشند. دلش می خواست اجاق گاز فردار بخرد. لباسشویی از همه چیز واجب تر بود.
با این حال گفتم: «به کسی بدهکار نیستی؟»
گفت: «نه.»
هیچ وقت نمی خواهم بگویم که به من بدهکاری. انگشتر را هم نخریدم. پولم به ماشین لباسشویی هم نمی رسید. اما دستت درد نکند، محسن. سهم خودم را برای بچه پوشک گرفتم. تو که در خانه نیستی، تو که در آب سرد رخت نمی شویی. صبح با لباس اتوخورده تمیز می روی، و شب که می آیی یک عالم گچ روی لباس هات نشسته. با این دود گازوییل، سیاهی دور یقه را حتما باید با فرچه شست. تنت می کنی و راه می افتی. آدم حظ می کند. کاش می توانستی مرا هم در کیفت بگذاری و با خودت ببری. وقتی نیستی آدم دلش می گیرد، از همه چیز خسته می شود و همه اش فکر می کند که یک چیز کم دارد.
گفتم: «محسن، تو فکر می کنی چی می خرم؟»
خیلی چیزها لازم داشت. یک سری از آن مجسمه های نوازندگان شاد که بگذاردشان روی باندها، کنار عکس محسن که پنج سال پیش چقدر جوان بوده، یا یک لباسشویی خیلی ساده، و یا حتا یک دست کت و شلوار برای محسن. اما تو تا به حال در آب سرد کهنه بچه شسته ای؟ آدم باید آن ها را بچلاند و پهن کند روی بند، و به انتظار آفتاب بماند. قول یک ماشین لباسشویی را سه سال پیش داده ای و آخرش آن همه پول را رنگ خریده ای و به در و دیوار مالیده ای. نمی گویم بد است، بهت برنخورد. اخم هم نکن.
بعضی وقت ها با ابهت می گوید: «لیلی، قابل تحمل نیست.» صداش را کمی تغییر می دهد و خیال می کند که ازش می ترسم.
گفتم: «چی رو نمی تونی تحمل کنی؟ منو؟ مثل دیوارها شده م؟»
خندید. گفت: «تو رو هم صورتی می کنم.»
عقربه های ساعت روی هشت و نیم بود که محسن آمد. کیفش را گذاشت گوشه هال، و وقتی کتش را در می آورد، به پوشک ها نگاه کرد. لیلی گفت: «سلام.»
«سلام. اینا مال ماست؟»
«آره. می دونی؟ خودمو از شر کهنه شستن خلاص کردم.» و با شوق به آشپزخانه رفت.
محسن گفت: «پس چرا کم خریدی؟»
حتما با دیدن آن همه پوشک جا خورده است. نکند ناراحت شده باشد؟ حال بچه را هم نمی پرسد. از آشپزخانه سرک کشید و دید که بی حرف در جای همیشگی به تلویزیون خاموش نگاه می کند. انگار از خستگی به نفس نفس افتاده باشد. سیگاری هم آتش زده بود. لیلی شام که می آورد گفت: «خسته ای؟» اما محسن جوابی نداد. اخم هاش در هم بود و گرفته تر از همیشه به نظر می آمد. حتا آن لبخند سرد موقع ورود از صورتش محو شده بود.
لیلی بسته کوچک کادویی را جلوش گذاشت: «برای تو خریدمش.»
«باز فندک خریده ی؟»
لیلی تلویزیون را روشن کرد و گفت: «از کجا فهمیدی؟»
محسن ساکت بود. انگار نمی توانست غذا بخورد. با قاشق و چنگال ور می رفت.
لیلی گفت: «بازش کن ببین خوشت می آد؟» و کنارش دوزانو نشست و زیرچشمی نگاهش کرد. صدای پارس سگ می آمد.
«آره، خوشم می آد، من همه فندک های دنیا رو دوست دارم. از فردا هر چی پول درمی آریم پوشک و فندک می خریم.»
لیلی یکباره حس کرد که توی دلش با همان آب سرد کهنه می شویند، چنگ می زنند و می شویند. واخورده به آشپزخانه رفت که چای بیاورد و فکر کرد که چرا این جور شده؟ با کنایه حرف می زند. شاید هم زیادی خسته است. ممکن است از این که تنها بیرون رفته ام بدش آمده. خب، خودش گفته بود که بروم هر چه می خواهم بخرم. حتما خسته است.
یک لیوان چای جلو محسن گذاشت و گفت: «می خوای پاهاتو بمالم؟»
محسن گفت: «نه.» و شروع کرد به جویدن سر سبیلش.
شب های دیگر می گفت: «لیلی، اون جعبه جادو رو بزن.» تلویزیون را روشن می کردم. می گفت: «بزن اون کانال.» می زدم. می گفت: «اون یکی.» می زدم. می گفت: «تلویزیون شما همین دو تا کانالو داره؟» می گفتم: «یکی هم هست که تو راهه.» می گفت: «مرتب چای برسون.» و من چای پشت چای، و او سیگار پشت سیگار. بعد هم با بچه سرگرم می شد و گاه گاه بالانس می زد که بچه را بخنداند. سربالا که می شد سبیلش سیاه می زد، و موهاش در آن متکای کوچک صورتی سیاه می زد. در پاچه شلوارش تخمه آفتابگردان می ریختم، پا می شد، خود را می تکاند و بعد می نشست می شکست.
لیلی حواسش به صدای سگ بود. گفت: «چرا ناراحتی؟ اتفاقی افتاده؟»
«نه.» چایش را خورده بود و داشت سیگار می کشید. حتا سعی نکرد فقط همان یک بار سیگارش را با فندکی که لیلی براش خریده بود روشن کند. رفت از جیبش کبریت آورد. یک کلمه هم حرف نزد. آخرین دودش را تند بیرون داد، به اتاق خواب رفت و همان طور با چشم های باز روی تخت دراز کشید. دست چپش را روی پیشانی گذاشته بود و گاه با صدای سگ گاراژ به جای نامعلومی بُراق می شد.
لیلی برای این که هاج و واج نمانَد سرش را به کارهاش گرم کرد. استکان ها و ظرف ها را شسته بود و در آینه راهرو یک بار دیگر به صورت خود نگاه کرده بود، گندمگون و قشنگ. خودش هم می دانست قشنگ است. به اتاق خواب رفت و لب تخت نشست. آن جا صدای سگ را نزدیک تر می شنید.
گفت: «چرا حرف نمی زنی؟»
محسن دستش را حایل چشم هاش کرده بود و سعی داشت بخوابد. گفت: «چی باید بگم؟» صداش رگه دار و سرد بود.
«به خاطر پوشک ها ناراحتی؟»
«بذار بخوابم. صدامو در نیار.»
«مگه خودت نگفتی؟...»
«من که حرفی نزدم. برو باز هم پوشک و فندک بخر.»
صدای سگ آزاردهنده بود، انگار که حادثه شومی در راه است. لیلی گفت: «نمی دونم چرا صدای این سگه نمی بره؟ از سر شب تا حالا همین جور داره وق می زنه.»
محسن گفت: «پوشک می خواد.»
نباید این جور حرف بزند. آدم که عصبانی شد نباید هر چه از دهنش در آمد بگوید. کارش که زیاد می شود می زند به سرش، بی انصاف می شود. از زور خستگی نای نشستن و فیلم دیدن هم ندارد. خب، صد بار بهش گفته ام یک لقمه کم تر می خوریم. آدم به اندازه درآمدش خرج می کند. نرود شبانه. من هم اگر این پول را نداشتم غلط می کردم پوشک بگیرم. تازه برای... کاش آدم هیچ چیز نداشته باشد اما راحت باشد.
صدای سگ اذیتش می کرد. پا شد، بچه را توی ننو خواباند، چراغ را خاموش کرد و همان لب تخت دراز کشید. قلبش فشرده می شد. چیزی در راه نفسش بالا آمده بود و داشت خفه اش می کرد. چرا آدم بزرگ می شود؟ چرا بدبختی آدم روز به روز بیش تر می شود؟ محسن، به دور و برت نگاه کن، تنها تو کار نمی کنی، از صبح تا شب بچه به بغل باید توی صف ها باشم، صف شیر که تمام شد، بروم توی صف سبزی و اگر وقت شد گوشت هم بگیرم. بچه هم که بچه است، نق می زند، گشنه اش می شود، بعضی وقت ها هم سرش را روی شانه ام می گذارد و می خوابد. می دانی خستگی یعنی چه؟ تا حالا توی صف ایستاده ای؟
همه چیز حتا محسن و بچه هم داشتند از ذهنش دور می شدند. رخوت ملایمی در دست هاش جریان داشت. بچگی های بسیار دوری را به یاد آورد که همبازی هاش با جیغ و فریاد به سر همدیگر می زدند. حیاط پر گل و درختی را به یاد آورد که کف آن با آجرهای چهارگوش فرش شده بود و لای درز آجرها چمن های خودرو بیرون زده بود. و یک درخت ارغوان را به یاد آورد که از تنه تا تمام شاخه هاش پر از گل های ریز بود. و یک بازی بچگانه را به یاد آورد که هر بچه ای تلاش می کرد شاه بشود تا حکم براند: «سبیل آتشین!» شاهی کوچولو که شلوارش را هم به زور بالا می کشید، وقتی آن جا می نشست خیلی قدرت داشت. همه ازش حساب می بردند و او داد می زد: «سبیل آتشین!» و بعد یک نفر دو انگشت شست خود را به بالای لب می گذاشت و با فشار چنان سبیلی ترسیم می کرد که انگار ورقه پوست را کنده است.
بس است دیگر، چقدر سبیل آتشین؟ اول سوزش تندی به پوست لب می افتاد و بعد سرخی اش می ماند و آدم از درد گریه اش می گرفت. محسن، چقدر گریه خوب است. چقدر آدم سبک می شود.
دلش می خواست در همین حال بماند، بی آن که دنیا بگردد، بی آن که کاری باشد، غذا پختن، نفت کردن بخاری ها، بچه داری، شستن کهنه های لعنتی. دست هات سرخ سرخ می شود، مثل لبو، و بعد تیر می کشد. یکباره بی اختیار از زور درد یکی از دست هات را توی دهانت می گذاری که آن قدر تیر نکشد. بعد تا سه روز هر چه می خوری یاد بوی بد آن دست های خیس می افتی. تو که این چیزها را نمی بینی؛ «من پوشک لازم ندارم، من فندک نمی خوام، من لباسشویی نمی خوام، من هیچی، من هیچی، من هیچی...»
محسن گفت: «پس چی می خوای؟» و بعد پا شد نشست. انگار که چیزی یادش آمده باشد، و با حالت عصبی گفت: «اون پیرمردی که با هفت تا بچه می خواست دیپلم بگیره مرد. می فهمی؟ مرد. به خاطر یک گروه و پایه، به خاطر هفتصد تومن. اون وقت تو رفته ی پولاتو داده ی یه کیسه پوشک خریده ی؟»
دوباره خوابید و باز به سقف خیره شد.
«همونی که گفتی نگهبان اداره بهداریه؟»
سگ بی قراری می کرد، آن قدر که بچه نمی توانست بخوابد. محسن گفت: «آدم آسایش نداره، اسمشو گذاشته ن زندگی...»
لیلی نمی خواست چیزی بشنود. همان طور که ننوی بچه را تکان می داد، با صدای بلند هق هق می کرد. و حالا نه برای خودش، برای پیرمردی که دربه در دنبال یک گروه و پایه می دویده. میز اول می نشسته و هر چه توضیح می داده اند، می گفته: «آقا بی زحمت یک بار دیگه این قسمت رو توضیح بدین.» برای پیرمردی که کلاه کاموایی سبز سرش می گذاشته، و همیشه خوابش می آمده است.
محسن گفت: «زنگ های تفریح سرشو می ذاشت روی میز و می خوابید. ته ریشی هم داشت، حدود شصت سالش بود. دیروز مریض شد، امروز مرد.»
لیلی گفت: «بچه هاش بزرگن؟»
محسن گفت: «من مجبورم بیش تر کار کنم که شماها راحت باشین، اما نمی دونم چرا باید دو برابر کار کنم و دو برابر زجر بکشم. شاید تقصیر خودمونه. تو خوراک بچه رو حساب کن، ببین روزی صد تومن می خوره که برای شاشیدنش صدوبیست تومن خرج کنیم؟ ببین اصلاً به ما می آد؟ ما به زور صابون و خمیر دندون تهیه می کنیم. اما نمی تونیم پول مونو دور بریزیم. برای من فندک گرفته ی که چی بشه، لیلی؟ تو که می دونی من چهار تا فندک دارم. ای لعنت به فندک، لعنت به سیگار، لعنت به شبانه و روزانه. به قول علیزاده لعنت به شغل ما که از دار و ندار دنیا فقط شرفشو داریم...»
لیلی گوش می داد. بی آن که دیگر میلی به گریه کردن داشته باشد، گوش سپرده بود به محسن که هی بگوید، آن قدر که صبح اثری از شب پیش نمانده باشد. در نور سرخ چراغ خواب بالای آینه، با زنی که سرش را روی زانوهاش گذاشته بود و از گوشه چشم به او خیره شده بود احساس بیگانگی می کرد. انگار دو مجسمه سنگی حالا نیم برهنه روبروی هم قرار داشتند، و پشت سر هر دو مردی حرف می زد و دود سیگارش را بالا می داد. از پنجره پشت، سایه برگ ها در هم می رفت و باز می شد. سگ گاراژ هنوز پارس می کرد، و صدای آژیر هم از جایی دور به گوش می رسید. نمی شد فهمید که سفید است یا قرمز. به هر حال چه فرقی می کرد؟ لیلی آن قدر از خود دور شده بود که نمی توانست از جاش تکان بخورد. در نور سرخ رنگ، زن آینه را می دید، و مردی را که هی سیگار می کشید و دست هاش می لرزید.
ناگهان صدای انفجار خانه را لرزاند، بعد سکوت شد و بعد صدای آژیر از راه دوری به گوش رسید. لیلی از توی آینه محسن را می پایید. می دید که دست های محسن می لرزد، اما نمی خواست کاری بکند. چرا همیشه او پیشقدم باشد، یک بار هم محسن دست های لیلی را بگیرد و بگوید: «فراموش کن.» اما محسن، مگر می شود فراموش کرد؟ پیرمردی پیش از این که دیپلم بگیرد مرده است، و هواپیماهای جنگی جایی را ویران کرده اند. غم کدام را باید خورد؟ به کی مربوط می شود؟ گفت: «تو هم راست می گی، حالا بگیر بخواب.»
محسن گفت: «مگه می شه خوابید؟» و یکباره پا شد: «باید برم ببینم این سگه از جون ما چی می خواد.»
لیلی گفت: «ولش کن، محسن.»
«آخه من چه گناهی کرده ام که...» دنبال لباس هاش می گشت. نمی دانست شلوارش را کجا گذاشته است.
لیلی گفت: «می خوای با کی دربیفتی؟ با سگه یا صاحاب دیوونه ش؟» محسن گفت: «باید ببینم صاحاب پدرسوخته ش...» تند و تند لباسش را به تن کرد و بیرون رفت.
درگیر نشود یک وقت. تحملش را از دست داده، عصبی شده. چه کارش می شود کرد. به جهنم. هر چه شد شد. مثل خیلی از شب ها می رود بیرون، به در گاراژ لگد می زند، هوار می کشد و بعد دست از پا درازتر برمی گردد و می گوید: «مردیکه سگ باز، بی شرف، پفیوز.» و بعد با اخم های درهم می خوابد.
بار قبل که محسن رفته بود صدای سگ را بخواباند، صاحب گاراژ گفته بود: «شما چیز کنید، توجهی نکنید. یا اصلاً پنجره هاتونو ببندید.»
محسن می گفت: «مردیکه دیوونه س. می گه برو خونه اقوامتون زندگی کن، حیف شما نیست تو این محل زندگی می کنین؟» و محسن بهش گفته بود که از دستش شکایت می کند. صاحب گاراژ گفته بود: «آره، چیز کنید، شکایت کنید. بگید که صاحب گاراژ هم آسایش نداره.»
گفتم: «کاش بهش می گفتی الهی سگ مرض بیفته، اول خودت بمیری.»
محسن خندید. گفت: «می گه مهم نیست، در اروپا همه سگ دارن.»
صدای فریاد محسن و لگدهایی که به در گاراژ می زد محله را برداشته بود، و سگ بیش تر پارس می کرد. لیلی خوب که دقت کرد ته صدای دوری از آژیر را هم شنید. و حالا صدای گرومب گرومب قلبش هم بود. نمی دانست چه کند. احساس ناامنی و برهنگی می کرد. ژاکتش را از روی دسته صندلی برداشت و پوشید، رفت جلو پنجره و احساس کرد که دارد می لرزد. صدای آژیر واضح تر شنیده می شد.
بمب صدای وحشتناکی دارد، اما صدای آژیر کشنده تر است، انگار دارند دندان های مغز آدم را چرخ می کنند. گفت سیبویه حکیم دم مرگ به فکر حل یک مسئله بود. نگاه به زندگی این مردم بکن، آن وقت با این حقوق رفته ای یک کیسه... با این حقوق، یکی از بستگان دور ما سال ها پیش حقوق می خواند، پیرمرده هم که مرد، حالا توی این سر و صدا کجا می توانی باشی؟ در را باز کن و بیا تو. موهات را نوازش می کنم، پتو را روی سینه ات می کشم، نگاهت می کنم و می گویم: «عزیزم، حالا بگیر بخواب.» اما اگر بگذارند.

عطر یاس

به مهدخت صنعتی

حیاط بوی خاک نمناک و گل های اطلسی و شاه پسند می داد. دور آن حوض گرد قدیمی خزه بسته بود، و حتما صدها ماهی کوچک زیر آن، جا خوش کرده بودند. پنجره ها باز بود، و سایه یک گربه از لب دیوار درست بالای پنجره اتاق ها روی آجرها راه می رفت.
مادر کنار تخت چوبی سجاده اش را پهن کرده بود و نماز می خواند. در چادر سفیدش به نظر می آمد جوان تر شده است، و مثل همیشه آن قدر آهسته آهسته می خواند که انگار در دنیا هیچ کاری ندارد. بعد، آن قدر مهربان می شد که هر چه می گفتم می پذیرفت. و من همیشه دوست داشتم وقتی مادر نماز می خواند دراز بکشم و آسمان را نگاه کنم، بفهمم چرا مادر موقع نماز قدبلندتر از همیشه است، و چرا بوی یاس می دهد.
و حالا سال ها بود که موقع نماز او را ندیده بودم. لحظه ای در دالان هشتی مانند خانه ایستادم، و آن وقت یکراست به طرف تخت رفتم و لب آن نشستم.
می توانستم یاد آن پسر کوچکی بیفتم که می پرید توی زیرزمین و بچه گربه ها را یکی یکی پرت می کرد بیرون و موهاش صاف بود. مادر نفرینش می کرد و جیغ می زد: «آخه با این زبون بسته ها چیکار داری؟»
«دارم میارمشون بیرون.»
«چرا نمی ری توی کوچه بازی کنی؟»
«نون می خوام.»
«بیا کوفت کن.»
«پول هم می خوام.»
انگار همین دیروز و پریروز بود که این لاله عباسی ها و شمعدانی ها باغچه را برداشته بود. عصرها می رفتم خانه همسایه دیوار به دیوارمان. این جهودها، یک دختر داشتند که اسمش آنت بود. لاغر و قدبلند، پریده رنگ، با ابروهای پیوسته و انگشت های باریک، حوصله عجیبی هم داشت، و به من ویولون زدن یاد می داد.
دلم می خواست یادم بماند وقتی مادر نمازش تمام شد ازش بپرسم این جهودها هنوز توی این کوچه هستند؟ مادرشان اسمش چی بود؟ طاووس. هنوز هست؟
عصرها طاووس می رفت سرکشی همسایه ها، از این خانه به آن خانه و تا شوهرش، آقانجات، مغازه اش را ببندد و بیاید خانه، طاووس سری هم به خانه ما می زد. نقل می کرد که همسایه های روبرویی شام چی پخته اند، ته کوچه ای ها می خواهند دخترشان را بدهند به یک قناد، چه فیس و افاده ای دارند! انگار شازده آمده دخترشان را بگیرد. اما بد هم نیست چون شیرینی و آجیل آقاداماد بالاخره به اهل محل هم می رسد. اصرار داشت اگر داماد را ببیند جلوش را بگیرد و بگوید آقاجان، این جا توی این محل داری دختر می بری بیرون، تخمه آفتابگردان همسایه ها یادت باشد.
عصرها که آنت تنها بود، من می رفتم آن جا. آنت ویولونش را می آورد و می گفت: «این جوری، ببین من چه جوری می زنم.»
گفتم: «آنت، این چیه؟»
دستم را پس زد: «دست نزن. اگه می خوای آدم بشی، اینو یاد بگیر.»
«آنت، تو از کی یاد گرفته ی که این قدر قشنگ می زنی؟»
«از مادربزرگم.»
«آنت.»
آنت دستم را پس زد: «ببین!»
گفتم: «آنت، اذیتم نکن.»
دستم را گرفت، دندان هاش را به هم فشرد، جوری که بخواهد ویولون را به کله ام بکوبد. لحظه ای نگاهم کرد و گفت: «خیلی خب، پس اول اینو یاد بگیر.»
گفتم: «یاد می گیرم، قربونت هم می رم.»
گفت: «داری کلافه م می کنی، مامانم حالا می آدش، هنوز هم شام نپخته م.»
گفتم: «دیوونه تم، آنت.»
آرشه لامذهب را روی سیم ها می کشیدم و آنت چه ناله ای می کرد: «لا سل دی یز لا سل دی یز لا سل دی یز سی، لا سل دی یز فامی فامی سل فامی ر می.» در مایه اصفهان روی سیم سوم.
حالا شیروانی خانه طاووس پیدا بود و آنتن صلیبی رادیوشان را جوری روی قبر گذشته ها کاشته بودند که انگار سی سال نگذشته و این چیزها اصلاً وجود نداشته است، هیچ وقت. انگار دوره بچگی و نوجوانی یک فیلم سینمایی به یادماندنی بوده که فقط نشانش داده اند و آن را برده اند.
آن روز، پیش مادر همه اش به گذشته ها فکر کردم که یک زمانی چهارده پانزده ساله بوده ام، گاه گاهی برای آنت بستنی کانادافراست گرفته ام. و ما دو نفری در آن ایوان کوچولو بستنی ها را خورده ایم، تمرین ویولون کرده ایم، و بعدها وقتی آنت برای من چای آورده، دیده ام که لیوان های بلوری بستنی را هنوز دارند.
آن روز پیش مادر به این فکر نکردم که بعدها وقتی هواپیما در باند دور گرفت و وقتی شیشه های قدی سالن فرودگاه توی هم دویدند، هواپیما بلند می شود و ساعت ها بعد در فرودگاه نیویورک مسافرهاش را پیاده می کند. اصلاً به ذهنم خطور نمی کرد که من هم بالاخره جزو این مسافران باشم، در آن سالن بزرگ سرگردان شوم، از آن همه شلوغی بگذرم، روی صندلی عقب یک تاکسی بزرگ لم بدهم و به موسیقی راک تندی که از رادیوش پخش می شود گوش کنم. کی به این چیزها فکر می کردم؟
مادر نمازش را سلام داد و گفت: «فریدون.»
با نگاهی به صورت مادر خال های کمرنگ قهوه ای و آن چروک های قدیمی را خوب به ذهن سپردم که وقتی به سفر رفتم، با این چیزهای ظریف، زود یاد مادر بیفتم.
احساس کردم مادر بوی گل یاس می دهد. گفتم: «سلام، مادر.»
«سلام، چی شد؟»
«کارم درست شده، اما نمی دونم چرا باورم نمی شه.»
مادر مهر را بوسید. گفت: «همین جوره، کارای بزرگ آدم باورش نمی شه.» جانمازش را جمع کرد و گفت: «از زن و دخترت چه خبر؟»
«دیشب تلفن زدم.»
«نگار چطوره؟»
سیگاری آتش زدم و یکهو غم بزرگی توی سینه ام چنگ انداخت؛ مثل سیگاری که ذره ذره تمام می شود یا آدم را تمام می کند. گفتم: «نمی دونم، پروانه می گفت خوبه. سه ساعت، چهار ساعت پای تلفن نشستم تا بگیرمش. گفتم نگار چطوره؟ گفت خوبه. اما مادر، یعنی چی که خوبه؟»
مادر نگران بود. سرش را جلو می آورد، می پرسید و با چشم انتظار می کشید، مثل همیشه. گفت: «خون دماغ که نمی شه؟»
«ظاهرا نه. چند روز پیش ترها خون شو عوض کرده ن. هر وقت هیجان زده می شه، خون شو عوض می کنن. پروانه می گه حالا بهتره.»
«رنگ و روی خودت هم پریده.»
«آره مادر، معده م بدجوری اذیتم می کنه.»
«هندونه که برات خوب نیست، چای می خوری؟»
«نه، مادر.»
«شیر می خوری؟»
«داری؟»
مادر پا شد و رفت طرف اتاق. من ته سیگارم را پرت کردم توی باغچه. چند تا ماهی آمده بودند روی آب، و کف حوض پر از حباب های کوچولو شده بود. کاری نداشتم جز این که به باغچه نگاه کنم.
از وقتی نگار مریض شد، زندگی روی خوشی به ما نشان نداد. من مدام شاگرد خصوصی داشتم و پروانه ناچار بود نگار را بغل کند و این در و آن در بزند. از این دکتر به آن بیمارستان. مدتی هم بستری اش کردیم اما فایده ای نداشت. عاقبت دکتر گرانسایه به من گفت: «وقت تونو این جا تلف نکنین، ببرینش خارج.»
گفتم: «دکتر جون، آخه چه جوری؟»
گفت: «نمی دونم، اگه بچه تو می خوای زندگیتو بفروش، ببرش.»
و من بیش تر دلم از این می سوخت که نگار لطمه های زیادی خورده بود. از چهار سالگی عینک می زد و چشم هاش از پشت آن شیشه های ضخیم حالتی التماس آمیز داشت، لاغر و رنگپریده بود و شب ها یک جا دراز می کشید و راه رفتن و ویولون زدن مرا تماشا می کرد، بی آن که حرفی بزند.
دکتر می گفت: «اصلاً بهتون نمی آد بچه داشته باشین.»
گفتم: «دکتر جون، من چهل سالمه.» و بعد ازش پرسیدم: «شما ازدواج نکرده ین؟»
گفت: «نه، من مطب دارم.»
خندیدم و گفتم: «من هم گاهی ویولون درس می دم، اما دکتر، یه فکری به حال ما بکن.»
گفت: «ببرش.»
پروانه و نگار جزو آخرین دسته ایرانی به آمریکا رفتند و حالا چهار سال می گذشت. عکسی هم ازشان دارم که در باغچه خانه شان در نیویورک به درختی تکیه داده اند. پروانه عینک زده، موهاش را فر کرده، با آرایش تند، دامن بلند و بلوز بی آستین صورتی. و نگار سراپا جین پوشیده است. در همان خانه ای که اصلاً فکرش را نمی کردم یک روز بتوانم ببینم. اما خیلی دلم می خواست لااقل یک بار دیگر نگار را ببینم، صورتش را توی دو تا دست هام بگیرم و زل بزنم به چشم هاش، و ازش بخواهم مثل لحظه خداحافظی، سرناد شوبرت را با پیانو برام بزند.
مادر می گفت: «خودتو این جا اسیر کرده ی که چی؟ پاشو یه سر برو اون جا ببین چه می کنن.»
می گفتم: «اولاً که ویزا ندارم، ثانیا ماه به ماه نامه شون می آد. حال نگار هم که خوبه، خون شو عوض کرده ن. چند وقت به چند وقت تلفن هم می زنم یه حالی می پرسم. تازه، دارم تلاش می کنم خودمو بازنشسته کنم.»
مادر می گفت: «سی سالت که پر نشده. چه جوری می تونی؟»
می گفتم: «واقعیتش اینه که بیش تر از سی سال کار کرده م و مدرک ندارم. دارم یه کارایی می کنم. قراره چند وقت دیگه کنسرت خداحافظی بدم.»
مادر همیشه حرف خودش را می زد. می گفت: «آدم زن و دختر جوون شو می فرسته ولایت غریب؟»
«مادر، اون جا آمریکاست. آمازون که نفرستادمشون.»
«بنویس بهشون که برگردن.»
«پروانه دیگه نمی خواد برگرده، حق هم داره.» و در یک سکوت ناگهانی فقط توانستم بگویم: «دیگه برنمی گرده.»
«تو بخواه که برگرده. مگه شوهرش نیستی؟»
«هستم، ولی نه قانونا. طلاق نامه فرستاده م که اقامت شو درست کنه.»
مادر سرش را جلو آورد. لحظه ای خیره ام شد و با عصبانیت گفت: «چیکار کرده ی؟»
گفتم: «مصلحتی. این کار مصلحتی بود، مادر. وکیلش گفته.»
پروانه آن جا همه وقتش را گذاشته بود برای نگار. سر ماه هم نامه ای برای من می نوشت، مرتب. می نوشت که نگار روز به روز بهتر می شود، دلشان لک زده برای غذاهای ایرانی، اوضاع جنگ نگرانشان کرده، حال مادر چطور است؟ یکی از دوستان قدیم آن جا آرایشگاه باز کرده، یک هفته رفته اند آبشار نیاگارا را دیده اند، و از این جور چیزها. من خوشحال می شدم و گاهی بهشان تلفن می زدم.
پروانه می نوشت که ترجیح می دهد تلفن نزند، چون پولشان به این چیزها نمی رسد. آن جا گرانی بیداد می کند، باید برای هر چیزی مالیات داد، هزینه ها بالاست و خلاصه این که: «پول بفرست، فری.»
مادر لیوان شیر را جلوم گذاشت و گفت: «شیر گاوه. مشدعلی می آره، یادت نیست؟»
یادم بود. هنوز هم هست. صبح زود مشدعلی با دوچرخه راه می افتاد زیر بازارچه نایب السلطنه و کوچه امامزاده یحیی و میدان شاه و محله جهودها. آن جا همه صدای بوق بَبوی سیاه مشدعلی را می شناختند و کاسه به دست بیرون می دویدند.
مادر گفت: «یادش بخیر.»
گفتم: «چی؟» و نگاهش کردم. ذهنم یک جا نمی ماند، فکر می کردم یک چیز مهم تری هم هست که باید به آن فکر کنم، غم و غصه نگار. دار و ندارم را فروخته بودم و برای پروانه فرستاده بودم که نگار را معالجه کند، اما نمی دانستم آخرش چه می شود.
مادر گفت: «خونه رو تحویل دادی؟»
سیگاری آتش زدم: «آره، محضر هم رفتم.»
گفت: «چیه هی اینو می کشی؟ شیرتو بخور.» و زل زد به چشم هام.
نگاهم را دزدیدم. گفتم: «با این حالم توی این مدت همه ش محضر بوده م، یا به خاطر خونه، یا به خاطر ماشین، یا به خاطر پروانه.»
مادر گفت: «خونه هه از دستت رفت، مادر.»
گفتم: «بهت گفتم که، برمی گردیم باز می خریم.»
گفت: «کجا می تونین خونه بخرین؟ خونه هه از دستت رفت، ماشین از دستت رفت، زنت از...» و دیگر ادامه نداد.
از گوشه چشم نگاهی تند بهش انداختم: «کجا زنم از دستم رفت؟ چرا بیخودی هی چیز می کنی، مادر؟ صد بار تا حالا گفته ی. گفتم که، مصلحتی یه کاری کرده یم که پروانه بتونه اقامت بگیره.»
مادر هیچ وقت کوتاه نمی آمد: «خونه به اون خوبی، شوفاژ، تلفن، اون همه اثاثیه...»
«بالاخره چاره چیه؟»
اما مادر راست می گفت. خانه ما درست روبروی پارک ساعی بود. هفت اتاق داشت، چهار تا پایین و سه تا بالا. طبقه بالا را اجاره داده بودیم. طبقه پایین دست خودمان بود. همان دم در اتاق اولی مال خودم بود. با سه قفسه پر از کتاب، و عروسک های نگار. یک پیانو شیمل هم داشتیم. دور تا دور مبل راحتی گذاشته بودیم و یک ویولون قدیمی هم کنج اتاق روی یک تارعنکبوت مصنوعی به دیوار نصب شده بود.
شاگردهام می آمدند آن جا، درسی می دادم، گپی می زدیم و چای می خوردیم، درآمد خوبی هم داشت. اوایل همه چیز آرام پیش می رفت اما بعدها پروانه حساس شده بود. به بعضی از دخترها حسادت می کرد، توی تلفن بهشان دری وری می گفت یا جواب نمی داد، در خانه را براشان باز نمی کرد، و از این جور کارها. می گفت: «کاش آدم هیچی تو زندگیش نداشته باشه اما شوهرش مال خودش باشه.» می گفت: «من چیزی ازت نمی خوام. فقط این ایکبیریا رو نیار توی خونه من.»
گاه دست نگار را می گرفت و او را می برد پارک، به خاطر بعضی ها که عطرهای تند می زدند یا بلند بلند می خندیدند.
می گفت: «تو دله شده ی جونم، دست خودت هم نیست.»
مادر گفت: «حواست کجاست؟»
سرم را بلند کردم و تنها توانستم بگویم: «چی؟»
مادر گفت: «بالاخره عازم شدی؟» به صورتم زل زد و سرش را آرام آرام تکان داد.
گفتم: «آره، سه شنبه صبح پرواز دارم. از راه توکیو.»
مادر گفت: «یه چرخی اون جاها بزن، دست زن و بچه تو بگیر بیار. مملکت خودتون، خاک خودتون...»
گفتم: «ببینم چی می شه. می دونی، پروانه اون جا زندگیشو پهن کرده، یه خونه گرفته، من هم با این حالم یه گوشه آرومی وقت مو می گذرونم دیگه، یه روز هم می آم تو رو...»
حرفم را برید: «چی با خودت می بری؟»
اما من که چیزی نداشتم. دار و ندارم را فرستاده بودم برای پروانه. می گفت: «پول بفرست، فری.»
«الو، الو، من این جا وضعم زیاد خوب نیست. قبض تلفن سرسام آور می آد. موتور ماشینم سوخته بود، کلی پول تعمیر دادم. حالا هم اصلاً حالم خوب نیست. معده م خونریزی کرده بود یه مدت بیمارستان بودم.»
«اون سرویس چینی و کریستال و اثاثای اضافی رو بفروش. چاره چیه؟»
«باشه، می فرستم، واسه من کاری کردی؟»
«چی؟»
«واسه من چیکار کردی؟»
«نگران نباش فری، وکیله دنبال کارته.»
«خب دیگه، کاری نداری؟»
«الو، ببین، فری، پول یادت نره!»
«چقدر؟»
«سه هزار تا.»
«می دونی دلار چنده؟ شده صدتومن.»
«مهم نیست، فری. من این جا یه زن تنها چه کار می تونم بکنم؟»
من گریه ام گرفت. گفتم: «خیلی دلم براتون تنگ شده، احساس پیری می کنم، همه ش نگران نگارم.»
پروانه گفت: «دیوونه نشو.» و من می دانستم وقتی این حرف را می زند چه شکلی می شود، لب هاش را جوری غنچه می کرد که دندان هاش دیده شود. چشم هاش را کمی می بست و با یک چرخش در تمامی بدن از اتاق بیرون می رفت.
گفتم: «بعد از عمل جراحی روز به روز وضعم خراب تر می شه. ضعیف شده م، موهام داره سفید می شه.»
«چه شکلی شده ی؟»
«نقره ای و سفید.»
«این چیزا به عمل جراحی مربوط نمی شه، فری.»
«غذا نمی تونم بخورم، زرت و زرت سیگار می کشم.»
«مواظب خودت باش.»
دلم می خواست باز گریه کنم. اما خودم را نگه داشتم. گفتم: «پروانه، توروخدا نگار چطوره؟»
«دیوونه نشو، فری. خوبه، کلی چاق شده.»
«راست می گی؟»
«آره به جون تو.»
عکسش را هم فرستاد. همین عکسی که حالا توی جیب بغلم است. نگار دم یک رودخانه ایستاده و دارد به جایی اشاره می کند، دامن سفید و بلوز سبز تنش است، موهاش را هم دم اسبی کرده. و پروانه پشت عکس نوشته که اقامتشان جور شده و به زودی برای من هم ویزا می گیرند. خوش باشی.
سه روز آخر را یا پیش دوستانم گذراندم یا در ایوان خانه مادر نشستم. زرت و زرت سیگار کشیدم و به دیوارها، شیروانی خانه طاووس، آنتن، و گربه هایی که روی دیوار راه می رفتند نگاه کردم.
مادر می گفت: «چی با خودت می بری؟»
می گفتم: «هیچی، یه ساک.»
اما مادر کار خودش را می کرد. بیرون می رفت، می آمد، چیزی می گرفت و در دستمال می پیچید: «دست خالی که نمی شه بری. آلویی، پسته ای، سبزی قرمه ای.»
هم دلم می خواست زمان زود بگذرد، هم دوست داشتم دنیا همین جور ساکن بماند، آفتاب غروب نکند، مادر پیر نشود، و من مدام نگاهم به در و دیوار خانه باشد. عکس پروانه و نگار را از جیبم درمی آوردم، تاریخ و ساعت بلیت هواپیما را نگاه می کردم، بعد همه اش به این فکر بودم که چیز خیلی مهمی را فراموش کرده ام. و هر چه به ذهنم فشار می آوردم یادم نمی آمد. اما به هر حال می بایست دل می کندم و روزهای آخر را با مادر می گذراندم. برای همین کم تر یاد پروانه و نگار می افتادم. می دانستم که چند روز دیگر می توانم بی فکر ویولون، بی دغدغه تمرین در ارکسترسمفونیک، ساعت ها در صندلی راحتی لم بدهم و در حیاط آن خانه که در عکس هست، روبروی پروانه از هر دری حرف بزنم، با نگار در خیابان های اطراف پرسه بزنم، و گاه گداری یاد بچگی ها هم بیفتم. یاد دختری به اسم آنت که فکرش به من آرامش می داد.
می خواستم همه وقتم را صرف پروانه کنم که خسته و دلمرده، حدود دو سال برای ویزای من دوندگی کرده بود. و عاقبت به خاطر روابط سیاسی دو کشور حسابی بور شده بود: «پوستم کنده شد، فری. ویزا نمی دن که نمی دن. خودت اقدام کن، فری.»
من هم تلاش کردم، از هر راهی که فکرش را بشود کرد. از راه یونان، دوبی، ترکیه، و بعدها یک نفر پیدا شد که می گفت می تواند ویزا و اقامت بگیرد. پنچ هزار دلار هم از من گرفت و غیب شد. اما راه های دیگر هم بود. هر کس خوب پیگیری می کرد موفق می شد. و بالاخره از طریق ژاپن آن هم به واسطه یکی از همکارهای سابقم ویزا گرفتم. این را هم خوب می دانستم که از رمق افتاده ام و دیگر آن آدم سابق نیستم. غصه نگار و خونریزی معده کلکم را کنده بود، با آن اعصاب ضعیف که دست هام به رعشه می افتاد، و دنیا دور سرم می چرخید، حالا آن جا چه کار می توانستم بکنم؟ گیرم هر روز صبح مسافتی پیاده روی می کردم، کمی در حیاط روبروی پروانه می نشستم، و یا اگر شد با نگار می رفتیم خرید.
تمام آن سه روز را به این چیزها فکر کردم. روز سه شنبه صبح بی آن که شبش خوابیده باشم، با همان دلهره و درد خفیف معده که به سراغم آمده بود حرکت کردم. مادر می خواست تا فرودگاه بیاید اما من قبول نکردم. صبحانه را هول هولکی خوردم، از زیر آینه و قرآن مادر رد شدم و به فرودگاه رفتم. ساعت هشت وقتی سوار هواپیما می شدم احساس می کردم درد معده لحظه به لحظه شدیدتر می شود، قلبم ناجور می زند، و عجیب خوابم می آید.
سرم را به صندلی گذاشتم و تا توکیو تمام وقت خوابیدم. فقط یک بار مهماندار هواپیما به سراغم آمد و گفت که اگر حالم خوب نیست بگویم، اگر چیزی می خواهم بگویم، اگر...
گفتم: «خیلی گرسنه م شده.»
مهماندار گفت که وقتی غذا داده اند من خواب بوده ام، ولی مهم نیست، برام غذا می آورد.
خوردم و باز خوابیدم. در آن لحظه ها یادم نمی آید به چیزی فکر کرده باشم، هم به خاطر درد، هم برای آن تپش قلب و هم بی خوابی شب قبل، سعی کردم بخوابم. مسیر بعدی را هم همین طور، خوابیدم. و اصلاً به ذهنم خطور نکرد که سه روز تمام باید دنبال آن آدرس بگردم. از این و آن بپرسم و عاقبت بفهمم که پروانه با مرد درشت اندامی به اسم نادیلی اسکویین که معمولاً شلوار جین کوتاه می پوشد، موهاش بور است، و شباهت زیادی با کندی دارد ازدواج کرده است. من حتا عکس عروسیشان را دیدم. پروانه با لباسی سرتاپا ارغوانی دستش را در بازوی نادیلی اسکویین انداخته بود، و هر دو با لبخندی به پهنای صورت از پله ها پایین می آمدند. نگار هم گوشه عکس بود، داشت می خندید.
من همیشه عادت دارم به همه چیز و بیش تر چیزهای منفی فکر کنم. حتا گاهی وقت ها که از خیابانی می گذرم، بعضی آدم ها چیزی در ذهنم زنده می کنند که اگر به کسی بگویم ممکن است به من بخندد. فکر می کنم آن آدمی که دارد از روبرو می آید، حالا جلوم را می گیرد و دو تا کشیده می خواباند بیخ گوشم. و آن کسی که از پشت سر می آید با مشت می کوبد توی ملاجم. برای همین راهم را کمی کج می کنم. چیزهایی از این بدتر هم به ذهنم آمده، اما هیچ وقت فکر نمی کردم که پروانه با من چنین رفتاری بکند و انتقام بگیرد.
یک دختر آن جا بود که بلوز رکابی به تن داشت و دمپایی اسفنجی لای انگشتی پاش بود. همین که در را برام باز کرد مرا شناخت و گفت که نباید از شنیدن حقیقت جا بخورم، به هر حال روزگار این جوری است. و گفت که پروانه و آقای نادیلی اسکویین رفته اند سوییس.
گفتم: «ببخشین خانم، نکنه اشتباه می کنین.»
گفت: «نه، من شما رو از روی عکس هاتون می شناسم. نگارجون خیلی در باره شما با من حرف زده.»
گفتم: «حالا کجاست؟»
گفت: «با خانم پروانه رفته ن.»
بعد عکس عروسی پروانه را نشانم داد، بی آن که تعارفی بکند، با لبخندی ظاهرا مودبانه در را بست و رفت. من دوباره در زدم و به آن دختر گفتم که پروانه پیغامی نداده، و او گفت نه.
گفتم: «ببین دخترجون، شوخی که نمی کنی؟»
گفت: «چه حرفی!»
گفتم: «ببین، صبر کن، اگه سربه سرم می ذاری عیبی نداره... اما دروغ که نمی گی؟»
گفت: «وا! چرا باید به شما دروغ بگم؟» و از این حرف من کمی ناراحت شد.
گفتم: «حالا من چه کار کنم؟»
گفت: «تشریف ببرید.»
من پشت آن در بسته احساس کردم که دیگر وجود ندارم. وقتی کنار درختی نشستم و سیگاری روشن کردم، فهمیدم که هستم اما نای راه رفتن ندارم. معده ام درد می کرد و عجیب خوابم می آمد. در خواب هم معده ام درد می کرد، صدای هورهور هواپیما توی سرم می پیچید، و حالت سرگیجه داشتم. در خواب هم معده ام درد می کرد و چون می دانستم که دارم خواب می بینم، ادامه دادم. رادیوها مدام موزیک پاپ و راک پخش می کردند، راننده ها با عصبانیت مرا این ور و آن ور می بردند، همه اش تشنه ام بود، و هر چه نوشیدنی می خوردم فایده ای نداشت.
یک شب آن جا توی خیابانی باریک که پر از آدم های رذل و فاحشه بود، یک زن گوشتالو را دیدم که شلوارک قرمز پوشیده بود و آدامس می جوید. به دیوار تکیه داده بود و با یکی از این اراذل مشکی پوش حرف می زد. دو سه قدم جلوتر رفتم و عجیب احساس کردم شبیه آنت است. موقعی که نئون یک کاباره روشن و خاموش می شد، لحظه ای توانستم او را ببینم.
گفتم: «آنت!»
چند نفر از یک ساختمان تختخواب های چوبی شکسته را بیرون می آوردند. صبر کردم که بگذرند، بعد، دیدم آن زن آن جا نیست. چشم هام را مالیدم و آن طرف تر زنی را دیدم که شلوارک قرمز پوشیده بود، اما آدامس نمی جوید، سیگار می کشید و اصلاً شبیه آنت نبود. به یک سگ بیش تر شباهت داشت.
شهر عجیبی بود. آن همه خیابان، آن همه ساختمان، و من وقتی به آدم ها نگاه می کردم می گفتم چطور به زندگی در آن جا ادامه می دهند، دلشان سر نمی رود؟ و عجیب خوابم می آمد.
صدای مهماندار هواپیما را شنیدم که می گفت اگر حالم خوب نیست بگویم، اگر چیزی می خواهم بگویم، و اگر...
گفتم: «خیلی گرسنه م شده.»
مهماندار گفت که وقتی غذا می داده اند من خواب بوده ام، ولی مهم نیست، برام غذا می آورد.
خوردم و باز خواستم بخوابم، اما این بار نتوانستم. دست های رهبر ارکستر نمی گذاشت بخوابم. ناچار آرشه را روی سیم ها گذاشتم و برای اطمینان نگاهی دیگر به پارتی تور انداختم. آن شب اجرای خداحافظی بود. عرق از شقیقه هام می ریخت، موهای جوگندمی صافم آمده بود روی ابروهام، گونه راستم می خارید، و قطره عرق آرام آرام سُر می خورد. می دانستم که وقتی چشم های مردم به عضوی از صورت آدم باشد، آن را به خارش می اندازد. به خصوص که آدم نوازنده ویولون اول باشد.
من نمی توانستم تکان بخورم. نگاهم به نت ها بود که مثل قطار از جلو چشم هام می گذشت و باز می آمد سر خط. یک لحظه فکر کردم که چقدر دلم برای پروانه و نگار تنگ شده. و فکر کردم تا ژاپن دوازده ساعت و از آن جا تا نیویورک حتما ده دوازده ساعتی راه باید باشد. بالاخره به زودی می بینمشان. چقدر بلیت ها گران شده، شاید هم نه، اما خانه را خیلی ارزان فروختم. حالا اگر بخواهم آن را بخرم، در عرض همین چند روز باید دوبرابر پول بدهم، به جهنم، می خواهم چه کنم؟ این ها به کنار، مادر هم تنها می ماند.
بغل دستی ام پارتی تور را ورق زد، و باز قطار سریع السیر نت ها راه افتاد. با پروانه از دهلی به بمبئی می رفتیم. آن اوایل که هنوز نگار را نداشتیم. پروانه شب تا صبح در قطار کتاب خواند و روز بعد در هتل خوابید. من خوابم نمی آمد، از هتل بیرون زدم، و آن جا یک زن سیاه سوخته لب برگشته نپالی پیدا کردم که چشم هاش برق خاصی داشت. شصت روپیه هم بهش پول دادم و بعد سوزاک گرفتم. پروانه می گفت که دیگر دلش نمی خواهد آن جا بماند، ناچار شدیم برگردیم و تا مدت ها با هم قهر بودیم.
دست های رهبر آرام نمی گرفت، نت ها تند می گذشتند و ویولون چه ناله ای می کرد. بعد تکرار چند نت بود، و بعد تمام. آن وقت آن همه تماشاچی کف زدند، از جا بلند شدند، گل پرت کردند، رهبر به اعضای ارکستر فرمان ایست داد، همه ما بلند شدیم، مردم باز کف زدند و گل پرت کردند. رهبر با من دست داد، صورتم را بوسید و دسته گل قشنگی به من تعارف کرد، و باز مردم کف زدند.
اوایل از آن همه شور و هیجان احساس غرور می کردم، اما بعدها برام فرقی نداشت. از وقتی که نگار بیمار شده بود، به خصوص از وقتی رفته بودند آمریکا، حتا اگر کسی کف نمی زد هم نمی زد. چه اهمیت داشت؟ عادت کرده بودم که آرشه لامذهب را روی سیم های ویولون بکشم و صداش را دربیاورم.
یکی از شاگردانی که خیلی به خانه ما می آمد، اسمش هله بود. همیشه لباس مشکی تنش بود، موهاش را جور خاصی بالای سرش جمع می کرد، ویولون را روی بازوش می گذاشت، سرش را کمی کج می کرد و با لبخندی آرام انگشت هاش را روی سیم ها می لغزاند.
می گفتم: «هله، چرا این قدر منو اذیت می کنی؟»
می گفت: «من کی شما رو اذیت کردم؟»
یکی دو بار هم آنت به خانه ما آمد. و این رفت و آمدها همیشه ادامه داشت، اما پروانه زن باهوشی بود، همه چیز را می فهمید. می گفت: «فری، بس کن. توروخدا بس کن.»
من شاید متوجه نبودم که دارم توی دست زن ها و دخترها چرخ می خورم. پروانه می گفت: «تو دله شده ی جونم، دست خودت هم نیست.»
رهبر ارکستر پشت میکروفون گفت که این اجرا به مناسبت سی و یکمین سالگرد نوازندگی و بیست و پنجمین سالگرد خدمت من برگزار شده و مردم باز برای من کف زدند.
آن شب باران می بارید و من همه اش به فکر پروانه و نگار بودم. احساس خستگی و بیماری همه وجودم را گرفته بود. نمی دانستم چه می شود، این که چطور در نیویورک دوام بیاورم، و این که حالا با این سن و سال، با این بیماری، آن جا به چه دردم می خورد، این که آن جا غیر از بازی گلف، تماشای اتومبیلرانی و یا مثلاً قدم زدن در پارک چه کاری از دستم ساخته است، برای همین یکی از شاگردهام به اسم آزیتا همراهم به خانه آمد و تا دیروقت آن جا ماند. بعد من به پروانه تلفن زدم و گریه کردم. گفتم: «پروانه، دارم می آم.»
«چه روزی پرواز داری؟»
«سه شنبه هفته بعد.»
«همه چیزا رو فروخته ی؟»
«آره، حتا ویولون مو فروختم. دیگه می خوام گذشته ها رو جبران کنم. می خوام بیام پیشت، الو... الو...»
ارتباط قطع شد. و من در خواب و بیداری لحظه شماری می کردم. مهماندار هواپیما آمد بالا سرم، گفت: «شما حالتون خوب نیست؟»
گفتم: «چند ساعت دیگه مونده؟»
گفت: «نیم ساعت.»
گفتم: «یعنی الان در خاک ایرانیم؟»
مهماندار لبخندی زد: «بله، نیم ساعت دیگه می رسیم به فرودگاه مهرآباد.»
و من باز خوابیدم. در آن مدت همه اش به این فکر بودم که بعضی وقت ها آدم نمی داند خواب می بیند یا نه. آدم همه چیز را قاتی می کند. یک زمانی روی همین تخت، با مادر حرف می زدم، ته سیگارم را پرت می کردم توی باغچه و کف حوض پر از حباب های کوچولو بود، و من کاری نداشتم جز این که به ماهی ها نگاه کنم.
آنت می گفت: «اگه ویولون یاد بگیری، خیلی خوبه پسر.»
«آنت، بچه گربه هامو دیده ی؟»
«نه.»
می بردم نشانش می دادم. توی زیرزمین با چوب و تخته براشان خانه درست کرده بودم. می گفتم: «می بینی چه خوشگلن.»
آنت می گفت: «تو نمی تونی ویولون یاد بگیری»
و چه اصراری داشت. به خانه مان که می آمد روی پله های ایوان می نشست و می گفت: «مادر فریدون، اگه فریدون ویولون یاد بگیره یه هنری بلد شده.»
مادر می گفت: «بعدا یاد می گیره.»
آنت می گفت: «مادر فریدون، من می تونم یادش بدم.»
مادر می گفت: «نمی خواد یادش بدی، برو به کار و بارت برس، دخترجون.»
آنت می گفت: «من که نمی خوام ازش پول بگیرم، من می گم حیفه که یاد نگیره.»
می گفتم: «مادر، برم یاد بگیرم؟»
مادر می گفت: «خیلی خب، خیلی خب، ببر یادش بده.»
بعد ما به خانه آنت می رفتیم، آنت می گفت: «خب پسر، حالا انگشتاتو بذار این جا، خب، حالا، آرشه رو بکش.»
و چه حوصله ای داشت. بعدها که من ویولون زدن را یاد گرفته بودم می گفت: «برای استاد شدن سیزده سال وقت لازمه. ویولون این جوریه.»
گفتم: «حالا که خوب یاد گرفته م، حالا چی می گی؟»
گفت: «این نت رو می ذارم جلوت، بزن.»
من براش زدم. صفحه بعد را هم زدم. گفتم: «خوشت اومد؟»
آرشه لامذهب را جوری روی سیم ها می کشیدم که آنت غش غش می خندید.
گفتم: «راضی هستی؟»
گفت: «حیف که ما نمی تونیم زن و شوهر بشیم.»
گفتم: «آره، حتما مادرم نمی ذاره، چون تو پنج سال از من بزرگ تری.»
بعدها که من رسما در ارکستر سمفونیک ویولون می زدم، گاهی با هم می رفتیم خالتوری، در عروسی ها ساز می زدیم، و هر چه می گرفتیم نصف می کردیم. با آن اپل قراضه ام، آخر شب او را مست مست می رساندم. و اگر حوصله اش را داشتیم می رفتیم در کوچه باغ های شمیران، یک گوشه خلوت پیدا می کردیم و در آن هوای خنک حرف می زدیم.
آنت آن روزها یک هوا چاق تر و خوشگل تر شده بود. توی ماشین برام آواز می خواند، بعد گریه می کرد و آرایش چشم هاش با اشک راه می افتاد. ساعت دو بعد از نیمه شب او را می رساندم. طاووس خواب زده در را باز می کرد، آهسته حرف می زد که نجات از خواب نپرد، سرش را جلو می آورد و می پرسید: «چقدر گرفتین؟»
«نفری پونصد.»
«دستت درست، پسر.»
«طاووس، یه وقت مادرم بویی نبره!»
«مگه بچه ای؟ چه کار دارم؟»
یاد این چیزها هم حالا بعد از بیست سال هیچ فایده ای نداشت. حتا با نگاه کردن به شیروانی قرمز خانه طاووس، و آنتن، و این چیزها بدتر عذابم می داد. به خصوص که قرار بود تا سه شنبه بعد به آمریکا بروم و این چیزها را برای همیشه در ذهن بسپرم.
سر کوچه، طاووس را دیدم. مثل همیشه، چادرش روی شانه اش افتاده بود و سرشبی داشت داخل خانه اش می شد. چمدانم سنگین بود و معده ام درد می کرد. جلو در خانه ایستادم، دستی تکان دادم و گفتم: «طاووس، طاووس خانم.»
طاووس سرک کشید، چشم هاش را جمع کرد و خیره ماند. چند بار سرتاپام را ورانداز کرد، انگار که باور نمی کند. بعد جلو آمد و گفت:
«فریدون، خودتی؟»
«آره، منم دیگه.»
«مگه آمریکا نبودی؟»
«چرا.»
«پس چرا اومدی؟»
«چه می دونم.»
«چرا انقده لاغر شده ی؟»
«من؟»
نگرانی در صورتش موج زد، گوشه چشمش شروع کرد به پریدن، قدمی جلوتر آمد و سرتاپام را ورانداز کرد. گفت: «آره تو، چه بلایی سرت اومده، فریدون؟»
گفتم: «نمی دونم.» و سعی کردم لبخند بزنم، اما معده ام بدجوری درد می کرد. داشتم مچاله می شدم.
گفت: «فریدون، مادرت مرد. می دونی؟»
گفتم: «مادر من؟»
«آره، بی چاره مادرت مرد.»
یک ماشین می خواست رد شود، طاووس خودش را کنار دیوار گرفت و گفت: «بیا این ور بذار رد بشه.»
من نگاهش می کردم. پره های بینی اش می پرید، دست هاش می لرزید و نمی توانست خودش را کنترل کند. بعد که ماشین گذشت گفتم: «نفهمیدم چی گفتی.»
گفت: «هیچی، مادرت مرد.»
گفتم: «کی؟»
گفت: «آره، همین ده دوازده روز پیش، چند روز بعد از رفتن تو. یه روز فهمیدیم که مرده. خدا بیامرزه، چه زن خوبی بود.»
گفتم: «راست می گی؟»
گفت: «آره، آره، اما یه وقت غصه نخوری!»
کلید را به در انداختم و گفتم: «راستی طاووس، از آنت چه خبر؟»
در را که باز کردم، در حیاط دو گربه لب حوض بودند. برق اتاق مادر روشن بود و عطر یاس فضا را پر کرده بود.

خرداد ۶۸

نظرات کاربران درباره کتاب دریاروندگان جزیره آبی‌تر

همون عباس معروفی همیشگی. لذت بردم به خصوص که بعضی داستان ها بهم مرتبط بود.
در 7 ماه پیش توسط
از معروفی داستانی نخوانده بودم و هنگامی که این کتاب را خواندم، به داستانسرایی‌اش ایمان آوردم. او داستان‌گوست و داستان‌هایش جذاب و گیراست، وقت تو را با چرندی که فقط تکنیک است و به نام داستان، این روزها زیاد پیدا می‌شود، نمی‌گیرد. اگر نخوانده‌اید، بخوانید و لذت ببرید و تا همیشه به یاد بسپارید. برگزیده‌های من از داستان‌های کتاب: آب دریاها عطر یاس سرباز بومی عدل پدر و پسر شبانه ۱ و ۲
در 10 ماه پیش توسط
آدم در آخر بعضی از داستان هاش هاج واج میمونه. یه دفعه هنگ می کنی و سریع برمیگردی از اول بخونی
در 2 سال پیش توسط