فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قلعه سفید

کتاب قلعه سفید

نسخه الکترونیک کتاب قلعه سفید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قلعه سفید

کتاب «قلعه سفید»، نوشته اورهان پاموک ( -۱۹۵۲)، نویسنده ترک و برنده جایزه نوبل در سال ۲۰۰۶ است. فرید اورخان پاموک که در بازار کتاب ایران به نام اورهان پاموک شناخته می‌شود، یکی از پرمخاطب‌ترین و تنها نویسنده برگزیده نوبل از کشور ترکیه است، او این اقبال را داشته که آثارش به بیش از ۵۶ زبان دنیا منتشرشده و در بسیاری از کشورها موردتوجه خوانندگان قرار گیرند. اما این تنها آثار ادبی پاموک نیستند که از او چهره‌ای شناخته‌شده ساخته‌اند، اظهارات تاریخی، سیاسی و اعتراضات او نیز باعث شده تا رسانه‌های جهان به او توجهی ویژه داشته باشند، که از جمله می‌توان به اظهارتش در مورد کشتار ارامنه در ترکیه و حکم ارتداد سلمان رشدی اشاره کرد. این کتاب از آغاز تا پایان، اثری کاملا قصه‌گو است و می‌توان آن را در گروه رمان‌های تاریخی طبقه‌بندی کرد. داستان این کتاب، درباره مردی عالم و دانشمند است که در یک کشتی ونیزی توسط ناوگان امپراطوری عثمانی دستگیر شده و به بردگی برده می‌شود. او که در ابتدا با خطر اعدام روبروست توسط مرد دیگری، با نام «استاد» که شباهت‌های زیادی با مرد ونیزی دارد، خریداری شده و دانشمند ونیزی به استاد کمک زیادی می کند. در بخشی از کتاب «قلعه سفید» می‌خوانیم: «در میان دریای ساکن منتظر کشتی‌های ترک‌ها بودیم. به کابینم رفتم و مثل کسی که نه در انتظار دشمنانی است که زندگی‌اش را از بُن دگرگون خواهند کرد، بلکه منتظر دوستانی است که به مهمانی می‌آیند، اسباب و اثاثیه‌ام را مرتب کردم. موقع ورق زدن کتاب گرانبهایی که از فلورانس خریده بودم، اشک در چشم‌هایم جمع شد. از بیرون صدای داد و فریاد و صدای گام‌های شتابان می‌آمد. می‌دانستم که خیلی زود از کتابی که در دست دارم دور خواهم شد. اما می‌خواستم به جای فکر کردن به این موضوع، به نوشته‌های کتاب بیندیشم. گویی تمامی گذشته‌ام ـ گذشته‌ای که نمی‌خواستم از دست بدهم ـ در میان افکار، جمله‌ها و معادلات کتاب پنهان شده بود. جملاتی را که تصادفی به چشمم می‌خورد، مثل دعا، نجواکنان می‌خواندم؛ می‌خواستم تمام کتاب را در حافظه‌ام حک کنم تا وقتی آن‌ها می‌آیند، نه آن‌ها و نه سختی‌هایی را که بر من تحمیل کرده‌اند، بلکه رنگ‌های گذشته‌ام را ـ مانند یادآوری کلماتِ کتابِ عزیزی که ازبر شده است ـ به یاد آورم».

ادامه...

بخشی از کتاب قلعه سفید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

این دستنوشته را سال ۱۹۸۲ توی «بایگانی» درهم و برهمِ بخشداری گبزه(۱)، تهِ صندوقی گرد و خاک گرفته پیدا کردم که پر بود از فرمان، بنچاق، سند دادگاه و دفتر رسمی. من عادت کرده ام تابستان ها یک هفته توی این «بایگانی» کند و کاو کنم. جلدِ دستنوشته ظریف و رنگش آبی بود با طرح ابر و باد که رویاها را به یاد آدم می آورد. با خطی خوانا نوشته شده بود و توی اسناد رنگ و رو رفته دولتی برق می زد. این شد که فوری چشمم را گرفت. به گمانم دستی ناشناس در صفحه اول کتاب، انگار برای این که کنجکاوی ام را بیش تر کند، عنوانی نوشته بود: «فرزندخوانده لحافدوز». عنوان دیگری نداشت. دستی کودکانه در حواشی و جاهای خالی صفحات کتاب آدم هایی با کله های کوچک کشیده بود که لباس هایی پر از دگمه به تن داشتند. کتاب را با کیف خواندم. از دستنوشته خیلی خوشم آمده بود، اما حال و حوصله نداشتم آن را توی دفتری دیگر رونویسی کنم. برای همین از اطمینان مستخدم ـ که آن قدر محترم بود که مرا نپاید ـ سوءاستفاده کردم و دستنوشته را توی کیفم چپاندم و از آشغالدانی ای که بخشدار جوان هم نمی توانست نام «بایگانی» بر آن بگذارد دزدیدمش.
اوایل نمی دانستم که جز دوباره و دوباره خواندن کتاب چه کار دیگری بکنم. چون به تاریخ هنوز هم شک داشتم، خواستم بیش تر از آن که به ارزش علمی، فرهنگی، انسان شناختی یا «تاریخی» دستنوشته بپردازم، به داستانی که حکایت می کرد توجه کنم. این کار مرا به طرف نویسنده داستان می کشاند. من و دوستانم مجبور شده بودیم دانشگاه را ول کنیم. از این رو به کار آباء و اجدادی ام، دایره المعارف نویسی، برگشته بودم؛ همان وقت ها بود که به سرم زد توی یک دایره المعارفِ «مشاهیر» ـ که مسئول بخش تاریخش بودم ـ مقاله ای در باره نویسنده کتاب بنویسم.
بعد از آن، وقتی را که از دایره المعارف و مشروب برایم می ماند صرف این کار کردم. موقعی که به کتاب های اساسی آن دوران مراجعه کردم، خیلی زود متوجه شدم برخی وقایع که در کتاب نقل شده آن قدرها هم با واقعیت نمی خواند؛ مثلاً، در دوران پنجساله صدراعظمی کوپرولو(۲) در استانبول آتش سوزی بزرگی رخ داده بود، اما هیچ سندی نبود که همه گیری طاعون را ـ با آن وسعتی که در کتاب از آن یاد شده بود ـ تایید کند. اسم بعضی از وزیرهای آن روزگار اشتباهی نوشته شده، بعضی ها با هم قاطی شده، بعضی ها هم عوض شده بود! اسم منجم باشی ها هم با اسم هایی که توی دفاتر دربار ثبت شده بود نمی خواند، اما چون فکر می کردم این نکته توی کتاب جایی به خصوص دارد، روی آن زیاد تامل نکردم. از طرف دیگر، «آگاهی ها»ی تاریخیمان حوادث مندرج در کتاب را روی هم رفته تایید می کرد. گاه، حتی در جزئیات هم این «درستی» را دیدم: مثل جاهایی که وقایعی از قبیل قتل حسین افندی منجم باشی و شکار خرگوش سلطان محمد چهارم در قصرِ میرآخور را با سَبکی شبیه اسلوبِ نعیما(۳) نقل می کند. فکر کردم شاید نویسنده ـ که پیداست از خواندن و خیالپردازی کردن خوشش می آمده ـ برای نوشتن داستانش منابعی این گونه و بسیار کتاب های دیگر را از نظر گذرانده و از آن ها چیزهایی گرفته. او ادعا می کند که اولیا چلبی(۴) را می شناخته، اما شاید فقط کتاب هایش را خوانده بوده. فکر می کردم ـ همان طور که در موارد دیگر نیز می توان دید ـ شاید عکس این موضوع هم درست باشد. بر آن بودم که از یافتن ردِّ نویسنده داستان نومید نشوم، اما جستجویم در کتابخانه های استانبول بیش ترِ امیدهایم را نقش بر آب کرد. نه در کتابخانه توپ قاپی، نه در کتابخانه های دیگری که احتمال می دادم کتاب ها به آن جا منتقل شده است، هیچ کدام از رساله ها و کتاب هایی را که در سال های ۱۶۵۲ تا ۱۶۸۰ به سلطان محمد چهارم تقدیم شده بود، پیدا نکردم. فقط یک سر نخ پیدا کردم: توی این کتابخانه ها از «خطاط چپ دست» که در داستان از او صحبت می شود، آثاری دیگر هم بود. مدتی در باره آن ها تحقیق کردم، اما دیگر خسته شده بودم. به دانشگاه های ایتالیا نامه های زیادی فرستاده بودم، اما از آن ها هم جواب های نومیدکننده ای می رسید. تحقیقاتم در گورستان های گبزه، جنّت حصار(۵) و اسکودار(۶) هم بی نتیجه بود. این تحقیقاتم بر نام نویسنده مبتنی بود. نام او را که روی جلد کتاب نوشته نشده بود، از متن کتاب پیدا کرده بودم. کارِ یافتنِ ردِّ او را رها کردم و مقاله دایره المعارف را با تکیه بر داستانش نوشتم. همان طور که انتظار داشتم، چاپش نکردند؛ نه به این دلیل که سند علمی نداشت، بلکه به این سبب که شخص مورد نظر زیاد مشهور نبود.
شاید همین ماجرا باعث شد وابستگی ام به داستان باز هم بیش تر شود. مدتی حتی به فکر استعفا افتادم، اما شغلم و همکارانم را دوست داشتم. مدتی کارم این شده بود که هر کسی را می دیدم با حرارت زیاد داستانم را برایش تعریف کنم، انگار آن را پیدا نکرده، بلکه خودم نوشته بودم. برای این که آن را جذاب سازم از ارزش نمادینش، از این که به واقعیت های امروزی اشاره دارد، از این که وضعیت امروز را با کمک این داستان درک کرده ام و غیره و غیره حرف می زدم. این حرف هایم بیش تر توجه جوان هایی را جلب می کرد که به موضوع هایی مثل سیاست، خشونت، شرق و غرب و دموکراسی علاقه مند بودند. اما طولی نکشید که آن ها هم، مثل همپیاله هایم، داستانم را فراموش کردند.
دستنوشته را با اصرار به یکی از دوستانم که استاد دانشگاه است داده بودم که بخواند. موقعی که آن را پس می داد، گفت در خانه های چوبیِ کوچه پس کوچه های استانبول ده ها هزار دستنوشته هست که چنین داستان هایی از آن ها غلیان می کند. این را هم گفت که ساکنان آن خانه ها این دستنوشته ها را یا به گمان این که قرآنند، روی طاقچه می گذارند، یا این که برای روشن کردن بخاری آن ها را پاره پاره می کنند.
بالاخره تصمیم گرفتم داستان را، که بارها و بارها خوانده بودم، منتشر کنم. البته دختری عینکی که همیشه سیگاری در دست داشت، در این کار به من دل و جرئت داد. خوانندگان خواهند دید که موقع بازنویسیِ داستان به زبان امروزی از سبکی خاص پیروی نکرده ام؛ دستنوشته را توی اتاقی روی میزی گذاشتم؛ پس از خواندن یکی دو جمله از آن به اتاقی دیگر می رفتم که کاغذهایم را در آن جا روی میزی دیگر گذاشته بودم. پشت میز می نشستم و سعی می کردم مفاهیمی را که توی ذهنم مانده با کلمات و تعبیرات امروزی بنویسم. اسم کتاب را من نگذاشتم، ناشری گذاشت که حاضر شده بود چاپش کند. شاید کسانی که تقدیمنامه اول کتاب را می بینند، بپرسند که آیا معنای خاصی دارد یا نه. به گمانم بیماری عصر ما این است که همه چیزها را با هم مرتبط بدانیم. چون این بیماری به من هم سرایت کرده، این داستان را منتشر می کنم.

فاروق داروین اوغلو

برایِ انسانی خوب، خواهری خوب
نیلگون داروین اوغلو (۱۹۶۱-۱۹۸۰)

«وقتی کسی را که علاقه مان را برانگیخته است درآمیخته با عناصرِ حیاتی ناشناس و به اندازه ناشناسی اش جذاب بشمریم و زندگی بی محبت او را ناممکن بدانیم، آیا چیزی جز عشق شروع شده است؟»

مارسل پروست

فصل یکم

از ونیز به ناپل می رفتیم. کشتی های ترک ها راهمان را بستند. ما روی هم رفته سه کشتی داشتیم، اما صف کشتی های پارویی آن ها که از میان مه بیرون می آمد، انگار پایانی نداشت. در لحظه ای ترس و نگرانی بر کشتیمان سایه انداخت. پاروزنانمان که بیش ترشان ترک و مغربی بودند، فریاد شادی سر داده بودند. اعصابمان درهم ریخت. کشتیمان، مثل دو کشتی دیگر، دماغه اش را به طرفِ خشکی، به غرب چرخاند، اما نتوانستیم مثل کشتی های دیگر سرعت بگیریم. ناخدایمان هیچ جوری نمی توانست دستور بدهد که برده های پاروزن را شلاق بزنند، چون می ترسید در صورت اسیر شدن مجازاتش کنند. بعدها در این باره خیلی فکر کردم که شاید این ترسِ ناخدا باعث شد زندگی ام از بیخ و بُن دگرگون شود.
اما الان فکر می کنم اگر ناخدایمان دستخوش آن ترسِ زودگذر نمی شد، در اصل زندگی ام همان موقع عوض می شد. خیلی ها می دانند زندگیِ مقدر وجود ندارد و هر سرگذشتی در اصل زنجیره ای از تصادف هاست. اما کسانی هم که این واقعیت را می دانند، در مقطعی از زندگیشان، وقتی برمی گردند و به گذشته می نگرند، به این نتیجه می رسند که هر کدام از تصادف های زندگیشان یک ضرورت بوده است. در زندگی من هم چنین مقطعی بوده: اکنون که پشت میزی کهنه نشسته ام و رنگ های کشتی های ترک ها را که مثل شبح از میان مه نمایان می شدند در ذهن خود زنده می کنم و می کوشم کتابم را بنویسم، در این اندیشه ام که چنین مقطعی برای شروع کردن و به پایان بردن یک داستان مناسب ترین زمان است.
ناخدایمان که دید دو کشتی دیگر از میان کشتی های ترک ها به چابکی گذشتند و در اعماق مه ناپدید شدند، امیدوار شد. این امیدواری از یک سو و فشار ما از سوی دیگر، به او دل و جرئت داد تا اسیران را به کار وادارد، اما دیگر کار از کار گذشته بود. علاوه بر این، بر بردگانی که شمیم آزادی هیجان زده شان کرده بود شلاق هم کارگر نبود. بیش از ده کشتی پارویی ترک ها دیوار جان فرسای مه را رنگارنگ شکافتند و در یک آن به ما هجوم آوردند. ناخدایمان این بار، به گمانم نه برای پیروزی بر دشمن، بلکه برای غلبه بر ترس و شرمساری خویش، تصمیم به مبارزه گرفت و دستور داد اسیران را بیرحمانه زیر ضربه های شلاق بگیرند و توپ ها را آماده شلیک کنند. اما هوس جنگ هم که دیر شعله کشیده بود، زود خاموش شد. زیر آتش شدید توپ های عرشه بودیم، اگر فوری تسلیم نمی شدیم کشتیمان غرق می شد؛ پرچم تسلیم را برافراشتیم.
در میان دریای ساکن منتظر کشتی های ترک ها بودیم. به کابینم رفتم و مثل کسی که نه در انتظار دشمنانی است که زندگی اش را از بُن دگرگون خواهند کرد، بلکه منتظر دوستانی است که به مهمانی می آیند، اسباب و اثاثیه ام را مرتب کردم. موقع ورق زدن کتاب گرانبهایی که از فلورانس خریده بودم، اشک در چشم هایم جمع شد. از بیرون صدای داد و فریاد و صدای گام های شتابان می آمد. می دانستم که خیلی زود از کتابی که در دست دارم دور خواهم شد. اما می خواستم به جای فکر کردن به این موضوع، به نوشته های کتاب بیندیشم. گویی تمامی گذشته ام ـ گذشته ای که نمی خواستم از دست بدهم ـ در میان افکار، جمله ها و معادلات کتاب پنهان شده بود. جملاتی را که تصادفی به چشمم می خورد، مثل دعا، نجواکنان می خواندم؛ می خواستم تمام کتاب را در حافظه ام حک کنم تا وقتی آن ها می آیند، نه آن ها و نه سختی هایی را که بر من تحمیل کرده اند، بلکه رنگ های گذشته ام را ـ مانند یادآوری کلماتِ کتابِ عزیزی که ازبر شده است ـ به یاد آورم.
آن زمان آدم دیگری بودم؛ انسانی که مادرش، نامزدش و دوستانش به نام دیگری می خواندنش. هنوز هم هر از گاهی آن کسی را که زمانی من بود ـ یا اکنون گمان می کنم که چنان بود ـ در رویاهایم می بینم و خیس عرق از خواب بیدار می شوم. این آدم که یادآور رنگ های پژمرده، رنگ های رویایی کشورهایی که سال ها بعد در خیالمان ساختیم، رنگ های رویایی حیوان های خیالی و رنگ های رویایی سلاح های عجیب بود، بیست و سه سال داشت؛ در فلورانس، در ونیز «علم و هنر» خوانده بود و باور داشت که نجوم، ریاضیات، فیزیک و نقاشی می داند و البته که بسیار خودپسند بود. او بیش تر علوم و اختراعاتِ پیش از خود را آموخته بود و به همه شان دهن کجی می کرد، شک نداشت که بهترش را انجام خواهد داد؛ بی نظیر بود؛ می دانست که از همه عاقل تر و خلاق تر است: خلاصه، مثل همه جوان ها بود. در مواقعی که کم هم نیستند و لازم است برای خودم گذشته ای دست و پا کنم، برایم بسیار دشوار است که باور کنم این جوان که با محبوبش در باره هوس ها و طرح هایش، در باره دنیا و علم حرف می زند و شیفتگی نامزدش نسبت به خود را امری طبیعی می داند، من بوده ام. اما خودم را این گونه تسلی می دهم که چند نفری که این نوشته هایم را با صبر و حوصله تا آخر بخوانند، روزی خواهند فهمید که آن جوان من نبوده ام. شاید هم آن خوانندگان صبور، همان طور که من الان فکر می کنم، این طور فکر کنند که جوانی که در حال خواندن کتاب های عزیزش در زندگیِ خود وقفه ای ایجاد کرده، روزی سرگذشتش را از جایی که مانده بود، پی گرفته است.
وقتی جنگاوران ترک به کشتیمان پا گذاشتند، کتاب هایم را توی صندوق گذاشتم و بیرون آمدم. روی عرشه قیامت بود. همه را جمع کرده بودند و لخت می کردند، لختِ مادرزاد. به سرم زد که از شلوغی استفاده کنم و به دریا بپرم، اما با خود گفتم که از پشت با تیر می زنند، یا می گیرند و می کشند. علاوه بر آن، نمی دانستم که تا خشکی چقدر فاصله داریم. اول به من کاری نداشتند. برده های مسلمان که زنجیرهایشان را باز کرده بودند، از خوشحالی فریاد می کشیدند، بعضی هایشان نیز از هم اکنون به دنبال انتقام گرفتن از شلاق زن ها بودند. کمی بعد مرا در کابینم پیدا کردند، آمدند تو و وسایلم را غارت کردند. صندوق هایم را در پی طلا زیر و رو کردند، بعد از آن که بعضی از کتاب ها و همه وسایلم را گرفتند، یکی از آن ها با ناراحتی دو سه کتابی را که مانده بود به هم زد و مرا گرفت و پیش یکی از ناخداها برد.
ناخدا ـ که بعدها فهمیدم اصلاً جنووایی است ـ با من خوب رفتار کرد و پرسید که چه چیزهایی بلدم. چون نمی خواستم مرا به پاروزنی بفرستند زود در باره اطلاعات نجومی ام و نیز در باره این که شب ها می توانم جهت یابی کنم حرف زدم، اما علاقه ای نشان ندادند. من که وضع را چنین دیدم با اطمینان به کتاب آناتومی که برایم مانده بود گفتم طبیبم. کمی بعد که یک نفر را که دستش قطع شده بود نشانم دادند، گفتم جراح نیستم. خشمگین شدند، کم مانده بود مرا به پاروزنی بفرستند که ناخدا با دیدن کتاب هایم پرسید: از ادرار و نبض سر در می آوری؟ جواب مثبت دادم و این طور شد که هم از پارو زدن خلاص شدم، هم یکی دو تا از کتاب هایم را نجات دادم.
اما این تبعیض برایم گران تمام شد. دیگر مسیحیان که به پاروزنی وادار شده بودند، خیلی زود از من متنفر شدند. اگر از دستشان برمی آمد شبی در انباری که با هم حبس می شدیم، مرا می کشتند. اما چون فوری با ترک ها ارتباط برقرار کرده بودم از من می ترسیدند. ناخدای ترسویمان ـ که روی میخ چوبی بزرگی نشانده بودندش ـ به تازگی مرده بود. بینی و گوش های شلاق زن ها را بریده بودند و آن ها را، برای عبرت دیگران، روی یک کلک نشانده و توی دریا رها کرده بودند. بعد از آن که زخم بعضی از ترک ها که نه با استفاده از اطلاعاتم در باره آناتومی، بلکه با به کار بردن عقلم «معالجه»شان کرده بودم، خودبخود خوب شد، همه باور کردند که طبیبم. حتی بعضی دشمنان حسودم ـ که به ترک ها می گفتند من طبیب نیستم ـ شب ها توی انبار زخم هایشان را به من نشان می دادند.
با مراسمی پرشکوه وارد استانبول شدیم. گفتند که پادشاه خردسال ما را تماشا می کرده. بالای تمام دیرک ها پرچم برافراشتند، در پای آن ها هم پرچم های ما، شمایل های مریم مقدس و صلیب ها را وارونه آویختند و به اوباشانشان دستور دادند که از پایین به آن ها تیر بزنند. در همین موقع غرش توپ ها زمین و آسمان را به لرزه درآورد. این مراسم ـ که بعدها نظیرش را بارها از خشکی با اندوه، دلتنگی و شادی تماشا کردم ـ بسیار طول کشید و بعضی ها زیر آفتاب از حال رفتند. نزدیک غروب در قاسم پاشا لنگر انداختیم. به ما زنجیر زدند تا نزد پادشاه ببرند. برای آن که سربازانمان را مضحک جلوه دهند، زره هایشان را وارونه بر تنشان کردند، به گردن ناخداها و افسرها حلقه های آهنی زدند و در حالی که شیپورها و ترومپت هایی را که از کشتیمان برداشته بودند شادمانه و مسخره کنان می نواختند، ما را به دربار بردند. مردمی که کنار راه ها صف کشیده بودند با شادمانی و کنجکاوی تماشایمان می کردند. پادشاه، پیش از آن که ما او را ببینیم، اسیرهایی را که سهمش بود انتخاب و جدا کرد. ما را هم به گالاتا بردند و به زندان صادق پاشا انداختند.
زندان جای مخروبه ای بود، صدها اسیر توی سلول های کوچک آن داشتند می پوسیدند. در آن جا برای کاربرد حرفه جدیدم آدم های زیادی پیدا کردم. برای زندانبانانی که پشتشان یا پایشان درد می کرد نسخه ها نوشتم. این شد که مرا باز هم از بقیه جدا کردند و سلولی آفتابگیر و خوب به من دادند. سعی می کردم وضعیت سایرین را ببینم و شکرگزار باشم که یک روز صبح مرا هم با آن ها از خواب بیدار کردند و گفتند که باید به بیگاری بروم. گفتم طبیب و دانشمندم، اما به من خندیدند و گفتند برای ساختنِ دیوار باغچه پاشا آدم لازم است. صبح ها، پیش از طلوع آفتاب زنجیرمان می کردند و به بیرون شهر می بردند. بعد از آن که تمام روز سنگ جمع می کردیم، عصرها دوباره ما را با زنجیر به هم می بستند و به زندان برمی گرداندند. در راه بازگشت فکر می کردم که استانبول شهر زیبایی است، اما آدم در این جا باید ارباب باشد، نه برده.
با همه این ها، باز هم برده ای عادی نبودم. اکنون نه تنها برده های نگون بخت، بلکه کسان دیگری را که شنیده بودند طبیب هستم، معالجه می کردم. مجبور بودم بیش تر پولی را که بابت طبابت می گرفتم به سردسته برده ها و زندانبانانی بدهم که مرا مخفیانه به بیرون زندان می بردند. ته مانده پولم را صرف آموختن زبان ترکی می کردم. استادم پیرمردی مهربان بود که به کارهای خرده ریز پاشا رسیدگی می کرد. او از این که ترکی را به سرعت یاد می گیرم خوشحال می شد و می گفت که خیلی زود مسلمان خواهم شد. حق التدریس را هربار با شرمندگی می گرفت. برای آوردن خوراکی هم به او پول می دادم، چون مصمم بودم به خودم خوب برسم.
شبی مه آلود مباشرِ پاشا به سلولم آمد و گفت که پاشا می خواهد مرا ببیند. تعجب کردم، هیجان زده شدم، زود آماده شدم. فکر می کردم که یکی از اقوام باعرضه ام، شاید پدرم، شاید هم پدرزن آینده ام از کشورم برای آزادی من فدیه فرستاده اند. همین طور که در کوچه های تنگ و کج و کوله راه می رفتیم گمان می کردم که یکباره به خانه مان خواهیم رسید، یا این که آن ها را، مثل وقت هایی که آدم از خواب بیدار می شود، جلوم خواهم دید. گاه فکر می کردم کسی را فرستاده اند تا راهی پیدا کند و میانجی شود و گاه می اندیشیدم که مرا در میان همان مه سوار کشتی خواهند کرد و به کشورم خواهند فرستاد، اما تا وارد قصر پاشا شدیم فهمیدم که به این راحتی آزاد نخواهم شد. آدم ها خیلی با دقت و احتیاط راه می رفتند.
مرا ابتدا به یک هشتی، بعد به اتاقی بردند. روی تختی کوچک مردی ریزنقش و دوست داشتنی دراز کشیده و رویش پتویی انداخته بود. کنارش مردی تنومند ایستاده بود. گفتند آن که دراز کشیده پاشاست؛ از من خواست که نزدیک شوم. صحبت کردیم، از معلوماتم پرسید. گفتم که در اصل نجوم، ریاضیات و کمی هم مهندسی خوانده ام، اما طبابت هم می دانم و خیلی ها را معالجه کرده ام. می پرسید و می خواستم باز هم بگویم که گفت چون ترکی را این قدر زود یاد گرفته ام لابد آدم عاقلی هستم، بعد گفت که دردی دارد، سایر طبیب ها علاج آن را نیافته اند و چون طبابت مرا شنیده، خواسته که امتحانی بکند.
پاشا آن چنان از دردش گفت که مجبور شدم این طور فکر کنم که خدا فریبِ افتراهای دشمنانش را خورده و او را به بیماری منحصر به فرد و بخصوصی دچار کرده. حال آن که دردش تنگی نفس معمولی بود. سوال های مفصلی از او کردم، به صدای سرفه اش گوش دادم، بعد به مطبخ رفتم و با چیزهایی که آن جا پیدا کردم قرص های سبز نعناعی و شربت سرفه ساختم. پاشا از مسموم شدن می ترسید، از این رو جلو خودش جرعه ای از شربت نوشیدم و یکی از قرص ها را خوردم. گفت بی آن که کسی متوجه شود با احتیاط از قصر خارج شوم و به زندان برگردم. مباشرِ پاشا بعدها توضیح داد: پاشا نمی خواسته که حسادت سایر طبیب ها را برانگیزد. روز بعد هم رفتم، به صدای سرفه اش گوش دادم و همان دارو را تجویز کردم. قرص های رنگی ای را که کف دست هایش می ریختم مثل بچه ها دوست داشت. پس از بازگشت به سلولم برای سلامتی اش دعا می کردم. روز بعد باد شمالی وزیدن گرفت و هوا عالی شد. فکر می کردم که حالِ آدم، حتی اگر خودش هم نخواهد، توی این هوا خوب می شود. اما کسی پی ام نفرستاد.
یک ماه بعد، باز هم در نیمه شبی مرا خواستند. این بار پاشا سرِ پا و پرجنب و جوش بود. موقعی که دیدم به راحتی و بی آن که دچار تنگی نفس شود به افراد پرخاش می کند، خوشحال شدم. مرا که دید خشنود شد و گفت که طبیب خوبی هستم و بیماری اش را معالجه کرده ام. بعد پرسید که چه خواسته ای دارم؟ می دانستم که به این زودی ها آزادم نخواهد کرد و به کشورم نخواهد فرستاد. از سلولم، از زنجیرهایم شکایت کردم و گفتم که می توانم به طب، نجوم و علم بپردازم و به آن ها کمک کنم. گفتم که بیهوده مرا با کارهای شاق خسته می کنند. نمی دانم که چقدر از حرف هایم را شنید. بیش ترِ پولی را هم که توی یک کیسه به من داد، زندانبان ها از دستم گرفتند.
یک هفته بعد مباشرِ پاشا شبی پیشم آمد و پس از آن که از من خواست قسم بخورم که فرار نخواهم کرد، زنجیرهایم را باز کرد. باز هم مرا به بیگاری می بردند، اما نگهبان ها طور دیگری با من رفتار می کردند. سه روز بعد که مباشرِ پاشا برایم لباس های نو آورد، فهمیدم که پاشا مراقبم است.
باز هم شب ها مرا به قصرها می بردند. به دزدان دریایی پیری که درد رماتیسمشان عود کرده بود، به سربازان جوانی که معده شان می سوخت دارو می دادم؛ از کسانی که خارش داشتند، رنگشان پریده بود و سردرد داشتند خون می گرفتم. یک بار پسرِ الکنِ یکی از نوکرها در اثر شربت هایی که تجویز کرده بودم در عرض یک هفته خوب شد و حتی برایم قطعه شعری خواند.
زمستان این طور گذشت. در اوایل بهار فهمیدم پاشا ـ که مدت ها بود سراغم را نمی گرفت ـ همراه با ناوگان به دریای مدیترانه رفته. در روزهای گرم تابستان یکی دو نفر که شاهد نومیدی و کج خُلقی ام بودند گفتند که نباید از وضعیتم شاکی باشم، چون از طبابت پول خوبی درمی آورم. یک برده قدیمی هم که سال ها پیش مسلمان شده و ازدواج کرده بود به من نصیحت کرد که فرار کنم. او گفت: «برده ای را که به دردشان نمی خورد، مثل من سر می دوانند و هیچ وقت اجازه نمی دهند که به کشورش برگردد.» این را هم گفت که اگر مثل او مسلمان شوم، آزاد خواهم شد؛ به همین سادگی. با خود گفتم این حرف ها را می زند تا زیر زبانم را بکشد، برای همین گفتم که قصد فرار ندارم؛ قصد نه، جسارت نداشتم. همه فراری ها را قبل از آن که دور شوند، دستگیر می کردند. این بدبخت ها حسابی کتک می خوردند و من شب ها توی سلول رویِ زخمشان مرهم می گذاشتم.
اواخر تابستان پاشا همراه با ناوگان از سفر برگشت، با شلیک توپ به پادشاه ادای احترام کرد و مثل سال پیش سعی کرد که شهر را شادمان کند، اما کاملاً پیدا بود که این بار فصل خوبی نداشته اند. تعداد اسیرانی هم که به زندان آوردند خیلی کم بود. بعدها فهمیدیم که ونیزی ها شش کشتی را به آتش کشیده اند. می اندیشیدم که راهی بیابم و با اسیرها صحبت کنم، شاید از کشورم خبری بگیرم. اما بیش ترشان اسپانیایی بودند: موجوداتی ساکت، نادان و ترسو. دهانشان را فقط برای درخواست کمک و غذا باز می کردند. فقط یکیشان توجهم را جلب کرد: دستش قطع شده بود، اما امیدوار بود و می گفت که یکی از پدرانش هم سرگذشتی شبیه او داشته و بعد از رهایی با دستی که برایش مانده بوده یک رمان شوالیه ای نوشته؛ خودش هم باور دارد که روزی خلاص می شود و دست به نوشتن می زند. بعدها که برای زندگی کردن داستان سرهم می کردم، این مرد را که برای داستان سرهم کردن زندگی می کرد، به یاد آوردم. دیری نگذشت که مرضی واگیردار توی زندان شایع شد، این همه گیری که برای در امان ماندن از آن زندانبان ها را با رشوه خفه می کردم، نصف بیش تر برده ها را کشت.
کسانی را که زنده مانده بودند به کارهای تازه ای می بردند. من نمی رفتم. شب ها تعریف می کردند: تا نوک خلیج می رفته اند و در آن جا ـ زیر دست نجارها، خیاط ها و رنگ کارها ـ کشتی، قلعه و برج های مقوایی می ساخته اند. بعدها فهمیدیم که پاشا دختر صدراعظم را برای پسرش خواستگاری کرده و می خواهد عروسی باشکوهی برگزار کند.
یک روز صبح به قصر پاشا احضارم کردند. فکر کردم که تنگی نفسش دوباره عود کرده. به آن جا که رسیدم گفتند پاشا فعلاً وقت ندارد و مرا به اتاقی بردند تا در آن جا منتظر بمانم. نشستم، کمی بعد درِ دیگر اتاق باز شد و مردی که پنج شش سال بزرگ تر از من نشان می داد، آمد تو. وقتی صورتش را دیدم حیرت کردم، یکباره ترسیدم!

در باره نویسنده

اورهان پاموک در هفتم ژوئن ۱۹۵۲ در استانبول به دنیا آمد. جز سه سالی که در نیویورک گذراند، همیشه در استانبول زندگی کرده است. دیپلم دبیرستان را از کالج روبرت گرفت، سه سال در دانشگاه فنی استانبول معماری خواند. در سال ۱۹۷۶ از انستیتوی روزنامه نگاری دانشگاه استانبول فارغ التحصیل شد.
از سال ۱۹۷۴ نویسندگی را پیشه خود ساخت. نخستین رمانش با عنوان «جودت بیک و پسرانش» در سال ۱۹۷۹ برنده جایزه بهترین رمان انتشارات ملیت شد. این رمان، که در سال ۱۹۸۲ منتشر شد، در سال ۱۹۸۳ جایزه رمان اورهان کمال را هم نصیب نویسنده اش کرد. دومین رمانش تحت عنوان «خانه خاموش» یک سال پس از انتشار، جایزه رمان مادارالی را بُرد. ترجمه فرانسوی این رمان برنده جایزه Prix de la découverte européenne در سال ۱۹۸۴ شد. رمانِ «قلعه سفید» که در سال ۱۹۸۵ انتشار یافت، شهرتِ پاموک را عالمگیر کرد. این کتاب که روزنامه «نیوریوک تایمز» با عبارتِ «در شرق ستاره ای نو طلوع کرد» به استقبالش شتافته، به چهارده زبان ترجمه شده است.
رمانِ بعدی اورهان پاموک با عنوان «کتاب سیاه» در سال ۱۹۹۰ منتشر شد. آخرین رمانِ وی «زندگی نو» نام دارد که در سال ۱۹۹۴ انتشار یافت. پاموک فیلمنامه ای به نام «چهره پنهان» هم نوشته است.

نظرات کاربران درباره کتاب قلعه سفید

زندگی اننظار نیست، چیزی ست که میتوان از ان لذت برد.
در 2 سال پیش توسط سياوش ابوالحسني
متأسفانه تا اواسطش بیشتر نتونستم.بخونم ، خیلی کند پیش میره
در 1 سال پیش توسط گل پری بانو
خوشخوان ترین اثر پاموک، ولی به یاد داشته باشه قلم پاموک تا حدی سیاه.
در 2 سال پیش توسط mah...gan