فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب محمود و نگار

کتاب محمود و نگار

نسخه الکترونیک کتاب محمود و نگار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب محمود و نگار

کتاب «محمود و نگار» نوشته عزیز نسین (۱۹۹۵-۱۹۱۵)، نویسنده، طنزنویس و مترجم اهل ترکیه است.
بیشتر آثار او، هجویه‌ای است در برابر نابرابری‌های جامعه ترکیه و دشواری‌های زیستی مردم، او موفق به دریافت بیش از ۲۳ جایزه در طول عمر خود شده و کتابهایش به بیش از ۳۰ زبان نیز ترجمه شده ‌است.
این کتاب به همراه دو عنوان دیگر، مجموعه‌ای از بهترین آثار و داستان‌های کوتاه اوست، که به زبانی طنز قدرت حاکمان را نشانه گرفته است.
در بخشی از کتاب «محمود و نگار» می‌خوانیم:
«این‌ها رو که واسه‌ت تعریف می‌کنم بنویس آقا روزنومه‌چی؛ بنویس تا عالم و آدم ماجرای ما رو بخونن و عبرت بگیرن. اسم من محموده، اسم اون نگار... اسم قصه‌مونو بذار «محمود و نگار»؛ بذار ملت بخونن و گریه کنن، بخونن و زار بزنن... بلاهایی که سر «لیلی و مجنون»، سر «اصلی و کرم»، سر «شیرین و فرهاد» اومد پیش ِ بلاهایی که سرِ ما اومده اصلش به حساب نمی‌آد... اصل داستان داستانِ ماست، داستانِ اونا سیری چنده...
آدمای دیگه از این دموکراسی به مال و منال رسیدن، مملکتو صاحب شدن و انداختن پشت قباله‌شون، اون وقت ما نتونستیم یه زنو عقد بکنیم و سر و سامون بگیریم. حالا یه سیگار روشن کن، پُکی بزن و با حوصله گوش کن... خونواده ما از اشراف آقسو به حساب می‌آد... یه همسایه‌ای داریم اسمش حمزه افندیه. این حمزه افندی دختری داره اسمش نگاره. الآن چون پرنده از چنگمون پریده و رفته، تا اون‌جا که زبون تو دهنم می‌چرخه این نگارو واسه‌تون تعریف می‌کنم».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب محمود و نگار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



محمود و نگار

این ها رو که واسه ت تعریف می کنم بنویس آقا روزنومه چی؛ بنویس تا عالم و آدم ماجرای ما رو بخونن و عبرت بگیرن. اسم من محموده، اسم اون نگار... اسم قصه مونو بذار «محمود و نگار»؛ بذار ملت بخونن و گریه کنن، بخونن و زار بزنن... بلاهایی که سر «لیلی و مجنون»، سر «اصلی و کرم»، سر «شیرین و فرهاد» اومد پیش ِ بلاهایی که سرِ ما اومده اصلش به حساب نمی آد... اصل داستان داستانِ ماست، داستانِ اونا سیری چنده...
آدمای دیگه از این دموکراسی به مال و منال رسیدن، مملکتو صاحب شدن و انداختن پشت قباله شون، اون وقت ما نتونستیم یه زنو عقد بکنیم و سر و سامون بگیریم. حالا یه سیگار روشن کن، پُکی بزن و با حوصله گوش کن... خونواده ما از اشراف آقسو به حساب می آد... یه همسایه ای داریم اسمش حمزه افندیه. این حمزه افندی دختری داره اسمش نگاره. الآن چون پرنده از چنگمون پریده و رفته، تا اون جا که زبون تو دهنم می چرخه این نگارو واسه تون تعریف می کنم. نگار یه دونه ست، نگار دردونه ست، تا حالا کسی مثل اون از مادر نزاییده، از این به بعد هم نمی زاد. همچی نگاریه؛ کل عالمو بگردی مثل نگارو پیدا نمی کنی. تو قهوه خونه عثمان پیلی بک عکس زن شاه ایرانو به دیوار زده ن؛ می گن زنه ملکه زیبایی بوده. به خدا اون ملکه زیبایی انگشت کوچیکه نگار من هم نمی شه. از دور که می بینیش، قلبت از جا کنده می شه؛ حس می کنی الآنه که دلت پرنده بشه و از دهنت پر بزنه و بره... گیسوهای طلاییش تا قوزک پاش می رسه. مژه هاش عین تیر می مونه لامصب، می ره تو قلبم. ابروهاش عینهو کمون، چشم هاش به چشم آهو می مونه، وای نگار من، وای... غنچه دهن، دندون مرواری، خوش بر و رو نگار من... ای وای نگار من... راه رفتنش مثال کبک، خندیدنش عین گل، حرف زدنش مثل بلبل، نگار من... ای وای نگار من... به ماه می گه تو درنیا، من دراومدم، ای وای نگار من... دیوونه م کردی، واله و شیدام کردی نگار من... با حرف، با کلمه که نمی شه وصفش کرد نگار منو آقا روزنومه چی. خاطرخواه نگار شدم، تو آتیش عشقش می سوختم، شب و روز نداشتم، همین جور اشک از چشمام سرازیر بود...
داستانِ عشق من توی آقسو سرِ زبونا افتاد. گفتم به جای نشستن و سوختن و ساختن، بهتره واسه ش یه نامه بنویسم. بالای نامه یه بلبل کشیدم، پایینش یه قلب تیرخورده... این ور و اون ورِ نامه رو با آتیش سیگارم سوزوندم. تا بفهمه نگار نامه که این جور سوخته، خودم چه جور دارم می سوزم... یه دونه دوبیتی هم نوشتم واسه ش:

ناری تو، نگاری تو؟
بگو به من، یاری تو؟

در آتشت می سوزم،
به آتشم انداختی تو.

نامه رو با یه شیشه عطر گل محمدی توی یه دستمال ابریشمی پیچیدم و دادم دستِ زنی که بهش می گن «خانم صورتی» تا برسوندش به نگار. عصر همون روز جواب اومد. دختره بدمصب دوبیتی هایی نوشته بود که دوبیتی های من پیشش هیچ بود:

آتش نی ام، نگارم
چنین است قرارم:

مثل تو که می سوزی
منم بی تاب و قرارم

سرنوشت هرچه باشد
تویی تنها امید من

کس دیگر حرام است بر من
تویی تو محمود من

دیگه کسی جلودارم نبود... از آتش دل زدم به کوه و بیابون؛ گلوله ژاندارم هم به گردِ پام نمی رسید. کوه ها و دشت ها رو زیر پا می ذاشتم. دوبیتی ها رو که می خوندم، هم گریه می کردم، هم می خندیدم. دختر، تو این شیرین زبونی رو از کی یاد گرفته ی؟ قربون اون زبونت که می گه «محمود من»...
شروع کردیم به نامه نگاری... واسه همدیگه نامه می نوشتیم، شعر می نوشتیم، نقاشی می کشیدیم؛ عکس دل تیرخورده، شمع و گل و پروانه... یواش یواش همه از قضیه بو بردن. مادرم رفت پیش مادر نگار واسه خواستگاری... پدرم هم قضیه رو به پدرش گفت. چون قوم دختر بودن کمی ناز کردن، اما رضایت دادن. خرمن ها رو که جمع کردیم، چنان جشن نامزدی ای گرفتیم که دشمن ها که هیچ، دوست ها هم انگشت به دهن موندن. پدرم بعد از نامزدی تو قهوه خونه گفته بود:
«خرج و مخارج این جشن نامزدی کمرمونو شیکست، اما عیبی نداره، واسه همچی عروسی می ارزه به خدا...»
قرار بود سال بعدش عروسی بگیریم. نگار روزها رو می شمرد تا زودتر وقت خرمن برسه، منو که اصلاً نگو و نپرس... به سلامتی وقت درو و خرمن هم رسید و همه کارامونو کردیم. داشتیم واسه عروسی آماده می شدیم که پدر نگار، نه گذاشت و نه ورداشت، یه دفعه گفت:
«من دخترمو به پسر اون مرتیکه نمی دم!»
«چرا؟»
«به پسر یه آدم رذل عضو حزب مخالف دختر نمی دم!»
«آخه عموجان، این چه حرفیه... مگه می شه؟»
«خیلی هم خوب می شه...»
کار مارو ببین آقا روزنومه چی، تا اون موقع تو منطقه ما چیزی به اسم حزب و موافق و مخالف و این حرف ها نبود. عد همون موقع که ما می خواستیم ازدواج کنیم و سر و سامون بگیریم، جماعت دو دسته شدن. ما هم که شانس نداریم؛ بابای من این طرفی شد، بابای نگار اون طرفی... بابام هم که حرصش گرفته بود، گفت:
«من نمی تونم دختر یه عوضیو که عضو اون حزبه، عروس بیارم خونه مون!»
این دموکراسی هم واسه اومدن به مملکت ما وقت پیدا کرده بود! اگه یکی دو روز قبل از اومدنِ دموکراسی بساط عروسی رو راه انداخته بودیم، کار تموم شده بود و غائله خوابیده بود. اما کو شانس، کو اقبال... آخه دموکراسی، تو هم یه چند وقتی دندون رو جیگر می ذاشتی، عروسی ما سر می گرفت، بعدش می اومدی، مگه می مردی؟ این همه وقت نبودی، مگه ما مردیم؟
من می سوختم. نگار می سوخت. وقتی تو باغی، مزرعه ای، جایی می دیدمش می گفتم:
«دختر، آخر و عاقبت کار ما به کجا می کشه؟»
می گفت: «نمی دونم.»
«یعنی چی نمی دونم`... دختر، می سوزیم و خاکستر می شیم ها... بیا با هم فرار کنیم؟...»
چی بگه خوبه؟... می گفت: «بالای حرفِ پدرم که نمی تونم حرف بزنم.»
«تو که می گفتی در عشق من داری می سوزی؟»
«خب، آره...»
نگار مثل شمع هر روز بیش تر آب می شد. من هم پروانه شده بودم و دور شعله ش می گشتم. آخه پدر، آخه باباجون، الآن چه وقت عضو حزب شدن بود، اونم حزب مخالف؟ مادرم از یه طرف التماسش می کرد، من از طرف دیگه به دست و پاش می افتادم، اما انگار نه انگار...
«بگذر، نکن، این حزب بازیو بذار کنار...»
«اِاِاِه... نُچ...»
«خب اقلاً حزبتو عوض کن. این دو تا رو بفرستیم خونه بخت، بعد دوباره برگرد سر حزب قبلیت...»
پدر نگار که اصلاً حرف حالیش نبود...
«آقای محترم، این حزبو واسه سه ـ چهار روز عوض کن.»
«مگه دیوونه شده ی؟... حزبو عوض کنم و به خاک سیاه بشینم؟... نوبت وام بانکم رسیده، اون وقت بیام حزبمو عوض کنم؟»
اگر بز چموش هم بود، دلش می سوخت و راه می اومد. این بابای نگار از بز هم لجبازتره. یه روز جلوشو گرفتم، نوک چاقو رو گذاشتم رو سینه ش.
گفت:«بپا، پسرم... فعلاً صبر کن... این حزب ما معلوم نیست کارش به کجا بکشه. دختر مال توئه؛ زنِ خودت بدونش... تا این انتخابات بهم فرصت بده. همین که حزب ما تو انتخابات بازنده شد، دختر هم مالِ تو می شه...»
«مگه حزبتون بازنده می شه...»
«ایشاللا یه کاری می کنیم بازنده بشه. اما کسی نباید بویی ببره.»
تا انتخابات سه سال مونده بود... پدر نگار از یه طرف سعی می کرد اون حزب بازنده بشه، پدر خودم از طرف دیگه. مام سه سال مثل شمع سوختیم و ساختیم.
همین که توی انتخابات حزب حمزه افندی بازنده شد، اونم حزبشو عوض کرد. ما هم خرمنو جمع کردیم.
«دخترو بده...»
«نمی دم...»
«چرا؟...»
«به پسر یه آدم رذل عضو حزب مخالف دختر نمی دم!»
نگو اون یکی حزب به بابام گفته «تو رو می کنیمت رئیس انجمن حزبی» و این طوری گولش زده و بابام رفته شده عضو اون حزب و حمزه افندی شده عضو این حزب... پدرم هم دور برداشته بود:
«من دختر یه آدم رذل عضو اون حزبو عروس نمی آرم خونه م!»
آخه باباجون، تو که می خواستی حزبتو عوض کنی، چرا این کارو قبل از انتخابات نکردی؟ کم مونده بود خل بشم. آخه حمزه افندی، خُب این حزبو قبل از انتخابات عوض می کردی... نگار گریه می کرد، من گریه می کردم. پدرم هم افتاده بود روی دنده لج. گفته بود:
«اون دختره نگارو فراموش کنه... اگه یه بار دیگه بشنوم با اون نامه نگاری می کنه، به خدا عاقش می کنم.»
حمزه افندی از بابام هم لجبازتر بود. گفته بود:
«اگه نگار بگه نامزد پسر اون یارو مرتیکه رذل عضو حزب مخالفم، به خدا زنده نمی ذارمش، با دستای خودم خفه ش می کنم...»
نگار اون طرف می سوخت و می ساخت، من هم این طرف. دو سال دیگه گذشت. می گن «عشق سرکش بود»، راست می گن؛ نگار واسه م پیغوم فرستاد که:
«آهای محمود من، وای محمود من... بیا با هم فرار کنیم... من دیگه نمی تونم این قضیه دموکراسیو تحمل کنم...»
گفتم باشه. قرار و مدارمونو گذاشتیم. قرار شد یه شب که رو پشت بوم خوابیده بدزدمش و ببرمش. با دو تا از دوستام تفنگامونو ورداشتیم، سوار اسب شدیم و رفتیم دمِ خونه شون. من رفتم پشت در و گفتم:
«یاللا دختر، زود باش!...»
«نُچ، نمی آم...»
«مگه نگفتی بیا با هم فرار کنیم؟ حالا واسه چی از حرفت برگشته ی؟»
«واللا محمود پهلوونم، من از حرفم برنگشته م، بابام داره برمی گرده. دیروز به مادرم گفت. گفت چون بهش تراکتور ندادن، اونم می خواد حزبشو عوض کنه... بیا حالا دو سه روز دیگه صبر کنیم...»
«چه خوب، نگو... دو سه روز چیه، دو سه ماه صبر می کنیم... فقط سلامتی باشه...»
فردای اون روز حمزه افندی از حزبش دراومد و اومد حزب بابام اینا. گفتم دست بجنبونم و تا هر دوشون تو یه حزبن بساط عروسیو زودتر راه بندازیم.
بابام گفت:
«من دختر اون مخالف رذلو نمی آرم خونه م عروسم بشه!...»
«بابا، این چه حرفیه می زنی؟ حمزه افندی هم عضو حزب ما شده.»
«کدوم حزب ما؟ من دیروز از اون حزب در اومدم...»
رفتیم پیش حمزه افندی:
«تو رو خدا حمزه افندی... دستم به دامنت...»
«من نعش دخترمم نمی ذارم رو شونه پسر یه آدم رذل عضو اون حزب!...»
پیرمردا دلشون به حالمون سوخت، رفتن پیش پدرم. نُچ...
«بابا، دست وردار، حزبو قاتی این قضیه نکن، اگه محمود و نگار با هم عروسی کنن، به حزب چه ضرری می رسه؟...»
«این قضیه قضیه دموکراسیه... شما نمی فهمین. اگه پسرم بره دختر یه آدم رذل عضو حزب مخالفو بگیره، منو از حزب اخراج می کنن. این که سهله، به اونا حتی سلام هم نباید داد...»
«آخه باباجون، تا دیروز...»
«دیروزو ولش کن... کم مونده بود واسه خاطر این که عضو حزب مخالفم به خاک سیاه بشینم. الآن از مخالفت دست کشیده م و دارم یه نفس راحت می کشم.»
«می میرم ها بابا...»
«فعلاً صبر بکن... نوبرشو که نیاوردی... بذار اول این وامو بگیرم... تا انتخابات هم چیزی نمونده. تو انتخابات یه کاری می کنیم حزبمون بازنده بشه. اون وقت با حمزه افندی می شیم عضو یه حزب. من و اون خورده برده از هم نداریم که... اون وقت شما دو تا هم عروسی می کنین...»
صبر کردیم تا حزب بابام بازنده بشه... بابام هم پیغوم فرستاد:
«بجنب حمزه افندی، کارو جدی بگیر تا این حزب ما بازنده انتخابات بشه. اگه عروسی پسرِ منو و نگارِ تو رو نگیریم، این دو تا از دست می رن...»
از طرف حمزه افندی هم خبر اومد:
«حمزه افندی سلام مخصوص رسوند. گفت اصلاً نگران نباشه. خوشبختی بچه هامونو می بینیم...»
کدوم خوشبختی؟ اگه چند سال دیگه هم همین جور بگذره، نگار دیگه می شه پیر هاف هافو، منم که از اون بدتر... عین کدوی تخمی از تو می پکم...
انتخابات شروع شد. حزب بابام بازنده نشد. حالا چی می شه؟ بابام می گفت:
«من از همچی حزبی که مثل درخت چنار محکم و سرپاست، بیرون نمی آم!»
حمزه افندی هم می گفت:
«من که خودم از بین رفته م، عمرا حزبمو عوض کنم.»
نمی ذاشتن نگارو ببینم. پیش حمزه افندی رفتم، افتادم به دست و پاش. گفتم:
«این بابای من انصاف نداره... اگه دلت به حال من نمی سوزه، به حال دخترت بسوزه... گفته باشم، اگه دخترتو بهم ندی، خودمو می کشم.»
«بهتر؛ یکی از اعضای حزب پدرت کم می شه، این قضیه هم تموم می شه...»
«آقای محترم، من که عضو حزب نیستم.»
«باشه، گرگزاده عاقبت گرگ شود، بالاخره پسرِ اون پدر که هستی...»
نگار طاقت نیاورده بود؛ خودشو از در طویله دار زده بود. مادرش به موقع رسیده بود و طنابو بریده بود. بعد از این ماجرا حمزه افندی دید چاره دیگه ای نداره؛ فوری از حزب خودش استعفا داد و اومد عضو حزب بابام شد... اینو که شنیدم، دویدم و رفتم پیش بابام. بابام هم اون روز رفته بود میتینگ. یکی از کله گنده های حزب مخالف اومده بود آقسو و سخنرانی کرده بود. وقتی بابام برگشت خونه، دیدیم دو تا چشماش شده دو تا چشمه و همین جور داره اشک می ریزه.
«چی شده بابا؟»
نگو اون آدم کله گنده حزب مخالف چنان سخنرانی ای کرده بوده که بابام با خودش گفته بوده:
«ای وای... که این طور... چطور تا حالا نفهمیدیم. پس گولمون زده ن. من دیگه تو این حزب نمی مونم.»
بعد فوری استعفاشو داده بود و رفته بود حزب مخالف. بخشکی شانس؛ اگه یارو یه روز دیرتر می اومد و سخنرانی می کرد، ما هم عروسیمونو گرفته بودیم و کار تموم شده بود.
یه سال دیگه این طوری گذشت. یه شب بابام خورد و خورد و همین که ولو شد روی زمین، گفت:
«فوری یه تلگراف بفرستین آنکارا!»
«چه تلگرافی؟»
«بنویسین از آن جا که واقعیات را متوجه شده ام، خودم و هفده نفر اعضای خانواده ام از حزب استعفا داده ایم`؛ فوری اینو تلگراف کنین.»
«آخ جون بابا، دیدی بالاخره کارِ درستو کردی...»
تلگرافو خودم نوشتم و زود بردم تلگرافخونه. واسه نگار هم پیغوم فرستادم:
«مواظب حمزه افندی باشین، نذارین تکون بخوره. بجنبین تا حزبشو عوض نکرده عروسی بگیریم.»
نگار هم خبر فرستاد:
«چون وام پدرم جور نشده، اونم از حزب اومده بیرون... این طور که پیداست این قضیه تمومی نداره... محمود امشب بیاد منو فراری بده. درو باز می ذارم. توی اتاق سمت چپ می شینم که فیتیله چراغش پایینه.»
آها، درست شد. خب بی انصاف، از اول این کارو می کردی... دوازده سال گذشته؛ من شده م چهل ساله، نگار هم سی و شیشو شیرین داره...
شب شد. با ساقدوش هام سوار اسب شدیم و جلوِ خونه حمزه افندی کمین کردیم.
من یواشکی رفتم توی خونه. در وا بود. رفتم تو. یکی توی اتاقی بود که فیتیله چراغش پایین بود. فیتیله چراغو بالا کشیدم. دیدم مادر نگار اون جا نشسته. لباساشو پوشیده، بقچه بندیلو بسته، حاضر و آماده نشسته. منو که دید، گفت:
«یاللا، زود باش بریم...»
گفتم: «کجا بریم؟»
«مگه قرار نبود فرار کنیم؟»
«چی چیو فرار کنیم؟ مثل این که قاتی کرده ی! نگار کجاست؟»
«نگار؟ ای وای محمود من، نکنه منو فراموش کرده ی. نگار خب منم دیگه...»
«تویی، ای وای...»
با خودم گفتم کاسه ای زیر نیم کاسه س؛ نکنه مادر نگار از دست حمزه افندی ذلّه شده و می خواد من فراریش بدم؟... البته بی شباهت هم نبودن... پیرزن اومد آویزون گردنم شد؛ آویزون شدنِ اون همان و عقب رفتنِ من همان. چراغو گرفت تو صورتم و داد زد:
«ای وای!!...»
گفتم: «چته؟»
«گمون کردم تو محمودی...»
«خُب پس کی ام؟»
«مگه بابای محمود نیستی؟»
«ساکت باش، این چه حرفیه؟! واسه خاطر دختر تو از بس مصیبت کشیده م به این حال و روز افتاده م.»
«دختر من؟ دختر من دیگه کیه؟»
«کی می خواستی باشه، اون نگارِ بی وفا...»
«نگار که منم...»
«قسم بخور!»
«به جون عزیزترین کسم... واسه خاطر پسرت محمود از بس مصیبت کشیده م به این روز افتاده م.»
گفتم: «تو این جا منتظر بمون. من برم اسبو بیارم دم در...»
اومدم بیرون. خودمو حتی به ساقدوش ها هم نشون ندادم. یواشکی جیم شدم. دیگه هم به آقسو برنگشتم.
وای نگار من، وای!... تو ماجرای ما رو بنویس آقا روزنومه چی، قصه «محمود و نگار» رو بنویس...

درست می شه ایشاللا

مرد جوانی در یکی از روزهای وسط هفته به بیمارستان روانی باکرکوی آمد. به یکی از کارکنان که با روپوش سفید جلوِ در ایستاده بود، گفت:
«می خوام یوسف افندیو ببینم.»
«کدوم یوسف افندی؟»
«یوسف افندی مجیرلو... یوسف افندی اهل مجیرلوی پایین...»
«تو کدوم قسمت کار می کنه؟»
«کار نمی کنه. مریضه. یوسف افندی اهل مجیرلوی پایین... دو ماه پیش از ده ورش داشتن آورده نش این جا... پیرمرده...»
«باید روز ملاقات بیای. هر موقع که آدم دلش خواست که نمی تونه بیاد ملاقاتِ مریض. برو، روز ملاقات بیا!»
«می شه رئیس بیمارستانو ببینم؟»
«رئیس بیمارستان کار داره.»
«می شه دکتر کشیکو ببینم؟»
«اوناهاش، اون روبرو...»
داشت دو دکتر روپوش سفید را که در حیاط بیمارستان زیر درخت کاج نشسته بودند، نشان می داد.
«من معلم دِهم. توی این بیمارستان یه مریض از دهِ ما هست... تازه دیروز فهمیدم این جاست. اسمش یوسف افندیه. چون مرخصیم تموم شده، امشب باید برگردم سرِ کارم. می تونم یوسف افندیو ببینم؟»
یکی از دکترهای جوان گفت:
«بفرمایین بشینین...»
دکتر تپل پرسید:
«فامیلتونه؟»
«نخیر. من اهل اون ده نیستم. اون جا معلم بودم. دو ساله جای دیگه معلمم. خاطر این یوسف افندیو خیلی می خوام، واسه این...»
دکتر زاغ و بور گفت:
«شناختمش. یه مرد لپ قرمزی نیست؟ حدودا پنجاه ساله...»
«بله. شصت و هفت سالشه، اما جوون تر نشون می ده.»
«تو بخش منه. الآن وقت ناهاره. کمی صبر کنین. صداش می کنیم بیاد این جا، همدیگه رو ببینین. مریض خیلی آرومیه.»
«مریضیش چیه؟»
«فکر ثابت داره. حرف نمی زنه.»
«اصلاً؟»
«خب، حرف که می زنه، اما همه ش یه چیزو تکرار می کنه. مدام می گه درست می شه ایشاللا`.»
معلم آه عمیقی کشید. چشم هایش پر اشک شد. گفت:
«الآن فهمیدم. حیف یوسف افندی... مرد خوبی بود. حیف شده...»
دکتر تپل پرسید:
«مگه گرفتاری داشت؟»
«گرفتاری داشت. یه گرفتاری بزرگ.گرفتاری کلِ مجیر، گرفتاری همه مون.»
دکتر زاغ و بور گفت:
«خب تعریف کنین. شاید برای مداواش کمک بشه.»
معلم بار دیگر آه کشید و گفت:
«تعریف می کنم. من برای معلمی رفتم ده مجیرلوی پایین... این ده هشتاد خونوار داره... اون جایی هم که بهش می گفتن مدرسه، یه اتاق کاهگلی بود. قرار بود تو اون اتاق هم زندگی کنم، هم به بچه ها درس بدم. قبل از من مدرسه معلم نداشت... توی همین فکرها بودم که چی کار بکنم و چی کار نکنم؛ همین جوری ده پونزده روز گذشت. یه روز سر و کله این یوسف افندی توی ده پیدا شد. گفتند چهارده ساله بوده که از ده رفته؛ توی استانبول کار کرده، بعد رفته سربازی. از سربازی که برگشته توی یه کشتی کار پیدا کرده و شده دریانورد. بعد تو خیلی کشتی های خارجی کار کرده. همه جای دنیا رو گشته. سه تا زبون خارجی یاد گرفته. سال ها توی فرانسه و انگلیس و سویس زندگی کرده. بعد از چهل سالگی هم رفته و ساکن آمریکا شده. کلی هم پول درآورده بوده. این که می گم خیلی، یعنی واقعا خیلی؛ می تونست همه ده مجیرلوی پایینو با زمینا و خونه ها و گاو و گوسفنداش یه جا بخره. اما به گفته خودش عاشق سرزمینش بوده، با خودش می گفته برمی گردم ولایت، زن می گیرم و صاحب اولاد می شم... با همین امید بی چاره پیر شده بود. آخرسر نتونسته بود حسرت دوری از زادگاهشو طاقت بیاره و با خودش گفته بود دست کم برم توی مملکتم بمیرم؛ بعد پا شده بود و برگشته بود به دهش. چون پنجاه سال بود از ده رفته بود، اولش که برگشت کسی بجا نیاوردش. تازه، دهاتی ها وقتی فهمیدن کیه، اصلاً هم از برگشتنش خوشحال نشدن. بیش تر از همه قوم و خویش های خودش ناراحت بودن. گمون کرده بودن برگشته ارث و میراث پدریشو بگیره. یوسف افندی پول زیادی داشت. آدم دنیادیده ای هم بود. می خواست پول خرج کنه و مجیرلوی پایینو شبیه ده هایی بکنه که توی اروپا و آمریکا دیده بود. نیتش این بود... وقتی به این و اون پول و هدیه داد، دهاتی ها خوشحال شدن. منم از یوسف افندی خیلی خوشم اومده بود. مرد سرزنده و بامعلوماتی بود... اصلاً به مجیرلویی ها نمی رفت. اما شما که مجیرلویی ها رو نمی شناسین...»
دکتر زاغ و بور گفت:
«جالبه...»

نظرات کاربران درباره کتاب محمود و نگار

متاسفانه چندان جذاب نیست
در 6 روز پیش توسط
عالی مثل تمام کارهای عزیز نسین
در 2 سال پیش توسط