فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دایره‌ی گچی قفقازی

کتاب دایره‌ی گچی قفقازی

نسخه الکترونیک کتاب دایره‌ی گچی قفقازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دایره‌ی گچی قفقازی

میان خرابه‌های یک دهکده‌ی از جنگ آسیب‌دیده در قفقاز، افراد دو کالخوز مختلف، درحالی‌که شراب می‌خورند و دود می‌کشند، دایره‌وار دورهم نشسته‌اند. اغلب آن‌ها زن و یا عاقل مرد هستند، ولی چند سرباز هم میان آن‌ها دیده می‌شود. یک کارشناس کمیسیون دولتی امور نوسازی هم که به تازگی از پایتخت آمده است، در جمع آن‌هاست.
یک زن دهاتی: (از سمت چپ با دست نشان می‌دهد.) ما روی اون تپه‌ها جلوِ سه تا از تانک‌های نازی‌ها رو گرفتیم. اما دیگه نهال‌های سیبمون از بین رفته بود.
یک پیرمرد دهاتی: (از سمت راست) کشتزارهای قشنگمون تبدیل شد به خرابه!
یک زن جوان: (راننده‌ی تراکتور، از سمت چپ) رفیق اون‌ها رو من آتیش زدم. (سکوت)
کارشناس: حالا گوش کنید ببینید صورت‌جلسه چیه. نمایندگان کالخوز گله‌داران «گالینسک» به «نوکا» اومدن. موقعی که قشون هیتلری نزدیک می‌شد، اهالی این کالخوز بنا به دستور دولت گله‌های بزشون رو به‌طرف مشرق کوچ دادن، حالا این کالخوز قصد مراجعت داره و مشغول مطالعه و بررسی اوضاعه. نمایندگان اون‌ها پس از یک بررسی دقیق از دهکده و مزارع، متوجه مقدار زیادی ویرانی شدن. (نمایندگانی که در سمت راست نشسته‌اند سر تکان می‌دهند.) کالخوز همسایه، یعنی کالخوز میوه‌کاران «روزا لوکزامبورگ» (سمت راست را نشان می‌دهد.) پیشنهاد می‌کنه: چراگاه سابق کالخوز گالینسک، چون درّه‌ایی که برای رشد علف چندان مناسب نیست، در طرح جدید نوسازی، برای میوه‌کاری و تاکستان در نظر گرفته بشه. بنده به‌عنوان کارشناس: فنی کمیسیون نوسازی، نمایندگان هر دو کالخوز رو این‌جا جمع کردم تا خودشون باهم توافق کنن که آیا کالخوز گالینسک دوباره به این نقطه برگرده یا برنگرده.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دایره‌ی گچی قفقازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱. کشمکش بر سر یک درّه

میان خرابه های یک دهکده ی از جنگ آسیب دیده در قفقاز، افراد دو کالخوز مختلف، درحالی که شراب می خورند و دود می کشند، دایره وار دورهم نشسته اند. اغلب آن ها زن و یا عاقل مرد هستند، ولی چند سرباز هم میان آن ها دیده می شود. یک کارشناس کمیسیون دولتی امور نوسازی هم که به تازگی از پایتخت آمده است، در جمع آن هاست.

یک زن دهاتی: (از سمت چپ با دست نشان می دهد.) ما روی اون تپه ها جلوِ سه تا از تانک های نازی ها رو گرفتیم. اما دیگه نهال های سیبمون از بین رفته بود.
یک پیرمرد دهاتی: (از سمت راست) کشتزارهای قشنگمون تبدیل شد به خرابه!
یک زن جوان: (راننده ی تراکتور، از سمت چپ) رفیق اون ها رو من آتیش زدم. (سکوت)
کارشناس: حالا گوش کنید ببینید صورت جلسه چیه. نمایندگان کالخوز گله داران «گالینسک»(۱) به «نوکا»(۲) اومدن. موقعی که قشون هیتلری نزدیک می شد، اهالی این کالخوز بنا به دستور دولت گله های بزشون رو به طرف مشرق کوچ دادن، حالا این کالخوز قصد مراجعت داره و مشغول مطالعه و بررسی اوضاعه. نمایندگان اون ها پس از یک بررسی دقیق از دهکده و مزارع، متوجه مقدار زیادی ویرانی شدن. (نمایندگانی که در سمت راست نشسته اند سر تکان می دهند.) کالخوز همسایه، یعنی کالخوز میوه کاران «روزا لوکزامبورگ»(۳) (سمت راست را نشان می دهد.) پیشنهاد می کنه: چراگاه سابق کالخوز گالینسک، چون درّه ایی که برای رشد علف چندان مناسب نیست، در طرح جدید نوسازی، برای میوه کاری و تاکستان در نظر گرفته بشه. بنده به عنوان کارشناس: فنی کمیسیون نوسازی، نمایندگان هر دو کالخوز رو این جا جمع کردم تا خودشون باهم توافق کنن که آیا کالخوز گالینسک دوباره به این نقطه برگرده یا برنگرده.
پیرمرد سمت راست: من می خوام قبل از هر چیز علیه محدود بودن زمان مشاوره اعتراض بکنم. ما نماینده های کالخوز گالینسک مدت سه شبانه روز تمام کوبیدیم تا به این جا رسیدیم، و حالا می گن که جلسه ی بحث و مشاوره مون فقط نصف روز طول بکشه!
یک سرباز زخمی: (از سمت چپ) رفیق، ما دیگه نه مثل سابق اون همه دهات داریم نه اون همه دست های کاری و نه اون همه وقت.
زن جوان: (راننده ی تراکتور، از سمت چپ) همه چیزهای لذت بخش باید جیره بندی بشن. تنباکو جیره بندی شده، شراب هم همین جور، بحث و گفت وگو هم همین جور.
پیرمرد سمت راست: (درحالی که آه می کشد.) مرگ بر فاشیست ها! خب. پس دیگه میرم سر اصل موضوع و خدمتتون عرض می کنم که به چه دلیل ما می خوایم دره ی خودمون رو پس بگیریم. البته مقدار زیادی دلیل های جورواجور هست، ولی من می خوام با یکی از ساده ترین اونا شروع کنم. «ماکینه آباکیدزه»(۴) اون پنیر رو دربیار بیرون!

یک زن دهاتی، از توی یک سبد بزرگ، تکه ی بسیار بزرگ پنیری را که لای پارچه پیچیده شده است بیرون می آورد. همگی دست می زنند و هورا می کشند و می خندند.

پیرمرد سمت راست: از خودتون پذیرایی کنید رفقا. میل بفرمایید.
یک پیرمرد دهاتی: (از سمت چپ بدگمان) می خوای با این کارت ما رو تحت تاثیر قرار بدی؟
پیرمرد سمت راست: (درحالی که دیگران قاه قاه می خندند.) چه طور ممکنه خواسته باشم با این کار تورو تحت تاثیر قرار بدم سهراب؟ ای کهنه دزد سرگردنه! همه می دونیم که تو هم پنیر رو می خوری و هم دره رو صاحاب می شی. (همه می خندند.) تنها چیزی که از تو می خوام اینه که الان صاف و پوست کنده به من جواب بدی: این پنیر خوشمزه س؟
پیرمرد سمت چپ: جواب می دم بعله!
پیرمرد سمت راست: عجب! (غصه دار) باید فکرشو می کردم که تو از پنیر چیزی نمی فهمی.
پیرمرد سمت چپ: چه طور نمی فهمم؟ وقتی می گم خوشمزه س معلومه که می فهمم دیگه!
پیرمرد سمت راست: نمی فهمی، چون که این پنیر اصلاً نمی تونه خوشمزه باشه. برای این که این پنیر دیگه اون پنیر قدیم نیست. چرا اون پنیر قدیم نیست؟ برای این که علف های امروز به دهن بزهای ما دیگه مزه ی اون علف های قدیم رو نمی ده. مخلص کلام: پنیر پنیر نیست، چون علف علف نیست. همین. لطفاً توی صورت جلسه مرقوم بفرمایید.
پیرمرد سمت چپ: من که می گم پنیرتون عالیه.
پیرمرد سمت راست: عالی که نیست هیچی، متوسط هم به زوره. جوون ها مدام می گن چراگاه جدید به درد نمی خوره. ولی من می گم اون جا اصلاً نمی شه زندگی کرد. اون جا حتی صبحش هم درست و حسابی بوی صبح نمی ده. (چند نفر می خندند.)
کارشناس: از این که بهت می خندن ناراحت نشو. این ها احساسات تو رو درک می کنن. رفقا، چرا انسان وطن رو دوست داره؟ برای این که وطن نونش خوشمزه تره، آسمونش بلندتره، هواش خوشبوتره، نغمه هاش پرطنین تره، و خاکش دوست داشتنی تره. مگه همین طور نیست؟
پیرمرد سمت راست: اون درّه از روز اولش هم مال ما بوده.
سرباز سمت چپ: «از روز اولش» یعنی چی؟ هیچ چیز از روز اولش مال هیشکی نبوده. تو خودتم وقتی جوون بودی مال خودت نبودی، بلکه جزو آدم های «کازبکی»(۵) فرماندار بودی.
پیرمرد سمت راست: مطابق قانون این درّه مال ماست.
زن جوان: قوانین باید در هر موردی امتحان بشن تا معلوم بشه آیا هنوز هم درستن یا نه.
پیرمرد سمت راست: این دیگه واضحه. مگه برای آدم بی تفاوته که جلوِ خونه ای که توش به دنیا اومده چه درختی هست؟ یا این که همسایه های آدم چه جورین؟ مگه این چیزها برای آدم بی تفاوته؟ ما می خوایم برگردیم. بعله. یه دلیلش هم اینه که دلمون می خواد شما دزدهای سرگردنه همسایه های کالخوزمون باشین. خب حالا اگه بازم می خواید بخندید، بخندید!
پیرمرد سمت چپ: (می خندد.) خب اگه این جوره پس چرا راحت گوش نمی دی ببینی یکی از همین همسایه هات نظرش راجع به این درّه چیه؟ خانم «کاتو واختانگ»(۶) متخصص امور کشاورزی ماست.
یک زن دهاتی: (سمت راست) هنوز خیلی چیزهای دیگه مونده که ما باید راجع به درّه ی خودمون بگیم. خونه ها البته همه شون خراب نشدن. از مزرعه ها هم دست کم چینه ها و تقسیم بندی اولیه شون باقی مونده.
کارشناس: شما به کمک دولت احتیاج دارید. چه این جا، چه اون جا. خودتون می دونید.
زن دهاتی: (سمت راست) رفیق کارشناس:، این معامله درست نیست! من نمی تونم کلاه تو رو از سرت بردارم و یکی دیگه بهت بدم و بگم: «بگیر، این یکی بهتره». ممکنه این یکی بهتر باشه. اما تو از کلاه خودت بیش تر خوشت می آد.
زن جوان: یک تیکه زمین رو نمی شه با یه کلاه مقایسه کرد، رفیق! توی کشور ما نمی شه!
کارشناس: عصبانی نشید. درسته که ما باید یک تیکه زمین رو بیش تر یه وسیله ی کار بدونیم، که با اون می شه چیزهای مفید درست کرد. ولی ضمناً این هم درسته، که ما به عشق و علاقه ای که نسبت به یه تیکه زمین به خصوص وجود داره، باید احترام بذاریم؛ پیشنهاد می کنم قبل از این که مذاکره ادامه پیدا کنه، شما برای رفقای کالخوز گالینسک شرح بدید که خیال دارید با درّه ای که روش این همه جاروجنجال راه افتاده چیکار بکنید.
پیرمرد سمت راست: قبول دارم.
پیرمرد سمت چپ: آره. بذارید کاتو صحبت کنه.
کارشناس: رفیق متخصص امور کشاورزی، بفرمایید!
متخصص امور کشاورزی (از جا بلند می شود اونیفورم نظامی بر تن دارد.) رفقا! زمستون سال گذشته، اون موقعی که ما پارتیزان بودیم و توی این تپه ماهورها می جنگیدیم، راجع به این موضوع باهم صحبت کردیم که بعد از تارومار کردن آلمان ها می تونیم تولید میوه خودمون رو تا ده برابر بالا ببریم. من نقشه ی یه آبیاری وسیع رو کشیدم. با بستن یه سد در مقابل دریاچه ی کوهستانی خودمون می تونیم سیصد هکتار زمین بایر رو آبیاری کنیم. در این صورت کالخوز ما نه تنها میوه بیش تری عمل می آره، بلکه برای محصول انگور هم می تونیم تاکستان بزنیم. تنها مسئله ای که هست: عملی کردن این نقشه فقط در صورتی مقرون به صرفه س، که ما بتونیم از درّه ی پر جاروجنجال کالخوز گالینسک هم استفاده کنیم. بفرمایید. این هم نقشه هاش. (یک پرونده به کارشناس: می دهد.)
پیرمرد سمت راست: خیلی خب، پس توی صورت جلسه بنویسید کالخوز ما هم می خواد یه شعبه ی جدید پرورش اسب باز کنه!
زن جوان: رفقا! این نقشه موقعی کشیده شد که شب و روز مجبور بودیم توی کوه و کمرها بیتوته کنیم. اغلب برای اون چند تا دونه تفنگ هم گلوله نداشتیم. حتی تهیه ی یه دونه مداد هم کار مشکلی بود. (از هر دو طرف کف می زنند و ابراز احساسات می کنند.)
پیرمرد سمت راست: از رفقای کالخوز روزا لوکزامبورگ و همین طور از تمام کسانی که از وطن عزیزمون دفاع کردن صمیمانه سپاسگزاریم. (با یکدیگر دست می دهند و همدیگر را در آغوش می کشند.)
زن دهاتی سمت چپ ما همش فکر می کردیم چیکار کنیم که وقتی سربازهای ما مردهای ما و مردهای شما به وطن شون برمی گردن، اونو حاصلخیزتر از سابق ببینن.
زن جوان: «مایاکوفسکی»(۷) شاعر ما می گه: «زادگاه خلق شوروی، زادگاه دانش نیز باید باشد!»

تمام نماینده های سمت راست، به استثنای پیرمرد، به پا ایستاده اند و به اتفاق کارشناس: نقشه هایی را که متخصص امور کشاورزی تهیه کرده است مطالعه می کنند. جملاتی گفته می شود از قبیل: «چرا ارتفاع سقوط آب ۲۲ متره؟» «تمام این تخته سنگ ها منفجر می شه!» «درواقع فقط سیمان و دینامیت لازم دارند!» «آب رو مجبور می کنند از این جا پایین بریزه. اینو می گن هوش!»

یک کارگر جوان: (از سمت راست به پیرمرد سمت راست) «آلکو»(۸) اینا تمام زمین های میون تپه ها رو آبیاری می کنن. تماشا کن!
پیرمرد سمت راست نه خیر تماشا نمی کنم! خودم می دونستم که نقشه اش خوب از آب درمی آد. اما اجازه نمی دم هفت تیر روی سینه ام بذارن و مجبورم کنن!
سرباز سمت چپ: نترس. اینا فقط می خوان یه مداد روی سینه ات بذارن. (همه می خندند.)
پیرمرد سمت راست: (با سگرمه ی درهم کشیده بلند می شود و می رود که نقشه ها را تماشا کند.) متاسفانه این دزدهای سرگردنه خیلی خوب می دونن که ما توی این مملکت از نقشه و ماشین بدمون نمی آد.
زن دهاتی سمت راست «آلکو برشویلی»(۹)، تو خودت وقتی پای نقشه ی جدید در میون بیاد از همه بدتری. اینو دیگه هر کسی می دونه.
کارشناس: خب، بالاخره تکلیف صورت جلسه ی من چی می شه؟ می تونم توش بنویسم که شما به نمایندگی از طرف کالخوز خودتون، دره ی قدیمی تونو برای انجام این نقشه ها پیشنهاد می کنید؟
زن دهاتی سمت راست من موافقم. تو چه طور آلکو؟
پیرمرد سمت راست: (درحالی که سر خود را توی نقشه های فرو برده است.) من پیشنهاد می کنم که از تمام این نقشه ها یه نسخه هم به ما بدن!
زن دهاتی سمت راست پس دیگه می تونیم بنشینیم و غذایی بخوریم. وقتی نقشه ها به دست این بیفته و بتونه روش صحبت کنه، دیگه غائله ختمه. من اونو می شناسم. تمام هم کالخوزی های ما همین جورن. (نماینده ها دوباره با خنده و شادی همدیگر را در آغوش می گیرند.)
پیرمرد سمت چپ: زنده باد کالخوز گالینسک! امیدواریم توی برنامه ی جدید پرورش اسبتون موفق باشین!
زن دهاتی سمت چپ رفقا، ما در نظر گرفتیم که به افتخار نمایندگان کالخوز گالینسک، و به افتخار آقای کارشناس: یه برنامه ی تئاتری براتون اجرا کنیم. این نمایش با همکاری خواننده ی معروف «آرکادی چایدزه»(۱۰) اجرا می شه و موضوعش با وضع خود ما بی ارتباط نیست.

جمعیت کف می زند. زن جوان راننده ی تراکتور بیرون دویده است تا خواننده را بیاورد.

زن دهاتی سمت راست رفقا نمایشتون باید خوب باشه. ما داریم برای تماشاش یه درّه بهتون می دیم!
زن دهاتی سمت چپ آرکادی چایدزه بیست و یک هزار بیت شعر بلده.
پیرمرد سمت چپ: ما این نمایش رو زیر نظر اون تمرین کردیم. در ضمن؛ به دست آوردن اون خیلی مشکله. رفیق، بد نیست شما توی تشکیلاتتون ترتیبی بدید که بشه هرچند وقت یه دفعه اونو به شمال آورد.
کارشناس: ما درواقع بیش تر به صرفه جویی توجه داریم.
پیرمرد سمت چپ: (درحالی که لبخند می زند.) شما که بلدین توی تقسیم زمین ها برای انگورکاری و پخش تراکتور ترتیب های جدید بدین، پس چرا توی قسمت آواز این کارو نمی کنین؟

آرکادی چایدزه خواننده درحالی که خانم جوان راننده ی تراکتور او را راهنمایی می کند، به جمع وارد می شود. مردی است قوی بنیه و تنومند و دارای روحیه ای معمولی و ساده. همراه او نوازندگان با سازهای خود وارد می شوند. جمعیت با کف زدن از هنرمندان استقبال می کنند.

زن جوان: آرکادی، ایشون رفیق کارشناس: هستن. (خواننده به گروهی که اطرافش ایستاده است سلام می کند.)
زن دهاتی سمت راست خیلی مفتخرم که باهاتون آشنا می شم. من تعریف صدای شما رو وقتی پشت میزهای مدرسه بودم شنیدم.
خواننده: این دفعه یه نمایش رو همراه با آواز اجرا می کنیم و تقریباً تمام کالخوز توی اون بازی می کنن. ماسک های قدیمی رو هم با خودمون آوردیم.
پیرمرد سمت راست: موضوعش یکی از افسانه های قدیمیه؟
خواننده: یکی از اون خیلی قدیمی هاست. اسمش «دایره ی گچی» یه. البته اصلش چینی یه ولی ما به صورت اقتباس درش آوردیم. «یورا»(۱۱) اون ماسک ها رو نشون بده. رفقا برای ما باعث کمال افتخاره که بتونیم شما رو بعد از یه بحث و مذاکره ی طاقت فرسا سرگرم کنیم. امیدواریم متوجه بشید که صدای شاعر قدیمی، زیر سایه ی تراکتورهای شوروی هم به طنین درمی آد. مخلوط کردن چند جور شراب مختلف ممکنه کار غلطی باشه، ولی دانش کهنه و نو خیلی خوب باهم مخلوط می شن. خب انشاءالله که قبل از شروع برنامه، همگی ما یه غذایی می خوریم. آخه تاثیر داره.
چندصدا: البته. همه تشریف بیارید توی غذاخوری. (همگی برای صرف غذا خارج می شوند. در این ضمن کارشناس: به طرف خواننده می رود.)
کارشناس: آرکادی، نمایش تون چه قدری طول می کشه؟ آخه من باید همین امروز به تفلیس برگردم.
خواننده: (در حین خروج) درواقع دو تا داستانه. یکی دو ساعت.
کارشناس: (خیلی محرمانه که دیگران نشنوند.) نمی شه یه خورده از سر و تهش بزنین کوتاه تر شه؟
خواننده: نه.

این کتاب ترجمه ای است از:
The Caucasian Chalk Circle
Bertolt Brecht

نظرات کاربران درباره کتاب دایره‌ی گچی قفقازی

یک شاهکار به تمام معنی کاش یه کارگردان خوب بتونه بیارتش رو صحنه
در 6 روز پیش توسط
وقتی نویسنده برشت باشد و مترجم هم استاد سمندریان ، صرفنظر از خواندن آن کتاب ممکن نیست!
در 1 سال پیش توسط