فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باغ آلبالو

کتاب باغ آلبالو

نسخه الکترونیک کتاب باغ آلبالو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب باغ آلبالو

نمایشنامه «باغ آلبالو» نوشته آنتوان چخوف (۱۹۰۴-۱۸۶۰)، نویسنده و نمایش‌نامه نویس روسی، است. «باغ آلبالو» آخرین اثر اوست که پس از مرگش به روی صحنه رفت. داستان این اثر درباره یک زن اشراف‌زاده روس است که به علت قرض رو به ورشکستگی است و باغ خاطره‌انگیز آلبالویشان در گرو بانک است و به علت نبود منابع مالی کافی در خانواده، قرار است به زودی باغ و ملکشان حراج شود. خانواده این زن هیچ کاری برای نجات باغشان انجام نمی‌دهند و باغ به یک دهقان‌زاده تازه به ثروت رسیده، فروخته می‌شود. در این نمایشنامه، حادثه عمده‌ای که ایجاد اضطراب و هیجان یا دلهره و ترس و یا حیرت و وحشت کند روی نمی‌دهد. اشخاص نمایش همان آدم‌هایی هستند که در زندگی روزمره به آنها برمی‌خوریم. هیچ کدام نقش برجسته‌ای ندارند و آن‌چنان قهرمانی نیستند که در هنگام نمایش این نمایشنامه ناگزیر به انتخاب ستاره دست اول باشیم. همه آدم‌ها در عرض همدیگر قرار دارند و تقریبا همگی جزء لازم نمایشنامه‌اند. جوری هستند که انگار تصادفی با آنها برخورد کرده‌ایم و بر حسب اتفاق حرف‌هایشان را شنیده‌ایم و شاهد اعمالشان در لحظه‌های گذرای زندگی‌هاشان هستیم. هیچ گونه کشمکشی در کار نیست. آدم‌ها نه مبارزه می‌کنند نه شکست می‌خورند و نه حتی از خود دفاع می‌کنند و نه به حل مشکلاتی که در برابرشان قرار دارد می‌پردازند. منتظر حادثه می‌نشینند و تقدیر می‌رانَدشان و تقدیرشان را با شکیبایی تحمل می‌کنند. گویی نیروی اراده‌شان فلج شده است. در بخشی از نمایشنامه «باغ آلبالو» می‌خوانیم: «لوباختین: ترن آماده است. خدا را شکر، چه ساعتی است؟ دونیاشا: تقریبا ساعت دو [شمع را فوت می‌کند]، هوا کاملا روشن شده است. لوپاختین: ترن چند ساعت تاخیر داشت؟ لااقل دو ساعت [خمیازه می‌کشد و تمدد اعصاب]. عجب آدم نازنینی هستم! چه کار احمقانه‌ای کردم. مخصوصا آمدم اینجا که بروم ایستگاه پیشوازشان و مثل دیو خوابیدم...روی صندلی نشسته بودم که خوابم برد... چقدر زننده. شما بایستی بیدارم می‌کردید».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باغ آلبالو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره باغ آلبالو

نمایشنامه باغ آلبالو آخرین اثر چخوف است که در سال ۱۹۰۳ نوشته شده است و در ژانویه ۱۹۰۴ برای اولین بار در تئاتر هنر مسکو روی صحنه آمده است و در همین سال است که چخوف در ماه ژوییه اش دنیا و نمایش هایش را ترک می گوید. در نمایشنامه باغ آلبالوحادثه عمده ای که ایجاد اضطراب و هیجان یا دلهره و ترس و یا حیرت و وحشت کند روی نمی دهد. اشخاص نمایش همان آدم هایی هستند که در زندگی روزمره به آنها برمی خوریم. هیچ کدام نقش برجسته ای ندارند و آن چنان قهرمانی نیستند که در هنگام نمایش این نمایشنامه ناگزیر به انتخاب ستاره دست اول باشیم. همه آدم ها در عرض همدیگر قرار دارند و تقریبا همگی جزء لازم نمایشنامه اند. جوری هستند که انگار تصادفی با آنها برخورد کرده ایم و بر حسب اتفاق حرف هایشان را شنیده ایم و شاهد اعمالشان در لحظه های گذرای زندگی هاشان هستیم. هیچ گونه کشمکشی در کار نیست. آدم ها نه مبارزه می کنند نه شکست می خورند و نه حتی از خود دفاع می کنند و نه به حل مشکلاتی که در برابرشان قرار دارد می پردازند. منتظر حادثه می نشینند و تقدیر می رانَدشان و تقدیرشان را با شکیبایی تحمل می کنند. گویی نیروی اراده شان فلج شده است.
واقعه در نمایشنامه باغ آلبالو این است که خانواده خانم رانوسکی به علت قرض های خانواده رو به ورشکستگی است. ملک و باغ آلبالوی زیبا و خاطره انگیزشان در گرو بانک است و چون خانواده غیر از قرض عایداتی ندارد قرار است در موعد معینی باغ و ملک حراج بشود.
خانم رانوسکی مالک باغ، با وجودی که به قول لوپاخین، حراج مثل یک لولو سر راهش قرار دارد و با وجود دلبستگی زیاد به باغ آلبالو هیچ گونه کوششی نمی کند و منتظر تقدیر نشسته. حتی حاضر نیست به راه حل های معقول لوپاخین گوش بدهد. در زندگی خصوصی هم عاشق کسی است که او را «دوشیده و لخت کرده» است، اما برای رهایی از این عشق هم کاری نمی کند. برادرش گایف، تسلیم بی هدفی و بیکارگی خویش است. خیال می بافد و حرف های گنده می زند. فیرز، نوکر پیرشان منتظر مرگ نشسته... هر چند در جوانی هم همواره تسلیم وضع موجود بوده است، چنان که حتی وقتی قانون آزادی دهقانان اعلام شده است از آزادی خود استفاده نکرده است.
اما واریا و لوپاخین هر دو از صبح تا شام کار می کنند. واریا دختر خوانده خانم رانوسکی است که خانه و زندگی را اداره می کند. از یک طرف دل به لوپاخین داده، از طرف دیگر آرزو دارد به دیر برود و راهبه بشود. خودش می داند و همه هم می دانند که لوپاخین گوشه چشمی به او دارد. اما نه کوشش می کند تا مرد دلخواهش را به دام بیندازد و نه به دیر می رود تا خودش و همه را خلاص بکند. و به جای هر گونه اقدامی اشک در آستین دارد. لوپاخین دلال صفت است. دهقان زاده ای است که با دوز و کلک پولدار شده است. شخص او و تقدیر او در نمایشنامه حاکی از روی کار آمدن طبقه بورژوازی است که تازه به دوران رسیده است. همچنان که شخص خانم رانوسکی و تقدیرش از زوال اشرافیت حکایت می کند. اما حتی لوپاخین زبان باز و چاره اندیش، وقتی با واریا در موقع مناسب تنها می ماند لال می شود و به تقدیر تن می دهد.
تروفیموف درست در نقطه مقابل لوپاخین قرار دارد. به زندگی مرفه بورژوازی و به نظم زناشویی می خندد و زندگی بی سر و سامانی را می گذراند. همیشه دانشجو است. درویش مسلکی است که به قول خودش به هر کجا که تقدیر براندش می رود. تنها نکته جالب و مثبت تروفیموف این است که «روزهای خوش آینده» از زبان او پیش بینی می شود و اوست که صدای پای انقلاب را می شنود. و شاید اهمیت و شهرت نمایشنامه باغ آلبالو هم بیشتر به علت همین پیش بینی باشد. وگرنه تروفیموف یک کولی (بوهم) است. قابل مقایسه با تیپ کولی (بوهمی) که در فرانسه به علت رواج سبک امپرسیونیسم عملاً به وجود آمد. منتهی تروفیموف، کولی خاص سرزمین روسیه است. خانه به دوشی است که با وجودی که زندگی خود را تباه کرده، لیسانسش را هنوز نگرفته، پشم هایش ریخته و به سر و وضع و زندگی خود بی اعتناست، اماوقوف به مسائل اجتماعی زمان خود دارد و به آینده امیدوار است و تغییر کلی وضع موجود را تنها راه رهایی می داند و آتش چنین اشتیاق و امیدی را در دل آنیا، دختر جوان خانم رانوسکی، نیز می افروزد. شاید این جواب درست چخوف به مسائلی باشد که مطرح کرده است. خودش می نویسد: «برای یک هنرمند، طرح درست مسائل، کافی به نظر می آید. اما هنرمندی که ادعای حکومت بر قرن خود را دارد بایستی جواب درست آن مسائل را هم بدهد.»(۱)
در نـمـایـشـنـامـه بـاغ آلـبـالـو، همچون بسیاری از داسـتـان هـا و نمایشنامه های اخیر چخوف، گرایش به سبک امپرسیونیسم به خوبی احساس می شود. نشان دادن ابتذال زندگی بورژوازی، ثبت لحظه های زود گذر، لحظه هایی که یادآور شکل اصلی زندگی هستند، لحظه هایی از طبیعت و زندگی که در آنها زندگی و طبیعت یا می شکفند یا پژمرده می شوند، نشان دادن تیپ هایی که ذکرشان گذشت و غرقه شدن بی چون و چرای آنها در «آن»های گذرای زندگیشان، تنهایی بعضی از آنها و حساسیت عصبی بعضی دیگرشان، و بی حسی و بی احساسی برخی دیگر، ثبت تغییرها، دگرگونی ها، «شدن»ها نه «بودن»ها، این ها همه ملهم از امپرسیونیسم است که مهد آن فرانسه بوده است. اما در اواخر قرن نوزدهم، دیگر سبک حاکم هنری در تمام اروپاست. «آرنولدهاورز» در کتاب «تاریخ اجتماعی هنر» می نویسد:
«عجیب ترین پدیده در تاریخ امپرسیونیسم، در اروپا، پذیرفته شدن آن در روسیه و برخاستن نویسنده ای مثل چخوف است. چخوف را می توان خالص ترین نماینده این نهضت در روسیه دانست.»(۲) در گرایش چخوف به شیوه امپرسیونیسم و دور شدن اوازرئالیسم، جای شکی نیست. شاید گورکی معاصر و دوستدار چخوف پیش از هر کس دیگر متوجه این تغییر شیوه او گردیده است که ضمن نامه ای در سال ۱۹۰۰ به او می نویسد: «می دانید دارید چه می کنید؟ دارید رئالیسم را می کشید... بعد از هر داستانی که می نویسید، هر چند واقعه مهمی مطرح نباشد، همه چیز به نظر خام می آید. انگار با قلم ننوشته اید، با ضربه چماق نوشته اید.»
با وجود وجوه تشابه چخوف با نویسندگان امپرسیونیست فرانسه از نظر سبک و شیوه بیان، باید دانست که جهان بینی فلسفی او با دید و نقطه نظرهای هم قلمهای فرانسویش تفاوت دارد. کوتاه سخن آن که امپرسیونیسم در ادبیات فرانسه با سمبلیسم مترادف است. امپرسیونیسم فرانسه «نیست انگار»(۳) و ناامید است. در صورتی که چخوف، چنان که در همین باغ آلبالو در آخرین حد واقعه، ستاره امیدی در دل نومیدها و واخورده ها و وازده ها روشن می کند (به وسیله تروفیموف و آنیا) و به هر صورت که باشد امپرسیونیسم چخوف در آخرین تحلیل نفی کننده زندگی نیست، بلکه از امید به آینده سرشار است. ضمنا آثار اخیر چخوف به حد ادبیات امپرسیونیستی فرانسه هم سمبلیک نیست. هر چند در باغ آلبالو فروش باغ حکایت از وداع با گذشته دارد، گذشته ای که رو به افول است. و تبری که به کنده درخت ها می خورد، تبری است که زندگی قدیم و اشرافیت رو به زوال را واژگون و دگرگون می سازد و آنیای جوان به مادرش نوید می دهد که «ما با هم زندگی تازه ای را شروع خواهیم کرد.»
***
دو ترجمه باغ آلبالو را از روسی به انگلیسی در دست دارم که هر دو با هم تفاوت های آشکاری دارند. من ترجمه «کوتلیانسکی» را ماخذ قرار دادم. در سال ۱۳۲۹ این نمایشنامه معروف چخوف را به فارسی برگردانده بودم. آقای بزرگ علوی هم در همان اوان همین نمایشنامه را ترجمه کرده بودند و چون ترجمه ایشان زودتر از چاپ در آمد، چاپ و انتشار این ترجمه معوق ماند.

مترجم

باغ آلبالو

کمدی در چهار پرده

اشخاص بازی:

مادام رانوسکی، لیوبو آندریونا :مالک باغ آلبالو
آنیا:دخترش، هفده ساله
واریا:دخترخوانده اش، بیست و دو ساله
گایف، لئونید آندریویچ:برادر مادام رانوسکی
لوپاخین، یرمولی آلکسیویچ :یک معامله گر
تروفیموف، پیتر سرگیویچ: دانشجوی دانشگاه
سیمونف پیشیک، بوریس بوریسویچ: یک ملاّک
شارلوتا ایوانوونا :یک معلمه سرخانه
یه پیخودوف، سیمون پانتلیویچ :یک کدخدا
دونیاشا:یک کلفت
فیرز:یک نوکر، هشتادوهفت ساله
یاشا:یک نوکر جوان

یک غریبه، رییس ایستگاه، یک کارمند پستخانه، مهمانان، نوکران
محل نمایش در ملک مادام رانوسکی

پرده اول

صحنه: اتاقی که هنوز اتاق بچه ها نامیده می شود. یکی از درهای اتاق به اتاق آنیا باز می شود. دم دمه های صبح است. آفتاب به زودی خواهد دمید. ماه مه است و درختان آلبالو غرق شکوفه اند. در باغ هوا سرد است. و ژاله صبحگاهی یخ زده است. پنجره های اتاق بسته است. دونیاشا با شمع وارد می شود و آن گاه لوپاخین که کتابی در دست دارد.

لوپاخین:ترن آمده است. خدا را شکر. چه ساعتی است؟
دونیاشا:تقریبا ساعت دو [شمع را فوت می کند.] هوا کاملاً روشن شده است.
لوپاخین:ترن چند ساعت تاخیر داشت؟ لااقل دو ساعت. [خمیازه می کشد و تمدد اعصاب.] عجب آدم نازنینی هستم! چه کار احمقانه ای کردم. مخصوصا آمدم اینجا که بروم ایستگاه پیشوازشان. و مثل دیو خوابیدم... روی صندلی نشسته بودم که خوابم برد... چقدر زننده. شما بایستی بیدارم می کردید.
دونیاشا:من خیال می کردم رفته اید. [گوش می دهد.] انگار دارند می آیند.
لوپاخین:[گوش می دهد.] نه... باید چمدانهایشان را بیرون بیاورند. این تکه اثاث و آن تکه را جمع کنند... [سکوت] «لیوبو آندریونا» پنج سال است خارجه بوده و نمی دانم حالا چه شکلی شده. زن خوبی است. آسان می شود با او کنار آمد. صاف و صادق است. یادم است پسربچه پانزده ساله ای بودم که پدرم ـ پدرم دکانی در این دهکده داشت ـ با مشت زد به بینیم که خون افتاد. هر دومان دنبال فرمانی آمده بودیم اینجا توی حیاط و پدرم دمی به خمره زده بود. لیوبو آندریونا، یادم است انگار همین دیروز بود، خیلی جوان و باریک اندام بود. مرا به روشویی توی همین اتاق بچه ها آورد و گفت: «موژیک کوچولو، گریه نکن، تا شب عروسیت دماغت خوب می شه.» [سکوت] پدرم که واقعا یک دهاتی بود؛ اما من حالا جلیتقه سفید می پوشم و کفش قهوه ای پا می کنم. خر همان خر است. منتهی پالانش عوض شده... با این فرق که حالا پول دارم. خیلی هم پولدارم. اما اگر واقعا فکرش را بکنید حالا هم فقط یک دهاتی هستم. [کتاب را ورق می زند.] داشتم این کتاب را می خواندم و هیچی دستگیرم نمی شد. می خواندم که یکهو خوابم برد [سکوت].
دونیاشا:سگها دیشب، همه شب چشم به هم نگذاشتند. چون می دانند صاحبانشان خواهند آمد.
لوپاخین:دونیاشا شما چرا این قدر...؟
دونیاشا:دستهایم می لرزد، می دانم که غش خواهم کرد.
لوپاخین:دونیاشا. شما خیلی حساس هستید. مثل خانمهای حسابی لباس می پوشید و موهایتان را به مد روز فر می زنید. این درست نیست. آدم نباید یادش برود که کیست؟

«یه پیخودوف» با یک دسته گل وارد می شود. ژاکتی پوشیده و چکمه مهمیزدار براقی که در موقع راه رفتن جیرجیر صدا می کند به پا کرده. همین که تو می آید گلها از دستش می افتد.

یه پیخودوف:[گلها را برمی دارد.] باغبان این گلها را فرستاده، می گوید بگذاریدشان توی اتاق ناهارخوری. [گلها را به دونیاشا می دهد.]
لوپاخین:کمی هم شراب سیب برای من بیاورید.
دونیاشا:چشم. [بیرون می رود.]
یه پیخودوف:صبحی همه چیز یخ بسته. سه درجه زیر صفر است و آلبالوها هم غرق شکوفه هستند. من از این آب و هوا نمی توانم سر دربیاورم. [آه می کشد.] نمی توانم. آب و هوای ما هیچ وقت با فصل جور درنمی آید. حالا «یرمولی آلکسیویچ» بگذار باقیش را بگویم. پریروز یک جفت چکمه برای خودم خریدم. اما به جان شما این چکمه ها جیرجیری راه انداخته اند که آن سرش ناپیداست. با چی چربشان کنم؟
لوپاخین:دست از سرم بردار، تو آدم شرّی هستی.
یه پیخودوف:هر روز یک بلایی سر من می آید. اما دیگر غرولند نمی کنم. عادت کرده ام، حتی می خندم.
دونیاشا تو می آید و شراب را به لوپاخین می دهد.
بهتر است بروم [به یک صندلی برخورد می کند و آن را می اندازد.[ بیاه! مثل کسی که حرفش به کرسی نشسته است.] دیدید؟ این تعبیر را ببخشید. این از آن نوع بلاهاست که همیشه به سر من می آید. کاملاً غیرعادی است! [خارج می شود.]
دونیاشا:یرمولی آلکسیویچ، از شما چه پنهان، یه پیخودوف از من خواستگاری کرده.
لوپاخین:راستی؟
دونیاشا:راستش نمی دانم چکار بکنم... مرد آرامی است. اما همین که دهن باز می کند و شروع به حرف زدن می کند آدم از حرفهایش سر درنمی آورد. حرفهایش خیلی خوب و پر از احساس است اما آدم نمی فهمد چه می گوید. تا حدی از او خوشم می آید. اما او دیوانه وار عاشق من است. آدم بداقبالی است. هر روز یک بلایی به سرش می آید. همه دستش می اندازند و اذیتش می کنند. و اسمش را «سه پلشک» گذاشته اند.
لوپاخین:[گوش می دهد.] به نظرم آمدند.
دونیاشا:بله خودشانند. خدایا چه کنم؟ تمام بدنم می لرزد.
لوپاخین:بله، دارند می آیند. بیا برویم پیشوازشان. نمی دانم مرا خواهد شناخت؟ پنج سال است او را ندیده ام.
دونیاشا:[آشفته] می دانم که غش خواهم کرد... می دانم از حال خواهم رفت!
صدای چرخهای دوتا درشکه که به طرف بالا رانده می شوند شنیده می شود. لوپاخین و دونیاشا به شتاب بیرون می روند. صحنه خالی است. از اتاقهای مجاور سر و صدا شنیده می شود. «فیرز» که به عصایی تکیه داده به عجله از صحنه می گذرد. برای استقبال از مادام «رانوسکی» به ایستگاه رفته بوده. لباس کهنه مهتری دارد و کلاه بلندی بر سر گذاشته است. زیر لب با خودش حرف می زند. اما حتی یک کلمه از حرفهایش مفهوم نمی شود. صدای پشت صحنه بلندتر و بلندتر می شود. صدایی می گوید: «بیایید برویم آنجا». مادام رانوسکی داخل می شود. آنیا و شارلوتا ایوانوونا با یک سگ مامانی قلاده دار ـ و هر دو با لباس سفر ـ وارد می شوند. واریا، کت پوشیده و شال گردن انداخته ـ گایف ـ سیمونف پیشیک ـ لوپاخین ـ دونیاشا با یک جامه دان و چتر آفتابی ـ نوکرها با اسبابهای جورواجور ـ همگی در صحنه ظاهر می شوند.
آنیا:بیایید توی این اتاق. مادر، اسم این اتاق یادتان است؟
رانوسکی:[خوشحال ـ و اشکریزان] اتاق بچه ها!
واریا:چقدر سرد است. دستهایم بی حس شده. مامان، اتاقهایتان، اتاقهای سفید و بنفش را، همان طور که بودند نگه داشته ایم.
رانوسکی:اتاق بچه ها. اتاق قشنگ محبوبم... وقتی بچه کوچکی بودم توی همین اتاق می خوابیدم. [گریه می کند.] هنوز هم مثل بچه ها رفتار می کنم. [برادرش را می بوسد ـ بعد واریا و دوباره برادرش را می بوسد.] و واریا هم همان است که بود، مثل یک راهبه. و این هم دونیاشا.

 [دونیاشا را می بوسد.]

گایف:ترن دو ساعت دیر کرد. چی؟ عجب علم صراطی!
شارلوتا:[به پیشیک] سگم فندق هم می خورد.
پیشیک:[متعجب] راست می گویید!

همه خارج می شوند غیر از آنیا و دونیاشا.

دونیاشا:خیلی دلمان هوایتان را کرده بود...

کت و کلاه آنیا را می گیرد.

آنیا:این چهار شبی که در سفر بودیم چشمم را به هم نگذاشته ام. و حالا هم خیلی سردم است.
دونیاشا:ایام روزه بود که شما رفتید، برف هم می آمد و یخبندان بود. اما حالا! عزیزم [می خندد و می بوسدش.] آن قدر دلم برایتان تنگ شده بود. عزیزم، جان دلم. حالا باید برایتان تعریف کنم، یک دقیقه هم نمی توانم صبر کنم.
آنیا:[گیج] لابد همان داستان کهنه همیشگی؟
دونیاشا:یه پیخودوف، کدخدا، بعد از عید پاک از من خواستگاری کرد.
آنیا:باز هم همان داستان کهنه همیشگی... [موهایش را مرتب می کند. ]همه سنجاقهایم را گم کرده ام. [خیلی خسته است و به سختی می تواند خود را سرپا نگه دارد.]
دونیاشا:راستش نمی دانم چه کنم. دوستم دارد. خیلی دوستم دارد.
آنیا:[از میان در به اتاق خودش نگاه می کند. نرم و ملایم] اطاقم، پنجره هایم. مثل این که هرگز از این جا دور نبوده ام. توی خانه ام هستم. فردا صبح پا می شوم و می روم توی باغ. آه ای کاش خوابم می برد. در تمام مدت سفر، خواب به چشمم نرفته. خیلی دلم شور می زد و هیجان داشتم.
دونیاشا:«پیتر سرگیویچ» پریروز وارد شد.
آنیا:[خوشحال] «پتیا»!
دونیاشا:توی حمام می خوابد، اصلاً آن جا زندگی می کند. می گوید «نمی خواهم توی دست و پایشان بلولم و مزاحمشان باشم». [به ساعتش نگاه می کند.] باید بیدارش کنم. اما «واروارا میخائیلوونا» به من گفت: «مبادا بیدارش بکنی ها».
واریا با یک دسته کلید که به کمرش آویزان کرده تو می آید.
واریا:دونیاشا، زود باش قهوه درست کن. مادرم قهوه می خواهد.
دونیاشا:چشم الان. [می رود.]
واریا:الهی شکر که تو برگشتی، باز به خانه ات آمدی. [نازش می کند.] دختر کوچولوی عزیزم به خانه برگشته. دختر ملوسم به خانه برگشته است.
آنیا:صدبار مُردم و زنده شدم.
واریا:می دانم.
آنیا:وقتی رفتم، هفته مقدس بود. سرد هم بود. شارلوتا توی راه همه اش ور زد و جنقولک بازی درآورد. چرا شارلوتا را مثل مترسک سرخرمن همراه من کردی؟
واریا:آخر تو که نمی توانستی خودت تنها بروی، عزیزم. هفده سالت بیشتر نبود.
آنیا:خوب، حالا وارد پاریس می شویم. هوای آن جا هم سرد است، برف هم می آید. فرانسه من هم افتضاح است. مادرم هم توی طبقه چهارم خانه گرفته. می روم پیشش و توی اتاق یک عده آقای فرانسوی، چندتا خانم و یک کشیش هفهفوی عهد دقیانوس که یک کتاب کوچک دستش است جمع اند. اتاق پر از دود سیگار است و هیچ چنگی به دل نمی زند. یکدفعه دلم برای مادرم سوخت، خیلی سوخت. سرش را گرفتم توی بغلم و فشار دادم و نمی توانستم ولش کنم. مادرم آن قدر برایم عزیز شده بود و زد زیر گریه.
واریا:[اشکریزان] نگو! نگو!
آنیا:ویلای خودش را که نزدیک «منتون» بود همان وقت فروخته بود، دیگر آه در بساط نداشت که با ناله سودا بکند. من هم یک شاهی نداشتم. فقط آن قدر داشتیم که آنجا برسیم. اما مادرم اصلاً حالیش نبود. توی ناهارخوری ایستگاه غذا می خوردیم و مادرم گرانترین غذاها را سفارش می داد. به هر پیشخدمتی یک روبل انعام می داد. «شارلوتا» هم همین طور حاتم بخشی می کرد. «یاشا» هم غذای حسابی برای خودش سفارش می داد. واقعا وحشتناک بود. مادرم نوکر خصوصی خودش «یاشا» را نگه داشته بود و حالا هم با ما برگشته.
واریا:حرامزاده را دیدم.
آنیا:اینجا اوضاع چطور است؟ تنزیل را پرداخته اید؟
واریا:از کجا بیاوریم؟
آنیا:خدایا! خدایا!
واریا:ماه اوت ملک را حراج می کنند و به مزایده می فروشند.
آنیا:خدایا!
لوپاخین:[از در سرک می کشد و مثل بره بع بع می کند.] بع! بع! [می رود.]
واریا:[اشکریزان] دلم می خواهد گوشش را بگیرم و بگویم چرا این جور می کنی؟ [مشتش را تکان می دهد.]
آنیا:[واریا را در آغوش می گیرد و به صدای آهسته می پرسد.] واریا، از تو خواستگاری کرده؟ [واریا سرش را به علامت نفی تکان می دهد.[ حتما دوستت دارد. چرا کلک کار را نمی کنی و تکلیفت را روشن نمی کنی؟ منتظر چه هستی؟
واریا:گمان نمی کنم بتوانم از این نمد کلاهی برای خودم دست وپا کنم. خیلی سرش شلوغ است. فکرش هزار جا هست و توجهی به من ندارد. بگذار برود. برایم سخت است که ببینمش. همه از عروسی ما صحبت می کنند. همه به من تبریک می گویند ولی واقعا هیچ خبری نیست. همه اش مثل خواب و خیال است. [آهنگ صدایش را تغییر می دهد.] سنجاق سینه ات شکل یک زنبور کوچک است.
آنیا:[محزون] این را مادرم خریده. [به اتاق خودش می رود و مثل یک بچه با خوشحالی حرف می زند.] وقتی پاریس بودم سوار بالون شدم.
واریا:محبوب عزیزم برگشته. دختر قشنگم به خانه آمده است. [دونیاشا با قوری قهوه برگشته و دارد قهوه درست می کند.]
واریا:[دم در ایستاده است.] از صبح تا شام سرپا هستم و کار خانه می کنم و همه اش خیال می بافم. اگر تو زن یک مرد پولدار می شدی خیالم راحت تر بود. اول سر به بیابان می گذاشتم و بعد به زیارت می رفتم. می رفتم «کیف»، «مسکو» و همین طوری به زیارتگاههای مقدس می رفتم. می رفتم و می رفتم، چه سعادتی!
آنیا:پرنده ها چهچه می زنند. چه ساعتی است.
واریا:بایستی نزدیک سه باشد. عزیزم برو بخواب. [می رود توی اتاق آنیا و می گوید] چه سعادتی!

یاشا با یک چمدان سفری و یک قالی وارد می شود.

یاشا:[با ناز توی صحنه راه می رود.] می شود آدم اینجا بیاید؟
دونیاشا:یاشا، آدم تو را به زحمت می شناسد. خارجه چقدر تو را تغییر داده!
یاشا:هوم. سرکار علیه که باشند؟
دونیاشا:وقتی تو خارجه رفتی، من قدم این قدر بود [دستش را بالای زمین می گیرد و قد سابقش را نشان می دهد.] من دونیاشا هستم. دختر فئودور کوزویودف. یادت رفته؟
یاشا:هوم... مثل هلوی پوست کنده شده ای [دور و برش را نگاه می کند و او را در آغوش می گیرد. دونیاشا فریاد می کشد و نعلبکی از دستش می افتد. و یاشا به سرعت بیرون می رود.]
واریا:[در درگاه، با لحنی آزرده] چه خبر است؟
دونیاشا:[اشکریزان] نعلبکی را شکستم.
واریا:علامت خوشبختی است.
آنیا:[از اتاقش بیرون می آید.] باید به مادرم خبر داد که پتیا اینجاست.
واریا:سپردم پتیا را بیدار نکنند.
آنیا:[متفکر] شش سال پیش پدرم مرد. یک ماه بعدش برادر کوچکم گریشا توی رودخانه اینجا غرق شد. بچه هفت ساله به آن قشنگی! مادرم نمی توانست تحمل کند، رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. [می لرزد.] چه خوب حالش دستم است، اگر فقط می دانست! [سکوت] و «پتیا تروفیموف» معلم گریشا بود. او همه چیز را به یاد مادرم خواهد آورد.

«فیرز» وارد می شود، ژاکت و جلیتقه سفید پوشیده.

فیرز:[سراغ قوری قهوه می رود؛ با هیجان] خانمم قهوه اش را این جا خواهد نوشید [دستکشهای سفید را دست می کند.] قهوه حاضر است؟ [با آهنگ جدی به دونیاشا] اوهوی خامه کو؟
دونیاشا:خدایا! [تند بیرون می رود.]
فیرز:[دور و بر قهوه خوری می پلکد.] آخ که تو چقدر شلخته ای! [با خودش حرف می زند.] آنها از پاریس برگشته اند. ارباب پیر هم گاه گداری به پاریس می رفت. با کالسکه... [می خندد.]
واریا:فیرز چه می گویی؟
فیرز:ببخشید. [خوشحال] خانم من برگشته است. آخرش آمد، حالا من می توانم بمیرم. [از شعف می گرید.]

مادام رانوسکی می آید تو. لوپاخین، گایف و سیمونف پیشیک با او هستند. آخری آرخالق ظریفی پوشیده و شلوار گشاد به پا کرده. گایف همین که وارد می شود با حرکات دست و بدنش ادای بیلیاردبازی را درمی آورد.

رانوسکی:چه جوری؟ ببینم یادم است؟ من توپ زرد را می اندازم. دومی را می اندازم توی حفره وسطی.
گایف:من با توپ خودم شما را می زنم و توپ خودم را در حفره می اندازم. خواهر، ما یک روزگاری توی این اتاق می خوابیدیم و حالا من پنجاه و یک سالم است.
لوپاخین:بله، عمر می گذرد.
گایف:چی؟
لوپاخین:می گویم عمر می گذرد.
گایف:بوی حلوامان می آید.
آنیا:من می روم بخوابم. شب به خیر مادر. [مادرش را می بوسد.]
رانوسکی:بچه عزیز کوچولویم. [دستهایش را می بوسد.] خوشحالی که به خانه برگشته ای؟ من هنوز سر از پا نمی شناسم.
آنیا:شب به خیر دایی جان.
گایف:[صورت و دستهای آنیا را می بوسد.] خدا ببخشدت، چقدر شکل مادرت هستی. [به خواهرش] لیوبو، شما هم این سن همین شکلی بودید.

آنیا با «لوپاخین» و «پیشیک» دست می دهد، می رود و در را پشت سرش می بندد.

رانوسکی:کاملاً خسته و فرسوده است.
پیشیک:البته از این مسافرت طولانی این طور شده.
واریا:[به لوپاخین و پیشیک] خوب آقایان، ساعت از دو گذشته دیگر موقع خوابیدن است.
رانوسکی:واریا، تو همانی که بودی. [او را به سوی خودش می کشد و می بوسد.] الان قهوه ام را می خورم و بعد می روم می خوابم. [فیرز یک پشتی کوچک زیر پای مادام رانوسکی می گذارد.[ متشکرم. دوست من. من به قهوه عادت کرده ام. شب و روز قهوه می خورم، متشکرم، پیرمرد عزیزم. [فیرز را می بوسد.]
واریا:باید بروم ببینم همه اسبابها را آورده اند یا نه [می رود.]
رانوسکی:آیا واقعا این منم که اینجا نشسته ام [می خندد.] دلم می خواهد به هوا بجهم و بازوهایم را تکان بدهم [صورتش را با دستهایش می پوشاند.] شاید خواب می بینم! قسم می خورم، من وطن خودم را دوست می دارم، واقعا دوست می دارم، توی ترن که بودم چشمم جایی را نمی دید. از بس اشک می ریختم. [اشکریزان] با این حال باید قهوه ام را بیاشامم. متشکرم فیرز. متشکرم دوست دیرین عزیزم. خیلی خوشحالم که تو هنوز نمرده ای.
فیرز:فقط پریروز...
گایف:خوب نمی شنود.
لوپاخین:ساعت پنج صبح من باید به خارکف حرکت کنم. چقدر بد شد! می خواستم شما را سیر ببینم و با هم خوب حرف بزنیم. مثل همیشه قشنگ هستید.
پیشیک:[به سختی نفس می کشد.] حتی قشنگتر از همیشه. مخصوصا با لباس مد پاریس. کالسکه من روبه راه است و چرخهایش هم عیبی ندارد.
لوپاخین:برادرتان «لئونید آندریویچ» می گوید من مرد بی سروپایی هستم. مرا یک دهاتی می داند که برای صد دینار صدتا معلق می زنم. اما من اعتنایی به این حرفها ندارم. هرچه می خواهد بگوید. فقط دلم می خواهد شما همان اطمینانی را که به من داشتید، داشته باشید. و چشمان قشنگ و جادویی شما مثل همیشه به من نگاه بکنند. خدایا! پدرم رعیت پدرتان و جدّتان بود. اما خودتان یک وقتی خوبی بسیار بزرگی در حق من کردید که خوبیهای دیگرتان را از یادم برده و من شما را مثل قوم و خویش خودم دوست می دارم، حتی بیشتر از قوم و خویش خودم.
رانوسکی:نمی توانم آرام بنشینم، نمی توانم [از جا می جهد و با اضطراب راه می رود.] از خوشحالی نزدیک است بمیرم. به من بخندید. چقدر لوس هستم. ای جاکتابی مامانی خودم [جاکتابی را می بوسد] ای میز قشنگ کوچکم.
گایف:وقتی شما نبودید پرستار پیرمان عمرش را به شما داد.
رانوسکی:[می نشیند و قهوه خود را می نوشد.] خدا بیامرزدش، همان وقت به من نوشتند.
گایف:«آناستازی» هم مرد. پتروشکای لوچ از خدمت من خارج شد و حالا در شهر در اداره بازرسی پلیس کار می کند.

[یک قوطی شیرینی از جیبش درمی آورد و یکیش را می مکد.]

پیشیک:دختر عزیزم «داشنکا» سلام می رساند و...
لوپاخین:خیلی دلم می خواست چیزهای جالب و مطبوع برایتان بگویم. [به ساعتش نگاه می کند.] مجبورم به زودی بروم و وقت روده درازی ندارم. اما خوب، حرفهایم را در دو سه کلمه می گویم. می دانید که باغ آلبالوی شما را می خواهند بفروشند تا قرضهایتان را بدهند. تاریخ حراج روز بیست ودوم ماه اوت تعیین شده. اما دوست عزیزم، شور نزنید و راحت بخوابید. این کار راهی دارد. نقشه من این است، خواهشمندم گوش کنید: ملک شما فقط سی میل از شهر فاصله دارد. یک راه آهن جدید از نزدیکش خواهد گذشت و اگر باغ آلبالو و زمین کناره رودخانه را برای ساختن خانه ییلاقی تکه تکه کنید و این قطعه ها را برای ساختن خانه اجاره بدهید ـ حداقل می توانید هرسال ۲۵۰۰۰ روبل عایدی داشته باشید.
گایف:ببخشید. عجب حرف بی معنایی می زنید!
رانوسکی:من درست سر درنمی آورم یرمولی آلکسیویچ.
لوپاخین:شما حداقل در مقابل هر دو جریب ونیم زمین سر هر سال ۲۵ روبل درآمد خواهید داشت. اگر از حالا اعلام بکنید من سر هر چیز که دلتان بخواهد، شرط می بندم که تا پاییز حتی یک وجب زمین باقی نماند و تمام زمین مشتری دست به نقد پیدا بکند. خلاصه تبریک عرض می کنم. به این طریق خلاص می شوید. جایش خیلی عالی است. رودخانه عمیقی نزدیکش است. فقط البته باید تر و تمیز و مرتبش کرد. مثلاً، اجازه بدهید خدمتتان عرض کنم، خودتان تمام بناهای کهنه را خراب می کنید. حتی همین خانه را که به زودی به مفت هم نخواهد ارزید. و درختهای آلبالوی باغستان قدیمی را می اندازید و...
رانوسکی:درختها را می اندازم؟ اما جانم تو نمی فهمی چه می گویی. اگر در تمام ولایت ما چیزی هست که چنگی به دل می زند، اگر چیز جالب توجهی هست فقط باغ آلبالوی ماست.
لوپاخین:چیز جالب این باغ این است که خیلی گل و گشاد است. هر دو سالی یک بار آلبالو می دهد و حتی آلبالوها هم به درد نمی خورد، هیچ کس نمی خردشان.
گایف:اسم باغ آلبالوی ما حتی در دائره المعارف هم ذکر شده است.
لوپاخین:[به ساعتش نگاه می کند.] اگر ما دوز و کلکی نچینیم و تصمیمی نگیریم، در بیست ودوم اوت هم باغ آلبالو و هم تمام ملک حراج خواهد شد. تصمیم بگیرید! واللّه راه دیگری ندارد. به هر صورت هیچ راهی ندارد.
فیرز:قدیم قدیمها، چهل پنجاه سال پیش، آلبالوها را خشک می کردند، نمکسود می کردند، شربت درست می کردند، مربا می کردند و بعضی وقتها...
گایف:حرف نزن فیرز.
فیرز:و بعضی وقتها آلبالو خشکه ها را بار گاری می کردند و به مسکو و خارکف می فرستادند. یک عالمه پول! و آلبالو خشکه های آنوقتها نرم، آبدار و خوشمزه و خوشبو بود. یک نسخه ای بلد بودند که...
رانوسکی:آن نسخه حالا کجاست؟
فیرز:یادشان رفته، هیچ کس یادش نیست.
پیشیک:[به مادام رانوسکی] پاریس چه جوری است؟ چیزها چه شکلی است؟ قورباغه هم خوردید؟
رانوسکی:سوسمار خوردم.
پیشیک:راست می گویید؟
لوپاخین:تا حالا در دهات فقط اربابها و دهاتیها زندگی می کردند اما حالا آدمهای ییلاق برو هم زندگی می کنند. همه شهرها حتی کوچکترین آنها، حالا دور و برشان پر از خانه های ییلاقی است. و می شود گفت تا بیست سال دیگر ییلاق روها به طور عجیبی زیاد بشوند. این روزها آدمهای ییلاق برو فقط توی ایوان خانه شان لم می دهند و چایِ خود را مزه مزه می کنند. اما ممکن است وقتی چشمشان به دو جریب ونیم زمین بیفتد در آن زراعت هم بکنند و آن وقت باغ آلبالوی سرکار را به یک مزرعه سرشار و زیبا و پرمحصول...
گایف:[رنجیده] مزخرف نگو!

واریا و یاشا تو می آیند.

واریا:بله مادر، دوتا تلگراف دارید [کلید را از دسته اش درمی آورد و کشو جاکتابی کهنه را جرنگی باز می کند.] بیایید، این تلگرافها.
رانوسکی:از پاریس آمده [تلگرافها را بدون این که بخواند پاره می کند.] پاریس تمام شد...
گایف:لیوبو، می دانید این جاکتابی چند سال دوام کرده؟ هفته پیش کشو عقبی را کشیدم و حالا چه می بینم؟ تاریخی که رویش کنده شده. جعبه درست ساخت صد سال پیش است. خوب، دیگر. ما باید حالا جشن صدمین سالش را بگیریم. این ماده بی روح، فکرش را بکنید فقط یک جاکتابی است.
پیشیک:[متعجب] صد سال. راست می گویید؟
گایف:بله، ای شی ء... [به قفسه دست می مالد.] ای قفسه عزیز پرافتخار صدساله ما! من به وجود تو درود می فرستم که صدسال تمام شاهد ایده آلهای روشن خیر و عدالت بوده ای. علاقه خاموش تو به فعالیت مفید در عرض یک قرن، به ضعف نگراییده است. [اشکریزان] در نسل ما دلاوری و ایمان به یک آینده روشنتر را نگاهداری کرده ای. و در ما آرمانهای نیکو و وجدان اجتماعی را پرورده ای. [سکوت]
لوپاخین:عینا!
رانوسکی:لینا تو همان هستی که بودی.
گایف:[کمی دستپاچه] من توپم را توی حفره دست راست می اندازم. توی حفره وسطی.
لوپاخین:[به ساعتش نگاه می کند.] خوب من باید بروم.
یاشا:[دوا را به مادام رانوسکی می دهد.] ممکن است حالا حبتان را بخورید؟...
پیشیک:خانم عزیزم، آدم خوب نیست دوا بخورد. دوا نه مفید است نه ضرر دارد. بگذارید دواهایتان را ببینم. خواهش می کنم، خانم محترم من.
  
[حبها را می گیرد، آنها را کف دستش می گذارد، فوتشان می کند و یکهو همه را توی دهان می ریزد و به زور شراب فرو می دهد.]بیاه!

رانوسکی:[وحشت زده] عقل از سرت پریده!
پیشیک:همه شان را قورت دادم.
لوپاخین:قربان اشتهای آقا! [همه می خندند.]
فیرز:هفته عید «پاک» این آقا اینجا تشریف آوردند و یک سطل خیار میل فرمودند. [قرقر می کند.]
رانوسکی:چه می گوید؟
واریا:سه سال تمام است که همین طور زیرلب قرقر می کند، ما دیگر عادت کرده ایم.
یاشا:از ضعف پیری است.

شارلوتا ایوانوونا با لباس سفید از صحنه می گذرد. خیلی نازک اندام است. کرست تنگی بسته و روی کمربندش دوربینی آویزان کرده.

لوپاخین:شارلوتا ایوانوونا، معذرت می خواهم. هنوز فرصت نکرده ام با شما سلام و علیک کنم. [می خواهد دستش را ببوسد.]
شارلوتا:[دستش را می کشد.] اگر بگذارم دستم را ببوسید بعدش بوسه شما به آرنج می رسد و بعد هم به سر شانه و...
لوپاخین:بخت من امروز در خواب است [همه می خندند.] شارلوتا ایوانوونا، برایمان یک چشم بندی بکن.
شارلوتا:نه، می خواهم بروم بخوابم. [می رود.]
لوپاخین:سه هفته دیگر باز خدمت می رسم. [دست مادام رانوسکی را می بوسد.] خدا نگهدار. باید بروم. [به گایف] خداحافظ. [پیشیک را در آغوش می گیرد.] خداحافظ. [به واریا دست می دهد و بعد به یاشا و فیرز هم دست می دهد.] دلم نمی خواهد بروم. [به مادام رانوسکی] اگر درباره خانه های ییلاقی تصمیم گرفتید خواهشمندم مرا خبر کنید. من یک قرضه ۵۰ هزار روبلی دست وپا خواهم کرد. جدا در این باره فکر کنید.
واریا:[عصبانی] برو دیگر. برو!
لوپاخین:می روم، می روم. [بیرون می رود.]
گایف:مردکه بی سروپا! این تعبیر مرا ببخشید. واریا می خواهد زنش بشود، مرد دلخواه واریاست.
واریا:دایی جان، بیش از حد لزوم حرف نزنید.
رانوسکی:چرا واریا؟ من خیلی خوشحال خواهم شد، خوب مردی است.
پیشیک:مرد حسابیی است. مرد لایقی است و «داشنکای» عزیزم هم می گوید... او همه جور حرفی می زند. [خرخری می کند ولی ناگهان متوجه می شود.] به هر جهت خانم محترم خواهشمندم ۲۴۰ روبل به من قرض بدهید، فردا باید تنزیل موسسه رهنی را بپردازم.
واریا:[ترسیده] ما پولمان کجا بود؟ هیچ پول نداریم.
رانوسکی:راست می گوید، پول مولی در بساط نیست.
پیشیک:شما می توانید این مبلغ را سرهم کنید [می خندد] من هرگز نومید نمی شوم. بارها اتفاق افتاده که فکر می کردم دیگر همه چیز تمام شده و از بین رفته ام. و ناگهان یک خط آهن از وسط زمین بنده گذشته و... دست چاکر هم به پول رسیده. عاقبت یک طوری می شود. اگر امروز نشود فردا خواهد شد. شاید داشنکای عزیزم بلیطش دویست هزار روبل برد. او یک بلیط بخت آزمایی دولتی خریده.
رانوسکی:قهوه که تمام شده، می شود برویم بخوابیم.
فیرز:[پشت گایف را می تکاند؛ نصیحت کنان] دوباره شلوارت را عوضی پوشیده ای. نمی دانم تکلیفم با تو چیست؟
واریا:[آهسته] آنیا خواب است. [آهسته پنجره را باز می کند.] خورشید کاملاً بالا آمده است، دیگر هوا سرد نیست. مادر نگاه کن، چقدر درختها قشنگ اند. آسمان و هوا را نگاه کن. به آواز سارها گوش بده.
گایف:[پنجره دیگر را باز می کند.] درختهای آلبالو از شکوفه سفید شده است. یادت که نرفته لیوبو؟ همان خیابان بلند و مستقیم را که درست مثل تیری است که از چله کمان بگذرد، و شب ها زیر نور مهتاب می درخشد. حتما یادت است. نیست؟
رانوسکی:[از پنجره توی حیاط را نگاه می کند.] ای دوره کودکی! ای دوره بی گناهی و معصومیتم! در این اتاق بچه ها می خوابیدم. از این جا توی باغ را نگاه می کردم. صبح که بیدار می شدم شادمانی در من جان می گرفت. و باغ آلبالو درست همین طور بود که الان هست هیچ چیز آن تغییر نکرده است [از خوشی می خندد.] همه آن، سر تا پای آن از شکوفه سفید است. ای باغ آلبالوی من! بعد از پاییز تیره و تار و بارانی، و زمستان سرد، باز جوانی را از سر گرفته ای. از خوشی سرشار هستی و فرشتگان آسمانی تو را ترک نگفته اند. اگر من می توانستم این بار سنگین را از روی دلم بردارم و شانه ام را از زیر این بار خالی کنم و گذشته ام را از یاد ببرم...
گایف:همین طور است که می گویی. اما این باغ فروخته خواهد شد تا قرضهایمان پرداخته شود. خیلی عجیب به نظر می آید.
رانوسکی:نگاه کن، مادر مرده ماست که دارد توی باغ قدم می زند، لباس سفید پوشیده است. [از خوشحالی می خندد. ]خودش است!
گایف:کجا؟
واریا:مادر خواهشمندم این حرفها را نزنید.
رانوسکی:هیچ کس آنجا نیست. من فقط خیال کردم. دست راست، نرسیده به آلاچیق، درخت سفیدی خم شده است و از دور به شکل زنی به نظر می آید.

تروفیموف داخل می شود. لباس متحدالشکل شاگرد مدرسه ایها را پوشیده است. لباس کهنه است و عینک هم زده.

رانوسکی:چه باغ زیبایی! توده های سفید گل، آسمان آبی...
تروفیموف:لیوبو آندریونا [مادام رانوسکی او را ورانداز می کند. فقط می خواهم سلام عرض کنم و بعد خواهم رفت. [دست او را با حرارت می بوسد.] به من گفتند تا صبح صبر کنم ولی صبرم تمام شد. [مادام رانوسکی آشفته به نظر می آید.]
واریا:[اشکریزان] این پتیا تروفیموف است.
تروفیموف:من پتیا تروفیموف هستم که معلم گریشای شما بودم. یعنی به این حد تغییر کرده ام؟

مادام رانوسکی او را در آغوش می گیرد و آرام می گرید.

گایف:[دستپاچه] گریه نکن، گریه نکن، لیوبو!
واریا:[اشک می ریزد.] نگفتم پتیا تا صبح صبر کن؟
رانوسکی:گریشای من، پسر کوچکم، گریشا. پسرم...
واریا:چه می شود کرد مادر؟ قضای الهی بود.
تروفیموف:[آرام و گریان] راست است! راست است.
رانوسکی:[آهسته می گرید.] پسرم از دست رفت، خفه شد. چرا باید چنین اتفاقی بیفتد؟ دوست من چرا؟ [با صدایی آرامتر] آنیا آن جا خوابیده و من بلندبلند حرف می زنم، سر و صدا راه می اندازم. خوب پتیا، چرا این طور خودمانی شده ای؟ چرا این قدر پیر شده ای؟
تروفیموف:توی ترن زنی به من گفت چرا پشمهایت ریخته.
رانوسکی:آن وقتها پسر خوش قیافه ای بودی. جوانکی بودی که هنوز لیسانس نگرفته بودی و حالا موهایت ریخته، عینک هم می زنی، هنوز هم لیسانس نگرفته ای؟

به طرف در می رود.

تروفیموف:شاید تا ابد هم لیسانس نگیرم.
رانوسکی:[برادرش و بعد واریا را می بوسد.] حالا برویم بخوابیم. تو هم پیر شده ای لئونید.
پیشیک:[دنبالش راه می افتد.] بله، حالا وقت خواب است. آخ از درد کمرم. من این جا می مانم. لیوبو آندریونا، فرشته من، صبح زود حتما ۲۴۰ روبل لازم دارم.
گایف:ورد زبانش شده است.
پیشیک:۲۴۰ روبل. تنزیل بانگ رهنی!
رانوسکی:من یک شاهی هم پول ندارم جانم.
پیشیک:پولتان را پس خواهم داد، خانم عزیزم. مقدار ناقابلی است.
رانوسکی:خیلی خوب، لئونید به شما خواهد داد. لئونید بهش بده.
گایف:حتما نخواهم داد.
رانوسکی:آخر چه می شود کرد؟ به او بده. خیلی لازم دارد. پس می دهد. [مادام رانوسکی ـ تروفیموف ـ پیشیک و فیرز می روند. گایف و واریا و یاشا می مانند.]
گایف:خواهرم هنوز عادت پول دور ریختن را ترک نکرده. [به یاشا] کمی تکان بخور، مردک. بوی مرغ می دهی.
یاشا:[نیشش به خنده باز می شود.] لئونید آندریویچ. شما مثل سابقتان هستید و اصلاً فرق نکرده اید.
گایف:چی؟ [به واریا] چی گفت؟
واریا:[به یاشا] مادرت از ده آمد. از دیروز تا حالا منتظر توست. می خواهد ببیندت.
یاشا:بهتر است دست از سرم بردارد.
واریا:خجالت بکش!
یاشا:چقدر حرص و جوش بخورم؟ می تواند فردا هم بیاید. [بیرون می رود.]
واریا:مادرم همان است که بود. یک ذره هم فرق نکرده. اگر بخواهد هر کار که دلش می خواهد بکند، همه چیز را از دست خواهد داد.
گایف:همین طور است... [سکوت] اگر برای بعضی از دردها درمانهای متعدد و زیاد تجویز کنند این علامت آن است که درد بی درمان است. من فکرها می کنم. مغز خودم را داغون می کنم، هزار تدبیر به خاطرم می رسد، واقعا هزارها! اما اساسا معنی همه اینها آن است که یک راه حل هم به نظرم نمی رسد. کاش ارثی از جایی به ما می رسید. کاش آنیا زن مرد متمولی می شد. کاش به «یاروسلاو» پیش خاله قزیمان می رفتیم و بختمان را با کنتس می آزمودیم. خاله مان، کنتس، خیلی خیلی پولدار است.
واریا:[گریه می کند.] اگر خداوندگار عالم خودش مدد کند.
گایف:ناله نکن ـ خاله مان خیلی پولدار است. اما از ما خوشش نمی آید. به این علت که خواهرم زن یک پادو انتخاباتی شد نه زن یکی از اعیان و نجبا. [آنیا در درگاه ظاهر می شود.] زن آدم حسابیی نشد و خیلی هم پرهیزگار نماند. خواهرم. خوب، مهربان و ظریف است و من خیلی دوستش دارم اما هر موقعی که توانسته و بهانه ای به دستش آمده، باید اعتراف کرد که از راه راست منحرف شده است. این اخلاق او را هر لحظه می توان در او تشخیص داد.
واریا:[زمزمه می کند.] آنیا توی درگاه ایستاده است.
گایف:ده! [سکوت] چیز عجیبی است، یک چیزی توی چشم راستم رفته. نمی توانم اصلاً ببینم. و روز پنجشنبه وقتی در اداره ارزیابی حاضر شدم...

آنیا تو می آید.

واریا:چرا نخوابیدی آنیا؟
آنیا:خواب به چشمم نیامد، نتوانستم بخوابم.
گایف:بچه عزیزم [صورت و دستهای آنیا را می بوسد.] بچه ام! [اشکریزان] تو خواهرزاده من نیستی، فرشته من هستی. همه چیز من هستی ـ باور کن، باور.
آنیا:دایی جان، باور می کنم. همه از شما خوششان می آید، همه به شما احترام می گذارند. اما دایی جان ـ شما باید ساکت باشید، فقط ساکت باشید. راجع به مادرم، یعنی خواهر خودتان همین الان چه می گفتید؟ چرا این حرفها را می زدید؟
گایف:راست است! راست! [صورتش را با دستهای آنیا می پوشاند.] واقعا وحشتناک است. خدایا، خداوندا به دادم برس. و حرفهایی که راجع به قفسه کتاب زدم، چقدر بیجا بود! وقتی حرفم تمام شد تازه فهمیدم مهمل می گفته ام.
واریا:واقعا دایی جان باید ساکت بمانید. هرچه توی دلتان هست سر زبان نیاورید، همین.
آنیا:اگر حرف نزنید و سکوت کنید خودتان هم راحت تر و خوشحالتر خواهید بود.
گایف:من در دهنم را می بندم [دست آنیا و واریا را می بوسد.] من سکوت می کنم. اما چند کلمه درباره کار و بارمان بگویم. روز پنجشنبه، من به اداره ارزیابی رفتم. یک عده از دوستان آنجا جمع شدیم. از اینجا و آنجا صحبت کردیم همه جور حرف زدیم و به نظرم بتوانیم یک قرضه ای به ضمانت دوستانمان در حدود ده هزار منات دست وپا کنیم تا ربح بانک رهنی را بپردازیم.
واریا:اگر خداوندگار عالم خودش مدد کند!
گایف:روز سه شنبه هم دوباره خواهم رفت و دوباره این موضوع را پیش خواهم کشید [به واریا] ناله نکن [به آنیا] مادرت با لوپاخین هم صحبت خواهد کرد، البته او زیر حرف مادرت نخواهد زد. و تو هم همین که حالت سر جا آمد، بلند می شوی و پیش مادربزرگ کنتس به «یاروسلاو» می روی. از سه طرف باید حمله کنیم و حتما کار تمام می شود و پول تنزیل فراهم می شود. یقین دارم [یک شیرینی توی دهنش می گذارد.] به شرافتم قسم. به هرچه دلتان بخواهد قسم می خورم که ملک فروخته نخواهد شد. [با اصرار] به شرافتم قسم می خورم، این هم دست من، ناجوانمردم، بی شرفم، اگر بگذارم ملک را حراج کنند. به جان خودم قسم می خورم.
آنیا:[که آرامش خاصی بازیافته و خوشحال است.] چقدر مرد خوبی هستید دایی جان. چقدر باهوش هستید. [او را در آغوش می کشد.] حالا خیالم راحت شد، دلم آرام شد، خوشحالم.

فیرز وارد می شود.

فیرز:[نصیحت کنان] لئونید آندریویچ، محض رضای خدا. نمی روید بخوابید؟
گایف:همین الان، الان، تو برو فیرز، خوب، باشد. خودم مجبورم لباسم را دربیاورم. حالا بچه ها خداحافظ. باید منتظر حوادث عجیب فردا بود. شما هم بروید بخوابید. [آنیا و واریا را می بوسد.] من مرد نیم قرن پیشم. این روزها مردهای قدیمی را نمی پسندند اما می توانم بگویم، برای تجربیات و عقایدی که در زندگی به دست آورده ام خیلی رنج کشیده ام. بیخود نیست که دهقانها این قدر مرا دوست دارند. موضوع دهقانها موضوعی است که باید دقیقا مورد مطالعه قرار گیرد. آدم باید بداند از کدام طرف...
آنیا:دایی جان باز که شروع کردید.
واریا:دایی جان، ساکت باشید.
فیرز:[غضبناک] لئونید آندریویچ!
گایف:می آیم، می آیم. برویدبخوابید. از دوطرف توی وسطی، من سفید را می اندازم. [می رود و فیرز هم دنبالش لنگان لنگان می رود.]
آنیا:حالا دلم راحت شد. هیچ دلم نمی خواهد به یاروسلاو بروم. از مادربزرگ خوشم نمی آید. حالا راحت شدم. خدا داییم را عمر بدهد. [می نشیند.]
واریا:وقت خواب است، من می روم. وقتی شما رفتید، اینجا جار و جنجالی راه افتاد که آن سرش ناپیدا بود. می دانید که در خانه قدیمی، نوکرهای پیر ما افیموشکا، پولیا، اوستیگنی، و همچنین کارپ زندگی می کنند. آنها کم کم هر بی سروپایی را شبها توی خانه خودشان راه می دادند. من هیچ نگفتم. بعد ناگهان شنیدم که چو انداخته اند که من دستور داده ام آنها غیر از نخود غذایی نخورند. یعنی که من آن قدر خسیسم! اوستیگنی سردسته شان بود. خوب بعد، من به خودم می گویم اگر این طور است باید کمی حوصله داشته باشی. می فرستم عقب اوستیگنی [خمیازه می کشد.] او می آید. به او می گویم، اوستیگنی چطور جرات کردی؟ احمق ننر... [به آنیا نگاه می کند.] بیا برویم بخوابیم، بیا. [او را می برد.] فرشته عزیزم خوابش برده، بیا. [هر دو دارند می روند.]

از دور، از پشت باغ آلبالو صدای چوپانی شنیده می شود. تروفیموف از صحنه می گذرد و واریا و آنیا را که می بیند می ایستد.

واریا:هیس، خوابیده است، خواب است، بیا عزیزم.
آنیا:[آرام و نیمه خواب] خیلی خسته ام، زنگها جلنگ جلنگ صدا می کند، دایی جان، مادر خودم و داییم.
واریا:[کاملاً تحریک شده] خورشید تابان من، بهار من.

این کتاب ترجمه ایست از:
The Cherry Orchard
Anton Chekhov

نظرات کاربران درباره کتاب باغ آلبالو

به نظر من مقدمه خانم دانشور رو در ابتدا نخونید و آخر بگردید سراغ اون (چون هم داستان لو رفته و هم اینکه برداشتتون از شخصیتها ممکنه یک جانبه بشه) من این ترجمه رو خوندم و دنبال یه ترجمه دیگه می گشتم که دوباره بخونم ترجمه خانم *ناهید کاشی چی* نشر *جوانه توس* رو که از روسی ترجمه شده (برخلاف دانشور که از انگلیسی ترجمه شده) پیدا کردم که خوب و روان بود. این ترجمه هم اگه فیدیبو اضافه کنه عالی میشه.
در 2 سال پیش توسط Samin Ebi
عالی عالی عالی یعنی رمانی بهتر از باغ آلبالو وجود نداره. هر کسی قبول نداره.بره کتاب رو بخونه تا باورش بشه. ...
در 2 سال پیش توسط محمدرضا اسکندری
پدر جان،فیدیبو ، خانم دانشور نویسنده بزرگی بوده،شما فقط به مترجمی قبولش دارید. نکنه ممنوع القلم اش کردید.خب یکی دوتا از آثارش را بگذارید.چی میشه؟
در 9 ماه پیش توسط محسن غلاملو
واقعا لذت بردم
در 1 سال پیش توسط رعنا فراهانی
عالی
در 2 سال پیش توسط shi...zad
یک کتاب خوب
در 3 ماه پیش توسط حسین برشاد
انسان هایی که در تصمیم گیری درنگ می کنند و انسان هایی که در تصمیم گیری معطل نمی کنند و این گونه درام باغ آلبالو شکل می گیره
در 10 ماه پیش توسط احمد ملک نژاد
یک نمایشنامه درام با چاشنى کمدى که تحت هر شرایطى به دلت میشینه...
در 2 سال پیش توسط Hossein_1899