فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خدایا آن‌جایی؟ منم، مارگارت

نسخه الکترونیک کتاب خدایا آن‌جایی؟ منم، مارگارت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خدایا آن‌جایی؟ منم، مارگارت

کتاب «خدایا آن‌جایی؟ منم مارگارت» نوشته جودی بلوم ( -۱۹۳۸)، نویسنده کتابهای کودک و نوجوان، است.
داستان این کتاب درباره دختر دوازده ساله‌ای به نام مارگارت است، که با پدر و مادرش از نیویورک به حومه‌ی شهر نقل مکان کرده است و برای پیدا کردن دوست های جدید و سازگاری با محیط تازه استرس دارد.
مارگارت در خانه جدیدشان است که با دختری به نام نانسی دوست می شود. نانسی و دیگر همکلاسی‌های مارگارت یک گروه چهار پنج نفره را تشکیل می‌دهند که مارگارت هم در آن عضو می‌شود. که این گروه ماجراهای عجیب و غریبی را رقم می‌زنند.
در این داستان بلوم،‌ دغدغه‌های دختران نوجوان در سن بلوغ را به خوبی بیان می‌کند و شیوه‌های برخورد با این مشکلات را توضیح می‌دهد.دغدغه هایی که شاید هیچگاه در موردشان حرف زده نمی شود.
یکی دیگر از مسایلی که جودی بلوم در کتاب این کتاب به آن پرداخته است، مسئله مذهب و خداپرستی است. مارگارت نسبت به همسن های خودش یک تفاوت دارد و آن این است که به هیچ مذهبی تعلق ندارد، چون پدرش یهودی و مادرش مسیحی است و او با این که در زمینه ی مذهب، خودش را «هیچکس» معرفی می کند، در پی یافتن «خودش» و «خدا» است و در مواقع مختلف و ساعات متفاوت شبانه روز با خدا راز و نیاز و نجوا می کند که کمک‌های غیبی‌اش را از او دریغ نکند.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«خدایا آنجایی؟ منم، مارگارت. امروز اسباب کشـی می‌کنیم. خـدایا خیلـی میترسم. خدایا تا حالا هیچ جای دیگری بهجز اینجـا زنـدگی نکـردهام. اگـر از مدرسهی جدید بدم بیاید چه؟ اگر آنهایی که آنجا هستند از من بدشـان بیایـد چه؟ خدایا لطفاًکمکم کن. نگذار نیوجرسی خیلی وحشتناک باشد. متشکرم.
ما روز سهشنبهی قبل از روز کارگر اسبابکشی کردیم. از لحظهای که بیـدار شدم میدانستم هوا چهطوری است. میدانستم، چون دیدم مادرم زیـر بغلـش را بو میکند. او همیشه در هوای گرم و مرطوب همین کار را میکند، تا مطمئن شود هنوز بوی دئودورانتش نرفته است. من هنوز دئودورانت استفاده نمـیکنم فکر نمیکنم افراد حداقل تا قبل از دوازده سالگی بوی بـد بدهنـد. پـس هنـوز چند ماهی وقت دارم».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خدایا آن‌جایی؟ منم، مارگارت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

خدایا آن جایی؟ منم، مارگارت. امروز اسباب کشی می کنیم. خدایا خیلی می ترسم. خدایا تا حالا هیچ جای دیگری به جز این جا زندگی نکرده ام. اگر از مدرسه ی جدید بدم بیاید چه؟ اگر آن هایی که آن جا هستند از من بدشان بیاید چه؟ خدایا لطفاً کمکم کن. نگذار نیوجرسی خیلی وحشتناک باشد. متشکرم.

ما روز سه شنبه ی قبل از روز کارگر اسباب کشی کردیم. از لحظه ای که بیدار شدم می دانستم هوا چه طوری است. می دانستم، چون دیدم مادرم زیر بغلش را بو می کند. او همیشه در هوای گرم و مرطوب همین کار را می کند، تا مطمئن شود هنوز بوی دئودورانتش نرفته است. من هنوز دئودورانت استفاده نمی کنم. فکر نمی کنم افراد حداقل تا قبل از دوازده سالگی بوی بد بدهند. پس هنوز چند ماهی وقت دارم.
زمانی که از اردو برگشتم و فهمیدم که آپارتمان مان در نیویورک به خانواده ی دیگری اجاره داده شده است و این که ما صاحب خانه ی دیگری در فاربروکِ نیوجرسی شده ایم، خیلی متعجب شدم.
اول این که هرگز در مورد فاربروک چیزی نشنیده بودم. دوم این که معمولاً در تصمیمات مهم خانواده نادیده گرفته می شوم.
اما وقتی که اعتراض کردم: «چرا نیوجرسی؟» به من گفتند: «لانگ آیلند یک شهر خیلی اشرافی، وستچستر یک شهر خیلی گران و کانکتیکات شهر نامناسبی است.»
پس، تنها جایی که پدرم می توانست هر روز به محل کارش در منهتن رفت وآمد کند و من می توانستم به مدرسه ی دولتی بروم و مادرم می توانست گل و گیاه و درختانی را که همیشه می خواست داشته باشد، فاربروک نیوجرسی بود. فقط این که من هرگز نفهمیدم چرا مادرم به این ها بیش از هر چیزی اهمیت می داد.
خانه ی جدید در خیابان مورنینگ برد است. خانه ی بدی نیست. قسمتی از آن آجری و قسمتی دیگر چوبی است. پنجره ها و در جلویی سیاه هستند، یک کلون برنجی خیلی قشنگ هم روی آن است. خانه های خیابان جدیدمان خیلی به هم شبیه اند. و آن ها همه هفت سال ساخت هستند و درختان هم هفت ساله اند.
فکر می کنم شهر را به خاطر مامان بزرگم سیلویا سایمون ترک کردیم. دلیل دیگری برای این اسباب کشی نمی توانم پیدا کنم. مخصوصاً چون مادرم می گوید: «مادربزرگ نفوذ بسیار زیادی روی من دارد.» در خانواده ی ما از کسی پنهان نیست که مادربزرگ مرا به اردوی تابستانی در نیوهمپشایر می فرستد. و این که او با کمال میل شهریه ی مدرسه ی خصوصی مرا می پردازد (کاری که از این به بعد دیگر انجام نمی دهد، چون به مدرسه ی دولتی خواهم رفت). حتی ژاکت هایی برای من بافته که برچسب هایی درون آن دوخته شده و روی آن ها نوشته است: بافته شده توسط مادربزرگ... فقط برای تو.
او این کارها را به خاطر این که فقیر هستیم انجام نمی دهد. می دانم که فقیر نیستیم، البته ثروتمند هم نیستیم ولی حتماً به اندازه ی کافی داریم. مخصوصاً که من یکی یک دانه هستم. همین خودش خرج غذا و لباس را کم می کند. خانواده ای را می شناسم که هفت فرزند دارند و هنگامی که به فروشگاه کفش می روند کلی خرج روی دست شان می گذارد.
مادر و پدرم تصمیم نداشتند که من تک فرزند باشم، ولی شرایط برای این کار جور نشد و این به نفع من بوده است، چون کسی دوروبرم نیست که بخواهیم با هم دعوا کنیم.
درهرصورت، فکر می کنم که این اسباب کشی به نیوجرسی هم، نقشه ی والدینم برای دور کردن من از مادربزرگم است. او ماشین ندارد، و از اتوبوس متنفر است و فکر می کند که همه ی قطارها کثیف هستند. پس چون مامان بزرگ گزینه ای به جز پیاده آمدن ندارد، که این هم غیرممکن است، من او را زیاد نخواهم دید. حالا بعضی از بچه ها ممکن است فکر کنند، دیدن یک مادربزرگ چه اهمیتی دارد. اما سیلویا سایمون با توجه به سنش که اتفاقی فهمیدم شصت ساله است، خیلی شوخ و سرحال است. تنها مشکل این است که همیشه از من می پرسد: «آیا دوست پسر دارم و آیا او یهودی است؟» حالا خنده دار این جاست که اولاً دوست پسری ندارم و ثانیاً این که چه اهمیتی دارد که او یهودی باشد یا نباشد؟

۲

بیش از یک ساعت از رسیدن مان به خانه نمی گذشت که زنگ خانه به صدا درآمد. من جواب دادم. دختری با لباس شنا پشت در بود.
سلام کرد و گفت: «اسم من نانسی ویلر است. مشاور املاک نامه ای درباره ی شما فرستاده بود. می دانم که تو مارگارت هستی و کلاس ششم درس می خوانی. من هم همین طور.»
برایم جالب بود بدانم که دیگر چه چیزها یی را می دانست.
نانسی پرسید: «هوا خیلی گرم است، این طور نیست؟»
«بله، موافقم.»
قد او از من بلندتر بود و موهای مواجی داشت، از آن نوع موهایی که امیدوارم رشد کند و بلند شود. بینی اش به حدی رو به بالا بود که می توانستم به راحتی داخل آن را ببینم.
نانسی به در تکیه داد و گفت: «خُب، می آیی برویم زیر آبپاش های باغچه؟»
جواب دادم: «نمی دانم باید بپرسم.»
«خوب، من منتظر می مانم.»
از مادرم درحالی که تا کمر داخل کابینت پایینی آشپزخانه مشغول مرتب کردن قابلمه ها و ماهی تابه ها بود، پرسیدم:
«مامان، یک دختری آمده و می خواهد بداند می توانم با او زیر آبپاش ها بروم؟»
مادرم گفت: «اگر می خواهی برو.»
گفتم: «لباس شنایم را لازم دارم.»
«وای خدایا! مارگارت! توی این ریخت وپاش ها نمی دانم لباس شنایت کجاست.»
به سمت در جلویی برگشتم و به نانسی گفتم: «نمی توانم لباس شنایم را پیدا کنم.»
او گفت: «می توانی یکی از لباس های شنا ی مرا قرض بگیری.»
گفتم: «چند لحظه صبر کن.» و به سمت آشپزخانه برگشتم و به مادرم گفتم: «نانسی می گوید می توانم یکی از لباس های شنای او را بپوشم، باشد؟»
مادرم از داخل کابینت زیر لب گفت: «باشد.» سپس برگشت. موهایش را از روی صورتش کنار زد و گفت: «گفتی اسمش چه بود؟»
«اااااام... ویلر، نانسی ویلر.»
مادرم گفت: «بسیار خوب، خوش بگذرد.»
نانسی هم در خیابان مورنینگ برد، شش خانه آن طرف تر از ما زندگی می کند.
خانه اش شبیه به خانه ی ماست اما آجرهایش سفیدرنگ است و در ورودی و پنجره ها هم قرمزند.
نانسی گفت: «بیا تو.»
به دنبالش وارد هال شدم. سپس از چهار پله بالا رفتیم و به اتاق خواب ها رسیدیم.
اولین چیزی که در اتاق نانسی توجهم را جلب کرد، میز توالتی با آینه ی قلبی شکل بود. همه چیز تمیز و مرتب بود.
زمانی که کوچک بودم میز توالتی شبیه این می خواستم. از آن مدل ها که می توان یک دامن پفی را در کشوی آن گذاشت. با این که هیچ وقت چنین دامنی نداشته ام، زیرا مادرم لباس های دست دوز را دوست دارد.
نانسی کشوی پایینی دراورش را باز کرد و پرسید: «تولدت کی است؟»
گفتم: «ماه مارچ.»
«خوب است! در یک کلاس خواهیم بود. سه کلاس ششم وجود دارد و آن ها ما را بر اساس سن کلاس بندی می کنند. من متولد آوریل هستم.»
«خوب، من نمی دانم در کدام یک از این کلاس ها هستم، اما می دانم که در کلاس شماره ی هجده ام. هفته ی گذشته فرم های زیادی برای من فرستادند تا آن ها را پر کنم و این شماره بالای همه ی آن ها چاپ شده بود.»
«من که گفتم با هم هستیم. من هم در کلاس هجده هستم.»
نانسی یک لباس شنای زرد به من داد و گفت: «تمیز است، مادرم همیشه بعد از پوشیدن آن ها را می شوید.»
درحالی که لباس شنا را می گرفتم، گفتم: «مرسی، کجا باید بپوشم؟» نانسی نگاهی به اطراف اتاق کرد و گفت: «چه اشکالی دارد این جا بپوشی؟»
گفتم: «هیچی، اگر از نظر تو اشکالی ندارد این جا می پوشم.»
«چرا باید اشکالی داشته باشد؟»
«نمی دانم.»
لباس را پوشیدم. می دانستم خیلی بزرگ است. نانسی طوری روی تختش نشسته بود و مرا تماشا می کرد که بدم آمد. تا آخرین لحظه ی ممکن پیراهنم را درنیاوردم. نمی خواستم که او ببیند من هنوز رشد نکرده ام. این موضوع به خودم مربوط بود.
نانسی خندید و گفت: «هنوز که تغییری نکرده ای.»
درحالی که خود را بی اعتنا نشان می دادم گفتم: «نه، کاملاً. در کل، خیلی ظریف هستم.»
نانسی گفت: «من در حال رشدم. به زودی من هم شبیه دخترانی می شوم که عکس شان در مجله چاپ می شود.»
من مثل او فکر نمی کردم که این طور باشد، اما چیزی نگفتم.
پدرم هم مجله می خرد و من عکس این دختران را در وسط آن دیده ام. به نظر می آمد نانسی راه طولانی در پیش دارد، تقریباً مثل من.
نانسی پرسید: «می خواهی بندهای لباست را ببندم؟»
«بله.»
«فکر کنم واقعاً در نیویورک بزرگ شدی. دختران شهری کمی سریع تر رشد می کنند. آیا تابه حال کسی را بوسیده ای؟»
پرسیدم: «منظورت بوسه ی واقعی است؟»
نانسی مشتاقانه پرسید: «بله، بوسیدی؟»
اعتراف کردم: «نه واقعاً.»
نانسی نفس راحتی کشید و گفت: «من هم همین طور.»
خیلی خوشحال شدم. قبل از آن فکر می کردم که مثل یک بچه کوچولوی نابالغ هستم.
نانسی گفت: «خیلی تمرین کرده ام.»
پرسیدم: «تمرین چی؟»
«بوسیدن! مگر در مورد همین حرف نمی زدیم؟»
پرسیدم: «چه طوری تمرین می کنی؟»
«نگاه کن.» نانسی بالشش را برداشت و بوسه ی طولانی به آن زد. وقتی که این کار را انجام داد بالش را پشت سرش روی تخت انداخت. و ادامه داد: «می خواهی چیز دیگری ببینی؟»
فقط با دهان نیمه باز آن جا ایستادم. نانسی پشت میز توالتش نشست و کشوی آن را باز کرد و گفت: «این را ببین.»
نگاه کردم، آن جا میلیون ها کرم، بطری و ظرف شیشه ای بود. لوازم آرایش زیادی حتی بیش تر از آن چه که مادرم داشت در آن کشو بود. پرسیدم: «با همه ی این وسایل چه کار می کنی؟»
«این یکی دیگر از تجربیات من است. برای این که ببینم چه طور باید خوشگل تر بشوم که وقتی موقعش شد بلد باشم.» نانسی رژ لبی برداشت و لب هایش را صورتی روشن کرد. «خُب نظرت چیست؟»
«م م م م. نمی دانم. خیلی روشن است، این طور نیست؟»
نانسی خودش را در آینه ی قلبی شکلش ورانداز کرد و لب هایش را به هم مالید. «خُب، شاید تو درست می گویی.» رژ لب را با دستمال پاک کرد. «اگر این شکلی بیرون بروم مادرم مرا می کشد. زمانی که اجازه داشته باشم هر روز رژ لب می زنم.»
سپس بُرسش را درآورد و شروع به شانه زدن موهای بلند و قهوه ایش کرد. و موهایش را از وسط به دو قسمت تقسیم کرد و پشت سرش با سنجاق بست. از من پرسید: «آیا همیشه موهایت را این طوری درست می کنی؟» دستم را پشت گردنم بردم. تمام سنجاق هایی را که با آن ها موهایم را جمع می کردم تا گردنم عرق نکند، با دست لمس کردم. می دانستم که خیلی زشت است. گفتم: «می خواهم موهایم را بلند کنم. الان کمی بلند است. مادرم فکر می کند آن ها باید روی گوش هایم را بپوشاند. گوش هایم کمی بیرون زده اند.»
نانسی گفت: «متوجه شدم.»
احساس کردم نانسی به هر چیزی توجه دارد! او پرسید: «آماده ای برویم.»
«حتماً.»
نانسی کمد هال را باز کرد و یک حوله ی بنفش به من داد. به دنبالش از پله ها پایین رفتم. به آشپزخانه رفتیم و او دو تا هلو از یخچال بیرون آورد و یکی را به من داد. از من پرسید: «می خواهی مادرم را ببینی؟»
درحالی که هلو را گاز می زدم گفتم: «بله.»
«او سی وهشت سالش است، اما به ما می گوید بیست وپنج ساله است.»
و با صدای بلند گفت: «خنده دار نیست!»
خانم ویلر در ایوان بود و پاهایش را زیرش جمع کرده و کتابی هم روی زانوهایش بود.
نمی توانم بگویم چه کتابی بود. او برنزه شده بود و بینی اش شبیه بینی نانسی بود.
«مامان این مارگارت سایمون است که تازه به منزلی در پایین خیابان اسباب کشی کرده اند.»
خانم ویلر عینکش را برداشت و به من لبخند زد.
سلام کردم.
«سلام مارگارت. از دیدنت خوشحالم. اهل نیویورک هستی. این طور نیست؟»
«بله هستم.»
«شرق یا غرب آن؟»
«در شصت وهفتم غرب زندگی می کردیم. نزدیک مرکز لینکلن.»
«چه عالی. آیا هنوز پدرت در شهر کار می کند؟»
«بله.»
«و او چه کاره است؟»
«در شرکت بیمه کار می کند.» مثل کامپیوتر جواب می دادم.
«چه عالی. لطفاً به مادرت بگو مشتاق دیدارش هستم. ما در خیابان مورنینگ برد دوشنبه ها یک تیم بولینگ داریم و یک هفته در میان پنج شنبه بعدازظهر بریج بازی می کنیم و...»
گفتم: «آه، فکر نمی کنم مادرم بازی بولینگ را بلد باشد. و این که به بازی بریج علاقه ای داشته باشد. او بیش تر روز نقاشی می کند.»
خانم ویلر پرسید: «نقاشی می کند؟»
«بله.»
«چه جالب. چه جور نقاشی؟»
«بیش تر تصاویر میوه ها و سبزیجات و گاهی اوقات هم گل ها.»
خانم ویلر خندید. «منظورت تصاویر است. من فکر کردم منظورت رنگ کردن دیوارهاست! به مادرت بگو می خواهیم اول امسال برنامه ای ترتیب بدهیم که برای کم کردن تعداد ماشین های خیابان به نوبت سوار ماشین های یک دیگر شویم. خوشحال می شویم که به او هم کمک کنیم... به خصوص برای کلیسا رفتن یکشنبه ها که همیشه بزرگ ترین مشکل بوده است.»
«من یکشنبه به کلیسا نمی روم.»
«نمی روی؟»
«نه.»
نانسی فریاد زد: «خوش به حالت.»
خانم ویلر گفت: «نانسی لطفاً.»
«مامان، مارگارت آمده با هم برویم زیر آبپاش باغچه، نه به مراسم مذهبی.»
«بسیار خوب، اگر ایوان را دیدی بگو می خواهم با او صحبت کنم.»
نانسی دست هایم را گرفت و به کناری کشید و گفت:
«به خاطر فضولی های مادرم متاسفم.»
گفتم: «مهم نیست. ایوان کیست؟»
«برادرم است، چندش آور است!»
پرسیدم: «چرا؟»
«زیرا چهارده سالش است. همه ی پسرهای چهارده ساله چندش آورند. آن ها تنها به دو چیز علاقه دارند، عکس های دختران و کتاب های بد!»
واقعاً به نظر می آمد نانسی چیزهای زیادی می داند. تا حالا هیچ پسر چهارده ساله ای را نمی شناختم که ببینم حرف های نانسی درست است یا نه.
نانسی شیر آب بیرون را باز کرد و آن را طوری تنظیم کرد که آب خیلی ملایم از آبپاش بیرون می پاشید.
نانسی درحالی که به طرف آب می دوید، گفت: «دنبال رئیست بیا!» حدس زدم که نانسی رئیس است. او از میان آبی که به اطراف پاشیده می شد، پرید. من هم به دنبالش پریدم. او کله معلق زد. من هم تلاش کردم ولی نتوانستم انجام بدهم. او در هوا می پرید، من هم همین طور. او مستقیم زیر آب ایستاد. من هم همین طور. تا زمانی که جریان آب شدیدتر شد. هم خودمان خیس شدیم هم موهای مان.
نانسی فریاد زد، و به سمت خانه دوید و گفت: «ایوان خیلی بدجنسی!» و مرا با دو پسر تنها گذاشت.
ایوان پرسید: «تو کی هستی؟»
«مارگارت هستم. تازه به این جا اسباب کشی کرده ایم.»
درحالی که به پسر دیگری اشاره می کرد گفت: «این موس است.»
سرم را تکان دادم.
موس گفت: «هی، اگر تازه به این جا آمده اید از پدرت بپرس آیا می خواهد که من چمن ها را برایش هرس کنم. هفته ای ۵ دلار، آن ها را کوتاه هم می کنم. گفتی فامیلی ات چه بود؟»
«چیزی نگفتم. اما سایمون است.»
نمی توانستم این فکر را از سرم دور کنم که نانسی گفته بود همه ی پسرها به کتاب های بد و دختران لخت علاقه مندند.
حوله ام را محکم دورم پیچیدم که مبادا آن ها بخواهند دزدکی زیر حوله ام را نگاه کنند.
خانم ویلر از روی تراس فریاد زد: «ایوان! فوراً بیا این جا!»
ایوان زیر لب غرولندکنان گفت: «دارم می آیم... دارم می آیم.»
بعد از این که ایوان داخل رفت. موس گفت: «یادت نرود به پدرت بگویی. موس فرد. نامم در کتاب راهنمای تلفن هست.»
قول دادم فراموش نکنم.
موس یک تکه چمن را کند و جوید. سپس درب پشتی محکم بسته شد و نانسی با چشم های قرمز و فین فین کنان بیرون آمد.
موس پرسید: «هی نانسی کوچولو! نمی توانی یک جوک بگویی؟»
نانسی فریاد زد: «خفه شو، حیوان.» سپس به سمت من برگشت و گفت: «متاسفم که در اولین روز آمدنت به این جا چنین کاری را انجام دادند. تا خانه همراهت می آیم.»
نانسی لباس هایم را در یک بقچه ی کوچک بسته بود. خودش هنوز لباس های خیس تنش بود.
او به من گفت که چه کسانی در خانه های بین خانه ی من و او زندگی می کنند.
او گفت: «تصمیم داریم برای تعطیلات آخر هفته که روز کارگر است به ساحل برویم. پس اولین روز مدرسه صدایم کن با هم برویم. بی صبرانه منتظرم که ببینم معلم مان چه کسی است. خانم فیپس، که فکر می کردیم معلم مان شود، ماه جون گذشته با چند نفر به کالیفرنیا فرار کرد. بنابراین شخص جدیدی معلم مان خواهد شد.»
وقتی که به خانه رسیدیم، به نانسی گفتم: «آیا می توانی چند دقیقه منتظر بمانی تا لباس شنایت را پس بدهم؟» نانسی گفت: «عجله ای نیست. به مادرت بگو آن را بشوید. هفته ی بعد آن را به من بده. آن کهنه است.»
خیلی ناراحت شدم وقتی این را به من گفت. با این که از قبل حدس زده بودم که کهنه است.
منظورم این است که من هم بهترین لباس شنایم را به یک غریبه قرض نمی دهم، اما مستقیم هم این را نمی گویم.
نانسی گفت: «گوش کن، مارگارت، اولین روز مدرسه کفش راحتی ات را بپوش ولی جوراب نپوش.»
«چرا؟»
«چون شبیه بچه ها می شوی.»
«اوه.»
«در ضمن، می خواهم به گروه مخفی من ملحق بشوی و اگر جوراب بپوشی بچه های دیگر تو را نخواهند پذیرفت.»
پرسیدم: «چه نوع گروه مخفی؟»
«وقتی که مدرسه شروع شد درباره اش صحبت می کنیم.»
گفتم: «باشد.»
«یادت باشد، جوراب نپوشی!»
«یادم می ماند.»

برای شام به همبرگر فروشی رفتیم. درباره ی موس فرد به پدرم گفتم: «فقط ۵ دلار برای چیدن و هرس کردن چمن ها می گیرد.»
پدرم گفت: «نه متشکرم.»
مادرم با لبخند گفت: «می خواهم خودم این کار را انجام بدهم، باغبانی برای روحیه ام خوب است. یکی از دلایلی که ما به این جا اسباب کشی کردیم همین است.» والدینم واقعاً مرا با تمام چیزهایی که برای روحیه خوب است دیوانه می کنند. متعجبم کی آن ها چنین عاشق طبیعت شدند!
بعد، وقتی برای خواب آماده می شدم، داخل کمد رفتم، فکر کردم که حمام است. آیا به زندگی در این خانه عادت می کنم؟ در آخر وقتی که تختم را آماده و چراغ را خاموش کردم، سایه هایی روی دیوار دیدم. سعی کردم چشم هایم را ببندم و درباره شان فکر نکنم، اما مرتب نگاه می کردم که ببینم هنوز آن جا هستند. نمی توانستم بخوابم.
خدایا آن جایی؟ منم، مارگارت. در اتاق خواب جدیدم هستم اما هنوز همان تخت را دارم.
این جا اصلاً شبیه شهر نیست، در این جا شب ها خیلی ساکت است. سایه هایی را روی دیوارم دیدم و آن صداهای غژغژ خنده دار را می شنوم. خدایا خیلی ترسناک است! هرچند پدرم می گوید این صداها در همه ی خانه ها شنیده می شوند. و سایه ها هم سایه ی درخت هاست. امیدوارم او بداند در مورد چه چیزی صحبت می کند! امروز با دختری آشنا شدم. اسمش نانسی است. او انتظار داشت که من خیلی از این که هستم بزرگ تر باشم. فکر کنم که ناامید شد. خدایا فکر نمی کنی زمانش رسیده است که بزرگ بشوم؟ اگر این کار را برایم انجام بدهی خیلی خوشحال می شوم. متشکرم.

والدینم نمی دانند که واقعاً با خدا صحبت می کنم. اگر به آن ها می گفتم فکر می کردند که فردی افراطی یا چیزی شبیه به آن هستم. بنابراین این کار را خیلی خصوصی انجام می دادم. اگر مجبور باشم بدون این که لب هایم را تکان بدهم می توانم با او صحبت کنم. مادرم می گوید خدا مهربان است. و به همه تعلق دارد.

۳

روز بعد به ابزارفروشی رفتیم و پدرم یک چمن زن برقی لوکس خرید. عصر آن روز، بعد از خوردن اولین شام نیوجرسی (ساندویچ بوقلمون در یک اغذیه فروشی محلی)، پدرم بیرون رفت تا با چمن زن جدیدش علف ها را هرس کند. حیاط جلویی را کامل انجام داد، اما وقتی به حیاط پشتی رفت مجبور شد ببیند که کیسه ی چمن زن تا چه حد پر شده است. کار خیلی ساده ای بود. ابزارفروش به او نشان داده بود که چه طور این کار را انجام دهد. فقط باید قبل از دست بردن به داخل آن، چمن زن را خاموش می کرد ولی یادش رفت.
فریاد پدرم را شنیدم: «باربارا ـ زخمی شده ام!» و به داخل خانه دوید و حوله ای را برداشت و قبل از این که بتوانم چیزی ببینم آن را دور دستش پیچید. سپس روی زمین نشست، رنگش خیلی پریده بود.
وقتی که خون از حوله بیرون زد، مادرم گفت: «اوه خدای من! دستت را قطع کرده ای؟»
وقتی این حرف را شنیدم سریع بیرون دویدم تا دستش را پیدا کنم. نمی دانستم منظور آن ها کل دست است یا قسمتی از آن. قبلاً مطلبی در این باره خوانده بودم که اگر دست و پا قطع شود می توان آن ها را نگه داشت، زیرا دکتر می تواند آن ها را دوباره سر جایش بخیه بزند. فکر کردم آن ها خیلی خوش شانس هستند که مرا دارند تا حواسم به این چیزها باشد. اما نتوانستم دست یا انگشتی پیدا کنم. و زمانی که به خانه برگشتم پلیس آن جا بود. مادرم هم روی زمین نشسته بود و سر پدرم روی زانویش بود.
من هم با آن ها سوار ماشین پلیس شدم، چون کسی نبود که با من در خانه بماند. در مسیر بیمارستان آهسته با خدا صحبت می کردم. این چیزها را توی ذهنم می گفتم، بنابراین کسی متوجه نمی شد.

خدایا آن جایی؟ منم، مارگارت. اتفاق بدی برای پدرم افتاده است. خدایا لطفاً کمکش کن. او واقعاً خوب و مهربان است. با این که آن طور که من تو را می شناسم او نمی شناسد، اما پدر خوبی است. و این که خدایا او به دستش نیاز دارد. پس خواهش می کنم، خواهش می کنم حالش را خوب کن. اگر به او کمک کنی هرچه بگویی گوش می کنم. خدایا متشکرم.

مشخص شد که چیزی قطع نشده است، اما انگشتش هشت بخیه خورد. دکتری که بخیه زد، دکتر پاتر بود. بعد از این که کار پدرم را تمام کرد، برای صحبت بیرون آمد. وقتی که مرا دید، گفت: «دختری هم سن و سال تو دارم.»
عاشق کسانی هستم که قبل از این که سنت را به آن ها
بگویی خودشان آن را حدس می زنند.
گفتم: «دارم وارد دوازده سالگی می شوم.»
دکتر گفت: «گریچن هم تقریباً دوازده ساله است.»
خُب! سنم را درست گفت.
«او در پایه ی ششم در مدرسه ی دلانو است.»
مادرم یادآوری کرد: «تو هم همین طور مارگارت.»
انگار نیاز به یادآوری داشتم.
دکتر پاتر گفت: «به گریچن می گویم در مدرسه تو را پیدا کند.»
جواب دادم: «خوب است.»
به محض این که از بیمارستان به خانه رسیدیم، پدرم به مادرم گفت که شماره ی موس فرد را در دفتر اطلاعات تلفن پیدا کند و برای این که هفته ای یک بار چمن ها را هرس کند، با او هماهنگ کند.

روز کارگر صبح زود از خواب بیدار شدم. می خواستم میزتحریرم را قبل از شروع مدرسه مرتب کنم. یک دسته کاغذ، مدادها، پاک کن ها، ابزار کمک آموزشی و گیره های کاغذ خریده بودم. همیشه قبل از ماه اکتبر همه چیز نو و تمیز است. وسط انجام دادن کار، صدایی شنیدم. انگار کسی در می زد. منتظر بودم ببینم والدینم بیدار می شوند. پاورچین پاورچین به سمت اتاق شان رفتم اما در اتاق هنوز بسته بود و صدایی نمی آمد، پس فهمیدم هنوز خواب هستند.
وقتی که صدای در را دوباره شنیدم، به طبقه ی پایین رفتم تا ببینم چه کسی است. از دزد یا آدم ربا نمی ترسیدم، زیرا می دانستم همیشه می توانم فریاد بزنم و پدرم برای نجاتم بیاید.
صدایی از در جلویی می آمد. نانسی برای تعطیلات رفته بود، پس او نمی توانست باشد. و واقعاً ما کس دیگری را نمی شناختیم.
گوشم را به در چسباندم و پرسیدم: «کیست؟»
«مارگارت، مامان بزرگم. در را باز کن.»
چفت در و سپس هر دو قفل را با شدت باز کردم. «مامان بزرگ! باورم نمی شود. شما واقعاً این جایید!»
مامان بزرگ گفت: «سورپرایز!»
انگشتم را روی لب هایم گذاشتم تا مامان بزرگم بداند که والدینم هنوز خواب هستند.
مامان بزرگ از فروشگاه بلومینگ دل چیزهایی خریده بود. وقتی وارد خانه شد آن ها را روی زمین گذاشت و مرا در آغوش گرفت و بوسید. با لبخند خاص خودش گفت: «مارگارت من!» وقتی که این جوری لبخند می زند تمام دندان های بالایی اش معلوم می شود. آن ها دندان های واقعی اش نیستند. چیزی که مامان بزرگ به آن ها می گوید پل. او می تواند کل چهار دندان بالایی اش را زمانی که بخواهد دربیاورد. وقتی که کوچک بودم عادت داشت با انجام دادن این کارها سرگرمم کند. طبیعتاً به والدینم هرگز چیزی نمی گفتم. زمانی که بدون دندان هایش لبخند می زند، شبیه جادوگرها می شود. اما با آن ها واقعاً خیلی زیباست.
«بجنب مارگارت. بیا این بسته ها را ببر آشپزخانه.»
یکی از بسته ها را برداشتم. گفتم: «مامان بزرگ این یکی خیلی سنگین است! داخلش چیست؟»
«هات داگ، سالاد سیب زمینی، سالاد کلم، گوشت گاو نمک زده، نان چاودار.»
خندیدم و گفتم: «منظورتان غذاست.»
«البته که غذاست.»
«اما مامان بزرگ در نیوجرسی غذا هست.»
«نه از این نوع غذاها.»
گفتم: «بله. حتی اغذیه فروشی ها.»
«هیچ جایی اغذیه فروشی های نیویورک را ندارد!»
با او بحث نکردم. مامان بزرگ عقاید خاص خودش را دارد.
وقتی تمام بسته ها را به آشپزخانه بردیم، مامان بزرگ دست هایش را شست و همه چیز را در یخچال گذاشت.
وقتی که کارها را انجام داد، پرسیدم: «چه طوری به این جا آمدید؟»
مامان بزرگ دوباره لبخندی زد و چیزی نگفت. او با
پیمانه قهوه را داخل قوری می ریخت.
وقتی که نخواهد نمی توانی مجبورش کنی در مورد چیزی صحبت کند.
بالاخره پشت میز آشپزخانه نشست، موهایش را پف داد و گفت: «با تاکسی آمدم.»
«تمام مسیر نیویورک را؟»
مامان بزرگ گفت: «نه، از مرکز فاربروک.»
«اما تا مرکز فاربروک چه طوری آمدید؟»
«با قطار.»
«اوه، مامان بزرگ، باور نمی کنم.»
«بله، این کار را کرده ام.»
«اما همیشه می گفتید که قطارها خیلی کثیف هستند!»
«یک کم کثیفی چه اشکالی دارد؟ می توانم خودم را تمیز کنم!»
درحالی که مامان بزرگ کفش هایش را عوض می کرد، هر دو خندیدیم. او یک جفت کفش اضافی و بافتنی هایش را در یکی از کیسه ها گذاشته بود.
او گفت: «حالا خانه را به من نشان بده.»
من هم به جز طبقه ی دوم، همه جای خانه، مثل کمدها، حمام طبقه ی پایین، ماشین لباسشویی جدید مادرم و جایی را که برای تماشای تلویزیون می نشستیم، نشانش دادم.
وقتی که تمام شد، مادربزرگ سرش را تکان داد و گفت: «نمی فهمم چرا آن ها باید به این روستا می آمدند.»
توضیح دادم: «واقعاً این جا روستا نیست مامان بزرگ. هیچ گاوی این اطراف ندیده ام.» مادربزرگ گفت: «برای من روستاست!»
صدای آب را از طبقه ی بالا شنیدم. «فکر می کنم
آن ها بالا هستند. باید بروم ببینم؟»
«منظورت این است که باید بروی بگویی!»
«خُب، باید بگویم؟»
مادربزرگ گفت: «البته.»
به اتاق والدینم در طبقه ی بالا رفتم. پدرم در حال پوشیدن جوراب هایش بود. مادرم هم داشت دندان هایش را در دستشویی مسواک می زد.
به پدرم گفتم: «حدس بزن چه کسی این جاست؟»
او چیزی نگفت و خمیازه کشید.
«خُب، نمی خواهید حدس بزنید؟»
او پرسید: «چه چیزی را حدس بزنم؟»
«حدس بزنید در این خانه و در این لحظه چه کسی این جاست؟»
پدرم گفت: «هیچ کسی جز خودمان، امیدوارم.»
دور اتاق رقصیدم و گفتم: «اشتباه می کنی.»
پدرم با صدای نخراشیده ای گفت: «مارگارت چه چیزی را می خواهی بگویی؟»
«مامان بزرگ این جاست!»
پدرم گفت: «غیرممکن است.»
«منظورم همین است بابا. او الان طبقه ی پایین در آشپزخانه است و دارد برای شما قهوه درست می کند.»
«باربارا...» پدرم داخل دستشویی رفت و شیر آب را بست. من هم به دنبالش رفتم. دهان مادرم پر از خمیردندان بود.
مادرم گفت: «هنوز کارم تمام نشده، هرب.» و شیر آب را دومرتبه باز کرد.
پدرم آب را بست و پرسید: «حدس بزن چه کسی این جاست.»
مادرم گفت: «منظورت چیست که چه کسی این جاست؟»
«سیلویا! او این جاست!» پدرم دومرتبه شیر آب را باز کرد تا مادرم بتواند مسواک زدنش را تمام کند. اما مادرم شیر آب را بست و به دنبال پدرم به اتاق خواب رفت. من هم به دنبال شان رفتم. خیلی جالب بود! حدس می زنم مادرم باید خمیردندانش را قورت داده باشد.
مادرم از پدرم پرسید: «منظورت چیست سیلویا این جاست؟»
پدرم گفت: «منظورم مادرم است!»
مادرم خندید و گفت: «غیرممکن است، هرب. چه طوری به این جا آمده است؟»
پدرم به من اشاره ای کرد و گفت: «از مارگارت بپرس. انگار او همه چیز را می داند.»
من گفتم: «با تاکسی.»
آن ها چیزی نگفتند.
من گفتم: «و یک قطار.»
باز هم چیزی نگفتند.
«زیاد هم کثیف نبوده است.»
ده دقیقه بعد پدر و مادرم در آشپزخانه به مامان بزرگ ملحق شدند. میز چیده شده و صبحانه آماده بود. سخت می توان از دست مامان بزرگ عصبانی شد، مخصوصاً وقتی که لبخند مخصوص به خودش را می زند. والدینم جز این که «چه سورپرایزی» چیز دیگری نگفتند! و این که چه قدر مادربزرگ باهوش است که باوجود این که تابه حال به فاربروک نیامده بود، توانسته بود با تاکسی و قطار به خانه ی جدید ما بیاید.
بعد از صبحانه رفتم بالا که لباس بپوشم. مامان بزرگ با من آمد که اتاقم را ببیند.
گفتم: «از اتاق قبلی ام خیلی بزرگ تر است.»
مامان بزرگ هم موافق بود: «بله بزرگ تر است. می توانستی از رختخواب و روتختی های جدید استفاده کنی. چند روز پیش پارچه های چارخانه ی صورتی و قرمز دیده بودم. می توانستیم آن ها را با رنگ قالی ست کنیم...» سپس آهی کشید و گفت: «اما حدس می زنم مادرت می خواهد خودش این کارها را انجام بدهد.»
گفتم: «من هم این طور فکر می کنم.»
مامان بزرگ روی تختخوابم نشست و گفت: «مارگارت عزیزم، می خواهم مطمئن باشی که ما هنوز مثل همیشه به هم نزدیک هستیم.»
گفتم: «البته که هستیم.»
مامان بزرگ گفت: «یک مسیر کوتاه است که اهمیتی ندارد. درست است که بعد از مدرسه تو را نمی بینم، اما هر روز به تو فکر می کنم.»
گفتم: «می دانم مامان بزرگ.»
«به تو چه گفتم؟ ـ گفتم هر شب ساعت هفت ونیم زنگ می زنم. چه طور است؟»
گفتم: «مجبور نیستی هر شب زنگ بزنی.»
مادربزرگ گفت: «من می خواهم این کار را انجام بدهم! هزینه اش هم به عهده ی خودم است.» و خندید. «این طوری می توانی همه چیز را برایم تعریف کنی و من هم از نیویورک برایت بگویم. خُب؟»
«حتماً مامان بزرگ.»
«اما مارگارت...»
«بله؟»
«خودت تلفن را جواب بده. شاید پدر و مادرت دوست نداشته باشند که زیاد زنگ بزنم. این فقط بین تو و من باشد، خُب؟»
«حتماً مامان بزرگ. عاشق این هستم که به من تلفن بشود.»
همه ی ما بقیه ی روز را در حیاط گذراندیم. مامان بزرگ داشت برایم یک ژاکت می بافت، و مادرم تعدادی گل پاییزی می کاشت و پدرم هم کتاب می خواند. من هم حمام آفتاب می گرفتم، چون فکر می کردم خوب است که هنگام شروع مدرسه برنزه باشم.
برای شام غذاهایی را که مامان بزرگ آورده بود، خوردیم و هر زمانی که مامان بزرگ یک تکه ترشی می خورد، می گفت: «م م م... بی نظیر است. هیچ چیز مثل این نیست.»
وقتی هنوز هوا روشن بود مادربزرگ را به ایستگاه فاربروک رساندیم. در نیویورک مامان بزرگ شب هم پیاده می رود و مطمئن است که کسی او را نمی دزدد. قبل از این که از ماشین پیاده بشود برای خداحافظی مرا بوسید و به والدینم گفت: «حالا دیگر نگران نباشید. قول می دهم که فقط ماهی یک بار بیایم. خُب... شاید هم دو بار. و برای دیدن تو، هرب، یا حتی تو، باربارا، نمی آیم. می خواهم که مراقب مارگارتم باشم، فقط همین.» و به من چشمک زد.
مامان بزرگ کیف خرید و کفش ها و بافتنی اش را برداشت و رفت. و تا زمانی که ما دیگر نمی توانستیم او را ببینیم دست هایش را برای خداحافظی تکان می داد.

این کتاب ترجمه ای است از:
Are You There God?
It's me, Margaret
Judy Blume

نظرات کاربران درباره کتاب خدایا آن‌جایی؟ منم، مارگارت

خیلی خوب بود.
در 2 سال پیش توسط