فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

نسخه الکترونیک کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

کتاب «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» نوشته آنا گاوالدا( -۱۹۷۰)، رمان‌نویس فرانسوی است.
او یکی از نویسندگانی است که طی چند سال اخیر توانسته به یکی از پرمخاطب‌ترین نویسندگان در ایران و جهان تبدیل شود.
اکثر داستان‌های او رگه‌هایی عاشقانه دارند و در آنها تصاویر پراحساسی از روابط زن و مرد در جوامع امروزی ارائه شده است. تاکید نوشته‌های او بر نیازهای عاطفی و خلاءهای عاطفی انسان معاصر است.
کتاب «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» شامل دوازده داستان کوتاه است. داستان‌هایی که ساده و روان نوشته شده برای هر مخاطبی قابل درک است.
این کتاب بلافاصله پس از انتشار به موفقیت بزرگ در دنیای ادبیات دست یافت.
داستانهای آن هم خارق‌العاده‌اند، هم گزنده و در عین حال غم‌انگیز، جذاب و تا اندازه‌ای غیر معمول.
در هر داستان، عشق هم‌چون زندگی موضوع اساسی است، عشقی که هم دل‌انگیز و اسرارآمیز و هم دردآور صدمه‌زننده.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بی نام تو نامه کی کنم باز

درباره ی نویسنده

فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت، به هرحال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادیِ بازار روزمرّگی همین است.

آنا گاوالدا

آنا گاوالدا در سال ۱۹۷۰ در بولوین ـ بیلان کورت در حومه ی پاریس به دنیا آمد. والدینش از شهروندان اصیل پاریس بودند و به هنرهای دستی (نقاشی روی ابریشم) اشتغال داشتند. در سال ۱۹۷۴ به بخش اور ـ اِ ـ لوار در جنوب شرقی پایتخت، محله ی قبلی راهبان، کوچ می کنند. آنا در این محله دوران کودکی اش را با سه خواهر و برادرش در محیطی بدون دغدغه و فضایی هنری گذراند. وقتی چهارده ساله شد، والدینش از هم جدا شدند، او نزد یکی از خاله هایش رفت که مادر سیزده کودک بود. جابه جایی محل زندگی دگرگونی جدی در محیط و عادات را به همراه داشت. به عضویت یک انجمن کاتولیکی در سن کلود درآمد، در آن جا طرز تفکر بدون قید و بندش به محک آزمایش سختی گذاشته شد، ولی از این رهگذر فراگرفت که از سنین کم خود را با دیگر واقعیت های زندگی وفق دهد. بعدها وارد دبیرستان مولیر واقع در منطقه ی ۱۶ در خیابانِ دکتر بلانش شد. «... با دختران شایسته ی سرزمین همکلاس بودم. همه ی بوها و چهره ها را به یاد دارم، همه ی آن اندوه را...» قبل از آن که برای تحصیل از سوربن پذیرش بگیرد به کارهایی از قبیل پیشخدمتی، فروشندگی، بازاریابیِ آژانس املاک، صندوقداری و گل آرایی پرداخت. «... زندگی را آموختم. دسته های گل کوچک برای همسران و دسته های گل بزرگ برای معشوقه ها...» او تجربه ای همه جانبه در حیطه های متنوع زندگی می اندوزد و با ویژه ترین انسان ها آشنا می شود. بدین ترتیب برداشت ها، تجارب، تاثیرات و یافته هایش را ذخیره و ثبت می کند، تا بعدها آن ها را دوباره فراخوانی کند و به مددشان داستان های جذاب و تا اندازه ای غیرمعمولش را بپروراند.
با یک دامپزشک ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند به نام های لوئیز و فلیسیتی می شود. در این دوران گاهی به عنوان آموزگار و گاهی در مرکز اسناد کار می کند و برای گام نهادن در دنیای ادبیات دست به نخستین کوشش ها می زند. در ۲۹ سالگی با مجموعه داستان «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»، به موفقیت بزرگی دست می یابد. اولین چاپ (تا سال ۲۰۰۳) به ۲۰۴۰۰ تیراژ رسید، تیراژ چاپ کتاب جیبی۱۶۰۰۰« ژِ لو Jai lu»  و چاپ کتاب های آبونمان شده به ۱۴۰۰۰ جلد رسید. در خارج از فرانسه داستان ها به ۱۹ زبان ترجمه شد، و بلافاصله پس از انتشار، جایزه ی بزرگ آرتی ال ـ لیر RTL-Lire ۲۰۰۰ را به خود اختصاص داد.
آنا گاوالدا پس از جدایی از همسرش، کارش را رها و تمام زندگی اش را وقف ادبیات می کند. موفقیت مغرورش نمی کند و با وجود پیشنهادهای اغواکننده، به ناشر کوچکش «لو دیل تانت Le Dilettante» وفادار می ماند. «شهرت و ثروت مرا اغوا نمی کند. آدمی هر چه کم تر داشته باشد کم تر از دست می دهد. ثروت و شهرت دامی برای کودن هاست. باید در استقلال کامل نوشت و دل مشغول میزان فروش اثر خود نبود.»
پس از چاپ اثر، نقد روزنامه ها نسبتا رضایت بخش هستند؛ روزنامه ی لو کانار آنشِنه Le Canard Enchainé می نویسد: «برای آنا گاوالدا نوشتن مانند نفس کشیدن است، او باید زبان بزرگی داشته باشد.» و روزنامه ی ماری فرانس Marie France: «عنوان داستان به خودیِ خود زیباست، داستان ها هم خارق العاده اند، هم گزنده و در عین حال غم انگیز. گلی زیبا با خارهای زیاد.» و روزنامه ی محلی اولدنبورگیش Oldenburgische: «کم پیش می آید یک فرانسوی با این همه ظرافت و شوخ طبعی سربه سر دنیای مقدس پایتخت ملل بزرگ بگذارد و به آن دشنام دهد.»
در ژوئیه ی ۲۰۰۲ ترجمه ی آلمانی کتاب در رده ی نهم فهرست بهترین منتقدین رادیوی «زود وست» قرار می گیرد.
رمانِ دوستش داشتم Je laimais که در سال ۲۰۰۲ توسط انتشارات لو دیل تانت به چاپ رسید، گفت وگویی طولانی میان زنی جوان و پدرشوهرش است. شوهرِ زن تازه ترکش کرده و پدرشوهر به او می گوید چگونه عشق بزرگش را به دلیل اشتباهاتش از دست داده است، نویسنده با توانایی عظیمش در درک احساسات دیگران، اشتیاق مرد متاهل را به یک زن جوان، مشاجرات روحی و انصرافش را به زیبایی به تصویر می کشد. کندوکاوی تکان دهنده در زندگی شخصی و کمکی پر از همدردی برای عروس خودباخته.
عشق در کارهای آنا گاوالدا همچون زندگی، موضوع اساسی است. عشق می تواند خوشبختی آفرین و اسرارآمیز و در عین حال دردآور و صدمه زننده باشد. «به آدم هایی که زندگی احساسی برایشان در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد، به گونه ای رشک می برم، آنان شاهان این دنیایند، شاهانی رویین تن.»
پیش از آن که نویسنده شروع به نوشتن کند، به مطالعاتی عمیق درباره ی موضوع مربوطه می پردازد. مثلاً وقتی درباره ی یک راننده ی کامیون ترانزیتی می نویسد، به سراغ پمپ بنزین یا تعمیرگاه اتومبیل می رود، انسان ها را زیر نظر می گیرد، با آن ها صحبت می کند، سوالات کنجکاوانه ای در مورد کوچک ترین جزئیات می کند و با جدیت یادداشت برمی دارد. «با آدم ها برخورد می کنم. آن ها را نگاه می کنم. از آن ها می پرسم صبح ها چه ساعتی از خواب بیدار می شوند، برای زندگی شان چه می کنند و مثلاً دِسر چه دوست دارند، بعد به آن ها فکر می کنم. تمام مدت فکر می کنم. از نو به چهره شان، دست هاشان، حتی به رنگ جوراب هایشان دقیق می شوم. ساعت ها نه، سال ها به آن ها فکر می کنم و سپس روزی، می کوشم درباره شان بنویسم.»
آنا گاوالدا توجه ویژه ای به انسان هایی دارد که در زندگی سرکیسه شده اند، سرخوردگان و تیپ های تباه شده، فرقی نمی کند ثروتمند، فقیر، جوان، پیر، روشنفکر و یا کارگری ساده باشند. به نظر او هر انسانی دارای نقطه ضعفی است. او به کسانی که خود را بدون نقطه ضعف می نمایانند و گویی هرگز دچار تزلزل نمی شوند، اعتماد ندارد.
سبکش بسیار روان، تازه، بی طمطراق، سلیس و سهل است. سبکی که از همان ابتدا اثرگذار است. منتقد مجله ی ادبی بانوانِ «ماریان Marianne»، سبک گاوالدا را این گونه ارزیابی می کند: «نقطه ی قوت آنا گاوالدا در این است که همان گونه که آدمی سخن می گوید، می نویسد و این ویژگی کیفیت کار را تضمین می کند [...] کلام مکتوب از کلام شفاهی پیشی نمی گیرد، از آن عقب نمی ماند، آن را دو چندان نمی نمایاند، بلکه به سادگی جایگزین آن می شود.» خودش می گوید «به جمله های روان و سلیس بسیار علاقه مندم، به این که هیچ چیز مانع روانی نوشته نشود [... ] می خوانم، دوباره می خوانم، اضافه می کنم، کم می کنم، تا متن آشوب برانگیز شود. وسواس عجیبی به این کار دارم.»
بنابر اظهارات خودش وقت زیادی صرف می کند و کوشش بسیار به خرج می دهد تا متن هایش را اصلاح کرده و به کارش جلوه دهد، آن را از ناخالصی ها برهاند، هماهنگ سازد و هنگام چاپ مجدد دوباره تصحیح کند. «فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت. به هرحال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادیِ بازار روزمرّگی همین است.»
طنز، شوخی و بذله گویی، جایگاه به سزایی در داستان هایش دارد. او حتی واقعیت های بسیار جدی و تلخ را که به هیچ روی خنده دار نیستند، ساده تر به تصویر می کشد، تا فضاهای غمزده را مقداری صمیمانه تر کرده و آرامش ایجاد کند. آنا گاوالدا در جواب یک خبرنگار که پرسید به راستی چرا داستان کوتاه می نویسد، با شیطنت جواب داد که در اصل داستان های کوتاه را اصلاً دوست ندارد، زیرا آن ها بخش محدودی از زندگی را نقل می کنند و نیاز خواننده را برای دانستنِ کامل برآورده نمی سازند، ولی از آن جا که او دو فرزند دارد، برایش راحت تر است شب ها یک داستان کوتاه بنویسد تا یک رمان بلند.

در حال و هوای سن ژرمن(۱)

سن ژرمن دِپره؟... می دانم که می خواهید بگویید: «خدای من، ولی دیگر این موضوع پیش پاافتاده شده، ساگان(۲) پیش از این به این موضوع پرداخت و البته خیلی هم بهتر از تو!»
می دانم.
اما چه انتظاری دارید... مطمئن نیستم همه ی ماجرا در بلوار کلیشی برایم رخ داده باشد، زندگی است دیگر، این گونه است.
باشد، اندیشه هایتان را برای خودتان نگه دارید و به من گوش دهید زیرا حس ششمم به من می گوید از این داستان خوشتان خواهد آمد. داستان های غمگین عاشقانه را دوست دارید، آن هنگام که از این شب های دل انگیز و نویدبخش دل تان غنج می زند، مردانی که به گمان تان مجرد می آیند و کمی هم بدبخت.
می دانم از این همه لذت می برید. طبیعی است، باوجود این از آن دست آدم هایی نیستید که در رستوران لیپ(۳) یا کافه دومَگو(۴) می نشینند و رُمان های ارزانِ بازاری می خوانند. نه، مسلما شما این طور نیستید. نمی توانید باشید.
پس می گویم، امروز صبح در بلوار سن ژرمن مردی را دیدم. من بلوار را بالا می رفتم و او درست روبه روی من پایین می آمد. سمت پلاک های زوج خیابان بودیم، یعنی سمت خانه های اعیانی تر.
دیدم از دور می آید. نمی دانم، شاید حالت بی قید قدم زدنش توجه ام را جلب کرد یا لبه ی پالتویش که گویی جلوتر از او حرکت می کرد... خلاصه در بیست متری او بودم و خوب می دانستم که از دستش نخواهم داد.
چندان هم ناکام نماندم، به یک قدمی ام رسید، دیدم نگاهم می کند. لبخندی شوخ طبعانه زدم؛ از نوع لبخندهای الهه ی عشق رومی ها که چون تیری از کمان رها می شود، البته اندکی محافظه کارانه تر.
او نیز به من لبخند زد.
همان طور که به راهم ادامه می دادم، همچنان لبخند بر لب داشتم، به یاد رهگذر(۵) بودلر افتادم (کمی پیش تر که از ساگان گفتم حتما متوجه شُدید حافظه ی ادبی خوبی دارم!!!) آرام تر قدم برداشتم، سعی کردم شعر را به یاد بیاورم... زنی بلند بالا، باریک اندام، در پیراهن بلند سوگواری... دنباله اش یادم نبود... بعد از آن... زنی عبور کرد، بله دست زیبایش را بلند کرد، ریسه ی گلی در دستش پیچ و تاب می خورد... و در آخر، آه ای تویی که دوستت می داشتم، ای کاش می دانستی.
هربار دگرگونم می کند.
لیکن این بار با ساده لوحیِ آسمانی ام، احساس می کردم سن سباستین(۶) (آه، با تیرِ لبخند ارتباط دارد! پس باید دنبالش کرد؟) حامی من است. این باور به طرز دل پذیری استخوان کتفم را گرم می کرد. اما...؟

بر لبه ی پیاده رو ایستادم، در کمین اتومبیل ها بودم تا بتوانم از خیابان سن پره بگذرم.
توضیح: یک زن پاریسی که می خواهد در بلوار سن ژرمن احترام خودش را نگه دارد وقتی چراغ قرمز است هیچ وقت از خط عابر پیاده عبور نمی کند. زن پاریسی که احترام خودش را نگه می دارد منتظر عبور خیلِ اتومبیل ها می ماند و با این که می داند خطرناک است، خودش را وسط خیابان پرتاب می کند. مُردن برای دید زدنِ ویترین پُل کا(۷)، دل انگیز است.
بالاخره می خواستم به وسط خیابان بپرم که صدایی نگهم داشت. نمی خواهم بگویم «صدایی گرم و مردانه» تا خوشتان بیاید، نه این طور نبود. فقط یک صدا.
ــ ببخشید...
برگشتم، آه اما او که بود؟... همان طعمه ی نازنینِ چند لحظه پیش. همان طور که چند لحظه پیش بِهتان گفتم، از این لحظه به بعد دیگر کار بودلر تمام است.
ــ می خواستم بپرسم دوست دارید امشب با هم شام بخوریم؟... با خود فکر می کنم، «چه قدر رمانتیک است...» اما جواب دادم:
ــ خیلی سریع پیشنهاد می دهید، این طور نیست؟

می دانید چه شد؟ با طمانینه جوابم را داد و قول می دهم که راست می گویم:
ــ بله موافقم، سریع است. وقتی در بلوار دیدم دور شُدید، به خودم گفتم: خیلی احمقانه است، با زنی در خیابان برخورد می کنم، به او لبخند می زنم، او به من لبخند می زند، و دیگر همدیگر را نمی بینیم... خیلی احمقانه است، حتی باید گفت پوچ و بی معنی است.
ــ...
ــ شما چه فکر می کنید؟ آن چه می گویم کاملاً به نظرتان مسخره می آید.
ــ نه، نه، اصلاً.
کمی احساس بدی داشتم، من...
ــ خُب؟... چه می گویید؟ این جا یا آن جا، امشب، به زودی، ساعت نُه، دقیقا همین جا؟
باید به خودت مسلط شوی دختر، مگر بناست با همه ی مردانی که به آن ها لبخند می زنی شام بخوری؟ از زیر بوته که عمل نیامده ای...
ــ برای پذیرفتن دعوتِ شام تان فقط یک دلیل بیاورید.
ــ فقط یک دلیل... خدای من... چه قدر مشکل است...
خرسند نگاهش می کنم.
بعد بی هیچ مقدمه ای دستم را می گیرد:
ــ فکر می کنم دلیلی کم وبیش قانع کننده یافته ام...
دستم را روی گونه ی نتراشیده اش می کشد.
ــ این هم دلیل. نه نگویید. برای ملاقات شما مجبور می شوم ریشم را بتراشم... صمیمانه می گویم، فکر می کنم وقتی ریشم را می زنم خیلی بهتر می شوم.
گفتم:
ــ باشد.
ــ خوب است! خواهش می کنم، بیایید با هم از خیابان رد شویم، نمی خواهم حالا از دست تان بدهم.
هنگام خداحافظی، این بار من او را دیدم که در جهت مخالف می رفت، حتما مانند جوانک هایی که گمان می کنند کار مهمی انجام داده اند، دستی بر گونه هایش می کشد...
مطمئن هستم که حسابی از خودش راضی است. حق هم دارد.

هنوز تا شب وقت داشتم، باید استراحت می کردم. کمی عصبی بودم.
شکارچی ای بودم که خود به دام افتاده بودم، نمی دانستم چگونه لباس بپوشم. واکس زدن کفش هم واجب بود.
بله، کمی عصبی بودم. مانند ارایشگر تازه کاری که می داند کارش ضایع شده. کار کردم، به تلفن جواب دادم، فکس فرستادم و نمونه ها را برای حروفچین آماده کردم (صبر کنید، به ناچار... راوی داستان دختری ملوس و سرزنده است که در دفتر انتشاراتی در جوار بلوار سن ژرمن کار می کند و فکس می فرستد، به ناچار...)
انگشت هایم یخ کرده، هر چه به من می گویند با خود تکرار می کنم.
نفس بکش دختر جان، نفس بکش...
هوا گرگ و میش است، بلوار آرام است، از آن همه اتومبیل اثری نیست.
کارکنان کافه ها میزها را جمع می کنند و به داخل می برند، عده ای از مردم جلوی میدان کلیسا تجمع کرده اند، برخی دیگر مقابل سینما صف کشیده اند، می خواهند آخرین ساخته ی وودی آلن را تماشا کنند.
نمی توانم مثل دخترهای مودب اول سر قرار برسم. نه، حتی کمی هم دیرتر می رسم. بهتر است کمی منتظرم بماند، بهتر است.
باید چیزی بخورم تا دوباره خون به انگشت هایم برگردد.
نه، به کافه ی دومَگو نمی روم، شب ها افتضاح می شود، پر از زن های آمریکایی چاق که در حسرت حال وهوای سیمون دوبوارند(۸). بهتر است به خیابان سن بِنوا بروم. آبجوفروشی «شی کی تو» جای مناسبی برای کمی وقت تلف کردن است.

در را به درون هل می دهم، به ناگاه رایحه ی آبجو آمیخته به عطر تنباکوی خنک به مشام می رسد، و نیز دَنگ دَنگِ دستگاه بازی بیلیاردِ برقی به گوش می رسد. صاحب کافه زنی است با موهای رنگ شده که شومیزی نازک و بدن نما به تن دارد، از پس زمینه، صدای مسابقات شبانه ی اسب دوانی ونسن می آید. چند بنّا با لباس کار به چشم می خورند که گویی می خواهند هنوز برگشتن پیش اهل و عیال را اندکی به تعویق بیندازند، مشتری هایِ پیر همیشگی با انگشت های زرد که حال همه را به هم می زنند با داستان های تکراری شان درباره ی روزگار خوش گذشته وقتی کمرت زیر بار خرج و مخارج سنگین زندگی خم نمی شد، خوشبختی.

آن ها که پشت پیشخوان نشسته اند هر از گاهی بر می گردند و مانند بچه مدرسه ای ها با هم پِقی می زنند زیر خنده. طوری نشسته ام که پاهایم دراز است و راه مردم را گرفته. راه رفت وآمد کم وبیش تنگ است، پاهایم خیلی بلندند. معبر کمی باریک است و دامن من کوتاه. هلال پشت شان را می بینم که از شدت خنده تکان می خورد.

سیگاری می کشم و دودش را به آن دور دورها فرستادم. نمی دانم نگاهم به کجا خیره مانده.
یادم می آید که کتاب کندی و من(۹) در کیفم است، از خود می پرسم بهتر است بمانم یا بروم.
یک بشقاب کوچک ژامبون شور با عدسی سفارش دادم و کمی نوشیدنی... با خود می گویم بهتر نبود کار دیگری می کردم؟...
اما دوباره به خود می آیم. شما این جایید، پشت شانه های من و در آرزوی عشق (یا کم تر از آن؟ یا بیش تر؟ یا اصلاً این طور نیست؟) نه نمی گذارم حالتان از این صاحب زمخت «شی کی تو» به هم بخورد. کمی بی انصافی است.
از آن جا بیرون می روم با گونه های سرخ و پاهای یخ کرده ام.

او آن جاست، گوشه ی خیابان سن پرس، منتظر من است، مرا می بیند، به سویم می آید.
ــ ترسیدم. فکر کردم نمی آیید. به خودم در ویترین مغازه نگاهی می اندازم، از گونه های صاف و صیقلی ام خوشم می آید، می ترسم.
ــ متاسفم. منتظر نتیجه ی شرط بندی روی اسب ها بودم و زمان گذشت.
ــ کدام اسب برنده شد؟
ــ شما هم شرط بندی می کنید؟
ــ نه.
ــ «روز زیبا»(۱۰) برنده شد.
بازویم را گرفت، لبخند زد:
ــ معلوم است، همچین اسبی هم باید ببرد.
در سکوت تا خیابان سن ژاک قدم زدیم. هر از گاهی مخفیانه نگاهی به من می انداخت، نیم رخم را برانداز می کرد. اما می دانم در آن لحظه از خودش می پرسید جوراب شلواری پوشیده ام یا جوراب ساق بلند.
صبر کن مرد جوان، صبر کن...
ــ می خواهم به جایی ببرم تان که خیلی دوست دارم.
حدس می زنم چه جور رستورانی باید باشد... رستورانی با گارسن هایی بی خیال و چاپلوس که با حالتی تبانی شده به او لبخند می زنند و می گویند: «شب به خیر آقا... (در حالی که با خود زمزمه می کنند پس این یکی این شکلی است... آن دختر مو قهوه ای آخرین بار را بیش تر می پسندیدم)... مثل همیشه میز کوچک انتهای سالن را می خواهید؟» و خوش خدمتی های حقیرانه (اما از کجا این دخترها را پیدا می کند؟...)... «پالتوهایتان را می دهید؟!! بسیار خوب.»
احمق، دخترها را از خیابان پیدا می کند.
نه، هرگز این طور نشد. پیش بینی ام درست از آب درنیامد.
گذاشت من جلو راه بروم. درِ یک آبجوفروشی کوچک را برایم به جلو هل داد. یک پیش خدمت دل زده و خشک فقط پرسید آیا سیگار می کشیم یا نه، همین. وسایل مان را به رخت آویز آویزان کرد. همراه من در کم تر از نیم ثانیه مرعوبِ لطفِ پیراهن زنانه ام شد، دانستم چندان افسوس بریدگیِ زیر چانه اش را نمی خورد که بی شک حاصل ریش تراشیدن چندی پیش بود، ولی دست هایش رسوایش می کردند.
در لیوان های بزرگ توپ مانند شراب خارق العاده ای نوشیدیم. غذاهای نسبتا خوشمزه ای خوردیم، تا عطرِ عصاره شراب از بین نرود.

مردی که روبه روی من نشسته هنگام نوشیدن، چشم هایش چین می خورد. حالا او را بهتر می شناسم.
پلیور یقه اسکی پشم کشمیر پوشیده بود. پلیوری قدیمی روی آرنجش هایش وصله ی گرد داشت و نزدیک مچ راستش به جایی گیر کرده و در رفته بود. احتمالاً هدیه ی تولد بیست سالگی اش است... مادرش که از لب و لوچه ی آویزان او ناراحت شده، به او گفته: «غصه نخور پسر، چیزی نشده، برو...» و در حالی که دستی بر پشتش می کشیده، او را بوسیده. کت بسیار برازنده ای به تن دارد، شبیه دیگر کت های مردانه اما از آن جا که من چشم های بسیار تیزبینی دارم، خوب می دانم که کتش برش مناسبی دارد. اتیکت های اولد انگلند(۱۱) از دیگر سالن های لباس پهن تر است، زود معلوم می کند آن آدم مستقیم از خیابان کاپوسین خرید کرده؛ وقتی برای برداشتن کیفش خم شد، اتیکت کتش را دیدم. تصور می کنم عمدا کیفش را انداخت تا خیالش از داستان جوراب شلواری یا جوراب ساقه بلند راحت شود.
چیزهای زیادی برایم می گوید جز از خودش. هرگاه دستم را روی گردنم بازی می دهم، رشته ی داستان از دستش می رود می گوید: «و شما؟» من هرگز از خودم چیزی نمی گویم.
منتظر دسر هستیم، پایم تصادفا به غوزک پایش می خورد.
دستش را روی دستم می گذارد و سریع می کشد چون بستنی میوه ای می رسد.
چیزی می گوید اما آن قدر آهسته که متوجه نمی شوم.
هر دو معذب هستیم.

از این بدتر نمی شد. تلفن همراهش زنگ می زند.
گویی مردی تنهاست که همه ی نگاه ها در رستوران به او خیره مانده، به چالاکی تلفن را خاموش می کند. بی شک مزه ی خوش شرابی که نوشیده بود، تباه شد. جرعه ها به سختی از حلقوم های خشم آلود پایین می روند. دهان ها بسته می مانند، انگشتان روی دسته ی چاقوها منقبض می مانند یا روی چین دستمال های آهار زده شده.
یک آدم بی نزاکت وقت نشناس.
پریشان است. زیر بلوز کشمیری که مادرش بافته احساس گرما می کند.
گویی برای نشان دادن پریشانی اش با سر به این و آن اشاره می کند. مرا نگاه می کند؛ شانه هایش به آرامی فرو می افتند.

ــ متاسفم...
باز هم لبخند می زند، اما این بار لبخندی فروخفته. به او می گویم:
ــ مهم نیست. در سینما که نیستیم. روزی کسی را می کشم، مرد یا زنی را که در سینما هنگام پخش فیلم به تلفن همراه شان جواب می دهند، و وقتی در ستون حوادث روزنامه ها این ماجرا را خواندید بدانید قاتل من بوده ام...
ــ بله متوجه خواهم شد.
ــ ستون حوادث را می خوانید؟
ــ نه. اما از این به بعد می خوانم، چون شانسی است که شما را پیدا کنم.

چه طور بگویم... بستنی میوه ای خیلی خوشمزه بود.
پرنس دلربای من که گویی دوباره نیرو یافته بود هنگام قهوه نوشیدن به من نزدیک تر می نشیند؛ آن قدر نزدیک که دیگر حالا از جوراب هایم مطمئن است. آری جوراب شلواری پوشیده ام.
موهایم را بلند می کند و گودی پشت گردنم را می بوسد.
در گوشم نجوا می کند که بلوار سن ژرمن را می پرستد، همچنین شراب بورگنی و بستنی های میوه ای را.
بریدگی کوچک روی چانه اش را می بوسم. خیلی وقت است منتظر این لحظه بوده ام، حالا زمان مناسب است.

قهوه ها، صورت حساب، انعام، پالتوهایمان، این ها هم جزو جزئیات داستان است، بسیار جزئی. جزئیاتی که گرفتارمان می کند.
سینه هایمان برمی آشوبد.
پالتوی سیاه رنگم را می دهد و در آن هنگام...
کارهای هنرمندانه را تحسین می کنم. بسیار محتاط، تقریبا نامحسوس، کاملاً حساب شده و اجرایی دقیق، بله همین که پالتو را روی شانه های لطیف و تسلیمم می گذارد، در چشم به هم زدنی روی جیب داخلی کتش خم می شود تا نیم نگاهی به پیام های دریافتی تلفن همراهش بیندازد.

به ناگاه، همه ی حواسم را باز می یابم.
خیانت.
قدرناشناسی.
پس منِ بدبخت این جا چه کار می کنم!!!
من که نزدیک بودم، شانه هایم گرم و آرام و دست های تو نزدیک. پس چه کردی؟
چه کار برایت مهم تر از دریافتِ لطف زنانه ی من بود آن هم زنی این طور رام؟
نمی توانستی تلفن همراه لعنتی ات را بعدا وارسی کنی، دست کم بعد از عشق باختن با من؟

دکمه های پالتویم را تا بالا می بندم.
در خیابان سردم است، خسته هستم، چیزی در قلبم تیر می کشد.
از او می خواهم تا اولین ایستگاه تاکسی همراهم بیاید.
نگران است.
فریاد بزن، کمک بخواه پسرم، برایت لازم است.
نه، با شهامت است.
انگار چیزی نشده است. انگار دارد دوست دخترش را تا تاکسی همراهی می کند.
با خود می گوید دستش را می گیرم تا گرم شود و درباره ی شب پاریس با هم گپ می زنیم.
بله این درس ها را تقریبا تا آخر از بَرم. او را باز می شناسم.

سوار مرسدس سیاه رنگ شدم، می گوید:
ــ اما... دوباره همدیگر را می بینیم، این طور نیست؟ حتی نمی دانم کجا زندگی می کنید... چیزی برایم بگذارید، آدرس تان یا شماره ی تلفن تان...

از تقویمش کاغذی جدا می کند و چند شماره روی آن می نویسد.
ــ بگیرید. اولین شماره، شماره ی خانه من است و دومی شماره ی تلفن همراهم که می توانید هر وقت خواستید با این شماره تماس بگیرید...
بله، این را می دانستم.

ــ تردید نکنید، مهم نیست چه زمانی، باشد؟... منتظر هستم.

از راننده ی تاکسی می خواهم مرا انتهای بلوار پیاده کند، باید کمی راه بروم.
همان طور که راه می روم لگد می زنم، به کدام قوطی ها نمی دانم، هیچ قوطی کنسروی جلوی پایم نیست.
از تلفن های همراه بیزارم، از ساگان بیزارم، از بودلر، از همه ی این حقه بازها بیزارم.
از غرور خویش بیزارم.

سقط جنین

زن ها احمق اند، زن هایی که بچه می خواهند.
آن ها احمق اند.
همین که می فهمند حامله اند، بی درنگ دریچه ها را به تمامی می گشایند، دریچه های عشق، عشق، عشق.
و دیگر آن ها را نمی بندند.
آن ها احمق اند.

او نیز مانند دیگر زن هاست. فکر می کند حامله است. حدس می زند. تصور می کند. هنوز کاملاً مطمئن نیست.
هنوز باید چند روز منتظر بماند. چند روز دیگر.
می داند که تِست داروخانه ای ۵۹ فرانک خرج بر می دارد. از زمان اولین فرزندش یادش هست.
با خود می گوید: دو روز دیگر صبر می کنم بعد آزمایش می دهم.
مطمئنا منتظر نمی ماند. با خود می گوید ۵۹ فرانک چه ارزشی دارد؟ شاید حامله باشم.
۵۹ فرانک چه ارزشی دارد؟ در عوض در عرض دو دقیقه مطمئن می شوم.
۵۹ فرانک برای باز کردن دریچه ها، چرا که لولای دریچه ها پشت سرش جیرجیر می کنند، کمی دلش درد می کند، چیزی درونش می جوشد، گرداب مانند. به سوی داروخانه می رود. نه داروخانه ی همیشگی، داروخانه ای رازنگه دارتر که کارکنانش او را نمی شناسند. حالت بی اعتنایی به خود می گیرد، یک تِست حاملگی لطفا.
لیکن قلبش می زند.
به خانه برمی گردد. منتظر می ماند. می خواهد زمان لذت را طولانی کند. تِست آن جاست، در کیفش روی صندلی ورودی خانه و او کمی مضطرب است. باید بر اوضاع مسلط شود. لباس ها را تا می کند. به مهدکودک می رود. کودکش را برمی دارد. با دیگر مادرها گپ می زند. می خندد. حال خوبی دارد.
عصرانه آماده می کند. نان ها را کره می مالد. به خود می پردازد. قاشق مربا را لیس می زند. نمی تواند خودداری کند، دوست دارد پی درپی کودکش را ببوسد. همه جایش را، گردنش را، گونه هایش را، سرش را.
پسرک می گوید: بس کن مامان، اذیتم می کنی.
او را مقابل جعبه ی اسباب بازی هایش می گذارد، باز هم کمی این پا و آن پا می کند. از پله ها پایین می آید. سعی می کند توجهی به کیفش نکند اما نمی تواند. بس است. تست حاملگی را از کیف برمی دارد.
انگار با جعبه ی تِست دشمنی دارد. با دندان زرورق را می کند. به سرعت روش استفاده را می خواند. باید ادرارش را در شیشه ی مخصوص بریزد. سرپوش را می گذارد. همان طور که آدم درِ خودکار را می گذارد.
شیشه را در دست می گیرد، گرم است.
آن را جایی می گذارد.
دوباره روش استفاده را می خواند. باید چهار دقیقه منتظر بماند، بعد درجه های روی شیشه را بخواند. اگر دو درجه ی اول صورتی رنگ شود، خانم ادرار شما پر از هورمون جنسی زنانه است، اگر دو درجه ی بعدی صورتی شوند، خانم شما حامله هستید.
چه قدر این چهار دقیقه دیر می گذرد. خوب است در این فاصله فنجانی چای بنوشد.
زمان بندی اجاق را بر روی تخم مرغ نیم بند تنظیم می کند. چهار دقیقه... درست است.
به تِست دست نمی زند. لب هایش را با چای می سوزاند.
به اجاق گازش نگاه می کند و از خودش می پرسد برای شام چه می تواند درست کند.
او منتظر چهار دقیقه نمی ماند، به هرحال نیازی نیست. از پیش نتیجه را می داند. حامله است.
این را می دانست.
تست را داخل سطل زباله می اندازد. روی آن را خوب با دیگر زباله ها می پوشاند. چون از این پس این موضوع، راز اوست.
این طور بهتر است.
دمی عمیق فرو می دهد و برمی آورد. آری می دانست.
اما برای مطمئن شدن این کار لازم بود. آری دریچه ها گشوده اند. حالا می تواند به چیز دیگری بیندیشد.
نه دیگر به چیز دیگری فکر نخواهد کرد.
زنی حامله را می بینید: فکر می کنید از خیابان عبور می کند، یا کار می کند یا حتی با شما صحبت می کند، نه، اشتباه می کنید. او فقط به کودکش فکر می کند.
البته این را اقرار نمی کند اما طی این نُه ماه نمی تواند یک دقیقه هم به کودکش فکر نکند.
بله، به حرف شما گوش می دهد اما صدایتان را خوب نمی شنود. به ظاهر سرش را تکان می دهد اما آن چه می گویید برایش مهم نیست.
کودکش را در خیال خود تجسم می کند. پنج میلی متری: یک دانه ی گندم. یک سانتی متری: یک گوش ماهی خیلی کوچک. پنج سانتی متری: اندازه ی پاک کنی روی میز. بیست سانتی متر... و چهار ماه و نیم بعد: اندازه ی کف دست خودش.
هیچ چیز دیگری وجود ندارد. هیچ نمی بیند، با وجود این اغلب به شکمش دست می کشد. البته که نه، در واقع به شکمش دست نمی کشد، او را لمس می کند؛ کودکش را، درست همان گونه که به موهای کودک بزرگ تر دست می کشد. درست همان طور.

به شوهرش گفت. به روش های گوناگون بسیاری فکر کرده بود تا موضوع را شادمانه بگوید.
نمایش های بسیار، لحن های صدا، حالت پانتومیم، صدای فریاد... و آن گاه هیچ یک.
شبی در تاریکی وقتی پاهایشان به هم خورد، البته درست هنگام خواب، گفت. به شوهرش گفت: من حامله ام؛ و شوهر آهسته او را بوسید:
چه بهتر.
پاسخ خوبی بود.
به کودک دیگرش هم گفت. می دانی در شکم مامان، کودکی است. یک خواهر یا برادر کوچک مثل مامانِ پی یر. تو هم می توانی مانند پی یر کالسکه اش را هُل بدهی.
کودک بلوز بافتنی مادرش را بالا زد و گفت: کجاست؟ آن جا که بچه ای نیست.
در کتابخانه اش دنبال کتاب «منتظر یک کودک هستم» گشت. کتاب کمی کهنه شده، هم خواهرشوهر، هم یکی از دوستانش از آن استفاده کرده اند.
به سرعت، عکس های وسط کتاب را نگاه می کند.
بخشِ عکس های حیات پیش از تولد، از هنگام «احاطه ی رحم توسط اسپرماتوزوئید» تا «شش ماهگی که جنین شستش را می مکد» روی برخی عکس ها، به دقت دست های کوچکی را که از فرط شفافیت رگ هایشان پیداست، وارسی می کند و نیز ابروها را.
بعد مستقیما به بخشِ «چه وقت زایمان خواهم کرد؟» می رود. جدولی هست که تاریخ تقریبی زایمان را مشخص می کند. «اعداد سیاه رنگ: تاریخ نخستین روز عادت ماهیانه. اعداد دیگر: تاریخ احتمالی زایمان.»
پس کودک ما حدود ۲۹ نوامبر به دنیا می آید.
۲۹ نوامبر چه روزی است؟ نگاهش را از کتاب برمی دارد و حریصانه تقویم دیواری آشپزخانه را نگاه می کند...
۲۹ نوامبر... یکی از روزهای جشن است. لبخندزنان با خود می گوید: ۲۹ نوامبر!

کتاب را کنار می گذارد. احتمالش کم است که دوباره کتاب را باز کند. چون باقی چیزها از قبیل: تغذیه مان چگونه باشد؟ درد کمر، لکه های روی پوست زمان بارداری، روابط زناشویی، تَرک های روی پوست شکم، آیا کودک تان طبیعی به دنیا خواهد آمد؟ با درد زایمان چگونه کنار بیایم و غیره و غیره را می داند. این چیزها برایش جالب نیست. به تجربه ی خود اعتماد دارد.
بعدازظهرها خوابش می برد و با همه ی غذاها خیارشور می خورد.

پیش از پایان ماه سوم، هنگام نخستین مراجعه ی اجباری به متخصص زنان و زایمان است. برای آزمایش خون، کاغذهای مربوط به بیمه ی تامین اجتماعی، برای اعلام حاملگی و ارسال آن ها به اداره ی مربوطه.

این کارها را وقت ناهار می کند، بیش از آنی که چهره اش نشان می دهد، دلهره دارد.

پزشکی را که نخستین فرزندش را به دنیا آورد، پیدا می کند.
کمی درباره ی چیزهای دیگر صحبت می کنند: شوهرتان چه طور است؟ کارش و اوضاع تان روبه راه است؟ بچه، مدرسه اش؟ نظرتان درباره ی مدرسه ی بچه چیست؟
کنار میز معاینه، دستگاه سونوگرافی است. روی تخت دراز می کشد. پزشک آن را وصل می کند. صفحه هنوز خاموش است اما او نمی تواند جلوی خودش را بگیرد، به صفحه ی دستگاه چشم می دوزد.
ابتدا و پیش از هر چیزی، پزشک می گذارد مادر صدای این قلب نادیدنی را بشنود. صدای قلب روی درجه ی نسبتا بلند تنظیم شده و در تمام اتاق انعکاس می یابد.
بوم ـ بوم ـ بوم ـ بوم ـ بوم ـ بوم.
دیوانه است، اشک در چشمانش حلقه می زند.
بعد پزشک جنین را نشانش می دهد.
موجود بسیار بسیار کوچکی که بازوها و پاهایش را تکان می دهد. حدود ده سانتی متر. ستون فقراتش به خوبی دیده می شود، حتی می توان مهره ها را شمرد. دهانش باز می ماند، اما هیچ نمی گوید.
دکتر شوخی می کند، می گوید: مطمئن بودم، اولین سونوگرافی پرچانه ترین مادرها را خفه می کند.
هنگامی که لباس می پوشد، دکتر برایش پرونده ی کوچکی با عکس های بیرون آمده از دستگاه درست می کند. تا چند دقیقه دیگر همین که سوار اتومبیل شود، پیش از روشن کردن ماشین مدت زیادی عکس ها را نگاه خواهد کرد، وقتی آن ها را از بَر شد دیگر نمی شود صدای نفسش را شنید.

هفته ها می گذرند و شکمش برآمده. همین طور سینه هایش، سایزش چند شماره بزرگ تر شده، باور نکردنی است.
به فروشگاه مخصوص مادرهای آینده می رود تا لباس مناسب سایزش تهیه کند.
باز هم دیوانه شد. پیراهن بسیار قشنگی برای عروسی دختر خاله اش در پایان ماه اوت انتخاب کرد که کم گران نبود. پیراهن کتانی که سراسر، دکمه های صدفی داشت. مدت زیادی مردد بود، مطمئن نیست که دوباره صاحب فرزندی شود که پیراهن دوباره به کارش بیاید. بی شک خیلی گران است.
در اتاق پُرو به فکر فرو می رود. حساب هایش را دو دو تا چهارتا می کند. وقتی بیرون می آید، پیراهن زیر بغل و تردید در چهره اش پیداست، فروشنده می گوید: «فکرش را نکنید اگر خوشتان آمده بخرید! بله درست است زیاد استفاده نمی شود اما چه زمانی خوش تر از این دوران... به علاوه زنِ حامله نباید زیاد خودش را درگیر الزامات زندگی کند.» فروشنده این حرف ها را با لحنی مزاح گونه می گوید، اما موثر می افتد، فروشنده ی خوبی است.
حالا در خیابان است. هنوز هم به خرید غیرعاقلانه ای که کرده فکر می کند. احساس ادرار شدید دارد. طبیعی است.
وانگهی، این مراسم ازدواج برایش خیلی اهمیت دارد، چون پسرش ساقدوش عروس و داماد است. احمقانه است اما از این فکر حسابی لذت می برد. جنس کودک انگیزه ی دیگری است برای تعلل ها و طفره رفتن های بی پایان.
آیا باید پرسید، بچه، دختر است یا پسر؟
ماه پنجم نزدیک می شود، زمان دومین سونوگرافی که دیگر همه چیز را روشن می کند. در محل کارش با مسائل آزاردهنده ی بسیاری روبه روست، مجبور است هر دو دقیقه تصمیم های مهم و آنی بگیرد و کارها را تنظیم کند، با این همه از عهده ی کار برمی آید؛ برای همین منظور حقوق می گیرد.
اما در مورد مسائل خودش... نمی تواند.
در مورد نخستین فرزندش می خواست جنس بچه را بداند، درست. اما این بار به راستی کاملاً نسبت به این موضوع بی اعتناست. بسیار بی اعتنا.
از این موضوع می گذرد، نمی پرسد بچه پسر است یا دختر.
دکتر گفت «مطمئنید؟» دیگر مطمئن نیست. «گوش کنید من چیزی نمی گویم، می خواهم ببینم خودتان چیزی متوجه می شوید؟»
دستگاه سونو را روی شکم پوشیده از ژلِ او می کشد. بعضی جاها، متوقف می شود، بعد به صفحه دقت می کند، تفسیر می کند و برخی جاها لبخندزنان به سرعت رد می شود، در نهایت می گوید: «تمام شد، می توانید بلند شوید».
دکتر می پرسد: «خوب؟»
می گوید کمی شک دارد و هنوز مطمئن نیست. «شک تان چیست؟» خوب... فکر می کند این یکی هم پسر است، نه...؟
دکتر با بدخلقی جواب می دهد: «آه، من نمی دانم.»
می خواهد روپوش دکتر را بگیرد و تکانش دهد تا بگوید، اما نمی شود. می خواهد غافلگیرش کند.

تابستان، شکمش بزرگ می شود و گرم. بهتر است حرفی از شب ها نزنیم. بد می خوابد، در هیچ حالتی راحت نیست.

تاریخ عروسی نزدیک می شود. در خانواده ولوِله ای برپاست. مسوولیت تهیه دسته گل ها را می پذیرد. عاشق این کار است، مناسب حال و وضع اوست. وسط می نشیند، پسرها گل هایی را که لازم دارد برایش می آورند و او آن ها را می آراید.
در این فاصله باید سریع به کفش فروشی برود تا «صندل سفید جلوبسته» پیدا کند. عروس دوست دارد کفش همه ی اطرافیان همرنگ کفش او باشد. اما تو هم حرفی می زنی. پیدا کردن صندل سفید در پایان ماه اوت غیرممکن است. «اما خانم، زمانِ بازگشایی مدارس است، در حال آماده کردن کفش های مناسب این فصل هستیم.» بالاخره چیز نه چندان جالبی پیدا می کند البته یک سایز بزرگ تر.
پسرش را نگاه می کند که مقابل آینه های بوتیک ژِست گرفته، با شمشیر چوبی اش که آن را بین کمربند شلوار برمودایی و کفش های تازه اش ثابت نگه داشته است. کفش های پسرک، چکمه های مدلِ فضانوردی است با حلقه های نقره ای رنگ، خوشگل است، در مورد کفش های او تردیدی ندارد؛ در مقایسه با صندل های افتضاح او واقعا برازنده است.
به ناگاه ضربه ای در شکمش احساس می کند. ضربه ای از درون. تکان های شدید را دریافت می کند، نیرنگ هایی از درون که برای نخستین بار واضح و روشن است.
ــ... خانم؟ خانم؟... همین را می خواهید؟
ــ نه، نه، البته، معذرت می خواهم.
ــ نه طوری نیست خانم. کوچولو تو یک توپ می خواهی؟
یکشنبه شوهرش به تعمیرات جزئی خانه می پردازد. فضای کوچکی را که به عنوان کمد دیواری استفاده می کردند به اتاق کوچکی تبدیل خواهد کرد. همیشه در این موارد، از برادرش کمک می خواهد. او نوشیدنی خریده است. بچه را دعوا می کند که آن قدر لای دست و پای بزرگ ترها نپیچد.
گاهی پیش از خوابیدن، مجله های دکوراسیون را ورق می زند تا ایده بگیرد. به هر حال عجله ای هم در کار نیست.
درباره ی اسم بچه حرفی نمی زند چون حقیقت این است که در این مورد تفاهم ندارند و خوب می دانند که در نهایت او حرف آخر را می زند... پس جروبحث چه سودی دارد؟

پنج شنبه ۲۰ اوت باید برای معاینه ی ماه ششم برود. این دیگر آخرین معاینه است.
به راستی زمان مناسبی برای تدارکات جشن عروسی نیست. عروس و داماد هم امروز صبح از بازار گل، یک دنیا گل خریده اند و هر دو وان حمام و استخر پلاستیکی بچه ها را هم برای جا دادن گل ها اشغال کرده اند.
حدود ساعت دو بعدازظهر، قیچی باغبانی اش را کنار می گذارد، ابزار و وسایلش را جمع می کند، به آن ها می گوید بچه در اتاق زردرنگ خواب است. اگر بیدار شد می توانید غذایش را بدهید؟ نه نه، فراموش نمی کند چسب و روبان کنفی بخرد.
پس از دوش گرفتن، شکم بزرگش را پشت فرمان اتومبیل سُر می دهد. دکمه ی رادیو را فشار می دهد و به خود می گوید بالاخره زمان بدی برای استراحت نیست چون حالا زن های دیگر فامیل پشت میز نشسته اند، دست شان بند است و از عروسی ای که در پیش است داستان های عجیب و غریبی می سازند.

در سالن انتظار، دو خانم دیگر پیش از او رسیده اند. در این موارد بازی جالب این است که بتوانی از شکل شکم زن ها حدس بزنی چند ماه شان است.
مجله ای قدیمی می خواند، مالِ زمانی که جانی هالیدی(۱۲) هنوز با همسرش آرلین بود. وارد مطب که می شود، دکتر با او دست می دهد و دکتر می پرسد: «حالتان خوب است؟»، «بله ممنون، شما چطور؟» کیفش را می گذارد و می نشیند. دکتر نام او را روی صفحه ی کلید رایانه تایپ می کند. حالا می داند او در چندمین هفته ی بارداری است و باید در چه وضعیتی باشد. اول باید لباسش را دربیاورد و بعد از سونوگرافی بپوشد. وقتی او وزنش را روی ترازو می گیرد دکتر ملحفه کاغذی روی میز پهن می کند، باید فشار خونش را هم بگیرد. باید سونوگرافی اجمالی «کنترلی» هم بگیرد تا قلب جنین را ببیند. به محض این که معاینه تمام می شود پشت رایانه اش برمی گردد تا اطلاعات جدید را وارد کند.

متخصصان زنان و زایمان نیز شگردهای مخصوص خود را دارند. وقتی زنی با سماجت آن ها را نگاه می کند، یک سری سوال های غیرمنتظره می پرسند، تا زن سوال خودش را فراموش کند. البته این وضعیت نامانوس یک لحظه بیش تر طول نمی کشد.
این شگردها گاهی کمی کارگر می افتد و اغلب به هیچ کار نمی آید.
در مورد او، دکتر می پرسد آیا تکان بچه را احساس می کند، بلافاصله جواب می دهد که پیش تر بله اما حالا اغلب کم تر تکان را احساس می کند، هنوز جمله اش را به پایان نرسانده که به خوبی متوجه می شود، دکتر به او گوش نمی دهد. گویی خودش فهمیده است. همه ی دکمه های رایانه را فشار می دهد تا کمی او را گول بزند، اما نه، دکتر چیزی فهمیده است.
صفحه ی نمایش رایانه را طور دیگری تنظیم می کند اما حالت هایش بسیار تند و خشن اند و چهره اش گویی یک باره پیر شده است. او نیز با تکیه به دسته ی صندلی بلند می شود، او نیز فهمیده است، اما می گوید: «چه شده است؟»
دکتر می گوید: «بروید لباس بپوشید.» گویی صدای او را نشنیده، او دوباره می پرسد: «چه شده؟» پاسخ می دهد: «مشکلی پیش آمده، جنین دیگر زنده نیست.» او، لباس می پوشد.
وقتی دوباره می آید و می نشیند، آرام است و چهره اش چیزی نشان نمی دهد. دکتر چیزهای بسیاری روی صفحه ی کلید تایپ می کند و هم زمان تماس تلفنی می گیرد.
دکتر می گوید: «هر دو با هم لحظاتِ نه چندان شادی را پشت سر خواهیم گذاشت.»
در حال حاضر، او نمی داند چگونه درباره ی چنین جمله ای فکر کند.

«لحظاتِ نه چندان شاد»، شاید منظورش خون گرفتن های بسیار باشد که بازویش را داغان خواهد کرد یا سونوگرافی روز بعد و تصویرهای بسیار روی صفحه برای دانستن چیزی که هرگز دانسته نخواهد شد.
شاید هم «لحظاتِ نه چندان شاد» یعنی کورتاژ اضطراری شب یکشنبه با پزشک شب که کمی هم به دلیل این که شب را بیدار مانده، بدخُلق است.
بله «لحظاتِ نه چندان شاد» باید همین باشد، کورتاژ با درد و بدون بی هوشی چون خیلی دیر شده. آن قدر درد داشتن که به جای زور زدن بالا بیاوری. شوهر عاجزت را دیدن که دارد دستت را نوازش می کند تا بالاخره آن چیز بیرون بیاید: جنین مرده.
یا شاید «لحظاتِ نه چندان شاد» یعنی روز بعد دراز کشیدن در اتاق مادران با شکمی تهی و شنیدن صدای گریه ی نوزادی که در اتاق کناری گریه می کند.
تنها چیزی را که نمی فهمد این است که چرا دکتر گفت: «لحظاتِ نه چندان شادی را پشت سر خواهیم گذاشت.»
در این هنگام دکتر در حال پر کردن پرونده ی اوست و به عنوان راه گریزی می گوید تصمیم دارد جنین را به مرکزی که نمی داند نامش چیست در پاریس بفرستد تا آن را کالبدشکافی و تجزیه وتحلیل کنند، اما خیلی وقت است او دیگر گوش نمی کند. دکتر می گوید: «خونسردی شما را می ستایم»، هیچ جوابی نمی دهد.

از درِ کوچک پشتی بیرون می رود چون نمی خواهد از سالن انتظار رد شود.

در اتومبیل بسیار خواهد گریست اما از یک چیز مطمئن است، عروسی را خراب نخواهد کرد، دیگران دو روز دیگر از مصیبت او خبردار خواهند شد.

و شنبه، پیراهن کتانی اش را با آن دکمه های صدفی کوچک تن کرد. به بچه اش لباس پوشاند و از او عکس گرفت چون خوب می دانست چنین لباس قشنگی بر تن او چندان دوام نمی آورد و زود خرابش می کند.
پیش از رفتن به کلیسا، آن ها مقابل کلینیک ایستادند، تا او، با احتیاط کامل که کسی متوجه نشود، یکی از این قرص های وحشتناکی را بگیرد که همه ی بچه های خواسته یا ناخواسته را منفجر می کند.
بر سر عروس و داماد برنج ریخت و نوشیدنی در دست در مسیر پُر از شن ریزه های مرتب شده راه رفت.
وقتی دید پسرش قلپ قلپ کوکا می نوشد، ابروهایش در هم رفت، نگران دسته های گل هم بود. به ناچار چند کلمه ای با دیگران ردوبدل کرد، آن هم درباره ی هیچ و پوچ، چاره ای نداشت جشن عروسی جای این حرف هاست.
یکهو، زنی به طرفش آمد، زنی بسیار زیبا که نمی شناخت، حتما از مهمان های طرفِ داماد بود.
همان زن با حالتی کاملاً خودبه خودی کف دستش را روی شکم او گذاشت و گفت:
«اجازه می دهید به شکم تان دست بکشم؟ می گویند خوشبختی می آورد...»
می خواستی چه کار کند؟ بدیهی است سعی کرد به او لبخند بزند.

این مرد و زن

این مرد و زن در اتومبیل گران قیمت نشسته اند. اتومبیل حدود سیصدوبیست هزار فرانک برایشان تمام شده، جالب این است که هنگام خرید فقط مالیات سالانه ای که برای قیمت اتومبیل باید می پرداخت، این مرد را کمی مردد کرد.

برف پاک کن سمت راست بد کار می کند. این موضوع بسیار آزاردهنده است. دوشنبه از منشی اش می خواهد با نمایشگاه اتومبیل تماس بگیرد. لحظه ای به اندام ریزنقش منشی نگاه می کند. هرگز با منشی هایش روی هم نریخته است. کار مبتذلی است و این روزها ممکن است زیاد برای آدم خرج بردارد. به هر حال مدتی است دیگر به زنش خیانت نمی کند، درست از وقتی که در هنگام بازی گلف با رفیقش آنتوان، نفقه ای را که در صورت طلاق باید به زن های شان بپردازند حساب کردند و با هم حسابی خندیدند.
به سوی ویلایشان در بیرون شهر می راند. مزرعه ی بسیار زیبایی نزدیک آنژه. خانه ای بی نظیر.
به قیمت ناچیزی آن را خریدند. اما حسابی روی آن کار کردند... چوب کاری هایِ زیبا در همه ی اتاق ها، شومینه ای سنگی که در عتیقه فروشی پیدا کردند و فورا چشم شان را گرفت، آن را به دقت نصب کردند. پنجره ها پرده های سنگین زیبایی دارند که با بندهای پرده جمع شده اند. آشپزخانه ای بسیار مدرن، قاب دستمال های زری کاری شده، میزِ کار آشپزخانه از جنس مرمر خاکستری. هر اتاق حمام جداگانه دارد، اثاثه خانه زیاد نیست اما هرچه هست عالی است. بر دیوارها تابلوهای کنده کاری های قرن نوزدهم با قاب های طلایی بسیار بزرگ نصب شده است که اساسا مربوط به شکار است.
وسایل و چیدمان خانه، آن را شبیه خانه ی تازه پول دارشده ها کرده است، اما خوشبختانه خودشان متوجه نیستند.

مرد موقع رفتن به خارج شهر طور دیگری لباس می پوشد؛ شلواری پشمی، یقه برگردان آبی آسمانی از جنس کشمیر (هدیه ی همسرش برای تولد پنجاه سالگی اش). کفش هایش کار ژان لوب(۱۳) است، هرگز حاضر نیست کفاشی اش را عوض کند. بدیهی است جوراب هایش چهارخانه ی بلند است و همه ی ساق پایش را می پوشاند. نسبتا تند می راند. در فکر فرو رفته. وقتی برسند، سری به نگهبانان می زند تا درباره ی مزرعه با آن ها صحبت کند، مسائل مربوط به خانه، هرس کردن درختان، شکار کردن قاچاقی و... از این کار متنفر است.
از این که احساس کند دیگران اهمیتی به حرف هایش نمی دهند، متنفر است، و این دقیقا همان کاری است که دو کارگرِ آن جا انجام می دهند. با بی میلی صبح های جمعه شروع به کار می کنند چون می دانند رئیس همان شب می رسد و باید طوری نشان دهند که تکانی به خود داده اند.
باید بیرون شان کند، ولی فعلاً وقت رسیدن به چنین کاری را ندارد.
خسته است. حالش از شرکایش به هم می خورد. تقریبا دیگر با زنش هم بستر نمی شود. شیشه ی جلوی اتومبیل پر از پشه شده و برف پاک کن راست بد کار می کند. اسم زن ماتیلداست. زیباست اما به خوبی از چهره اش پیداست هرگونه میل به زندگی از وجودش رخت بربسته.
همیشه می دانست شوهرش به او خیانت می کند و حالا می داند اگر دیگر این کار را نمی کند، نمی خواهد پول خرج کند، مسئله، مسئله ی پول است.
جلو ماشین روی صندلی کنار راننده نشسته و طی این رفت وآمدهای تمام نشدنیِ پایان هفته همیشه غمگین است.
در این فکر است که همسرش او را هیچگاه دوستش نداشته، که فرزندی ندارد، به پسر کوچک نگهبان فکر می کند که اسمش کوین است و ژانویه تازه سه سالش می شود... کوین، چه اسم بدی. او اگر پسری داشت اسمش را پی یر می گذاشت؛ نام پدر خودش. یادش می آید وقتی حرف پذیرفتن فرزندی را پیش کشید چه بلوایی به پا شد... البته به کت و دامن سبز رنگ زیبایی که روز پیش پشت ویترین دیده نیز فکر می کند.

رادیو گوش می دهند. روی موج خوبی است. موسیقی کلاسیک پخش می کند، موزیکی که آدم از این که می تواند از آن لذت ببرد، خوشحال است. موسیقی سراسر جهان که به آدمی احساس روشن فکر بودن می دهد و نیز اخبارهای خیلی کوتاه که آدمی را از خودش بیرون می کشد و یاد بدبختی هایش می اندازد.

از عوارضی رد شدند. یک کلمه با هم حرف نزده اند و هنوز راه درازی در پیش دارند.

این کتاب ترجمه ایست از:
Je voudrais que quelqu un
m' attende quelque part
Anna Gavalda
Le Dilettante

برای خواهرم ماریان

آنا گاوالدا

نظرات کاربران درباره کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

انرژی منفی بود
در 2 ماه پیش توسط
بعضی از داستان‌هاش قشنگه اما نه همه. ترجمه و نگارش یکم مشکل داره اما در کل خوبه.
در 2 ماه پیش توسط
برام جذاب نبود
در 3 ماه پیش توسط
چرا هرکی میگه قیمت ها زیاده بقیه بهش حمله میکنن؟؟؟؟؟خب ملومه ک زیاده چون این صرفا ی برنامست ک کلی کتاب توشه و هیچکدومشونم خودشش ننوشته ک بخاد این قیمتو بگیره !!!!خیلی ارزونتر ازینا باید بفروشه!!!
در 7 ماه پیش توسط
این کتاب رو دوس داشتم و داستان کوتاه آمبر رو در بین داستانها از همه زیباتر دیدم حتما بخونیدش
در 7 ماه پیش توسط