فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تسلی بخشی‌های فلسفه

نسخه الکترونیک کتاب تسلی بخشی‌های فلسفه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تسلی بخشی‌های فلسفه

کتاب «تسلی‌بخش‌های فلسفه» نوشته آلن دوباتن، نویسنده فیلسوف و مجری ساکن بریتانیا است.
او در کتاب‌هایش موضوعات روزمره را به روشی فلسفی بررسی می‌کند.
دوباتن در این کتاب می‌کوشد تا با استناد به آثار شش فیلسوف بزرگ راه‌حل‌هایی برای مشکلات روزمره خوانندگان ارائه کند.
مخاطبان با خواندن این کتاب از سقراط می‌آموزند که عدم محبوبیت را باید نادیده انگاشت. سنکا به آنها کمک می‌کند تا بر احساس یاس و ناامیدی‌شان غلبه کنند و اپیکور چاره بی‌پولی‌ها و مشکلات مالی را پیش رویشان می‌گذارد.
مونتنی راهنمای مناسبی برای درمان ناکارآمد‌های است؛ عشاق دل‌شکسته می‌توانند با خواندن آثار شوپنهاور تسلی خاطر یابند؛ و کسانی که در زندگی با سختی‌های زیادی روبرو هستند با نیچه همذات پنداری خواهند کرد. تسلی بخشی‌های فلسفه یکی از آخرین آثار آلن دوباتن است که تاکنون بیش از دویست هزار نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 7.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تسلی بخشی‌های فلسفه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
The Consolations of Philosophy
Alain de Botton
Vintage Books, 2000

بخش یکم: تسلی بخشی در مواجهه با عدم محبوبیت

۱

چند سال قبل، در یکی از زمستان های بسیار سرد نیویورک، پیش از پرواز به لندن، بعدازظهری را آزاد بودم و به نگارخانه ای خلوت در طبقه بالای موزه هنر متروپولیتن رفتم. نور اندکی در آن جا می تابید، و غیر از صدای دلنواز سیستم حرارتی طبقه پایین صدایی شنیده نمی شد. دلزده از نقاشی های نگارخانه های امپرسیونیستی، به دنبال نشانه ای از یک کافه تریا بودم ــ امیدوار بودم در آن جا یک فنجان از شیر شکلات آمریکایی خاصی بخرم که در آن لحظه به شدت به آن میل داشتم ــ که یک بوم نقاشی توجه مرا به خود جلب کرد. مطابق شرح زیر بوم، این نقاشی را ژاک لویی داوید سی و هشت ساله در پاییز ۱۷۸۶ در پاریس کشیده بود.



سقراط، که مردم آتن به مرگ محکومش کرده اند، آماده می شود تا جام شوکران را بنوشد و دوستان اندوهگینش او را در بر گرفته اند. در بهار سال ۳۹۹ قبل از میلاد، سه شهروند آتنی علیه این فیلسوف اقامه دعوا کردند و او را به عدم پرستش خدایان شهر، ترویج بدعت های مذهبی و فاسد کردن جوانان آتنی متهم کردند ــ و به دلیل سنگینی این اتهامات، خواستار مجازات مرگ برای او شدند.



سقراط با متانتی افسانه ای به اتهامات پاسخ داد. گرچه فرصت داشت تا در دادگاه از فلسفه اش برائت جوید؛ ولی از آنچه به نظرش درست بود، و نه از آنچه می دانست مورد پسند همگان است، دفاع کرد. مطابق روایت افلاطون، او با شهامت به هیئت منصفه گفت:

تا جان در بدن دارم از جستجوی دانش و آگاه ساختن شما به آنچه باید بدانید، دست بر نخواهم داشت... پس، آتنی ها، بدانید که خواه سخن آنوتوس را بپذیرید خواه مرا تبرئه کنید، در هیچ حال، رفتاری جز این نخواهم کرد، ولو بارها کشته شوم.۱

و این چنین بود که سقراط به فرجام خود در زندانی در آتن رهنمون شد. مرگ او لحظه ای سرنوشت ساز در تاریخ فلسفه را رقم زد.



یکی از نشانه های اهمیت این رویداد را می توان این امر دانست که این واقعه را بارها به تصویر کشیده اند. در سال ۱۶۵۰ شارل ـ آلفونس دوفرنوا، نقاش فرانسوی، مرگ سقراط را به تصویر کشید، این تابلو اکنون در گالریا پالاتینا در فلورانس (که هیچ کافه تریایی ندارد) در معرض تماشا قرار دارد.



ژاک فیلیپ ژوزف دو سن کانتَن، ۱۷۶۲



اتی ین دو لاواله ـ پوسن، حدود ۱۷۶۰



پی یر پرون، ۱۷۹۰

قرن هجدهم دوران اوج علاقه به مرگ سقراط بود، به ویژه پس از این که دیدرو در قسمتی از رساله ای در باب شعر دراماتیک توجه همگان را به ظرفیت به تصویر کشیده شدن این واقعه جلب کرد.

در بهار ۱۷۸۶ ژاک ـ لویی داوید از شارل میشل اهل سابلیه، نماینده ثروتمند مجلس و پژوهشگر برجسته امور یونان، سفارشی دریافت کرد. شرایط قرارداد سخاوتمندانه بود، ۶۰۰۰ لیوِر پیش پرداخت و ۳۰۰۰ لیور دیگر در هنگام تحویل کار (لویی شانزدهم در ازای تابلوی بزرگ تر سوگند هوراشیو فقط ۶۰۰۰ لیور پرداخته بود). وقتی این اثر در نمایشگاه سال ۱۷۸۷ به نمایش گذاشته شد، بی درنگ آن را درخشان ترین اثر درباره فرجام سقراط شمردند. سر جوشوا رینولدز این اثر را چنین ستود: «استادانه ترین و تحسین برانگیزترین کوشش هنری که از زمان نمازخانه سیستین و استانتزه [اتاق ها] اثر رافائل ظهور کرده است. این تصویر، ادای احترامی به آتن عصر پریکلس است.»
من در غرفه اجناس کادویی موزه، پنج کارت پستال از آثار داوید را خریدم و، بعدا، در هنگام پرواز بر فراز زمین های یخ بسته نیوفاندلند (که قرص کامل ماه و آسمان بدون ابر آن را سبز درخشان کرده بود)، یکی از آن ها را وارسی کردم، در حالی که با بی میلی به شامی نوک می زدم که مهماندار هواپیما در هنگام چُرت نابهنگام روی میز جلویم گذاشته بود.
در این تصویر، افلاطون پای تخت نشسته، قلم و کاغذی در کنار دارد؛ شاهدی خاموش بر بی عدالتی حکومت. او در زمان مرگ سقراط بیست و نه ساله بوده ولی داوید وی را به پیرمردی جدی با موهایی جوگندمی تبدیل کرده است. در داخل دهلیز، زندانبانان زانتیپه، همسر سقراط، را از سلول زندان همراهی می کنند. هفت دوست در حالت های متفاوتی از زاری و ماتم هستند. نزدیک ترین مصاحب سقراط، کریتون، کنار او نشسته و با دلبستگی و نگرانی به استاد خیره شده است. ولی سقراط، راست قامت، با اندام و عضلات ورزشکاران، هیچ نشانی از نگرانی و ندامت ندارد. این واقعیت که بسیاری از آتنی ها سقراط را نادان دانسته و از او دوری جسته اند، او را در اعتقاداتش متزلزل نکرده است. داوید می خواسته سقراط را در حال نوشیدن زهر به تصویر کشد، ولی آندره شُنیه شاعر به او گفته این اثر تنش دراماتیکی بیش تری خواهد داشت اگر سقراط را در حال به پایان بردن مطلبی فلسفی نشان دهد در حالی که در همان لحظه دستش را با آرامش خیال به طرف شوکرانی دراز می کند که به زندگی اش خاتمه می دهد، که چنین تصویری هم اطاعت سقراط از قوانین آتن و هم پایبندی او را به رسالتش نشان می دهد. ما شاهد آخرین لحظات آموزنده زندگی موجودی متعالی هستیم.
شاید به این سبب به شدت تحت تاثیر این کارت پستال قرار گرفتم که رفتار ترسیم شده در آن تضاد بسیار زیادی با رفتار من داشت. در گفتگوها، من ترجیح می دادم مورد قبول و علاقه طرف مقابل باشم، نه این که حقیقت را بگویم. میل به جلب رضایت سبب شده بود که به لطیفه های پیش پا افتاده بخندم، درست مثل پدری در شب افتتاحیه نمایشنامه مدرسه ای. رفتار من با غریبه ها شبیه رفتار نوکرصفتانه دربانی بود که به مهمانان ثروتمندِ هتل خوشامد می گوید ــ اشتیاق کف آلود ناشی از میل کورکورانه بیمارگونه به جلب محبت. من نسبت به آرا و عقاید اکثریت مردم، به طور علنی، ابراز شک و تردید نمی کردم. من در پی جلب تایید و موافقت صاحبان قدرت بودم و تا مدت ها پس از ملاقات با آن ها، نگران این بودم که آیا مرا خوشایند یافته اند یا نه. در هنگام عبور از گمرک یا رانندگی در کنار ماشین های پلیس، آرزوی مبهمی در دل داشتم که ای کاش ماموران اونیفرم پوش، نظر خوبی راجع به من داشته باشند.
ولی سقراط در برابر عدم محبوبیت و محکوم شدن از طرف حکومت، متزلزل نشد. او به سبب گله و شکایت دیگران از افکار خود دست برنداشت. علاوه بر این، اعتماد به نفس او ناشی از امری ژرف تر از تندخویی و شجاعت احمقانه بود. این اعتماد به نفس ریشه در فلسفه داشت. فلسفه به سقراط عقایدی داده بود که می توانست در هنگام رویارویی با مخالفت دیگران، به این باورها اعتمادی عقلانی، و نه هیستریک، داشته باشد.
آن شب، بر فراز سرزمین های یخی، چنین استقلال فکری نوعی مکاشفه و الهام بود. این امر نویدبخش اصلاح تمایل ناشی از سست عنصری به پیروی از رویه ها و آرای مورد تایید جامعه بود. زندگی و مرگ سقراط دعوتی به شکاکیت هوشمندانه است.
مسئله کلی تر این که به نظر می رسید موضوعی که فیلسوف یونانی مثل اعلای آن به شمار می رفت، دعوت به قبول مسئولیتی همزمان ژرف و خنده دار است: حکیم و خردمند شدن از طریق فلسفه. به رغم تفاوت های زیاد میان بسیاری از متفکرانی که در گذر زمان فیلسوف خوانده شدند (افرادی در حقیقت چنان متفاوت که اگر در مهمانی بزرگی دور هم جمع شوند، نه تنها چیزی ندارند که به یکدیگر بگویند بلکه به احتمال زیاد پس از نوشیدن چند جام، کارشان به دعوا می کشد)، این امر ممکن به نظر می رسد که بتوانیم گروه کوچکی از انسان ها را از دیگران متمایز کنیم، انسان هایی با قرن ها فاصله از یکدیگر، انسان هایی که تا حدودی متعهد به دیدگاهی درباره فلسفه بودند که از ریشه شناسی یونانی این کلمه ــ فیلو به معنای عشق، سوفیا به معنای حکمت ــ برمی خاست، گروهی که وجه اشتراکشان علاقه مشترکی بود که به بیان برخی مطالب تسلی بخش و عملی درباره علل بزرگ ترین غم های ما داشتند. من به چنین کسانی روی آوردم.

۲

هر جامعه ای درباره عقاید بایسته فرد و چگونگی رفتار او برای اجتناب از قرار گرفتن در مظان اتهام و عدم محبوبیت، نظراتی دارد. بعضی از این رسوم اجتماعی به صورت قانون حقوقی درآمده و صورت بندی صریحی یافته اند، بقیه آن ها بیش تر به شکل شهودی در مجموعه وسیعی از داوری های اخلاقی و عملی مندرج هستند که «عرفِ عام» خوانده می شود، عرفِ عامی که فرمان می دهد چه باید بپوشیم، چه ارزش های مالی ای را برگزینیم، به چه کسی باید احترام بگذاریم، از چه آدابی باید پیروی کنیم، و چه زندگی خصوصی ای باید داشته باشیم. شک کردن به این آداب و رسوم عجیب، حتی گستاخانه به نظر می رسد. اگر در عرف عام تردید نمی شود، به این دلیل است که داوری های آن بسیار خردمندانه تر از آن شمرده می شوند که شایسته مداقه و تامل باشند.



برای مثال، به ندرت خوشایند و قابل قبول است که در جریان مکالمه ای معمولی، از عقیده جامعه خود درباره هدف از کار پرس و جو کنیم.
یا از یک زوج تازه مزدوج بخواهیم دلایل اصلی این تصمیم خود را به طور کامل شرح دهند.
یا از گردشگران بخواهیم مفروضات اصلی سفر خود را به طور مشروح بیان کنند.



یونانیان باستان نیز به همین اندازه رسومی مبتنی بر عرف عام داشتند و به همین اندازه سفت و سخت به آن ها عقیده داشتند. در یکی از روزهای تعطیل آخر هفته، در حالی که کتاب فروشی دست دوم در بلومزبری سرگرم وارسی کتاب ها بودم، به مجموعه ا ی از کتاب های تاریخی برخوردم که در اصل برای کودکان نوشته شده بود و تعداد زیادی عکس و تصویر زیبا داشت. کتاب های این مجموعه عبارت بودند از نگاهی به درون یک شهر مصری بیندازید، نگاهی به درون یک کاخ بیندازید و نگاهی به درون یک شهر یونان باستان بیندازید، که آن را همراه با دانشنامه گیاهان سمی خریدم.



در کتاب سوم درباره لباس پوشیدن متعارف در دولت ـ شهرهای یونان، در قرن پنجم قبل از میلاد، اطلاعاتی وجود داشت.



این کتاب شرح می داد که یونانی ها به خدایان زیادی عقیده داشتند، از جمله خدایان عشق، شکار و جنگ، خدایانی که محصول، آتش و دریا زیر فرمانشان بود. پیش از شروع هر کاری، آن ها در معبد یا عبادتگاه کوچکی در خانه خود در پیشگاه این خدایان دعا می کردند و حیوانات را به افتخار آن ها قربانی می کردند. این کار، گران بود: آتنا به یک گاو می ارزید، آرتمیس و آفرودیت به یک بز و آسکلپیوس به یک مرغ یا خروس.

یونانیان نسبت به تملک بردگان خوشبین بودند. در قرن پنجم قبل از میلاد، تنها در آتن، هشتاد تا صد هزار برده وجود داشت، یعنی یک برده به ازای هر سه نفر آتنی آزاد.



یونانیان روحیه نظامی گری شدیدی هم داشتند و شجاعت در میدان نبرد را می ستودند. هر مردی تنها زمانی مردی کامل شمرده می شد که بداند چگونه سر دشمن را از بدن جدا کند. سربازی آتنی که به زندگی یک ایرانی پایان می داد (مثل نقاشی مندرج بر لوحه ای در زمان جنگ دوم آتنی ها با ایرانی ها)، رفتاری مناسب و مطلوب انجام داده بود.



زنان کاملاً زیر سلطه همسران و پدران خود بودند. آن ها هیچ نقشی در سیاست یا زندگی اجتماعی نداشتند و از حق ارث بردن یا پول داشتن محروم بودند. زنان معمولاً در سیزده سالگی ازدواج می کردند و پدرانشان بدون توجه به سازگاری عاطفی برای آن ها شوهر انتخاب می کردند.



به نظر معاصران سقراط، هیچ یک از این امور عجیب نبود. اگر از آن ها می پرسیدند دقیقا چرا خروس ها را برای آسکلپیوس قربانی می کنند یا چرا قتل برای بافضیلت بودن مردان لازم است، شگفت زده و عصبانی می شدند. این سوالات همان اندازه ابلهانه به نظر می رسید که بپرسیم چرا بهار پس از زمستان می آید یا چرا یخ سرد است.
ولی فقط دشمنی دیگران نیست که ممکن است ما را از شک کردن در وضعیت موجود بازدارد. میل ما به شک کردن ممکن است درست به همین شدت به وسیله این احساس درونی تضعیف شود که رسوم اجتماعی حتما پایه و اساس درستی دارند، حتی اگر دقیقا ندانیم این پایه و اساس چیست، زیرا بسیاری از مردم مدتی طولانی به آن ها پایبند بوده اند. نامعقول به نظر می رسد که جامعه ما به شدت در عقایدش دچار اشتباه باشد و فقط ما از این امر آگاه باشیم. ما شک های خود را فرو می خوریم و از گلّه پیروی می کنیم، زیرا نمی توانیم خود را پیشگام درک حقایق دشواری بدانیم که پیش از این ناشناخته بوده است.
برای کمک گرفتن به منظور غلبه بر ترس و بزدلی خود می توانیم به سقراط روی آوریم.

۳

۱. زندگی

سقراط در سال ۴۶۹ قبل از میلاد در آتن به دنیا آمد، می گویند که پدرش، سوفرونیسکوس، مجسمه ساز و مادرش، فائنارته، قابله بوده اند. سقراط در جوانی شاگرد فیلسوفی به نام آرخلائوس بود، و از آن پس به تمرین فلسفه پرداخت، بی آن که هرگز چیزی در این باب بنگارد. او برای درس هایش پول نمی گرفت و بنابراین به ورطه فقر درغلتید؛ گرچه چندان علاقه ای به امور مادی نداشت. در تمام سال ردا بر تن می کرد و تقریبا همیشه پابرهنه بود (گفته اند که متولد شده بود تا کفاشان را بیازارد). در هنگام مرگ، متاهل و پدر سه پسر بود. زانتیپه، همسرش، به شدت تندخو و بداخلاق بود (وقتی از سقراط پرسیدند چرا با او ازدواج کرده، جواب داد که پرورش دهندگان اسب باید با لجام گسیخته ترین و پرشورترین اسب تمرین کنند). او بخش عمده ای از وقتش را در خارج از خانه به گفتگو با دوستان در اماکن عمومی آتن می گذراند. آن ها حکمت و شوخ طبعی او را می ستودند. ولی عده بسیار کمی می توانستند قیافه سقراط را بستایند. او کوتاه قد، ریشو و کچل بود و هنگام راه رفتن به طرز عجیبی می لنگید و چهره ای داشت که آشنایانش آن را به طرق مختلف به سر خرچنگ، ساتیر(۱) یا جانوری عجیب و غریب تشبیه کرده اند. دماغش پهن و لبانش بزرگ بود و چشمان برآمده ورقلنبیده اش زیر یک جفت ابروی درهم ریخته قرار داشت.



ولی شگفت آورترین ویژگی او این بود که عادت داشت به آتنی ها از هر طبقه، سن و سال و حرفه ای، نزدیک شود و از آن ها بی پروا و صریح سوالاتی بپرسد، بی آن که نگران باشد که او را خودمحور یا اعصاب خرد کن بنامند؛ و از آن ها می خواست با دقت به او توضیح دهند که چرا به برخی عقاید مبتنی بر عرفِ عام باور دارند و به او بگویند به نظر آن ها معنای زندگی چیست ــ به قول یک سردارِ شگفت زده:

هر کس با سقراط گفتگویی آغاز کند، موضوع بحث هرچه باشد، سقراط به وسیله سوال و جواب او را چندان به این سو و آن سو می برد تا به جایی برساند که ناچار شود درباره زندگی کنونی و گذشته خود به سقراط حساب پس بدهد. در این جا نیز سقراط دست از سر او برنمی دارد تا زمانی که او را کاملاً بیازماید و احوال درونی اش را در برابر دیدگانش قرار دهد.۲

آب و هوا و معماری شهری آتن به این عادت او کمک می کرد. آتن نیمی از سال گرم بود، که این امر فرصت گفتگو با مردم کوچه و بازار بدون معرفی یا مقدمات تشریفاتی را افزایش می داد. فعالیت هایی که در زمین های شمالی پشت دیوارهای گلی دلگیر و کلبه های پردود انجام می شد به هیچ سرپناهی در برابر آسمان های خیرخواه آتن نیاز نداشت. این پا و آن پا کردن در میدان عمومی شهر، زیر ستون های رواق نقاشی شده(۲) یا رواق زئوس الیوتریوس، و سخن گفتن با غریبه ها در اواخر عصر، یعنی بهترین ساعت ها بین امور عملی و واقعی نیمروز و تشویش ها و اضطرابات شبانه، کاری متداول بود.



اندازه شهر، سرور و نشاط را تضمین می کرد. حدود ۲۴۰ هزار نفر در آتن و بندرش می زیستند. رفتن از یک سوی شهر به دیگر انتهای آن، یعنی از پیرائیوس تا دروازه آیگئوس، بیش از یک ساعت به طول نمی انجامید. ساکنان شهر می توانستند احساس کنند مثل شاگردان مدرسه یا مهمانان عروسی به هم مرتبط هستند. تنها جزم اندیشان یا میخوارگان نبودند که در ملا عام با غریبه ها به گفتگو می پرداختند.

اگر ما از شک کردن به درستیِ وضعیت موجود خودداری می کنیم، دلیل این امر ــ غیر از آب و هوا و اندازه شهرهایمان ــ در درجه اول این است که امر مورد پسند همگان را با امر درست یکسان می پنداریم. فیلسوفِ پابرهنه سوالات زیادی مطرح می کرد تا نشان دهد آنچه مورد پسند همگان است معقول است یا نه.

۲. سلطه عرفِ عام

به نظر عده زیادی، این سوالات دیوانه کننده بود. برخی او را مسخره می کردند. عده کمی می خواستند او را بکشند. در نمایشنامه ابرها، که اولین بار در بهار ۴۲۳ قبل از میلاد در تئاتر دیونوسوس اجرا شد، آریستوفان به آتنی ها کاریکاتوری از فیلسوفی را ارائه کرد که بدون بررسی گستاخانه و مشروح منطق عرفِ عام، آن را نمی پذیرفت. بازیگر نقش سقراط در سبدی آویزان از یک چنگک روی صحنه ظاهر شد، زیرا ادعا می کرد که فکرش در ارتفاع بالاتر بهتر کار می کند. او آن قدر در افکار مهم غوطه ور بود که فرصتی برای شستشو یا انجام دادن کارهای خانه نداشت، بنابراین ردایش بدبو و خانه اش پر از حشرات موذی بود، ولی حداقل می توانست به حیاتی ترین سوالات زندگی توجه کند. این سوالات عبارت بودند از: کک چند برابر طولش می تواند بپرد؟ و آیا پشه ها از راه دهان وزوز می کنند یا از راه مقعد؟ گرچه آریستوفان به جواب های سوالات سقراط نپرداخت، ولی تماشاگران باید به اندازه کافی به نامربوط بودن این سوالات پی برده باشند.
آریستوفان انتقاد معروفی را علیه روشنفکران بیان می کرد: روشنفکران با سوالاتشان بیش از کسانی که هرگز جسارت تحلیل مسائل به شیوه ای نظام مند را پیدا نکرده اند، از دیدگاه های معقول فاصله می گیرند. ایجاد اختلاف میان نمایشنامه نویس و فیلسوف، نوعی ارزیابی مقایسه ای بود که کافی بودن تبیین های عادی را نشان می داد. به نظر آریستوفان، در حالی که مردم عاقل می توانستند با دانستن این مطلب آسوده باشند که کک ها بسیار بیش تر از طول خود می پرند و پشه ها بالاخره از یک جایی صدا در می آورند، سقراط به بدگمانی جنون آمیز به عرفِ عام و برخورداری از عطش بیش از حد برای بدیل های بی معنی و پیچیده متهم بود.
جواب سقراط به این اتهام ها ممکن بود این باشد که در برخی موارد، گرچه شاید نه موارد مربوط به کک ها، عرفِ عام مستلزم بررسی ژرف تری است. سقراط پس از گفتگوهای کوتاه با بسیاری از آتنی ها، ناکافی بودنِ شگفت آور دیدگاه های عامه پسند درباره چگونگی زندگی خوب را آشکار کرده بود، همان دیدگاه هایی که به نظر اکثر مردم، بهنجار و بنابراین تردیدناپذیر بودند و همان نابسندگی هایی که رفتار مطمئن طرفدارانشان هیچ نشانی از آن ها نداشت. برخلاف انتظار آریستوفان، به نظر می رسید آن هایی که با سقراط صحبت می کردند به ندرت می دانستند درباره چه چیزی سخن می گویند.



۳. دو گفتگو

افلاطون در لاخس چنین روایت می کند که سقراط بعد از ظهر روزی در آتن با دو سردار محترم، نیکیاس و لاخس، روبرو می شود. این سرداران در جنگ های پلوپونزی با ارتش اسپارت جنگیده و مورد احترام ریش سفیدان و ستایش جوانان شهر بودند. مقدر بود که هر دو در مقام سرباز بمیرند: لاخس در جنگ مانتی نیا در ۴۱۸ قبل از میلاد، نیکیاس در لشکرکشی بدفرجام به سیسیل در ۴۱۳ قبل از میلاد. هیچ تصویری از این دو باقی نمانده، گرچه می توان تصور کرد که ممکن است در هنگام جنگ شبیه دو اسب سوار قسمتی از کتیبه پارتنون بوده باشند.

این سرداران به عقیده ای مبتنی بر عرفِ عام باور داشتند. آن ها عقیده داشتند که برای شجاع بودن، شخص باید عضو لشکر باشد، در جنگ پیشروی کند و دشمنان را بکشد. ولی سقراط پس از روبرو شدن با آن ها در زیر آسمان باز، احساس کرد مایل است چند سوال دیگر از ایشان بپرسد:



سقراط: لاخس، بیا تعریفی از شجاعت ارائه کنیم.
لاخس: سقراط، این کار دشوار نیست. کسی که در برابر دشمن مردانه می ایستد و نمی گریزد، شجاع است.۳

ولی سقراط به یاد می آورد که در جنگ پلاته، در ۴۷۹ قبل از میلاد، یک لشکر یونانی به فرماندهی پوسانیاس، نایب السلطنه اسپارت، ابتدا عقب نشینی کرد، سپس شجاعانه ارتش ایران به فرماندهی مردونیوس را شکست داد.

سقراط: بی گمان شنیده ای که در نبرد پلاته، اسپارتی ها چون با ایرانی ها روبرو شدند، بر جای نایستادند و گریختند. ولی همین که صف های ایرانیان از هم پراکند، بازگشتند و به شیوه سواران بر دشمن تاختند و از میدان پیروز درآمدند.۴

لاخس دوباره مجبور می شود فکر کند و با دومین عقیده مبتنی بر عرفِ عام پیش می رود: شجاعت نوعی پایداری است. ولی پایداری ممکن است، همان گونه که سقراط گفت، نتایج زیانباری داشته باشد. برای تمایز گذاشتن میان شجاعت حقیقی و جنون، مولفه دیگری مورد نیاز است. نیکیاس همراه لاخس، به هدایت سقراط، می گوید شجاعت نیازمند داشتن دانش است، یعنی آگاهی از خوب و بد، و ممکن نیست همواره محدود به میدان نبرد باشد.
تنها در گفتگوی مختصری در فضای باز، نابسندگی های مهم تعریف متداول از یک فضیلت بسیار ستوده آتنی، آشکار شد. این گفتگو احتمال عدم توجه به شجاعت در خارج از میدان جنگ و بی توجهی به اهمیت دانش همراه با پایداری را نشان داد. ممکن است این مسئله ناچیز به نظر رسیده باشد، ولی پیامدهای زیادی داشته است. اگر پیش از این امیر ارتش فکر می کرد صدور فرمان عقب نشینی به لشکرش نشانه ترس است، حتی وقتی تنها حرکت معقول به نظر می رسید، این تعریف مجدد گزینه های او را افزایش می داد و او را به ایستادگی در برابر انتقادها ترغیب می کرد.
سقراط در منون افلاطون، باز هم سرگرم گفتگو با کسی است که به شدت به درستی عقیده ای مبتنی بر عرفِ عام مطمئن است. منون اشراف زاده ای مغرور است که از سرزمین خود، تسالی، برای دیدن آتیکا به آتن آمده و درباره رابطه میان پول و فضیلت عقیده ای دارد. او به سقراط می گوید که برای بافضیلت بودن، باید بسیار ثروتمند بود و فقر بدون استثنا برخاسته از ضعف شخصی است نه حاصل تصادف و پیشامد.
ما از منون هم تصویری نداریم، گرچه با جستجو در یک مجله مردانه یونانی در سرسرای یکی از هتل های آتن، فکر کردم شاید شبیه مردی بوده که در استخری پرنور شامپاین می نوشد.
منون با اطمینان به سقراط می گفت مرد بافضیلت کسی است که ثروت زیادی داشته باشد و بتواند چیزهای نیک را به دست آورد. سقراط چند سوال دیگر از او می پرسد:

سقراط: و مقصودت از نیک، چیزهایی مانند تندرستی و توانگری است؟ یا سیم و زر و مناصب دولتی نیز از آن قبیلند؟
منون: آری، سیم و زر و جاه نیز از آن قبیلند.
سقراط:... نمی خواهی دست کم به آن تعریف بیفزایی «سیم و زری که به عدالت و درستی به دست آید؟» یا معتقدی که آن چیزها را از هر راه به دست آوریم، دارای فضیلت می گردیم؟
منون: البته زر و سیم باید به درستی فراهم آید.
سقراط: پس می گویی تحصیل سیم و زر باید با عدالت و خویشتنداری و دینداری یا دیگر اجزای فضیلت همراه باشد وگرنه تحصیل سیم و زر به تنهایی، با این که خوب است، فضیلت نیست؟
منون: آری، چنین می گویم.
سقراط: اگر کسی از به دست آوردن سیم و زر، آن جا که تحصیل آن ها با ظلم و عنان گسیختگی همراه است، خودداری ورزد، این به دست نیاوردن نیز فضیلت است؟
منون: چنین می نماید.
سقراط: پس معلوم می شود به دست آوردن یا به دست نیاوردن چیزهایی که نیک می شماری، نه از فضیلت آدمی می کاهد و نه بر آن می افزاید و فقط هر چه با عدالت همراه است موافق فضیلت است و آنچه با ظلم همراه است بدی و رذیلت.
منون: گمان می کنم راستی همین است.۵

در چند لحظه منون فهمید که پول و قدرت فی نفسه شرایط لازم و کافی فضیلت نیستند. ثروتمندان ممکن است قابل ستایش باشند، ولی این امر بستگی دارد به چگونگی به دست آوردن آن ثروت؛ درست همان طور که فقر نمی تواند به خودی خود نشان دهنده ارزش اخلاقی کسی باشد. هیچ دلیل محکمی وجود ندارد که فردی ثروتمند فکر کند دارایی هایش فضیلت او را تضمین می کنند، و هیچ دلیل قاطعی وجود ندارد که فقیری بپندارد تنگدستی اش نشانه رذیلت است.

نظرات کاربران درباره کتاب تسلی بخشی‌های فلسفه

واقعا کتاب خواندنی و مفیدی است. با آن که با متون فلسفی آشنایی دارم ولی این کتاب را جزء آن متون طبقه بندی نمی کنم. همانطور که از اسم آن پیداست کتابی است برای دستیابی به آرامش‌ با پشتوانه عقلانیت و فلسفه.
در 2 روز پیش توسط
بسیار عالی و مفید
در 6 روز پیش توسط
در ضمن نسخه چاپی این کتاب رو هم توصیه می کنم داشته باشید
در 1 هفته پیش توسط
از اون دسته کتاب هایی هست که وقتی یکمیش رو می خونی تصمیم میگیری دوباره برگردی و چند بار دیگه هم بخونیش. خیلی به خوب زندگی کردن آدم ها کمک می کنه. بنظرم جدی تر خونده بشه و حتی یادداشت برداری هم کنید عالیه.
در 1 هفته پیش توسط
کتاب نسبتا خوبی بود. سعی نیکوی رفع ناخوشی‌ها با ابزار فلسفه. اما نکته‌ی مهمی که وجود دارد اینست که این کتاب برای شروع با آشنایی با تاریخ فلسفه و حتی یادگیری آن مناسب نیست. من ب ای آموزش تدریجی و بسیار پایه ای با فلسفه و تاریخ آن، دنیای سوفی را پبشنهاد میکنم.
در 2 هفته پیش توسط