فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قتل در قطار سريع‌السير شرق

کتاب قتل در قطار سريع‌السير شرق

نسخه الکترونیک کتاب قتل در قطار سريع‌السير شرق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قتل در قطار سريع‌السير شرق

نگاهش لحظه‌ای روی هرکول پوآرو متوقف شد، اما بی‌اعتنا از آن گذشت. پوآرو که ذهن انگلیسی را به درستی می‌خواند، می‌دانست که او با خودش گفته: «یه خارجی لعنتیِ دیگه». آن دو انگلیسی، به فراخور ملیت خود، آدمهای پرحرفی نبودند. چند جمله کوتاه میانشان ردوبدل شد و چیزی نگذشت که دختر بلند شد و به کوپه خود برگشت. موقع ناهار، آن دو باز هم پشت یک میز نشستند و باز هم هر دو هیچ توجهی به مسافر سوم نکردند. گفتگوی آنها این بار مهیج‌تر از موقع صبحانه بود. کلنل آربات نات درباره پنجاب حرف می‌زد و هرازگاه از دختر سؤالاتی در باره بغداد می‌کرد. معلوم شد که دختر در آنجا معلم سرخانه بوده است. در خلال گفتگو، متوجه شدند که چند دوست مشترک دارند و همین فورا باعث شد برخورد دوستانه‌تری در پیش بگیرند و از حالت خشک و رسمی آنها کاسته شد. درباره پسری به نام تامی و آدم دیگری به نام جِری حرف زدند. کلنل از دختر پرسید که مستقیم به انگلستان می‌رود یا در استانبول توقف می‌کند. ــ نه، مستقیم می‌روم انگلستان. ــ حیف نیست؟ ــ دو سال پیش که از این راه می‌آمدم، سه روز در استانبول ماندم. ــ عجب. راستش، از اینکه مستقیم می‌روید انگلستان خوشحالم، چون من هم همین کار را می‌کنم. کلنل تعظیم کوتاه و ناشیانه‌ای کرد و در حین این کار کمی سرخ شد. پوآرو که تا حدی سرگرم شده بود، پیش خودش فکر کرد: «کلنل ما آدم حساسی است. مسافرت با قطار به اندازه یک سفر دریایی خطرناک است!»

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قتل در قطار سريع‌السير شرق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول: حقایق

فصل اول: مسافری مهم در قطار سریع السیر تورِس

ساعت پنجِ یک صبحِ زمستانی در سوریه بود. قطار باابهتی که در امتداد سکوی ایستگاه آلِپو(۱) دیده می شد، در راهنمای راه آهن با عنوان قطار سریع السیر تورِس مشخص شده بود. قطار از یک آشپزخانه و یک واگن غذاخوری، یک واگن خواب و دو واگن محلی تشکیل شده بود.
کنار پلکانی که به درون واگن خواب منتهی می شد، یک گروهبان فرانسوی جوان در اونیفورم خود با حالتی فاخر ایستاده بود و با مردی کوچک اندام صحبت می کرد که تا گوشهایش را پوشانده بود و تنها چیزهایی که از او قابل رویت بود یک بینی نوک صورتی و دو نوک یک سبیل تاب داده به سمت بالا بود.
هوا خیلی سرد بود و بدرقه یک بیگانه سرشناس کاری نبود که حسادت کسی را برانگیزد، اما گروهبان دوبُسک(۲) نقش خود را مردانه بازی می کرد. عبارات مودبانه به زبان فرانسه سلیس از دهانش جاری بود. نه اینکه همه چیز را درباره بیگانه سرشناس بداند، اما مثل همیشه شایعاتی سرِ زبانها بود. شاهد بود که خُلقِ ژنرال ژنرال خودش تنگ تر و تنگ تر شد تا اینکه سروکله این بیگانه بلژیکی پیدا شد که ظاهرا این همه راه را از انگلستان آمده بود. یک هفته گذشته بود، یک هفته بسیار پرتنش، و بعد اتفاقاتی افتاده بود. یک افسر بسیار برجسته خودکشی کرده و دیگری از سِمت خود کناره گرفته بود. اضطراب چهره ها ناگهان از میان رفته و از برخی هشدارهای نظامی کاسته شده بود. و ژنرال ــ ژنرالِ خودِ گروهبان دوبسک ــ ناگهان ده سال جوانتر شده بود.
دوبُسک بخشی از گفتگوی میان او و ژنرال را ناخواسته شنیده بود. ژنرال در حالی که سبیلهای بزرگ و سفیدش موقع حرف زدن می لرزید با حرارت گفته بود:
ــ ما را نجات دادید،(mon cher (۳. آبروی ارتش فرانسه را خریدید. شما از ریخته شدن خیلی خونها جلوگیری کردید! چطور می توانم از شما به خاطر پذیرفتن درخواستم تشکر کنم؟ به خاطر این همه راهی که پیمودید.
و در پاسخ به این حرف، غریبه (که اسمش آقای هرکول پوآرو بود) جواب مناسبی داده بود، از جمله اینکه گفته بود: «مگر یادم می رود که یک بار هم شما جان مرا نجات دادید؟» و بعد ژنرال یک پاسخِ بجایِ دیگر داده بود به آن شکسته نفسی برای خدمتی که در گذشته انجام شده بود، و بعد از اینکه دوباره به فرانسه، بلژیک، افتخار، آبرو و چیزهایی از این قبیل اشاره کرده بودند، همدیگر را به گرمی در آغوش کشیده بودند و گفتگو به پایان رسیده بود.
البته ستوان دوبُسک هنوز هم نمی دانست ماجرا از چه قرار است، اما به او ماموریت داده شده بود که آقای پوآرو را تا دمِ قطار سریع السیر تورِس بدرقه کند و او داشت این کار را با تمام آن حرارت و اشتیاقی که برازنده افسری جوان و آینده دار است به انجام می رساند.
ستوان دوبسک گفت:
ــ امروز یکشنبه است. فردا، دوشنبه شب، در استانبول خواهید بود.
اولین باری نبود که چنین حرفی می زد. گفتگوهای روی سکو، قبل از حرکت قطار، معمولاً شبیهِ هم هستند.
آقای پوآرو حرف او را تایید کرد:
ــ همین طور است.
ــ فکر کنم شما قصد دارید چند روزی آنجا بمانید، بله؟
ــ (Mais oui (۴. تاکنون استانبول را ندیده ام. حیفم می آید از آنجا رد بشوم؛ (comme ça (۵
پوآرو این را گفت و بشکنی زد تا منظورش را برساند.
ــ آنجا کاری ندارم؛ فقط چند روز به عنوان توریست می مانم.
ستوان دوبُسک گفت:
ــ ایا صوفیه خیلی قشنگ است.
در حالی که خودش هرگز آنجا را ندیده بود.
باد سردی زوزه کشان سکو را درنوردید. هر دو لرزیدند. ستوان دوبسک توانست یواشکی نگاهی به ساعتش بیندازد. پنج دقیقه به پنج بود؛ فقط پنج دقیقه مانده بود!
با این خیال که طرف مقابل متوجه نگاه دزدکی او شده، دوباره باعجله شروع به صحبت کرد.
در حالی که پنجره های واگن خواب را که بالای سرشان بود نگاه می کرد گفت:
ــ این وقتِ سال کمتر کسی به مسافرت می رود.
پوآرو جواب داد:
ــ همین طور است.
ــ امیدوارم در تاروس(۶) توی برف گیر نکنید!
ــ ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؟
ــ بله، اتفاق افتاده. اما امسال، هنوز اتفاق نیفتاده.
پوآرو گفت:
ــ پس باید امیدوار باشیم. گزارشهای هواشناسی می گوید که هوای اروپا بد است.
ــ خیلی بد. در بالکان برف زیادی آمده.
ــ شنیدم در آلمان هم برف آمده.
قبل از اینکه دوباره سکوت حاکم شود، گروهبان دوبُسک باعجله گفت:
ــ (Eh bien  (۷، فردا شب ساعت هفت و چهل در قسطنطنیه خواهید بود.
آقای پوآرو گفت:
ــ بله.
و فورا ادامه داد:
ــ ایاصوفیه؛ شنیده ام جای خیلی قشنگی است.
ــ به نظر من که باشکوه است.
بالای سر آنها، سایبانِ پشت پنجره یکی از کوپه های واگن خواب کنار رفت و زنی جوان به بیرون نگاه کرد.
مری دبنهام(۸) پنج شنبه از بغداد راه افتاده و در این مدت خیلی کم خوابیده بود. نه در قطار کرکوک، نه در استراحتگاهِ موصل، و نه شب گذشته در قطار، درست نخوابیده بود. حالا خسته از درازکشیدن در کوپه گرم و خفه، بلند شده بود و بیرون را تماشا می کرد.
اینجا باید آلپو باشد. البته چیزی برای تماشا کردن نبود. فقط یک سکوی دراز و کم نور و مشاجره های تند و پرسروصدا به زبان عربی. دو نفر زیر پنجره او به زبان فرانسه حرف می زدند. یکی از آنها افسری فرانسوی بود و دیگری مردی کوچک اندام با سبیلهای خیلی بزرگ. زن لبخند ملایمی زد. پیش از این هرگز ندیده بود کسی این قدر خودش را بپوشاند. حتما بیرون خیلی سرد بود. برای همین بود که داخل قطار را تا این حد گرم کرده بودند. سعی کرد پنجره را بیشتر پایین بیاورد، اما موفق نشد.
مامور واگن خواب به نزد آن دو مرد آمده بود. مامور گفت قطار در شُرُف حرکت است، بهتر است موسیو سوار شوند. مرد کوچک اندام کلاهش را برداشت. کلّه اش عین تخم مرغ بود. مری دبنهام به رغم مشغله هایی که داشت، لبخند زد. مردی کوچک اندام و مضحک. از آن دسته مردان کوچک اندامی که هرگز نمی شود جدی شان گرفت.
گروهبان دوبُسک داشت نطق خداحافظی را ایراد می کرد. قبلاً درباره اش فکر کرده و آن را برای دقیقه آخر نگه داشته بود. نطق بسیار زیبا و بی عیب و نقصی بود.
پوآرو برای اینکه از او عقب نماند، به همان شکل پاسخ داد.
مامور واگن خواب گفت:
ــ  (۹)En voiture، موسیو.
پوآرو در نهایت بی میلی از پله ها بالا رفت و سوار شد. مامور قطار نیز پشت سرش سوار شد. پوآرو دست تکان داد. گروهبان دوبُسک سلام نظامی داد. قطار، با یک تکان شدید، به آرامی به سمت جلو حرکت کرد.
آقای هرکول پوآرو زمزمه کرد:
-Enfin!.(۱۰)
گروهبان دوبُسک گفت:
ــ بررررر.
و تازه فهمید که چقدر سردش است...
ــ (۱۱)Voilà، موسیو.
مامور قطار با حرکتی نمایشی، کوپه خواب زیبای پوآرو و چمدانهای او را که مرتب و تمیز چیده شده بودند نشان داد.
ــ چمدان کوچک موسیو را هم اینجا گذاشته ام.
دستش را به شکل معنی داری دراز کرده بود. هرکول پوآرو اسکناس تاشده ای را کف دستش گذاشت.
ــ مرسی، موسیو.
مامور حالتی جدی و چالاک به خودش گرفت. و گفت:
ــ ممکن است لطفا بلیت و گذرنامه موسیو را ببینم؟ موسیو در استانبول توقف دارند، همین طور است؟
پوآرو تایید کرد. پرسید:
ــ اگر اشتباه نکنم، زیاد مسافر ندارید؟
ــ نه موسیو. فقط دو نفر دیگر هستند، هر دو انگلیسی. یک کلنل از هند و یک خانم جوان انگلیسی از بغداد. موسیو چیزی لازم ندارند؟
موسیو درخواست یک بطری کوچک پری یر(۱۲) کرد.
ساعت پنج صبح زمان خوبی برای سوار شدن به قطار نیست. هنوز دو ساعت به طلوع آفتاب باقی مانده بود. چون می دانست زمان کافی برای خواب شبانه ندارد، و یک ماموریت ظریف را هم با موفقیت به انجام رسانده، خودش را گوشه ای جمع کرد و به خواب رفت.
ساعت نُه و نیم بیدار شد و برای خوردن قهوه داغ به رستوران رفت.
فقط یک نفر در رستوران حضور داشت و آن هم بی تردید همان بانوی انگلیسی بود که مامور قطار گفته بود. قدبلند، لاغر و سبزه، شاید بیست و هشت ساله. نوعی مهارتِ توام با خونسردی در نحوه صبحانه خوردنش و نحوه تقاضا کردنش از پیشخدمت برای آوردن قهوه وجود داشت که از دنیادیدگی و مسافرتهای بسیار حکایت می کرد. لباس سفریِ تیره رنگ او از پارچه نازکی بود که با فضای دم کرده قطار کاملاً مناسبت داشت.
آقای هرکول پوآرو از فرط بیکاری، خودش را با تماشای او، سرگرم کرده بود، بدون اینکه به نظر برسد چنین کاری می کند.
پوآرو پیش خودش به این نتیجه رسید که او از آن زنان جوانی است که هرجا می روند قادرند به نحو احسن از خودشان مراقبت کنند. زن باوقار و قابلی بود. از چهره کاملاً به قاعده او و رنگ پریدگی ملایم پوستش، تا حدودی خوشش آمده بود. از موهای مشکی براق و جعد منظم و آراسته آنها و چشمهای آرام، بی حالت و خاکستری زن خوشش آمده بود. اما به این نتیجه رسید که زن جوان کمی باکفایت تر از آن زنانی بود که پوآرو آنها را(jolie femme  (۱۳می نامید.
طولی نکشید که فرد دیگری نیز وارد واگن رستوران شد. مردی قدبلند و چهل پنجاه ساله با هیکل ترکه ای، پوست قهوه ای و موهایی که روی شقیقه ها کمی سفید شده بود.
پوآرو با خودش گفت: «کلنلی از هند».
شخص تازه وارد تعظیم مختصری به دختر کرد.
ــ صبح بخیر دوشیزه دبنهام.
ــ صبح بخیر کلنل آربات نات(۱۴).
کلنل ایستاده بود در حالی که یک دستش روی صندلیِ مقابل دختر بود.
پرسید:
ــ اجازه می دهید؟
ــ البته. بنشینید.
ــ خُب، می دانید، سر میز صبحانه همیشه نمی شود زیاد گپ زد.
ــ امیدوارم این طور نباشد. به هرحال من چیزی نمی خوردم.
کلنل نشست و با لحنی آمرانه صدا زد:
ــ پسر.
دستور تخم مرغ و قهوه داد.
نگاهش لحظه ای روی هرکول پوآرو متوقف شد، اما بی اعتنا از آن گذشت. پوآرو که ذهن انگلیسی را به درستی می خواند، می دانست که او با خودش گفته: «یه خارجی لعنتیِ دیگه».
آن دو انگلیسی، به فراخور ملیت خود، آدمهای پرحرفی نبودند. چند جمله کوتاه میانشان ردوبدل شد و چیزی نگذشت که دختر بلند شد و به کوپه خود برگشت.
موقع ناهار، آن دو باز هم پشت یک میز نشستند و باز هم هر دو هیچ توجهی به مسافر سوم نکردند. گفتگوی آنها این بار مهیج تر از موقع صبحانه بود. کلنل آربات نات درباره پنجاب حرف می زد و هرازگاه از دختر سوالاتی در باره بغداد می کرد. معلوم شد که دختر در آنجا معلم سرخانه بوده است. در خلال گفتگو، متوجه شدند که چند دوست مشترک دارند و همین فورا باعث شد برخورد دوستانه تری در پیش بگیرند و از حالت خشک و رسمی آنها کاسته شد. درباره پسری به نام تامی و آدم دیگری به نام جِری حرف زدند. کلنل از دختر پرسید که مستقیم به انگلستان می رود یا در استانبول توقف می کند.
ــ نه، مستقیم می روم انگلستان.
ــ حیف نیست؟
ــ دو سال پیش که از این راه می آمدم، سه روز در استانبول ماندم.
ــ عجب. راستش، از اینکه مستقیم می روید انگلستان خوشحالم، چون من هم همین کار را می کنم.
کلنل تعظیم کوتاه و ناشیانه ای کرد و در حین این کار کمی سرخ شد.
پوآرو که تا حدی سرگرم شده بود، پیش خودش فکر کرد: «کلنل ما آدم حساسی است. مسافرت با قطار به اندازه یک سفر دریایی خطرناک است!»
دوشیزه دبنهام به آرامی گفت که خیلی عالی است. رفتارش کمی بازدارنده بود.
پوآرو متوجه شد که کلنل او را تا کوپه اش همراهی کرد. آنها سپس از میان چشم انداز باشکوه تاروس عبور کردند. وقتی در راهرو کنار هم ایستاده بودند و به دروازه های سیلیشا (۱۵) در آن پایین نگاه می کردند، دختر ناگهان آه کشید. پوآرو نزدیک آنها ایستاده بود و شنید که دختر زمزمه کرد:
ــ چقدر زیباست! ای کاش... ای کاش...
ــ بله؟
ــ ای کاش می توانستم از آن لذت ببرم!
آربات نات جواب نداد. اما خطّ قائم چانه اش قدری سفت تر و جدی تر شد.
آربات نات گفت:
ــ ای کاش اصلاً درگیر این ماجرا نمی شدی.
ــ هیس، خواهش می کنم، هیس.
ــ اُ! بسیار خوب.
و نگاه اندک آزرده ای به پوآرو کرد. بعد ادامه داد:
ــ اما از معلم سرخانه بودن خوشم نمی آید؛ گوش به فرمانِ مادرهای مستبد و وروجک های خسته کننده.
دختر خندید در حالی که صدایش را کمی ول کرده بود.
ــ اُ! نباید این طوری فکر کنید. معلم سرخانه تو سری خورده یک خیال باطل است. می توانم به شما اطمینان بدهم این والدین هستند که می ترسند من برایشان قلدری کنم.
آنها دیگر حرفی نزدند. انگار آربات نات از حرفی که زده بود شرمنده بود.
پوآرو با خودش اندیشید: «چیزی که اینجا می بینم یک کمدی کوچک و عجیب و غریب است».
بعدها این فکر خود را به یاد آورد.
آن شب حدود یازده و نیم به قونیه(۱۶) رسیدند. دو مسافر انگلیسی بیرون آمدند و برای استراحت دادن به پاهایشان، روی سکوی پوشیده از برفِ ایستگاه، بالا و پایین رفتند.
آقای پوآرو به همین راضی شد که جنب و جوشِ ایستگاه را از پشت پنجره تماشا کند. اما بعد از حدود ده دقیقه، فکر کرد بد نیست کمی هوای تازه بخورد. همه مقدمات را آماده کرد، خودش را لای چند کت و شال پیچید، پوتینهای تمیزش را در گالِش پوشاند و با احتیاط روی سکو قدم گذاشت و شروع کرد به طی کردن طول آن. تا پشت لکوموتیو رفت.
صدای دو نفر توجهش را جلب کرد. دو پیکر جدا از هم که در سایه یک واگن باری ایستاده بودند. آربات نات داشت حرف می زد:
ــ مری...
دختر حرفش را قطع کرد.
ــ حالا نه. حالا نه. وقتی همه چیز تمام شد. وقتی همه چیز را پشت سر گذاشتیم... آن موقع...
آقای پوآرو بدون جلب توجه برگشت. به فکر فرو رفته بود.
بسختی توانسته بود آن صدای سرد و توانمند دوشیزه دبنهام را به جا بیاورد...
با خودش گفت: «عجیب است.»
روز بعد در این فکر بود که شاید آنها با هم دعوا کرده اند. خیلی کم با هم حرف می زدند. با خودش فکر کرد که دختر مضطرب به نظر می رسید. حلقه های سیاهی زیر چشمش بود.
ساعت دو و نیم بعدازظهر بود که قطار ایستاد. سرها از پنجره ها بیرون آمد. گروه کوچکی از مردان کنار خط جمع شده بودند و به نقطه ای در زیر واگن رستوران اشاره می کردند.
پوآرو خم شد و به مامور واگن خواب که بسرعت رد می شد چیزی گفت. مرد جواب داد و پوآرو سرش را عقب کشید و در حین برگشتن، چیزی نمانده بود با مری دبنهام که پشت سرش ایستاده بود برخورد کند.
دختر تقریبا نفس نفس زنان به زبان فرانسه پرسید:
ــ موضوع چیست؟ چرا ایستادیم؟
ــ چیزی نیست مادموازل. یک چیزی زیر واگن رستوران آتش گرفته. چیز مهمّی نیست. خاموشش کرده اند. حالا دارند قسمت آسیب دیده را تعمیر می کنند. هیچ خطری وجود ندارد؛ به شما اطمینان می دهم.
دختر حرکتی مختصر و ناگهانی کرد، انگار داشت فکر وجود خطر را به عنوان چیزی کاملاً بی اهمیت رد می کرد.
ــ بله، بله، می فهمم. اما زمان!
ــ زمان؟
ــ بله، این باعث تاخیر می شود.
پوآرو تایید کرد:
ــ بله، ممکن است.
ــ ولی ما نباید تاخیر کنیم! قطار باید ساعت ۵۵: ۶ برسد تا از تنگه بوسفور عبور کنیم و آن طرف تنگه، ساعت نُه سوار قطار سریع السیر شرق شویم. اگر یکی دو ساعت تاخیر کنیم، به قطار نمی رسیم.
پوآرو تایید کرد:
ــ بله، ممکن است.
با تعجب به او نگاه کرد. دستی که دستگیره پنجره را گرفته بود چندان محکم نبود؛ لبهایش می لرزید.
پوآرو پرسید:
ــ برایتان خیلی مهم است، مادموازل؟
ــ بله، بله، خیلی مهم است. من... من باید سوار آن قطار بشوم.
دختر رویش را برگرداند و در راهرو دور شد تا به کلنل آربات نات ملحق شود.
اما اضطراب او بیجا بود. ده دقیقه بعد قطار دوباره راه افتاد و چون مقداری از زمان جلو بود، فقط با پنج دقیقه تاخیر به هایداپاسار(۱۷) رسید.
تنگه بوسفور ناهموار بود و عبور از آن برای آقای پوآرو ناخوشایند. روی قایق از همسفران خود جدا شد و دیگر آنها را ندید.
به محض رسیدن به پل گالاتا (۱۸)، با ماشین مستقیم به هتل توکاتلیان(۱۹) رفت.

فصل دوم: هتل توکاتلیان

در هتل توکاتلیان، هرکول پوآرو درخواست اتاق با حمام کرد. بعد به طرف میز کارمند هتل رفت تا نامه های خود را دریافت کند.
سه نامه و یک تلگراف انتظارش را می کشید. با دیدن تلگراف، ابروهایش کمی بالا رفت. غیرمنتظره بود.
آن را به همان سبک همیشگی، تمیز و باحوصله باز کرد. کلمات تایپ شده بوضوح توی چشم می زدند.
تحولی که در پرونده کاسنر(۲۰) پیش بینی می کردید، به شکل غیرمنتظره ای روی داده است. خواهش می کنم فورا برگردید.
پوآرو با ناراحتی زمزمه کرد:
ــ Voilà ce qui est embêtant (۲۱).
بعد نگاهی به ساعت بالای سرش انداخت.
به کارمند هتل گفت:
ــ باید امشب بروم. قطار سیمپلون اورینت(۲۲) چه ساعتی حرکت می کند؟
ــ ساعت نُه، موسیو.
ــ می توانید یک کوپه تختخواب دار برایم بگیرید؟
ــ حتما، موسیو. این موقعِ سال مشکلی وجود ندارد. قطارها تقریبا خالی هستند. درجه یک یا دو؟
ــ یک.
ــ ( Tres bien (۲۳، موسیو. تا کجا می روید؟
ــ تا لندن.
ــ (۲۴)Bien، موسیو. یک بلیت لندن برایتان می گیرم و برایتان در قطار استانبول ـ کاله (۲۵) یک واگن تختخواب دار رزرو می کنم.
ــ وقت برای شام خوردن هست؟
ــ حتما، موسیو.
بلژیکیِ کوچک اندام سر تکان داد. رفت و درخواست اتاق را لغو کرد و با عبور از سالن به سمت رستوران حرکت کرد.
وقتی داشت به پیشخدمت دستور غذا می داد، دستی روی شانه اش قرار گرفت.
صدایی از پشت سرش گفت:
ــ اُ! ( mon vieux (۲۶، عجب اتفاق غیرمنتظره ای.
گوینده پیرمردی کوتاه قامت و تنومند بود که موهایش را آلمانی زده بود و داشت با خوشحالی لبخند می زد.
پوآرو از جا پرید.
ــ آقای بوس(۲۷).
ــ آقای پوآرو.
آقای بوس بلژیکی و یکی از روسای شرکت بین المللی واگنهای خواب بود. آشنایی اش با ستاره سابق نیروی پلیس بلژیک به سالها قبل بازمی گشت.
آقای بوس گفت:
ــ از خانه خیلی دور شده اید، ( mon cher (۲۸.
ــ کار کوچکی در سوریه داشتم.
ــ آهان! و دارید به خانه برمی گردید؛ کی؟
ــ امشب.
ــ چه عالی! من هم همین طور. یعنی تا لوزان می روم. آنجا کارهایی دارم. حدس می زنم شما هم با سیمپلون ـ اورینت سفر می کنید، بله؟
ــ بله. همین حالا خواستم یک کوپه تختخواب دار برایم بگیرند. قصد داشتم چند روزی اینجا بمانم، اما تلگرافی دریافت کردم که مرا برای کار مهمّی به انگلستان فرا می خواند.
آقای بوس آه کشید و گفت:
ــ کار، کار! ولی شما... شما این روزها در اوج موفقیت هستید، دوست عزیز!
ــ شاید موفقیتهای کوچکی داشته ام.

نظرات کاربران درباره کتاب قتل در قطار سريع‌السير شرق

فوق‌العاده است. بهترین داستان از سری پوآرو.
در 1 سال پیش توسط arch 20
فیلم قتل در قطار سریع اسیر شرقی هم مثل کتاب عالی و دوست داشتنی ه
در 1 سال پیش توسط f_a
سراسر معما بود. لذت بردم👌🏻
در 11 ماه پیش توسط مـــ... قاسمي
داستان غریبی است حتما مطالعه کنید
در 1 سال پیش توسط a.h...377
میتونم بگم بهترین کتاب اگاتا کریستی بود
در 8 ماه پیش توسط منیره ل
محشره
در 6 ماه پیش توسط گل پری بانو
یکی از داستانهای خوب پوارو
در 3 هفته پیش توسط س ی
یکی از بهترینای کریستی که واقعا ارزش خوندن داره
در 2 ماه پیش توسط باران
بسیار عالی
در 1 سال پیش توسط fat...ost
بعضی قسمت های فرانسوی ترجمه نشده بود. لینک های جلوش هم کار نمیکرد بتونم ترجمه اش و آخر کتاب ببینم. کاش همه اش و یک پارچه ترجمه میکردن اینجوری راحت تر بود.
در 1 سال پیش توسط s.a...i.e