فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانه‌ای که در آن مرده بودم

کتاب خانه‌ای که در آن مرده بودم

نسخه الکترونیک کتاب خانه‌ای که در آن مرده بودم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خانه‌ای که در آن مرده بودم

ساياکا با نشانه‌هايي که بعد از مرگ پدرش به‌دست آورد، تصميم گرفت به دنبال سؤال‌هايي برود که از کودکي در زندگي پر‌ابهامش با آن‌ها روبه‌رو بود. در اين راه از دوست دوران نوجواني‌اش مي‌خواهد تا همراهي‌اش کند. اين دو با پشت‌کار و کنجکاوي فراوان به نشانه‌هاي پر?‌رمز‌وراز و باورنکردني‌اي در اين مسير بر مي‌خورند و با هم‌فکري يک‌ديگر معماي بزرگ و تلخ زندگي ساياکا را حل مي‌کنند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانه‌ای که در آن مرده بودم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
La Maison ou je suie mort autrefois
Keigo Higashino

افق های دیگر

مجموعه ای که با نام «ادبیات پلیسی امروز جهان» عرضه می شود به مثابه ی تلاشی است برای آشنا کردن علاقه مندان جدی این ژانر با چشم انداز گسترده و متنوع آن در آغاز سده ی بیست و یکم و معرفی گونه های فرعی متعدد و متفاوتش که هر کدام جنبه ای از این ژانر پُرمخاطب را آشکار می سازند. مجموعه ی «ادبیات پلیسی امروز جهان» شامل چند زیرمجموعه است. «افق های دیگر» یکی از این زیرمجموعه هاست که می کوشد دریچه ای بگشاید بر قلمروهای جغرافیایی تازه، عرصه های اجتماعی نوین و بسترهای فرهنگی جدیدی که به ادبیات پلیسی امروز جهان راه یافته اند. آثاری که برای تحقق این مهم برگزیده شده اند در سه گروه می گنجند:
الف) نخست، رمان های پدید آمده در کشورهایی که سنت دیرین در ادبیاتِ جنایی/ معمایی را فاقدند، یا آن که در این زمینه نسبتاً یا کاملاً نوپا هستند. بی تردید، در حال حاضر، پویاترین کانونِ نوآوری در ادبیات پلیسی کشورهای اسکاندیناوی هستند که در دهه های اخیر موفق شده اند آثاری در این ژانر پدید بیاورند که از هویتی مستقل برخوردارند و از تنوع و جذابیت نیز به قدر کافی بهره برده اند. در میان این کشورها، جایگاه نخست مسلماً از آنِ سوئد است که هم پیشینه اش طولانی تر و پُربارتر است و هم تولیداتش از نظر کیفی و کمی بر دیگر کشورهای اسکاندیناوی برتری دارد. البته نروژ، دانمارک، فنلاند و ایسلند نیز در این عرصه حرف های زیادی برای گفتن دارند و همگی خاستگاهِ پلیسی نویسانِ برجسته ای بوده اند که آثارشان به زبان های مختلف ترجمه شده اند. ایتالیا، اسپانیا و آلمان نیز از جمله کشورهایی به شمار می آیند که در آن ها سنتِ ادبیاتِ پلیسی از سابقه ای مقبول برخوردار است و به نمونه های پراکنده محدود نمی شود، بلکه شکلی جریان وار دارد (از فرانسه نام نبردیم چرا که در کنار انگلستان و ایالات متحده، از طلایه داران ادبیات پلیسی قلمداد می شود که در پدیداری و تکوین این ژانر نقش تعیین کننده داشته اند). در دیگر کشورهای اروپایی نظیر یونان، پرتغال، هلند، روسیه و سایر کشورهای اروپای شرقی، گرچه با جریان های پلیسی نویسی روبه رو نیستیم، اما به نویسندگان و آثاری قابل توجه و گاه فوق العاده جالب برمی خوریم که ارزش دارد معرفی شوند. در آمریکای لاتین نیز ادبیاتِ پلیسی نسبتاً نوپاست و هنوز بدنه ای استوار نیافته است، ولی چندین پلیسی نویس توانمند از کوبا و آرژانتین و مکزیک و... توانسته اند با تک رمان یا مجموعه رمان هایی ارزشمند مطرح شوند و به عرصه ی جهانی ادبیات جنایی/ معمایی راه بیابند. در آسیا، جز ژاپن، هیچ کشوری از سنتِ ادبیات پلیسی و جریانِ استوار این ژانر برخوردار نیست، اما نویسندگانی درخور توجه از چین، ترکیه، کشورهای خاورمیانه و... سربرآورده اند که بعضاً آثارشان به زبان های دیگر ترجمه شده اند و به نوبت، به معرفی رمان های شان می پردازیم. شایان ذکر است که نباید از پلیسی نویسان استرالیا و آفریقای جنوبی هم غافل ماند، چرا که صداهایی مستقل و منحصرند.
ب) رمان هایی که گرچه نویسندگان شان آنگلوساکسون یا فرانسوی اند، ولی ماجرای شان در کشورهایی می گذرد که سُنتِ پلیسی نویسی در آن ها کم رنگ یا ناموجود است و کاوشگرشان نیز از همان کشور است. مشخصاً به این دلیل، با رمان هایی که در آن ها کارآگاهی غربی گذرش به سرزمینی دور می افتد و عمدتاً جنبه های شگفت انگیز و نامتعارف مکانِ وقوعِ داستان به شکلی سطحی و باسمه ای برجسته می شوند، متفاوت اند. در بهترین نمونه های این دست رمان ها، نویسنده، خواه به دلیل اقامت درازمدت یا پژوهش های ژرف از جامعه، فرهنگ، آداب و رسوم و شرایطِ سیاسیِ کشورِ موردِ نظر شناختی عمیق و دقیق و واقع گرایانه دارد و به ورطه ی ساده اندیشی و ابتذال نمی افتد. جوامع و چشم اندازهای جغرافیایی بسیار متنوعی دست مایه ی این گونه رمان ها شده اند که هند، ترکیه، مغولستان، تبت، نوار غزه، لائوس، لَپلَند (یا لیپونی) و زیستگاه قبایل زولو از آن جمله اند.
ج) جریان هایی ادبی با محوریتِ ملتی واقع در چارچوب سیاسی/ جغرافیایی کشوری دیگر، به همت گروهی پلیسی نویسِ متعلق به همان ملت یا وابسته به آن یا عمیقاً آشنا با آن شکل گرفته اند. شاخص ترین نمونه اش جنبشی در ادبیاتِ جنایی / معمایی است که Tartan Noir («نوآر اسکاتلندی») نام گرفته است و پدیدآورندگانش گروهی پلیسی نویس اسکاتلندی هستند که آثارِ کارآگاهی شان را با الهام از سنت های ادبی این کشور و مشخصاً نوشته های رابرت لویی استیونسن و جیمز هاگ آفریده اند. «نوآر اسکاتلندی» که محل وقوع ماجراهایش عمدتاً ادینبورگ است، هویت و ماهیتی کاملاً متمایز و مجزا از ادبیات پلیسی بریتانیا دارد. دیگر نمونه ی شایانِ توجه، مجموعه رمان هایی را شامل می شود که ماجرای شان در زیستگاه های سرخ پوستانِ آمریکای شمالی می گذرد. نویسندگان آمریکایی یا کانادایی این آثار یا خود سرخ پوست تبارند یا، نظیر تونی هیلرمن، سال های دراز از عمرشان را در این زیستگاه ها سپری کرده اند. شخصِ اخیر پیوندش با سرخ پوستان چنان دیرپا و استوار بود که او را به برادری پذیرفتند. بعضی از این رمان ها، جدا از جذابیتِ روایی، در حد تک نگاری های قوم شناسی معتبر و سودمندند.

درباره ی نویسنده

کیگو هیگاشینو (متولد ۱۹۵۸) نویسنده ای ژاپنی است که به اعتبار رمان های جنایی / معمایی اش به آوازه ی بین المللی دست یافته و از برجسته ترین پلیسی نویسان معاصر ژاپن به شمار می آید.
او که فعالیتش را در مقام مهندس آغاز کرده بود، با کسب جایزه ی ادبی ادگاوا رامپو برای رمان بعد از مدرسه در ۱۹۸۵، به نویسندگی حرفه ای روی آورد و به صورت تمام وقت به این هنر پرداخت.
آثار هیگاشینو در دو گروه می گنجند:

الف) ماجراهای فیزیکدان یوگاوا شامل:
سرسپردگی مظنون مجهول (۲۰۰۵) که در ۲۰۰۶ برنده ی جایزه ی نائوکی شد.
قهوه ی خانگی (۲۰۰۹)
معادله ی چله ی تابستان (۲۰۱۱)

ب) رمان های مستقل شامل:
خانه ای که در آن مرده بودم (۱۹۹۴). ترجمه ی فرانسه ی این رمان در ۲۰۱۰ منتشر شد و جایزه ی رمان پلیسی PRIX POLAR را در آن سال نصیب خود کرد.
پیشگویی زنبورعسل (۱۹۹۵)
روشنایی شب یا در روشنایی شب (۱۹۹۹)
انگشتان قرمز (۲۰۱۱)
گل توهم (۲۰۱۳)

کیگو هیگاشینو سناریوی سریال مصور «هدز» را هم نگاشته که مخاطبان اصلی اش نوجوانان اند.
رمان های او به زبان های مختلف ترجمه شده اند، از جمله انگلیسی، فرانسه، اسپانیایی... متن حاضر از فرانسه به فارسی برگردانده شده است.

فصل یک

۱

تلفن خانه ام زنگ خورد و همه چیز از آن جا شروع شد.
به محض شنیدن صدایش شناختمش.
صدایی خاص با لحنی جوان. قلبم شروع به تپیدن کرد. به خودم مسلط شدم و با لحنی رسمی پرسیدم: شما؟ می خواستم نشان بدهم هنوز کمی از غرورم برایم باقی مانده ولی خیلی زود به خود آمدم و به خودم گفتم احمق.
مکثی کرد و گفت: «خانم ناکانو هستم.»
خودش را با نام خانوادگی جدید معرفی کرد نه فامیل پدری اش، شاید او هم از روی غرور این کار را کرد.
گفتم: «خانم ناکانو؟» تظاهر کردم هنوز او را نشناخته ام.
«اوه ببخشید، کوراهاشی، سایاکا کوراهاشی.»
«آهان، تویی؟» بالاخره با لحن متعجبم به این کمدی مسخره پایان دادم. «برای اون روز ازت متشکرم.»
سایاکا همچنان ساکت بود، نمی دانست چه باید بگوید، تعجبی هم نداشت، تشکر کردن من احمقانه بود.
گوشی تلفن به دست، بی اراده پوزخندی زدم.
«اگرچه واقعاً حرفی هم بین ما رد و بدل نشد.»
«حق با توئه.»
به نظرم سایاکا هم احساس راحتی بیش تری کرد.
«با دوستات حرف می زدی و حتی طرفم هم نیومدی.»
«این تو بودی که وانمود می کردی من اون جا نیستم.»
«نه، اصلاً.»
«که این طور.»
«نه، مطمئن باش.»
«آهان...»
مداد نوکی را از روی میز برداشتم و بی اختیار انتهایش را فشار می دادم تا نوکی از آن خارج شود. چند ثانیه سکوتی آزار دهنده برقرار شد.
«خب، پس چرا امروز بهم زنگ زدی؟ فقط دلت خواست؟»
«نه به هیچ وجه.»
صدای نفس هایش را می شنیدم. تقریباً در سینه حبس شده بودند ولی به نظرم هیجان زده بود. بالاخره تصمیمش را گرفت.
«به خاطر موضوعی می خوام ببینمت. وقت داری؟»
اصلاً انتظارش را نداشتم. به این فکر نکرده بودم که بخواهد ببیندم. به نوک مداد زل زده بودم و از او خواستم بیش تر توضیح بدهد.
آهی کشید و گفت: «نمی خوام پای تلفن درباره ش حرف بزنم.»

گوشی تلفن به گوشم چسبیده بود و فکر کردم درباره ی چه موضوعی می خواهد با من حرف بزند، شاید درباره ی یک قصه ی عاشقانه ی پیش پاافتاده، ولی آدمی نبود که در این موارد به من تلفن بکند. با وجود این ادامه دادم.
«این موضوع به هر دوی ما ربط داره؟»
با صراحت جواب داد: «نه، شخصیه ولی می خوام تو به داستانم گوش بدی و یک کاری هم برام انجام بدی.» مثل این که به جوابی که خواهم داد شک داشت خیلی سریع گفت: «فقط تویی که می تونم ازش بخوام.»
هیجان زده شده بودم ولی خودم را جمع و جور کردم و ادامه دادم:
«همسرت از این موضوع خبر داره؟»
«الان این جا نیست.»
«نیست؟»
«برای کارش رفته ایالات متحده.»
«فهمیدم.»
نوک مداد را با انگشتم توی مداد فرو کردم.
«ولی سو تفاهم نشه...»
باز هم تنفسش کمی غیرعادی شد.
«طوری رفتار می کنیم که انگار او این جاست.»
سکوت کردم. درست متوجه موضوع نمی شدم. از صدایش معلوم بود موضوع مهمی است. به همین دلیل باید بیش تر خودم را محتاط نشان می دادم.
«باید فکر کنم...» قبل از این که ادامه بدهم زبانم را روی لب هایم کشیدم. «آدم های دیگه ای هستند که می تونی ازشون بخوای. دیدار دوباره ی ما خطرناکه، خودت هم می دونی.»
«آره، همین طوره، با وجود این تصمیم گرفتم بهت تلفن کنم.»
«ولی چه طور ممکنه...»
اصرار کرد: «ازت خواهش می کنم.»
احساس کردم حال و هوایش را می فهمم. چشم هایش بی شک قرمز بود و به دوردست خیره شده بود.
مِن مِنی کردم و محکم گفتم: «فردا بعدازظهر بی کارم.»
جواب داد: «متشکرم.»
شش سالی، از دبیرستان تا سال چهارم دانشگاه، سایاکا و من با هم بودیم. این به آن معنی نیست که سوگند وفاداری خورده بودیم یا لحظاتی فراموش نشدنی با هم داشتیم. یک روز به خودمان آمدیم و متوجه شدیم شش سال است با هم بیرون می رویم و دوستیم و او بود که این رابطه را تمام کرد.
«عاشق یکی دیگه شدم، می بخشیم، نه؟»
پیشنهاد نداد از هم جدا بشویم، فقط چشم هایش را پایین انداخت ولی همین کافی بود. ما به هم قول داده بودیم مسئولیتی در قبال هم نداشته باشیم، ادای بچه های لوس و نُنُر را هم درنیاوریم و اگر هر کدام خواستیم رابطه را قطع کنیم رک به هم بگوییم. پس هیچ فشار و بایدی نبود که با من بماند.
«خب، باشه.»
این تنها چیزی بود که به او گفتم و او هم چنان سرش پایین بود. از آن روز دیگر ندیدمش.
تا اوایل تابستان هفت سال بعد که گردهمایی دانشجوهای قدیم سال آخر در شینیوکو برگزار شد. انکار نمی کنم که با تصمیمِ رفتن به گردهمایی امید پنهانی دوباره دیدنش را در خود پرورانده بودم.
در طول گردهمایی، صمیمانه با دوستان بزرگ تر محترم پرحرفی می کردم و از گوشه ی چشم زیر نظرش داشتم. به نظرم او هم برای دیدن من آمده بود. هیکلش زمانی که با هم بودیم خیلی لاغر و نحیف بود و حالا برجستگی های زنانه داشت. بهتر آرایش کرده بود و جذاب تر به نظر می رسید. ولی زیرچشمی که نگاهش می کردم هنوز همان دختر ترسویی بود که با هم بیرون می رفتیم. این احساس به من کمی قوت قلب می داد، چون طبیعت واقعی او این بود و من جور دیگری نمی توانستم تصورش کنم. با ظرافتی خاص به دور از گروه از قلمرو خودش محافظت می کرد و با بی اعتمادی شاهد جریاناتی بود که دور و برش می گذشت.
احساسم این بود که با چشم هایش دنبالم می گردد. اگر من هم هم زمان نگاهش می کردم این شانس را داشتیم که اولین قدم را برداریم. ولی وانمود کردم او را ندیده ام.
جشن شروع شد، به نوبت هر کسی خودش را معرفی کرد. نوبت به سایاکا رسید، چشم هایم را زیر انداختم و به لیوان نوشیدنی ام نگاه می کردم.
ضمن صحبت از اتفاقات اخیر زندگی اش، گفت چهار سال قبل ازدواج کرده و خانه دار است. همسرش در یک شرکت تجاری کار می کند و کم تر در منزل پیدایش می شود... داستان یک زندگی معمولی. قبل از صحبت هایش فکر نمی کردم زندگی اش این قدر معمولی باشد.
«بچه چه طور؟» نماینده ی قدیمی کلاس از او پرسید.
سوال بی خودی بود. یک جرعه از نوشیدنی ام که رقیق شده بود نوشیدم.
مِن مِن کرد: «بله، یکی.»
«پسره؟»
«نه، دختر.»
«چند سالشه؟»
«به زودی سه ساله می شه.»
«حتماً دوست داشتنیه.»
سایاکا فوراً جواب نداد. بعد از مدتی سکوت با صدایی ضعیف تر از قبل گفت: «بله، دوست داشتنیه.»
چشم هایم را بالا بردم و نگاهش کردم. ناراحتی را در صدایش تشخیص دادم. چیزی را که دیگران متوجهش نشده بودند. شخص دیگری شروع به صحبت کرد.
سایاکا دستمالی در آورد و پیشانی اش را با آن پاک کرد. می خواست احساساتش را پنهان کند. به نظرم رنگ پریده می آمد، به طرف من برگشت، متوجه نگاهم شده بود. اولین باری بود که آن روز نگاه مان با هم تلاقی کرد.
ولی زود سرم را پایین انداختم.
در نهایت سایاکا و من با هم حرف نزدیم. وقتی رسیدم خانه کراواتم را شل کردم و از خودم پرسیدم برای چه به این گردهمایی رفته بودم، بعد فکر کردم هیچ وقت دوباره او را نخواهم دید.
یک هفته بعد تلفن زنگ زد.
در کافه تریای هتل سیتی در محله ی شینجوکو قرار گذاشتیم. ده دقیقه به پنج رسیدم و خانم پیشخدمت مرا به سوی میزی هدایت کرد. سایاکا هنوز نیامده بود. نگاهی به سرسرای هتل که زیاد هم بزرگ نبود انداختم و از خودم خنده ام گرفت. چه فکر کرده بودم که ده دقیقه زودتر آمده بودم. کسی که منتظرش بودم دیگر آن بچه ی دبیرستانی نبود که می شناختم، همسر یک تاجر شناخته شده بود.
نیمی از من فکر می کرد: «منتظر هیچ چیز نباش. فقط به حرف هاش گوش بده شاید بتونی کمکی بهش بکنی. به وضوح بهت گفت فقط می تونست با تو این موضوع رو درمیون بگذاره.»
نیمی دیگرم جواب می داد: «به یاد حرف هاش پر از احساسات خوب شدی. به همسرش اطمینان نداره ولی می خواد با تو صحبت کنه. می خواد با تو حرف بزنه. با وجود این که با شخص دیگه ای ازدواج کرده فکر می کنی هنوز دوستت داره. بس کن! کافیه، اگه همین طور به این خیال بافی احمقانه ادامه بدی فقط به خودت صدمه می زنی.»
نمی خواستم خیال بافی کنم ولی...
سایاکا ساعت پنج دقیقه به پنج رسید.
مرا که دید، به طرفم آمد و نفس راحتی کشید.
کت و دامن سبز نعنایی و یک شومیز سفید به تن داشت. بلندی دامنش مد سال های پنجاه را به یاد می آورد. آرایش موهایش خیلی به او می آمد و می توانست مدل مناسبی برای روی جلد مجله ی خانم های خانه دار باشد.
نزدیک میز که می شد گفت: «فکر می کردم من اول برسم.»
گونه هایش سرخ شده بود.
«قرار ملاقات قبلیم زودتر از اونی که فکر می کردم تموم شد. بهتر نیست به جای ایستادن بشینی؟»
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و روبه رویم نشست. چای با شیر سفارش داد. هیچ چیز عوض نشده بود.
پرسید: «این نزدیکی ها زندگی می کنی؟» چشم هایش را پایین انداخته بود ولی زیرچشمی نگاهم می کرد.
«در واقع نه، دو بار ماشین عوض کردم. اما زیاد دور نیست.»
«پس چرا این جا رو انتخاب کردی؟» نگاهی به دور و برش انداخت و به حرف زدن ادامه داد.
«خواستم بین راه خونه ی من و تو باشد. فکر می کنم تُدُرُکی زندگی می کنی.»
چشم هایش را کمی جمع کرد. به نظر می آمد از این که آدرس منزلش را می دانم تعجب کرده بود. خوشحال شدم از این که حرف هایش را از گردهمایی دانشجوهای قدیم به خاطر سپرده بودم. یادش آمد از کجا می دانم و لب هایش را که کمی جمع شان کرده بود رها کرد.
«من رو بگو فکر می کردم به حرف هام گوش نمی کردی.»
گفتم: «تو چه طور؟ به حرف های من گوش ندادی؟»
«چرا می شه گفت خیلی خوب از عهده ش بر اومدی.»
چای و شیرش رسید. منتظر شدم یک جرعه از چایش بنوشد تا سوال بعدی را بپرسم:
«کی شماره تلفنم رو بهت داد؟»
«کودو.»
«فکر می کردم.»
او بود که گردهمایی را برگزار کرده بود. همیشه دلش می خواست کاری انجام بدهد. برای برپایی جشن همیشه پیش قدم می شد. تازه، کودو می دانست سایاکا و من زمان دانشجویی با هم قرار می گذاشتیم. زمانی که سایاکا تلفنم را از او خواسته حتماً پیش خودش فکرهایی کرده. سایاکا هم حتماً این را می دانست، پس باید کارش جدی و مهم باشد.
کارت ویزیتی از کیف پولم بیرون آوردم و روی میز جلویش گذاشتم.
کارت را که برمی داشت گفت: «پس در نِریما زندگی می کنی.»
«بهتره نزدیک دانشگاه باشم. دانشگاه تُشیماست. کُرسی شماره ی هفت دپارتمان فیزیک دانشکده ی علوم... مثل قدیم» و با پوزخند گفتم: «تنها پیشرفتی که کردم دانشیار شدنه.»
«پس به زودی استاد می شی، نه؟»
«در آینده.»
سایاکا کارتم را نگاه کرد و بعد لبش را با زبانش خیس کرد و چانه اش را بالا برد.
«کارت دیگه ای نداری؟»
«یکی دیگه؟ نه، چرا؟»
«چه طور بگم؟ برای فعالیت ادبی ای که مشغولشی... شاید. در گردهمایی یکی بهم گفت از این جور کارها می کنی.»
«آهان.» با تکان دادن سر از جواب دادن طفره رفتم و از قهوه ام نوشیدم. «فقط یک کار کوچیکه، حتی درآمدی هم برام نداره.»
«ولی خب مقاله برای مجله می نویسی؟»
«یه مجله ی علمی کوچیکه. تازه برای همه ی شماره هاش هم نمی نویسم. مدیر مجله هر زمان موضوعی برای من داره تماس می گیره.»
ماهنامه ای است که بخشی را به «پدیده های جامعه از دید دانشمندان» اختصاص داده. از دانشمندها که اتفاقات دنیا را نادیده می گیرند می خواهد موضوعی را که در جریان است از نقطه نظر خود بررسی کنند. ابتدا سردبیر این کار را به یکی از اساتید من که از دوستانش بود پیشنهاد کرد. اما او نمی خواست با نوشتن مطالب کسالت بار برای مردم خودش را مضحکه کند و از آن جایی که من مستقیماً با او کار می کردم این کار را به من محول کرد. به گمانم اولین مقاله ام درباره ی «نحوه ی انتخاب بازیکن در بیس بال حرفه ای» بود. از آن تاریخ تابه حال هفت مقاله چاپ کرده ام.
«شنیده م مطالبی چاپ می کنی، رفتم کتابخانه که بخونم شون. همه رو پیدا نکردم ولی سه تاش رو خواندم.»
«که این طور؟» دستپاچه شدم. «سبک ضعیف نوشته هام باید مایه ی خنده ت شده باشه، نه؟» این را که می گفتم یادم آمد در رشته ی ادبیات تحصیل کرده.
سرش را تکان داد و گفت:
«سرگرم کننده بود و موضوع ها هم خیلی جالب بودند.»
«چه خوب. اولین باره که یکی از خواننده های مقاله هام ازم تعریف می کنه.»
قبل از این که مستقیم به چشم هایش نگاه کنم، یک جرعه قهوه نوشیدم.
«خب، چیزی می خواستی ازم بپرسی؟»
سایاکا نفس عمیقی کشید و بالاخره تصمیمش را گرفت، دست کرد توی کیف کنارش و پاکت قهوه ای رنگی بیرون آورد. پاکت را کف دستش چرخاند و از داخلش یک شیء به رنگ مس و یک کاغذ تا شده درآورد و جلو من گذاشت. شیء مسی یک کلید برنجی بود که سرش به شکل شیر بود. تای کاغذ را باز کردم، یک نقشه ی خط خطی دیدم که با جوهر سیاه کشیده شده بود.
سرم را بلند کردم.
«این چیه؟»
لب های سایاکا آهسته باز شد.
«ارث پدری من.»
«مرده؟»
«درست یک سال پیش سکته ی قلبی کرد.»
«آهان...»
خیلی ناراحت نشدم، هیچ وقت ندیده بودمش.
کلید را برداشتم، سنگین بود. نقشه ای که با دست کشیده شده بود به نظر مسیری را نشان می داد. تنها نشانی که با خط ریز پایین کاغذ نوشته شده بود اسم یک ایستگاه قطار بود.
ماتسوباراکواِکی، ایستگاه قطار دریاچه ی ماتسوبارا. به حافظه ام رجوع کردم. فکر کنم یادم آمد در استان ناگانو باشد که از کُمُرو خیلی دور نیست.
ازش پرسیدم: «خب موضوع چیه؟»
«ازت می خوام که با من به جایی که روی نقشه س بیای.»
از تعجب چشم هایم گرد شد.
«من با تو؟ برای چی؟»
دستش را دراز کرد تا کلید را بردارد، انگشت هایش کف دستم را لمس کردند، باریک، سفید و خیلی سرد بودند.
آهسته ادامه داد: «بعضی رفتارهای پدرم وقتی زنده بود نگرانم می کرد. ماهیگیری رو دوست داشت و گاهی روزهای تعطیل تنهایی می رفت ماهیگیری. ولی بعضی وقت ها کمی عجیب بود. شب قبلش هیچ چیز آماده نمی کرد. طعمه نمی خرید، وسایلش رو هم مرتب نمی کرد و دست خالی و بدون ماهی برمی گشت. این کل ماجرا نبود. وقتی برمی گشت بر خلاف عادت همیشگیش چوب ماهیگیریش رو تمیز نمی کرد.»
«فکر می کنی ماهیگیری فقط بهانه بوده و جای دیگه ای می رفته؟»
«به نظرم همین طوره، نه؟»
«زیاد پیش می اومد از این کارها بکنه؟»
«خب، شاید دو ماه یا سه ماه یک بار؟ البته اگر من مدرسه یا سر کار بودم متوجه نمی شدم.»
«هیچ وقت چیزی در این مورد ازش نپرسیدی؟»
«یک بار پرسیدم "پدر، واقعاً رفته بودی ماهیگیری؟" باهام دعوا نکرد ولی با لحن ناخوشایندی گفت "البته که رفتم ماهیگیری..." و گفت نباید دست خالی برگشتنش رو به روش می آوردم. مطمئن بودم دروغ می گه. ولی اون زمان فکر می کردم پیش زنی رفته. برای این که مامان سال ها قبل مرده بود و خیلی طبیعی بود که یک رابطه ی عاشقانه داشته باشه.»
آرنج هایم را روی میز گذاشتم و گفتم: «دلیل خوبیه.»
«از رفتن مادرم ناراحت بودم و کمی هم بی قراری می کردم. به خودم می گفتم شاید یه روز اون خانم رو بهم معرفی کنه.»
لبخند کوتاهی زد و زود با همان لحن جدی اش ادامه داد:
«ولی پدرم از دنیا رفت و هیچ زنی پیداش نشد، به همین دلیل استدلالم اشتباه بود. یک سال گذشت و من نفهمیدم کجا می رفته، چند وقتیه این کلید و نقشه رو تو کوله پشتیش که همیشه با خودش به ماهیگیری می برد پیدا کرده م.»
قبل از این که سر بلند کنم یک بار دیگر به نقشه نگاه کردم، چشم در چشم شدیم.
«منظورت اینه که پدرت جایی می رفته که توی نقشه هست؟»
سایاکا با مهربانی و به نشانه ی تایید سر تکان داد.
«و تو می خوای ببینی چی اون جاس؟»
باز هم به نشانه ی تایید سر تکان داد.
می خواستم فنجانم را بردارم که یادم آمد قبلاً خالی اش کردم و همان طور بی حرکت ماندم.
«در این صورت می تونی تنها بری، نمی فهمم چه احتیاجی داری من همراهت بیام.»
«جاییه که اصلاً نمی شناسمش و تنهایی رفتن خیلی غم انگیزه.»
«خوب می تونی از یکی دیگه بخوای همراهت بیاد.»
«کسی نیست که بتونم ازش بخوام. به علاوه دوستی ندارم که بتونم باهاش به این سفر برم.»
سرش را پایین انداخت، بازوهایش روی پشتی صندلی بود و ننو وار به عقب و جلو تکان می خورد. این قبیل حرکات کودکانه اش مثل گذشته ها بود.
گفتم: «من درست متوجه نمی شم. چیزی نیست که این قدر عمیق بهش فکر کنی، فقط می خوای یک راز کوچک پدرت رو کشف کنی و اصلاً عجله ای هم در کار نیست. می تونی صبر کنی تا همسرت برگرده، یک دختر هم که داری، هر سه خانوادگی می تونید یه یک شنبه برای گردش برید...»
حرفم را قطع کردم، سرش را با نگاهی خشک و سرد بلند کرد. کمی به خودم لرزیدم.
«مشکلی هست؟»
چشم هایش را زیر انداخت، پلک هایش می لرزید، به نظر می آمد می خواهد جلو ریختن اشک هایش را بگیرد و نفهمیدم چرا یک باره شروع کرد گریه کردن.
سرش را که زیر انداخته بود نگاهش می کردم، ادامه ندادم، می خواستم خودش شروع به صحبت کند.
کاملاً معلوم بود موضوع مهمی است. اگر نه یک دفعه فقط به خاطر این که به پدرش شک هایی داشت سراغ من، دوست پسر قدیمی اش، نمی آمد. ولی نمی دانستم چه تصمیمی باید بگیرم وقتی جریان را برایم توضیح بدهد. به خودم گفتم باید با احتیاط فکر کنم. برای این که ضعف خودم را می دانستم، هنوز هیچی نشده امیدی در دلم می پروراندم که شاید باز هم با هم جور بشویم.
سر بلند کرد، چشم هایش قرمز نبود. به نظر دو دل می آمد، نگاهش به نقطه ای دور دوخته شده بود و به نظر می رسید چیزی توجهش را جلب کرده بود. مسیر نگاهش آهسته تغییر کرد، زیر زیرکی مسیر نگاهش را دنبال کردم. یک زوج جوان، زن ریزنقشی که دامن کوتاه و تی شرتی با آستین های شل به تن داشت و می شد تصور کرد پاهای زیبایش را به نمایش گذاشته و مرد درشت هیکلی که جین پوشیده و کلاه به سر داشت، وارد سرسرای هتل شدند. پوست هر دو کاملاً آفتاب سوخته بود.
بدون این که چشم ازشان بردارد شروع به صحبت کرد.
«شبیه قدیمای توئه، بازوهای آفتاب سوخته ش از تی شرت بیرون زده.»
زمان مدرسه دو میدانی کار می کردم، صد متر و پرش با نیزه.
مستقیم به من نگاه کرد...
«یادت می آد وقتی دانش آموز بودیم؟»
«معلومه یادم می آد.»
«منم همین طور...» نگاهی به قفسه ی سینه ام انداخت قبل از این که دوباره نگاهم کند. «و دوره ی دبیرستان چه طور؟ یادت می آد؟»
«یه چیزهایی، با این که خیلی چیزها رو فراموش کرده م.»
«و دبستان؟»
«اون وقت ها را زیاد یادم نیست. حتی صورت دوستام رو هم فراموش کرده م.»
«ولی خاطراتی از اون زمان داری؟ مثلاً گردش ها، جشن های ورزشی؟»
«خب جشن های ورزشی رو یادمه. مخصوصاً مسابقه های ورزشی رو، هیچ وقت هم نتونستم اول بشم.»
«جدی می گی؟» با خنده گفت: «عجیبه!... قبلش رو چه طور؟ چیزی یادت می آد؟»
«قبل از چی؟»
«قبل از ابتدایی چیزی یادت می آد؟»
«سوال سختی پرسیدی...» دست به سینه شدم و شروع کردم به گفتن از این که یک چیزهای کمی یادم می آد ولی نه خیلی روشن و واضح. بچه هایی که توی محله با هم بازی می کردیم یا این که پدر و مادرم دعوام می کردند. «ولی کوتاه کوتاه یادمه، مثل داستان پیوسته یادم نیست.»
سایاکا گفت: «ادامه بده. از خونه ای که توش زندگی می کردید، از آدم هایی که باهاشون بودی، خاطره ای داری.»
با خنده گفتم: «خب معلومه. چرا این سوال رو می پرسی؟»
دوباره دو دل به نظر می رسید، لب هایش را با زبانش خیس کرد و گفت: «من هیچ خاطره ای ندارم.»
«مگه می شه هیچ خاطره ای نداشته باشی؟»
نفس کوتاهی کشید: «هیچ خاطره ای. از خونه ای که توش زندگی می کردم، از کسایی که دور و برم بودند، هیچ خاطره ای ندارم. می خوام برم اون جا و خاطراتم رو پیدا کنم.»

نظرات کاربران درباره کتاب خانه‌ای که در آن مرده بودم

این کتاب بعنوان یه کتاب در ژانر جنایی معرفی شده ولی به نظر من فراتر از این می‌ره و به جرأت میتونم بگم یه شاهکار ادبی است .نویسنده در قالب یه داستان بسیار پرکشش و جذاب یه کنکاش روانشناسانه بسیار دقیق در علت یابی اختلالات شخصیتی و تنش‌های روحی و روانی قهرمان داستان انجام میده و اینکار را با ظرافت و بدون توسل به کلیشه های معمول انجام میده.شخصیت اصلی داستان زن جوانی است که دچار بحران در هویت خودش هست و به دنبال کشف کودکی گمشده خودش میگرده و در این مسیر با حقایق هولناکی روبرو میشه و.....داستان بقدری جذاب پرداخته شده که یه لحظه هم نمیشه از خواندنش دل کند.ترجمه خوب و روان هم داره.
در 5 روز پیش توسط پروین عریزی
داستان بیشتر روانشناسانه بود تا جنایی ولی بسیار جذاب و نفس‌گیر بود. تسلط نویسنده در به هم بافتن اجزای داستان بی نظیره. من که تا تموم نکردم نتونستم زمین بگذارمش.
در 4 روز پیش توسط شیوا نوری