فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روح گریان من

کتاب روح گریان من
داستان واقعی یک جاسوس زن کره‌ای

نسخه الکترونیک کتاب روح گریان من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب روح گریان من

در اتاق انتظار کثیف و تاریک متهمان نشسته بودم، نفسم بالا نمی‌آمد و منتظر اعلام مجازاتم بودم. آن بیرون و در سالنی که به دادگاه ختم می‌شد اجتماعی خشمگین پشت در موج می‌زد و من یک آن ترسیدم که نکند در را بشکنند. صدایشان مانند غرشی سهمگین برمی‌خاست و انگار دشنام‌هایشان تمام ساختمان را می‌لرزاند.
قاتل، قاتل، قاتل...
مُشتم را گره کردم و دیدم تمام بدنم می‌لرزد. داشتند به خاطر من داد می‌زدند. داشتند بر سر من داد می‌زدند.
همان حین که با شنیدن جیغ و فریادهایشان لرزه به تنم افتاده بود یاد محاکمه خائنان در دادگاه‌های خلق افتادم که بلافاصله بعد از آزادی کره از سلطه ژاپن برپا شده بودند و در مدرسه درباره‌اش خوانده بودیم. حالا می‌توانستم بفهمم آن دادگاه‌ها چقدر برای آن آدم‌ها ترسناک بوده است. با این‌که آدم‌های دیگری هم در اتاق بودند، از جمله یک پزشک، یک پرستار و سه مأمور ویژه که یک سال تمام با من زندگی کرده بودند، هرگز این‌قدر خودم را تنها ندیده بودم. احساس نزدیکی من به این آدم‌ها یا آن‌ها به من اصلاً اهمیتی نداشت؛ من بودم که باید مجازات می‌شدم نه آن‌ها. چقدر آن لحظه به بی‌گناهی و آینده‌شان غبطه خوردم و بعد درد ماتم در تمام جانم تیر کشید.
سعی کردم آیات آرامش‌بخشی از انجیل را که کشیش قبلاً برایم نوشته بود به یاد بیاورم ولی وقتی در باز شد و چهار افسر پلیس با لباس فرم آهارکشیده و نشان‌های برّاق آمدند تا من را تا دادگاه همراهی کنند، رشته افکارم از هم گسیخت.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب روح گریان من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

۲۶ آوریل ۱۹۸۹. سئول، کره جنوبی

در اتاق انتظار کثیف و تاریک متهمان نشسته بودم، نفسم بالا نمی آمد و منتظر اعلام مجازاتم بودم. آن بیرون و در سالنی که به دادگاه ختم می شد اجتماعی خشمگین پشت در موج می زد و من یک آن ترسیدم که نکند در را بشکنند. صدایشان مانند غرشی سهمگین برمی خاست و انگار دشنام هایشان تمام ساختمان را می لرزاند.
قاتل، قاتل، قاتل...
مُشتم را گره کردم و دیدم تمام بدنم می لرزد. داشتند به خاطر من داد می زدند. داشتند بر سر من داد می زدند.
همان حین که با شنیدن جیغ و فریادهایشان لرزه به تنم افتاده بود یاد محاکمه خائنان در دادگاه های خلق افتادم که بلافاصله بعد از آزادی کره از سلطه ژاپن برپا شده بودند و در مدرسه درباره اش خوانده بودیم. حالا می توانستم بفهمم آن دادگاه ها چقدر برای آن آدم ها ترسناک بوده است. با این که آدم های دیگری هم در اتاق بودند، از جمله یک پزشک، یک پرستار و سه مامور ویژه که یک سال تمام با من زندگی کرده بودند، هرگز این قدر خودم را تنها ندیده بودم. احساس نزدیکی من به این آدم ها یا آن ها به من اصلاً اهمیتی نداشت؛ من بودم که باید مجازات می شدم نه آن ها. چقدر آن لحظه به بی گناهی و آینده شان غبطه خوردم و بعد درد ماتم در تمام جانم تیر کشید.
سعی کردم آیات آرامش بخشی از انجیل را که کشیش قبلاً برایم نوشته بود به یاد بیاورم ولی وقتی در باز شد و چهار افسر پلیس با لباس فرم آهارکشیده و نشان های برّاق آمدند تا من را تا دادگاه همراهی کنند، رشته افکارم از هم گسیخت. آن ها دور من را گرفتند و راهی از میان اجتماع خشمگین و پرهیاهو باز کردند و من را به داخل دادگاه رساندند. حضار یکدفعه غرش کردند. این اولین حضور من در انظار مردمی بود که از تماشای دادگاه محروم بودند ولی اجازه داشتند شاهد مجازات باشند. مثل حیوان های گرسنه و درنده به من فحش و دشنام می دادند. اگر بهشان اجازه می دادند با شوق و ذوق می آمدند و من را تکه تکه می کردند.
پیرزنی از سکوی حضار با خشم فریاد زد: «زنیکه سلیطه. یه دونه پسرمو کشتی. حالا دیگه کی مراقبم باشه؟»
انگار مسیرم تا رسیدن به جایگاه متهم قرار بود تا ابد ادامه پیدا کند و وقتی بالاخره توانستم بنشینم، دیگر نتوانستم جلوِ خودم را بگیرم. قلبم تندتند می تپید و بدنم بی اراده می لرزید. گریه ام گرفت و فقط یک کلمه را مدام زیر لب زمزمه می کردم: مامان.
از میان تمام سرنوشت هایی که او می توانست برای دخترش متصور باشد این یکی هرگز به مغزش هم خطور نمی کرد. مرا با مهربانی بی حد و حصر و ازخودگذشتگی محض بزرگ کرد و تمام فکر و ذکر من این بود که ناامیدش کرده ام. در آن لحظه یادم آمد که چطور بالای سرم غُر می زد و اونیفرم مدرسه را تنم می کرد و چقدر توری هایی را که خودش روی لباسم دوخته بود دوست داشت. اگر الآن من را می دید حتماً دلش می شکست ولی این تمام بدبختی من نبود. من نه تنها او را بلکه کشورم را هم ناامید کردم. اعتراف من در برابر مقامات کره جنوبی از نظر دولتم بدترین خیانت ممکن محسوب می شد. به خاطر لو رفتن من و به خاطر بدنامی ام تردیدی در این نبود که دولت کره شمالی حتماً خانواده ام را برای بیگاری و احتمالاً تا آخر عمر به یکی از اردوگاه های وحشتناک کار اجباری می فرستد. من نه تنها زندگی خودم را نابود کردم بلکه زندگی خانواده ام را هم تباه کردم.
فرایند ملال آور محاکمه شروع شد ولی من نمی توانستم تمرکز کنم؛ انگار از قبل مشخص شده بود که قرار است به اعدام محکومم کنند. من هواپیمای پرواز ۸۵۸ هواپیمایی کره جنوبی را منفجر کرده بودم. من مسئول مرگ صد و پانزده انسان بودم ولی عجیب آن که تا قبل از قدم گذاشتن در آن دادگاه متشنج، تا این حد با تاثر و ترسم از کاری که انجام داده بودم مواجه نشده بودم. گرچه در یک هواپیما بمب گذاری کرده بودم، نه انفجار را دیده بودم و نه محل سقوط هواپیما را و تا آن لحظه این حس عجیب را داشتم که از هر گونه جرمی مبرّایم؛ انگار اصلاً جرمی اتفاق نیفتاده یا تقصیر من نبوده است ولی وقتی آن جا مجبور شدم با خانواده های داغدار قربانیان روبه رو شوم بالاخره از عمق جانم ترس از انجام دادن چنین کار قساوت آمیزی را حس کردم. نمی توانستم در چشم های حضار نگاه کنم. هر کدامشان یکی از زندگی هایی بودند که من نابود کرده بودم. احساس ضعف می کردم. جرئت نگاه به آن ها را نداشتم.
بزرگ ترین عذاب برای من دیدن آن چند پیرزنی بود که هنوز کورسوی امیدی داشتند که شاید همه این ها یک شوخی بوده و دولت کره جنوبی اعضای خانواده شان را در جایی مخفی کرده و آن ها هنوز زنده اند.
بیشتر و بیشتر گریه کردم. می خواستم بروم سراغشان و همه شان را بغل کنم و بگویم چقدر از اتفاقی که افتاده ناراحتم.
دو سال قبل که این ماموریت را برایم در نظر گرفتند به من گفتند که دارم بزرگ ترین خدمت ممکن را به کشورم می کنم. من هم بی هیچ شکی کیم ایل سونگ، رهبر کبیرمان، را منجی کره شمالی می دانستم ولی حالا می فهمم که چقدر ساده لوح بودم که آن چیزها را باور کردم. هرگز نتوانستم آن طور که زیردستان کیم مدعی بودند اتحاد دوباره دو کره را به ارمغان بیاورم. من آن قهرمان ملی که آن ها قولش را داده بودند نشدم. راستش به چیزی کمتر از انسان نزول کردم؛ من یک هیولای بی ارزش و حقیر شدم.
به یکباره دیدم آیات انجیلی را که کشیش داده بود در دستانم گرفته ام. نمی توانستم از میان اشک هایم بخوانمشان ولی به شکلی توانستم کلمات را به یاد بیاورم:

واهمه ای نداشته باش که من با تو هستم؛
پروا مکن که منم پروردگار تو،
تو را قدرت می بخشم و یاری ات می کنم؛
من تو را به ید صالح خود نگاه خواهم داشت.

تکرار این حرف ها با خودم آرامم نمی کرد. نمی توانستم باور کنم که خدایی، هر چقدر هم بخشنده، وجود داشته باشد که بتواند مرا به خاطر کارهایی که کرده ام ببخشد.
در طول چند ماه بازداشتم تنها دلخوشی ام آن بود که به زودی اجازه می دهند بمیرم. تا همین جا هم یک بار از مرگ قسر دررفته بودم: وقتی من و همدستم کیم سونگ ایل را در فرودگاه بحرین دستگیر کردند هر دومان طبق دستور سعی کردیم با خوردن کپسول سیانوری که در میان سیگارهایمان جاساز شده بود خودمان را بکشیم. آقای کیم موفق شد و بلافاصله جان داد ولی من نجات پیدا کردم و از مرگ بازگشتم تا احساس گناه و درد ناشی از جرمم و عذابی را که به دنبال داشت برای ماه های متمادی تحمل کنم. با خودم گفتم حقم همین است که به عنوان مامور جوان تر بیشتر زنده بمانم و رنج بکشم.
یکدفعه از من خواسته شد که بایستم و من فهمیدم که بالاخره موقع اعلام مجازاتم رسیده است. قاضی پرسید آیا پیش از مجازات حرفی برای گفتن دارم؟ سعی کردم خودم را آرام کنم و در نهایت با لکنت و مکث گفتم: «من بالاخره به اهمیت جرمم پی برده م. ممنونم که اجازه دادید حقیقت رو بگم و خودم هم حقیقت رو بفهمم. تنها حسی که به کیم ایل سونگ دارم نفرته و از خانواده های قربانیان عاجزانه طلب عفو می کنم.» مکث کردم تا این جرئت را به دست بیاورم که بتوانم درخواست عفو کنم. گرچه می دانستم که سزاوار مجازات اعدامم و ماه ها با این فکر کنار آمده بودم، حالا که این قدر به مرگ نزدیک شده بودم و این قدر برایم ملموس بود خودم را باخته بودم و دیگر نمی توانستم حرفی بزنم. کلمات را قورت دادم و ساکت ماندم چون داشتم خودم را قانع می کردم که زنده ماندن از مردن برایم بدتر است و طلب عفوْ بیهوده و مایه روسیاهی است؛ ولی همچنان غریزه ای درون من و پس ِ ذهنم چرخ می خورد و من را به حرف زدن وامی داشت. یکدفعه حسی عجیب به من گفت که باید کاری بکنم، تکلیفی را به انجام برسانم یا کفاره ای بپردازم. باید زنده می ماندم، باید...
ولی قاضی ادامه داد و سکوت من را پایانی بر صحبت هایم تلقی کرد و من این کلمات را شنیدم: «نظر به دریافت دستور از شخص کیم جونگ ایل، فرزند کیم ایل سونگ، جهت انهدام ماده منفجره در پرواز ۸۵۸ هواپیمایی کره و مبادرت به انجام دستور مذکور و گرفتن جان صد و پانزده انسان بی گناه، در راستای اعلام حداکثر تمایل ما برای بازداری از انجام چنین رفتاری در آینده، دادگاه اشدّ مجازات را در نظر گرفته و بدین وسیله حکم اعدام صادر می شود.»
غرشی از سوی حضار برخاست و گرچه این همان مجازاتی بود که من انتظارش را داشتم به یکباره سرم گیج رفت و دلم ریخت. خون در رگ هایم یخ زد و برای یک لحظه میخکوب شدم و اشک هایم دوباره سرازیر شدند. خداحافظ مامان، بابا، آبجی هیون اوک و داداش هیون سو. بالاخره برای همیشه از شما جدا شدم.
از دادگاه که بیرونم می آوردند آن قدر می لرزیدم که اصلاً آن همه طعنه و فریادهای دور و برم را نشنیدم. در اتوبوس زندان از ته دل آرزو کردم بتوانم قبل از مرگ یک بار دیگر خانواده ام را ببینم، در حالی که می دانستم امیدم واهی است. به برادر ناقلا و خواهر خوشگلم فکر کردم و دعا کردم حواسشان بیشتر به خودشان جمع باشد و مثل من نشوند و بعد دوباره به این فکر کردم که دولت کره شمالی چه ستمی در حق آن ها روا خواهد داشت. علی رغم این که خانواده ام کاملاً از ماموریت من بی خبر بودند (و اصلاً نمی دانستند که من جاسوس شده ام)، مجبور بودند بابت اعتراف من و خیانت به کشورم هزینه گزافی پرداخت کنند.
عذاب می کشیدم. تنها کاری که حالا می توانستم انجام دهم شمارش بود؛ بله شمارش روزهایی که به تاریخ اعدامم مانده بود.

فصل اول

وقتی به میلیون ها کودکی که هر سال در کره شمالی به دنیا می آیند و همچنین به تمام کودکانی که در چهل سال گذشته و بعد از آزادی از ژاپن به دنیا آمده اند فکر می کنم، خشم تمام وجودم را می گیرد. هر کودکی دقیقاً همان تعالیمی را آموخته و خواهد آموخت که من آموختم و همان دروغ ها را هم باور خواهد کرد. این تباهی دردناک عمر انسان هاست که دارد رخ می دهد. یک جورهایی می تواند توضیحی هم باشد برای این که من چگونه تشویق شدم به سمت کارهایی بروم که بعدها انجام دادم.
من در ۲۷ ژانویه ۱۹۶۲ به دنیا آمدم. چون اولین فرزند مادرم بودم همه و به خصوص پدربزرگ و مادربزرگم امیدوار بودند که پسر باشم. طبیعتاً وقتی از رحم خارج شدم همه شان ناامید شدند.
من در خانه اجدادی مادرم در گاسونگ به دنیا آمدم. پدرم آن موقع در کنارمان نبود برای همین پدربزرگ و مادربزرگم در مراقبت از من به مادرم کمک می کردند. ناامیدی شان خیلی زود از بین رفت؛ مادرم بعدها به من گفت که همه شان از همان اول عاشق من شده بودند و با من مثل عروسکی باارزش رفتار می کردند.
پدرم شغل مهمی در وزارت امور خارجه داشت اما بقیه خانواده از کار او اطلاعات زیادی نداشتند. وقتی از ماموریت برون مرزی اش برگشت و من را برای اولین بار دید با همان مهربانی و عزت و احترامی با من برخورد کرد که پدربزرگ و مادربزرگم برخورد کرده بودند و تا چهار سال قبل هم با من همان رفتار را داشت تا این که دیگر همدیگر را ندیدیم.
طبق استانداردهای زندگی در کره جنوبی به سختی می شد خانواده ما را جزو طبقه متوسط به حساب آورد ولی در مقایسه با دیگر اهالی کره شمالی ما خودمان را جزو قشر ممتاز می دانستیم. مثلاً این که همیشه در خانه مان روغنِ پخت و پز پیدا می شد و می توانستیم غذای سرخ کرده بخوریم تجمل محسوب می شد. بعدها فهمیدم که استفاده از روغن پخت و پز در کره جنوبی بسیار شایع بوده و همه می توانسته اند غذای سرخ کرده بخورند.
ما در پایتخت کره شمالی یعنی پیونگ یانگ و در آپارتمانی کوچک زندگی می کردیم که مالکیتش برایمان مایه شُکر بود. بیشتر کسانی که شغلی در حد پدر من داشتند مالک خانه های خودشان بودند ولی خانواده های متعلق به طبقه کارگر عادت داشتند آپارتمان هایشان را با هم تقسیم کنند و پیش می آمد که ده خانواده از یک دستشویی استفاده کنند.
حدود یک سال بعد از تولد من، پدرم به کوبا اعزام شد و من چند سالی را در خیابان پایینی سفارت کره شمالی در هاوانا سپری کردم. دولت فیدل کاسترو اخیراً کاسترو را به ریاست جمهوری منصوب کرده بود و گرچه اوضاع سیاسی همچنان تا حدی درهم ریخته بود، کوبا به مراتب از کره شمالی مرفه تر بود. ما به همراه دیگر خانواده های دیپلمات در یک عمارت بزرگ زندگی می کردیم که پیش از انقلاب متعلق به یک خانواده بورژوا بود. آن خانه را کاملاً خالی و دوباره پُرش کرده بودند چون پیش از این مملو از مجسمه های گرانقیمت و تزیینات پرزرق و برقی مثل لوسترهای کریستال و مبلمان طلاکوب بود. آن چیزها را بیرون برده بودند تا خانه را از لوث وجود بورژوازی پاک کنند.
در آن دوران کوبا خیلی آزادتر از کره شمالی بود و ما خودمان را انصافاً متمکن می دانستیم. مادرم بعدها به من گفت که از نظر او دوران حضور ما در کوبا بهترین دوران زندگی اش بوده است. عاشق این بود که برای خرید به فروشگاه هایی برود که تنوع محصولاتشان شگفت زده مان می کرد. من که دنیای بهتر از کوبا را به چشم ندیده بودم، خیال می کردم بچه ها در همه جای دنیا همین طور زندگی می کنند.
هر روز ظهر یک گاری بستنی فروشی از روبه روی محوطه ساختمان رد می شد و من با چند تا سکه می دویدم دنبالش و داد می زدم: «اِلادِرو! اِلادِرو!» (آقابستنی! آقابستنی!) مادرم به خاطر علاقه دیوانه وار من به شکلات اسمم را گذاشته بود تیمسار شکلات.
زیاد پیش می آمد که به ضیافت های دیپلماتیک برویم و من خیلی کنجکاو بودم درباره خارجی های سیاهپوست و سفیدپوست بدانم؛ خصوصاً توجهم جلب مهمان هایی با موی بلوند می شد که خیلی عجیب و غریب به نظر می آمدند. منشی های کوبایی سفارت هم همیشه من را می گذاشتند روی پایشان و قربان صدقه ام می رفتند و بغلم می کردند.
در طبقه اول عمارتمان پیانویی بود و مادرم هر روز به من درس پیانو می داد. پیانو نواختن را در کودکی آموخته بود و خیلی هم در آن استعداد داشت. بعدها که به کره شمالی برگشتیم فهمیدم داشتن پیانویی در خانه برای خانواده ای معمولی در کره امری خارج از تصور است. تنها کسانی اجازه داشتن پیانو را داشتند که می خواستند نوازنده حرفه ای شوند.
دورانی که در کوبا بودیم مثل رویایی خوش سپری شد. اکثر اوقات با بچه های دیگر بازی می کردم که در میان آن ها کسی که از همه بیشتر یادم مانده پسر سفیر بود که کیم جا بونگ نام داشت. عادت داشت فقط محض خنده من را بزند و همیشه به خاطر چیزی شکنجه ام بدهد. یک بار قایق پلاستیکی ام را که یک کادوی تولد باارزش بود با چوب های غذاخوری اش سوراخ کرد. هر بار سعی می کردم محلش نگذارم می ایستاد بیرون خانه مان و داد می زد: «هیون هی، بیا بازی!» مثل گربه بود؛ این جمله را صدها بار تکرار می کرد تا این که بالاخره من کوتاه می آمدم و می رفتم بیرون.
جالب این که سال ها بعد او را در کره شمالی و وقتی به مدرسه راهنمایی می رفتم دیدم. در خیابان چشممان به هم افتاد و قبل از آن که من عکس العملی نشان دهم او نگاهی از سر شرم به من انداخت و به راهش ادامه داد. می دانستم که من را شناخته و همین که یادش بود چقدر موی دماغ من بوده برایم مایه تسلی خاطر شد!
یکی از عزیزترین خاطراتم از آن دوران مربوط به روزی است که فهمیدم درِ پشت بام قفل نیست. با خواهر کوچکم هیون اوک و چند بچه دیگر رفتیم آن بالا تا بازی کنیم. چند ساعتی آن جا نشستیم، پاهایمان را لب پشت بام آویزان کردیم و به پشت بام های دوردست خیره ماندیم. در آخر چند کارگر تعمیراتی کوبایی ما را دیدند و به پدر و مادرهایمان خبر دادند و آن ها هم با صورت های رنگ پریده دویدند بالا تا ما را به محلی امن ببرند.
حتی در آن دوران خوش هم تعالیم کیم ایل سونگ را در ذهن ما فرومی کردند. اولین کلماتی که آموختیم «کیم ایل سونگ، رهبر کبیر ما، ممنونیم» بود. به ما یاد می دادند که از کلمه آمریکا متنفر باشیم و بچه های بزرگ تر واقعاً احساسات ضدآمریکایی شدیدی داشتند. در کره شمالی به آمریکا می گویند «دشمن ابدی که همزیستی ما و آن زیر یک آسمان غیرممکن است». در طول اقامتمان در کوبا پدرم اغلب از «حمله قریب الوقوع یانکی های امپریالیست» صحبت می کرد و یک بار که در ساحل بودیم (که برای من مثل دنیایی جادویی بود پر از آب و ماسه بی پایان) پدرم به سرزمینی اشاره کرد که به سختی روی خط افق قابل رویت بود و گفت: «اون جا آمریکاست هیون هی؛ بدترین جای دنیا.» کلماتش من را ترساند و خوف داشتم نکند قایق پلاستیکی ام سُر بخورد و به آمریکا برود. از بطری ها و قوطی کنسروهای خالی لب ساحل هم می ترسیدم چون به من گفته بودند این ها از آمریکا آمده اند. بعد از آن روز دیگر آن قدر ترس برم داشت که هرگز به ساحل پا نگذاشتم.
ما پنج سال در کوبا ماندیم تا این که پدرم را به پیونگ یانگ فراخواندند و در طی آن پنج سال صاحب برادری به نام هیون سو شدم. مادرم قبل از برگشتنمان من را برد تا به موهایم فِر شش ماهه بزند چون می گفتند امکان ندارد در کره شمالی بتوانیم چنین چیزی گیر بیاوریم. من آن موقع نمی دانستم ولی قرار بود زندگی ام برای همیشه تغییر کند.
وقتی به پیونگ یانگ برگشتیم من را در مدرسه ابتدایی دولتی هاشین ثبت نام کردند. آن جا بود که آموزش های ایدئولوژیک ما بی هیچ شوخی ای آغاز شد. دروس آکادمیک در واقع کمتر از نیمی از وقت ما را می گرفتند. در اکثر مواقع روز، ما سرگرم فراگیری زندگینامه رهبر کبیرمان کیم ایل سونگ بودیم. به ما سرودی آموزش دادند تحت عنوان «کله کدو» که درباره پیروزی چند سال قبل کیم ایل سونگ بر ژاپنی ها بود. در آن سرود گفته می شد که او چنان ژاپنی ها را تار و مار کرده بوده که سربازان ژاپنی حتی نتوانسته بودند جنازه ها را با خود به عقب ببرند و تنها سرها را برده بودند. تمام دانش آموزان در فعالیت های فوق العاده با گرایش های ایدئولوژیک حضور داشتند و این فعالیت ها به قدری زیاد بود که اغلب تا قبل از ساعت ده شب نمی توانستیم به خانه برگردیم.
در طول زمستان سال سوم مدرسه ام ده نفر از ما را برای آواز خواندن در یک جشنواره جوانان انتخاب کردند و بهمان گفتند که خود کیم ایل سونگ در آن جشنواره حضور خواهد داشت. ما به مدت دو ماه آوازی را تمرین کردیم که عنوانش بود «ما عاشق اونیفرمی هستیم که رهبر کبیرمان بهمان اعطا کرده». در این مدت وقتی تمرین ها تمام می شد گاهی وقت ها مجبور بودم چندین ساعت منتظر اتوبوس آخر وقت باشم و برای همین پاهایم یخ می زدند و در طول جلسات تمرین گرچه دلم پیش خانه بود، هرگز اعتراضی نمی کردم چون می دانستم آواز خواندن برای رهبر عزیزمان چه افتخار بزرگی است.
آن سال سیل عظیمی آمد و همه ساکنان طبقه همکف آپارتمانمان را مجبور کرد به طبقات بالاتر بیایند تا خانه هایمان را با هم تقسیم کنیم. این اتفاق برای بچه ها خیلی لذت بخش بود و ما شب ها را روی پشت بام سپری می کردیم و به سطح آب چشم می دوختیم که آرام آرام پایین می رفت.
کمی بعد از سیل شایعات ترسناکی درباره آغاز جنگ با آمریکا رد و بدل می شد که از غرق شدن کشتی آمریکایی یو. اس. اس پوئبلو(۱) به دست ارتش کره شمالی نشئت می گرفت. جوّ پیونگ یانگ متشنج بود و خانواده ها هم آماده جمع کردن غذا و لباس بودند و هم آماده تخلیه شهر. پوسترهایی بر در و دیوار شهر آویزان شده بود با شعار مقابله در برابر مقابله، تقاص در برابر تقاص. بزرگسالان که آماده نبرد قریب الوقوع بودند سخت کار می کردند ولی برای بچه ها این ها همه مایه تفریح بود. ما مواد خوراکی احتکارشده را می دزدیدیم و روند کار را با علاقه وافر نگاه می کردیم. بعضی وقت ها آخر شب صدای آژیر خاموشی بیدارمان می کرد و می رفتیم روی پشت بام و پیونگ یانگ را نگاه می کردیم که چطور تاریک می شود. شب های دیگر معمولاً حدود ساعت چهار صبح آژیرهای حمله هوایی به صدا درمی آمدند و ما از تختخواب هایمان بیرون می خزیدیم و به تپه ای در همان نزدیکی می دویدیم که پناهگاه بمب در آن قرار داشت.
در آن دوره دو تن از مشاوران نزدیک کیم ایل سونگ به نام های هو بونگهاک و کیم چانگبونگ «پاکسازی» شدند. دولت دستوری ابلاغ کرد مبنی بر حذف اسامی این دو از کتاب های درسی و ما همه به حالتی اوروِل وار(۲) اسامی آن ها را با جوهر مشکی یا با کاتِر از کتاب ها محو کردیم. آن ها به «نامردم» تبدیل شده بودند.
از آن جا که فعالیت های گروهی از دروس آکادمیک مهم تر بودند، ما زمان زیادی را در رسته پیشاهنگان جوان و به انجام دادن خدمات مختلف می گذراندیم. وقتی کیم ایل سونگ دستور داد که زنان نباید در تابستان شلوار بپوشند، بچه ها در خیابان ها گشت می زدند و با دقت لباس آدم ها را زیر نظر می گرفتند. اگر زنی شلوار پوشیده بود یا اگر کسی یادش رفته بود سنجاق سینه کیم ایل سونگ را روی ژاکتش بزند، ما بچه ها اسمش را می پرسیدیم و او فردایش باید به بالادستش در محل کار جواب پس می داد.
به ما گفته بودند کشورمان برای شکست امپریالیست های آمریکایی باید از خارج اسلحه بخرد؛ به همین دلیل هر روز ما را ساعت ها می فرستادند برای جمع آوری آهن پاره، بطری یا هر محصول قابل بازیافت دیگری که می شد در ازایش ارز خارجی گرفت. هر کداممان سهمیه گزارش داشتیم و باید همان مقدار ارائه می دادیم و از بچه هایی که نمی توانستند سهمیه شان را به حد نصاب برسانند در ملاعام انتقاد می شد. در میان ما رقابتی ایجاد شده بود برای تبدیل شدن به کسی که بتواند بیشترین گزارش را بدهد.
به ما آموزش داده بودند که این ور و آن ور بگردیم و پوست خرگوش و سگ و (الآن یادم نمی آید چرا) لیسه حشره جمع کنیم. لیسه ها را معمولاً می شد در میان کپه های گُه توالت های عمومی ای پیدا کرد که سیفون نداشتند و در این جا هم ما با هم رقابت سختی داشتیم. باید خود گُه را هم جمع می کردیم! وقتی کپه های عظیمی جمع می شد در نهایت آن ها را به عنوان کود به کشاورزان می دادند و هر کس بسته به کمیت و کیفیت گُهی که جمع کرده بود امتیاز می گرفت. بعداً و موقع توزیع کوپن ها این امتیازهایی را که به ما اعطا شده بود به حساب می آوردند.
ولی سخت ترین کار جمع کردن گُل بود. ما باید آن گُل ها را در مقابل مجسمه های متعدد کیم ایل سونگ در محله مان می گذاشتیم. از آن جا که در کره شمالی گل فروشی نبود، تنها راه انجام دادن این وظیفه رشوه دادن به متصدی گلخانه محلی بود.
این ها کارهایی بود که ما در طول روز انجام می دادیم. حتی در طول تعطیلات آموزشی هم گذران وقت با خانواده هایمان ممکن نبود؛ در عوض مجبور بودیم از وقت اضافه برای انجام دادن پروژه های رسته پیشاهنگان جوان استفاده کنیم.
در این دوران بود که برادر دومم به دنیا آمد؛ کودکی دوست داشتنی که والدینم اسمش را گذاشتند بوم سو.
یکی از غیرمعمول ترین و خاص ترین اتفاقات کودکی من این بود که به ستاره سینما تبدیل شدم. بدون این که خودم بدانم خبردار شدم یک کارگزار بازیگری که یک روز برای پیدا کردن یک پسر و دختر برای فیلمی در شرف ساختْ به مدرسه مان آمده بوده من را انتخاب کرده است. اسم فیلم یونگ سو و یونگ اوک وطن سوسیالیستشان را می یابند بود. نیازی به گفتن نیست که طبق استانداردهای غربی این عنوان عجیبی برای یک فیلم است ولی من خیلی هیجان زده بودم که برای نقش یونگ اوک انتخاب شده بودم.
این یک فیلم پروپاگاندای همه جانبه بود که به شکلی سردستی دراماتیزه شده بود. داستان از این قرار بود که خانواده ای به دلیل جدایی کره جنوبی از کره شمالی از یکدیگر جدا می افتند. در انتها مادرِ خانواده به دست سربازان آمریکایی می افتد و به خاطر پناه دادن به سربازان کره شمالی مجازات و از خانواده اش جدا می شود. امروز که کتاب های جورج اورول را خوانده ام با فکر کردن به این فیلم ها به یاد آثار او می افتم. این فیلم ها من را یاد مراسمی در کتاب ۱۹۸۴ می اندازند به نام «دو دقیقه تنفر». اتمام این فیلم ها همراه بود با هو شدن آمریکایی ها از سوی تماشاگران و حتی پرتاب شدن چیزهایی به سمت پرده سینما.
با این حال من هنوز کوچک تر از آن بودم که این چیزها را بفهمم و بیشتر درگیر استقبالی بودم که موقع بازگشت به مدرسه برایم تدارک دیده بودند. وقتی فیلم اکران شد حسابی مشهور شدم. موقع راه رفتن در خیابان مردم من را می شناختند و به اسم شخصیتم در فیلم، یونگ اوک صدایم می زدند. مادرم پُز من را جلوِ مهمان ها می داد و معلم هایم هم در مدرسه همین کار را می کردند. فقط پدرم بود که مخالف بود و هر بار اسم فیلم می آمد اخم می کرد.
من در یک فیلم دیگر هم بازی کردم. داستانش درباره دختری جوان بود که در حین عقب نشینی سربازان شمالی از عرصه جنگ کره به دست ارتش خلق از میان آتش نجات می یافت. من در نقشی مکمل، در نقش بهترین دوست شخصیت اصلی، بازی کردم. به عنوان دستمزد یک کیف مدرسه نو و ده دفترچه به من دادند که به سختی می توان آن را حقوق یک سلبریتی به شمار آورد.
در سال های بعد هم پیشنهادهایی داشتم ولی پدرم اجازه نداد دیگر بازی کنم؛ در عوض روی فعالیت های رسته پیشاهنگان جوان تمرکز کردم. هر روز ساعت هفت صبح تنها ایستگاه رادیویی پیونگ یانگ ترانه مخصوص رسته پیشاهنگان جوان را پخش می کرد. متن ترانه این بود:

قهرمانان جوان جمهوری هستیم
پیشاهنگ کمونیسم، به زودی هستیم
رفقای پیشاهنگ، پرچم ها بالا
فرزندان رئیس جمهور
قدم به پیش شاد و پرشور!

من را در مقام سردسته پیشاهنگان جوان به کار گماشتند و من بیشتر زمانم را صرف این می کردم که رسته ام را طوری شکل دهم که الگویی برای دیگران باشد. تا حدی موفق بودیم اما من ناظم خوبی نبودم و هرگز نتوانستم به خواست خودم با دوستانم به درشتی صحبت کنم.
موقع اعلام نمره ها، نمره هایمان را در ملاعام نمایش می دادند. در مدرسه چهار درس داشتیم: انقلاب، دروس نظری، کار و اخلاق. مثلاً در طول کلاس انقلاب، معلم عکسی از کیم ایل سونگ را بالا می گرفت و از دانش آموزان می خواست که آن را توصیف کنند. بچه ای جلو می آمد، دست هایش را بالا می بُرد، چشم هایش را خیره به عکس نگه می داشت و با خشوع و خضوع می گفت: «این عکس نشان می دهد که رئیس جمهور کبیر در حال ارائه رهنمود برای اشاعه نبرد مسلحانه در تمام جهان است. رئیس جمهور کبیر در آن موقع در کنفرانس ارتش انقلابی خلقِ برگزیده حضور داشته که در سال ۱۹۳۰ در کارون برگزار شد.»
اگر جواب به درستی داده می شد، یک علامت قرمز در ستون «انقلاب» دانش آموز روی تابلوی اعلانات گذاشته می شد.
چون من سردسته پیشاهنگان جوان بودم معمولاً معلم از من می خواست به او کمک کنم تا آن دانش آموزانی را که تکالیفشان را انجام نداده بودند تنبیه کند. یادم می آید یک بار دانش آموزی به علت نرساندن خود به حدنصاب وظایف بازخواست شد و از تمام دانش آموزان کلاس خواسته شد تا از او در حضور خودش انتقاد کنند. وقتی نوبت من رسید به خودم لرزیدم چون بدم می آمد از همکلاسی هایم انتقاد کنم ولی نگاه سرد معلم به من بود و من با راسخ ترین عزم ممکن گفتم: «تو ادعا کردی که وظایفت را به دلیل کمبود وقت تمام نکرده ای ولی من دیروز خودم تو را موقع بازی با بقیه بچه ها دیدم. باورش برایم سخت است که تو وقت بازی داشته ای ولی وقت کار نه. چنین بهانه ای نشان می دهد که تو رهنمود رهبر کبیرمان را که گفته باید به زندگی گروهی مان وفادار باشیم نقض کرده ای.»
تشویق شدم و معلم با تکانِ سرْ کارم را تایید کرد ولی من اصلاً خوشحال نبودم و خشک و بی روح نشستم و به دانش آموز بعدی که دختری بود به نام سون یونگ گوش کردم. آن دختر همیشه دوست داشت دیگران را خوار و خفیف کند. «دانش آموز رفیق، تو لیاقت تحصیل در آغوش پدرانه رئیس جمهور را نداری. تو باید همین الآن از مدرسه اخراج شوی.»
این جلسه ها هفته ای دو سه بار تشکیل می شد. در آخر به آن جا رسیدیم که در خانواده های خودمان هم دنبال چیزی برای انتقاد می گشتیم. انگار اگر آدم از چیزی انتقاد نمی کرد بدترین کار دنیا را انجام داده بود.
سال آخر دبیرستان موفق شدم به دانشکده زیست شناسی دانشگاه کیم ایل سونگ بروم. این تنها دانشگاه کره شمالی است که می شود با نمونه های آمریکایی مقایسه اش کرد و فقط فرزندان ماموران بلندمرتبه دولتی می توانند واردش شوند. مثل تمام مقاطع تحصیلی کره شمالی در آن جا هم برنامه آموزشی تاکید خاصی روی دروس ایدئولوژیک داشت و بیشتر وقت ما صرف یادگیری فلسفه کیم ایل سونگ می شد.
من پیش از نام نویسی شش ماه به آموزش نظامی رفتم چون این کار برای همه دانشجوها الزامی بود. وقتی کلاس ها شروع شد برایم جالب بود که دانشگاه به صورت درجات سیاسی سازماندهی شده بود. به کلاس می گفتند جوخه، به دانشکده می گفتند گروهان، به دانشجویان کارشناسی می گفتند گردان و قس علی هذا. مبصر کلاس ستوان بود و رئیس دانشکده فرمانده نامیده می شد.
تمامی فارغ التحصیلان دانشگاه کیم ایل سونگ خیالشان راحت بود که تا آخر عمر یک شغل خوب تضمین شده خواهند داشت و تنها افراد طبقه ممتاز می توانستند به این دانشگاه بیایند. درست است که من هم جزو قشر ممتاز بودم ولی به سختی می توانستم درس بخوانم چون بیشتر زمان فراغتم را در حال انجام دادن کار اجباری در مزرعه در روستایی در نزدیکی شهر بودم. به همین دلیل پدرم پیشنهاد داد که به کالج زبان های خارجی پیونگ یانگ بروم که تحصیل در آن جا تضمین کننده شغلی مناسب بعد از فارغ التحصیلی به خصوص برای زنان بود. پدرم ترتیبی داد تا در آزمون ورودی شرکت کنم و من هم قبول شدم و در رشته زبان ژاپنی ثبت نام کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب روح گریان من

به شدت فضاسازی خوبی داره منو یاد یه کشور خاص نمی اندازه درون مایه کتاب میتونه برای هر کشوری اتفاق بیفته
در 5 روز پیش توسط
خیلی کتاب جالبی بود. اینکه چجوری مغزشونو شست و شو داده بودن که دست به همچین کاری بزنن و اینکه هیون هی و کلا همشون راجع به بقیه کشورها چه نظری داشتن و همینطور وقتی سئول واقعی رو از نزدیک دید و اونجا زندگی کرد چه نظراتی داشت راجع بهش خیلی جالب بود. کلا کتاب جذاب و گیرایی بود.
در 2 هفته پیش توسط
خواندنش برای درک تاثیر یک ایدولوژی بد روی زندگی مردم و سرنوشت یک جامعه،بسیار توصیه میشه.
در 2 هفته پیش توسط
کتاب جالبی بود
در 2 هفته پیش توسط
فوق العاده جذاب
در 2 هفته پیش توسط