فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به آواز باد گوش بسپار

کتاب به آواز باد گوش بسپار

نسخه الکترونیک کتاب به آواز باد گوش بسپار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به آواز باد گوش بسپار

به باد گوش بسپار اولین رمان هاروکی موراکامی است که باعث شناخته شدنش در ادبیات ژاپن شد. او این رمان را در سال 1979 منتشر کرد و توانست جوایز بسیار معتبری از جمله جایزه‌ی اکوتاگاوا را از آن خود کند. این اثر داستانی است از یک فقدان و رابطه‌هایی که شکل نمی‌گیرند و ماجراهای یک نسل. رمان در هجده روز از سال 1970 اتفاق می‌افتد. در این رمان می‌توان آغاز تکنیک‌ها و ظرافت‌های روایی این داستان‌نویس را به خوبی دید و یک اثر جذاب و پراتفاق را درک کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به آواز باد گوش بسپار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت نویسنده

زایش قصه ها ی میزِ آشپزخانه ای من

بیشتر مردم ــ بیشترِ ماهایی که بخشی از فرهنگ ژاپنی هستیم ــ مدرسه را تمام می کنند، بعد کار پیدا می کنند و پس از مدتی ازدواج می کنند. حتا من هم در آغاز قصد داشتم از همین الگو پیروی کنم، یا دست کم خیال می کردم اوضاع این گونه رقم می خورد؛ اما ابتدا ازدواج کردم، بعد کار کردن را شروع کردم و (به طریقی) بالاخره، موفق شدم فارغ التحصیل شوم؛ به عبارت دیگر، ترتیبی که انتخاب کردم کاملاً خلاف شیوه ی مرسوم بود.
از آن جا که از کارمندی بیزار بودم، تصمیم گرفتم خودم کاسبی راه بیندازم؛ جایی که مردم بتوانند جاز گوش کنند، قهوه بنوشند و اسنک بخورند. ایده ای ساده و الله بختکی بود. فکر می کردم راه اندازیِ چنین کاری، به من فرصت می دهد از صبح تا شب، راحت موسیقی موردعلاقه ام را گوش کنم. مشکل این جا بود که من و همسرم وقتی ازدواج کردیم، هنوز دانشجو بودیم و هیچ پولی نداشتیم؛ در نتیجه، سه سالِ اول را مثل برده ها کار کردیم و اغلب چندین کار قبول می کردیم تا در حد توان مان پس انداز کنیم. بعد از آن، دوره افتادم و تا جایی که در توان دوستان و فامیل بود از آن ها پول قرض گرفتم. بعد همه ی پول مان را خرجِ باز کردن یک کافه ـ میخانه ی کوچک در کوکوبونجی کردیم؛ یک پاتوق دانشجویی در حومه ی غربی توکیو، سال ۱۹۷۴.
آن وقت ها در مقایسه با الان، داشتن کار مستقل خیلی کم هزینه تر بود. جوانانی مانند ما که مصمم بودند به هر قیمتی از زندگیِ کارمندی پرهیز کنند، چپ وراست مغازه های کوچک راه می انداختند. کافه و رستوران، خرت وپرت فروشی، کتاب فروشی و هر چه که فکرش را بکنید. چندین مغازه نزدیک ما در اختیار و تحت مدیریت همنسل های مان بود. کوکوبونجی، جَوی چندفرهنگی داشت و بسیاری از افرادی که آن جا می پلکیدند، کسانی بودند که از جنبش دانشجوییِ در حال آب رفتن کنار کشیده بودند. دورانی بود که هنوز می شد در سراسر جهان شکاف های درون سیستم حکومتی را پیدا کرد.
پیانوِ قدیمی ام را از خانه ی پدری آوردم و آخر هفته ها موسیقیِ زنده اجرا می کردیم. بسیاری از نوازندگان جوان جاز در منطقه ی کوکوبونجی زندگی می کردند که (فکر کنم) خوشحال می شدند، با دستمزد اندکی که می توانستیم به آن ها بدهیم، برای مان بنوازند. بسیاری شان موسیقیدان های معروفی شدند؛ حتا اکنون هم در کلوب های جاز توکیو به آن ها برمی خورم.
گرچه کاری را که می کردیم دوست داشتیم، بازپرداخت بدهی های مان نبردی دایمی بود. به بانک و به افرادی بدهکار بودیم که از ما حمایت کرده بودند. یک بار که در پرداخت قسط ماهانه ی بانک به مشکل خورده بودیم، دیروقت، با همسرم سربه زیر قدم می زدیم که به مقداری پول برخوردیم که در خیابان افتاده بود. نمی دانم همزمانی بود یا مداخله ای الاهی، اما دقیقاً همان مقدار پولی بود که لازم داشتیم. از آن جا که موعد پرداخت روز بعد بود، این اتفاق حقیقتاً یک فرصت لحظه آخری بود (رخدادهای عجیبی مانند این در برهه های متعددی از زندگی ام رخ داده است). بیشتر ژاپنی ها احتمالاً کار درست را انجام می دهند اما با محدودیتی که ما داشتیم، نمی توانستیم با چنین احساسات زیبایی زندگی کنیم.
با این همه خوش بودم؛ در این شکی نیست. جوان بودم و ابتدای راه و می توانستم تمام روز موسیقی دلخواهم را گوش کنم و ارباب قلمروِ کوچک خودم باشم. مجبور نبودم خودم را در قطارهای شلوغ بچپانم، یا در جلسات ملال آور شرکت کنم یا چاپلوسیِ رییسی را بکنم که از او خوشم نمی آید. به جایش بخت این را داشتم که آدم های جالب گوناگونی را ببینم.
دهه ی بیست عمرم، از بام تا شام، به بازپرداخت وام ها و کار یدی سخت (درست کردن ساندویچ و کوکتل و بدرقه ی مشتریان دهان پُر) گذشت. بعد از چند سال، صاحب مِلک ما تصمیم گرفت ساختمان کوکوبونجی را بازسازی کند؛ به همین خاطر ما به مکانی به روزتر و جادارتر، نزدیک مرکز توکیو در سنداگایا، نقل مکان کردیم. محل جدیدمان جای کافی برای یک پیانوِ گرند در اختیارمان می گذاشت، اما در نتیجه میزان بدهی های مان هم افزایش یافت. پس هنوز اوضاع بهتر نشده بود.
به گذشته که نگاه می کنم، همه ی آن چه می توانم به یاد بیاوردم، سخت کار کردن مان است. خیال می کنم بیشتر مردم، دهه ی بیست شان را به لم دادن گذرانده اند، اما ما واقعاً فرصتی برای لذت بردن از «روزهای بی خیالی جوانی» نداشتیم. به سختی پیش می رفتیم. وقت آزادی هم که داشتم، صرف خواندن می کردم. در کنار موسیقی، کتاب ها خوشی بزرگم بودند. مهم نبود چه قدر مشغول، بی پول یا خسته باشم. هیچ کس نمی توانست این لذت ها را از من بگیرد.
با نزدیک شدن به پایان دهه ی سوم زندگی ام بارِ جاز سنداگایای ما، بالاخره علایم ثبات وضعیت را نشان می داد. درست است که نمی توانستیم تکیه دهیم و استراحت کنیم ــ هنوز، بدهکار بودیم و کاسبی مان هم بالاوپایین داشت ــ دست کم به نظر می رسید کارها در مسیر درستی قرار دارند.
یک بعدازظهر آفتابی در سال ۱۹۷۸، برای تماشای مسابقه ی بیس بال به استادیوم جینگو رفتم که چندان از محل کاروزندگی ام دور نبود. اولین مسابقه ی فصل لیگ مرکزی، بین یاکولت سوالوز و هیروشیما کارپ، که نخستین پرتابش ساعت یک بود. من آن روزها هوادار سوالوز بودم؛ برای همین گاهی برای دیدن بازی می رفتم؛ انگار جایگزینی برای قدم زدنم باشد.
آن زمان سوالوز، تیمی بسیار ضعیف (احتمالاً از نامش بتوانید حدس بزنید) با سرمایه ی کم و بدون بازیکنان اسم ورسم دار بود. طبیعتاً چندان هم طرف دار نداشت. گرچه بازی نخست فصل بود، تعداد کمی طرف دار بیرون حصار محوطه نشسته بودند. من آبجودردست، لم دادم بازی را ببینم. آن زمان صندلی ای در کار نبود و تنها یک شیبِ پوشیده از چمن بود.آسمان، آبی و درخشان، آبجو به قدری که باید خنک و توپ در برابر زمینِ سبز، نخستین چیز سبزی که بعد مدت ها دیدم، به طرز چشم گیری سفید بود. اولین چوب زن سوالوز، دِیو هیلتون، بازیکن تازه وارد، لاغر و گم نام امریکایی بود. در جایگاهِ شروع، چوب زد. توپ زن چهارم، چارلی مانوئل بود که بعدتر به عنوان مدیر کلیولند ایندینز و فیلادلفیا فیلیز معروف شد. گرچه بازیکن ضعیفی بود که طرف داران ژاپنی او را دیو سرخ صدا می زدند.
فکر کنم آن روز یوشیرو سوتوکوبا، پرتاب کننده ی اول هیروشیما بود. یاکولت مقابل تاکشی یاسودا قرار گرفت. آخرِ دست اول، هیلتون، پرتاب اول سوتوکوبا را برای یک دبلِ تمیز به چپ زمین انداخت. ترقِ رضایت بخش برخورد توپ با چوب در سرتاسر استادیومِ جینگو انعکاس یافت. صدای پراکنده ی کف زدن از اطرافم برخاست. در آن لحظه، بدون هیچ دلیلی و بدون تکیه بر هیچ زمینی، ناگهان به ذهنم رسید: می توانم رمانی بنویسم.
هنوز هم می توانم دقیقاً آن حس را به یاد بیاورم؛ احساس کردم که انگار چیزی بال زنان از آسمان فرود آمد و من با پاکی آن را در دستانم گرفتم. هیچ نظری نداشتم که چرا بخت، یار بوده که در مشت من افتاده است. آن موقع نمی دانستم و حالا هم نمی دانم. دلیلش هر چه باشد، این اتفاق رخ داده بود؛ مثل الهام بود، یا شاید تجلی کلمه ی بهتری باشد. همه ی آن چه می توانم بگویم این است: در آن لحظه زندگی ام برای همیشه تغییر کرد ــ وقتی که دیو هیلتون، آن دور زیبای دبل را در استادیومِ جینگو انجام داد.
بعد از بازی (آن طور که به یاد می آورم، یاکولت بُرد) سوار قطار شینجوکو(۱) شدم و یک دسته کاغذ تحریر و یک خودنویس خریدم. آن زمان هنوز کامپیوترها و پردازشگرهای متن نبودند و این یعنی، ما باید همه چیز را با دست می نوشتیم؛ حرف به حرف. حس نوشتن بسیار تازگی داشت. به یاد می آورم چه قدر هیجان داشتم. از آخرین باری که نوک خود نویس را روی کاغذ گذاشته بودم، مدت ها می گذشت.
بعدِ آن هر شب دیروقت که از سرِ کار به خانه می رسیدم، پشت میز آشپزخانه می نشستم و می نوشتم. چند ساعت پیش از سپیده دم، تنها زمان آزادم بود. تقریباً، شش ماهِ بعد را صرف نوشتنِ به آواز باد گوش بسپار کردم. اولین نسخه را درست همزمان با پایان فصل بیس بال به سرانجام رساندم. ضمناً آن سال یاکولت سوالوز، خلاف احتمال ها و پیش بینی های اکثر مردم، جام لیگ مرکزی را بُرد و بعد رفت تا قهرمان ثروتمند لیگ پاسیفیک، هانکیو بریوز را شکست دهد. فصل واقعاً معجزه آسایی بود که قلب طرف داران یاکولت را به اوج فرستاد.
***
به آواز باد گوش بسپار کار کوتاهی است؛ بیشتر یک داستان بلند است تا رمان، اما چندین ماه تلاش صرف پایان دادنش شد؛ البته بخشی از آن به دلیل زمان محدودم برای کار کردن روی آن بود. مشکل بزرگ تر این بود که هیچ سرنخی نداشتم که چگونه باید رمان بنویسم. راستش، همه جور کتابی می خواندم ــ به رمان های قرن نوزدهمی روسیه و داستان های کارآگاهی خشن امریکایی علاقه داشتم ــ اما هیچ وقت نگاهی جدی به ادبیات داستانی معاصر ژاپن نداشتم. بنابراین نمی دانستم چه نوع رمان های ژاپنی ای در آن زمان خوانده می شدند، یا چه طور باید به زبان ژاپنی داستان بنویسم.
چند ماهی کاملاً بدون چارچوب کار می کردم و هر سبکِ ممکنی را امتحان می کردم و ادامه اش می دادم، وقتی نتیجه را می خواندم، هیچ تاثیری بر من نمی گذاشت. کتابم ویژگی های ظاهری یک رمان را داشت، اما به نحوی کسالت بار بود و در کل دلسردم کرد. افسرده با خودم فکر می کردم اگر نویسنده این حس را داشته باشد احتمالاً واکنش خواننده منفی تر از این است. فکر می کردم توان این کار را ندارم. منطقاً کار باید همین جا تمام می شد و بی خیالش می شدم، اما آن تجلی که در سراشیبی سرسبز ورزشگاه جینگو دریافت کرده بودم، به وضوح در ذهنم حک شده بود.
طبیعی بود که نمی توانستم با نگاه به گذشته، رمانی خوب بیافرینم. اشتباه بزرگی بود که فرض کنم فردی مثل من، که به عمرش چیزی ننوشته، یک باره می تواند همان اول کار چیزی درخشان خلق کند. تلاش می کردم تا به ناممکن دست یابم. به خودم گفتم فکر نوشتن چیزی پیچیده را رها کن. همه ی آن ایده های دستوری را درباره ی رمان و ادبیات فراموش کن. احساسات و افکار را همان طور نشان بده که به سراغت می آیند؛ آزاد، طوری که دوست داری.
هر چند حرف زدن درباره ی نوشتنِ آزادِ احساسات راحت بود، انجام دادنش به این سادگی نبود. برای تازه کاری چون من، این کار به طور ویژه ای سخت بود. برای شروعی تازه، اولین کاری که باید می کردم خلاص شدن از حجم عظیم دست نوشته ها و خود نویسم بود. تا وقتی این ها جلوِ چشمم بودند، آن چه انجام می دادم مانند ادبیات حس می شد. به جای این ها دستگاه تایپ قدیمی اولیوِتی ام را از کمد بیرون آوردم. برای امتحان تصمیم گرفتم آغاز رمانم را به زبان انگلیسی بنویسم. از آن جا که حاضر به امتحان همه چیز بودم گفتم چرا این را امتحان نکنم؟
نیازی نیست بگویم که توانایی من در انشای انگلیسی خیلی زیاد نبود. واژگانم بسیار محدود بود؛ مانند دستور زبانم برای گزاره های انگلیسی. تنها می توانستم جملات کوتاه و ساده بنویسم و این یعنی، هر قدر هم افکار متعدد و پیچیده دور سرم می چرخیدند، نمی توانستم تلاش کنم آن ها را همان گونه که به سراغم می آیند به نگارش درآورم. زبان باید ساده می بود، افکارم باید به شیوه ای ساده فهم بیان می شد، توصیفات باید از هر نوع چربی اضافی خالی و ظاهر کارم فشرده می شد و همه چیز باید برای جا شدن در محفظه ای کوچک تنظیم می شد. نتیجه نوعی نثر خشن و کِشت نشده بود. بااین حال وقتی در تقلای بیان خودم به این شیوه بودم، گام به گام ضرباهنگ متمایزی شروع به شکل گرفتن کرد.
از آن جا که من در ژاپن به دنیا آمده و بزرگ شده بودم، واژگان و الگوهای زبان ژاپنی نظامی که من بودم را در حد انفجار پُر کرده بود؛ مثل طویله ای پُرِ احشام. وقتی در طلب ریختن افکار و احساساتم در قالب کلمات بودم، این حیوانات شروع به هل دادن می کردند و نظام فرو می ریخت. نوشتن به زبان خارجی، با تمام محدودیت هایی که داشت، این مانع را برداشت. همچنین باعث شد کشف کنم که می توانم افکار و احساساتم را با مجموعه ی محدودی از کلمات و ساختارهای دستوری بیان کنم، تا زمانی که بتوانم با روشی ماهرانه آن ها را به طرز تاثیرگذاری ترکیب کنم و باهم ارتباط دهم. سرانجام یاد گرفتم نیازی به کلماتِ سخت نیست ــ مجبور نبودم سعی کنم مردم را با عبارات زیبا تحت تاثیر قرار دهم.
بسیار بعدتر فهمیدم، آگوتا کریستوف هم چند رمان شگفت انگیز به سبکی که تاثیری مشابه داشته نوشته است. کریستوف نویسنده ای مجار بود که در سال ۱۹۵۶، در جریان انقلاب زادگاهش به نوشاتلِ سویس فرار کرد. او آن جا فرانسه یاد گرفت، یا شاید واقعاً مجبور شد یاد بگیرد، اما از طریق نوشتن به آن زبان خارجی بود که موفق شد سبکی نو و منحصر به خودش را توسعه دهد. ویژگی های سبکیِ او، ضرباهنگی قوی بر پایه ی جملات کوتاه، واژگانی نه پیچ واپیچ که همیشه سرراست و توصیفی همیشه بجا و خالی از احساس بود. رمان هایش در جَوی پُررمزوراز پیچیده شده اند که زیرِ سطحش مسائل مهمی پنهان شده است. یادم می آید اولین بار که با کارهایش مواجه شدم نوعی حس نوستالژیک را تجربه کردم. اولین رمانش دفترچهی سال ۱۹۸۶، درست هفت سال پس از انتشار به آواز باد گوش بسپارمنتشر شد.
بعد از کشف تاثیر غریبِ نوشتن به زبانی خارجی و در نتیجه به دست آوردن ضرباهنگ خلاقانه ی مختص به خودم، اولیوِتی را دوباره در کمد گذاشتم و یک بار دیگر دسته ی کاغذ و خودنویسم را بیرون آوردم. بعد نشستم و فصلی یا بیشتر را که به زبان انگلیسی نوشته بودم به ژاپنی ترجمه کردم. البته فکر کنم پیوند واژه ی مناسب تری باشد؛ چون ترجمه ای سرراست و کلمه به کلمه نبود. ناگزیر، در این فرایند، یک سبک جدید ژاپنی پدید آمد؛ سبکی که از آنِ من بود، که خودم کشفش کرده بودم. فکر کردم حالا به دستش آوردم؛ این طور باید کار کنم. این لحظه ی شفافیتی حقیقی بود که در آن مقیاس ها از چشمم افتادند.
بعضی گفته اند «کارهای تو حس اثر ترجمه شده را منتقل می کنند.» معنای دقیق این عبارت را نمی فهمم، اما به نظرم از طرفی درست به هدف می زدند و از طرف دیگر خطا می کردند. از آن جا که اولین قطعه ی داستان بلندم به معنای دقیق کلمه، ترجمه بود، این حرف کاملاً غلط نیست، اما تنها در مورد فرایندِ نوشتنم کاربرد دارد. آن چه من با نوشتن به زبان انگلیسی و ترجمه ی آن به ژاپنی دنبال می کردم، چیزی کمتر از آفرینش سبکی بی پیرایه و خنثا نبود که به من آزادیِ حرکت بیشتری بدهد. علاقه نداشتم یک شکل رقیق ژاپنی ایجاد کنم. می خواستم شیوه ی بیانی در زبان ژاپنی پیاده کنم که تا حد ممکن از زبان به اصطلاح ادبی دور باشد، که با صدای طبیعی خودم بنویسم. این کار، نیازمند معیارهای بسیار سختی بود. آن زمان تا جایی پیش رفتم که ژاپنی را بیشتر از یک ابزار کاربردی در نظر نمی آوردم.
برخی از منتقدانم این را برای زبان ملی ما توهینی تهدیدآمیز می دیدند. البته زبان بسیار سخت است، سرسختی ای که پشتش به تاریخی طولانی گرم است، هر جور هم که با آن رفتار شود، هر قدر هم که زمخت باشد، خودمختاری اش از دست نمی رود یا آسیبی جدی نمی بیند. این حق ذاتی همه ی نویسنده هاست: تا آن جا که تصور و تخیل شان اجازه می دهد، با امکانات زبانی به هر شیوه ای دست به تجربه بزنند. بدون این روح ماجراجو هرگز چیز جدیدی نمی تواند به دنیا بیاید. سبک من در ژاپنی همان قدر که با سبک تانیزاکی فرق دارد با کاواباتا متفاوت است. این کاملاً طبیعی است. بالاخره من کس دیگری هستم؛ نویسنده ای مستقل به نام هاروکی موراکامی.
صبح یکشنبه ای آفتابی در بهار بود که دبیری از مجله ی ادبی گونزو با من تماس گرفت و گفت به آواز باد گوش بسپار به فهرست نهایی جایزه ی نویسندگان تازه کارشان راه یافته است. تقریباً یک سال از مسابقه ی نخست فصل لیگ در استادیوم جینگو می گذشت. من سی ساله شده بودم. ساعت حدود یازده صبح بود، اما در چرت بودم؛ چون شب قبلش تا دیروقت کار کرده بودم. تلوتلوخوران گوشی را برداشتم اما هیچ تصوری نداشتم چه کسی آن طرف خط است و سعی می کند چه بگوید.
حقیقت را بگویم؛ آن زمان کاملاً فراموش کرده بودم که به آواز باد گوش بسپار را برای گونزو فرستاده ام. وقتی دست نوشته را تمام کردم و آن را به دست شخص دیگری دادم، میلم به نوشتن به کلی فرو نشسته بود. نوشتنِ آن کتاب کاری از سر لجاجت بود ــ به راحتی آن را نوشتم، همان طور که به ذهنم می آمد ــ بنابراین اصلاً به ذهنم خطور نکرده بود که ممکن است به فهرست نهایی راه پیدا کند. من تنها نسخه ام را برای شان فرستاده بودم. اگر آن ها انتخابش نمی کردند، احتمالاً برای همیشه ناپدید می شد. (گونزو دست نوشته های ردشده را پس نمی فرستاد.) به احتمال زیاد رمان دیگری هم نمی نوشتم. زندگی عجیب است.
دبیر گفت پنج نفر، از جمله من، در مرحله ی نهایی هستند. غافلگیر شده بودم اما خیلی هم خواب آلود بودم. پس آن چه اتفاق افتاد، واقعاً برایم واضح نیست. از تخت بیرون آمدم، صورتم را شستم، لباس پوشیدم و با همسرم به پیاده روی رفتم. درست وقتی از کنار دبستان محله مان می گذشتیم، متوجه کبوتری شدم که در بوته ها پنهان شده بود. برداشتمش و فهمیدم بالش شکسته است. نواری فلزی به پایش چسبیده شده بود. به آرامی در دستم گرفتمش و آن را به نزدیک ترین ایستگاه پلیس در اویاما ـ اوموتساندو بردم. همان طور که در کنار خیابان های هاراجوکو راه می رفتم، گرمای کبوتر زخمی در دستانم نفوذ می کرد. لرزشش را حس می کردم. آن یکشنبه هوا صاف و آفتابی بود و درختان، ساختمان ها و ویترین مغازه ها به زیبایی زیر آفتاب بهار می درخشیدند.
آن وقت بود که متوجه شدم، قرار است جایزه بگیرم و قرار است به رمان نویسی بدل شوم که تا حدی از موفقیت بهره مند می شود. فرضیه ای جسورانه بود، اما در آن لحظه مطمئن بودم که اتفاق خواهد افتاد؛ کاملاً مطمئن. نه به شیوه ای نظری، بلکه مستقیماً و شهودی.
پین بال ۱۹۷۳ را در ادامه ی به آواز باد گوش بسپار نوشتم. هنوز کافه ی جاز را اداره می کردم و معنایش این بود که پین بال هم دیروقت شب پشت میز آشپزخانه نوشته شده است. با ترکیبی از عشق و کمی خجالت است که این دو کارم را آثارِ میزِ آشپزخانه ای می نامم. اندکی بعد از اتمام پین بال ۱۹۷۳ بود که تصمیم گرفتم نویسنده ا ی تمام وقت شوم و کافه مان را فروختیم. فوراً، کار روی اولین رمان بلندم تعقیب گوسفند وحشی را شروع کردم که آن را شروع واقعی شغلم به عنوان رمان نویس در نظر می گیرم.
بااین حال، این دو اثر کوتاه، در آن چه به دست آورده ام نقشی مهم داشته اند. آن ها کاملاً بدون جایگزین هستند؛ بسیار شبیه دوستان قدیمی. بعید به نظر می رسد که دوباره دور هم جمع شویم، اما هرگز دوستی شان را فراموش نخواهم کرد. آن ها در آن دوران، حضوری حیاتی و ارزشمند در زندگی من داشتند. قلبم را گرم کردند و در راهم تشویقم کردند.
هنوز هم، به وضوحِ تمام به یاد می آورم که چه حسی داشتم، وقتی سی سال پیش روی چمن های پشت حصار زمین استادیوم جینگو نشسته بودم و چیزی بال زنان در دستانم نشست؛ دقیقاً با همان وضوح، گرمای آن کبوتر زخمی را به یاد می آورم که بعدازظهری بهاری، یک سال بعد، از نزدیک دبستان سنداگایا با همان دست ها برداشته بودم. هر وقت به معنای نوشتن رمان فکر می کنم، آن حس ها را به خاطر می آورم. چنین خاطرات ملموسی به من یاد می دهند که باور داشته باشم چیزی در درونم حمل می کنم و درباره ی فرصت هایی که در اختیارم می گذارند رویابینی کنم. چه شگفت انگیز است که آن احساسات امروز در درونم سکنا دارند.

ژوئن ۲۰۱۴

۱

«چیزی به نام نوشته ی کامل وجود ندارد؛ درست همان طور که چیزی به نام یاسِ کامل وجود ندارد.» نویسنده ای که در دوران دانشگاه به او برخوردم، این چنین گفت. مدت ها گذشت، تا توانستم منظورش را کاملاً درک کنم، اما باز هم در کلماتش تسلا می یافتم ــ که چیزی به نام نوشتن کامل وجود ندارد.
با این همه، هر گاه به قصد نوشتن می نشستم، مایوس می شدم. دامنه ای که از پسش برمی آمدم، بسیار محدود بود؛ برای مثال می توانستم چیزکی درباره ی یک فیل بنویسم، اما به مربی فیل که می رسیدم، هیچ تصوری نداشتم و این گونه چیزها.
هشت سال در این زنجیر گیر افتاده بودم؛ هشت سال، زمانی طولانی.
اگر کسی طبق این اصل عمل کند که همه چیز می تواند تجربه ای برای یادگیری باشد، پس پابه سن گذاشتن نباید آن قدرها هم دردناک باشد. دست کم دیگران به ما این طور می گویند.
از بیست سالگی به بعد، با تمام توان سعی کردم مطابق این فلسفه زندگی کنم؛ در نتیجه، فریب خوردم و بد فهمیده شدم، از من استفاده و سوء استفاده شد، بارها و بارها. البته، ماجراهای غریبی هم برایم به همراه داشت. همه گونه آدمی داستان های شان را برایم تعریف می کردند، سپس می رفتند و هرگز بازنمی گشتند؛ انگار، من چیزی نبودم جز پلی که آن ها با هیاهو از آن گذر می کردند. به هرحال زیپ دهانم را بسته نگه می داشتم و به این ترتیب، داستان ها با من باقی ماند تا زمانی که وارد سال پایانی دهه ی بیست عمرم شدم.
حالا، فکر کنم وقتش رسیده که داستانم را تعریف کنم.
البته به این معنا نیست که یکی از مشکلاتم را حل می کنم، یا وقتی تمامش کنم، به نوعی متفاوت خواهم بود. ممکن است اصلاً تغییر نکنم. در پایان، نوشتن گامی کامل به سمت خوددرمانی نیست، تنها حرکتی بسیار تجربی و ناچیز در آن جهت است.
بااین حال صادقانه نوشتن، به غایت سخت است. هر چه بیشتر تلاش کنم که صادق باشم، کلماتم بیشتر در تاریکی غرق می شوند.
این را بهانه در نظر نگیرید. به شما قول می دهم: قصه ام را به بهترین شکلی که اکنون می توانم تعریف کرده ام. حرف دیگری نمانده است، اما باز نمی توانم دست از اندیشه بردارم. اگر همه چیز خوب پیش برود، سال ها یا حتا دهه ها بعدتر، وقتی کشف کنم خودِ من نجات یافته و آمرزیده شده ام، آن وقت فیل به علفزار بازخواهد گشت و من قصه ی جهان را با کلماتی بسیار زیباتر از این تعریف خواهم کرد.
***
بسیاری از آن چه درباره ی نوشتن می دانم از دِرِک هارتفیلد(۲) آموختم؛ تقریباً همه چیز را. متاسفانه هارتفیلد، به عنوان نویسنده، به معنای دقیق کلمه اخته بود. کافی است اندکی از نوشته هایش را بخوانی تا این را متوجه شوی. نثرش بریده بریده، داستان هایش سرسری و موضوعاتش بچگانه بودند. با وجود این، او مانند عده ی کمی جنگنده بود؛ مردی که از کلمات به عنوان سلاح استفاده می کرد. به نظرم، وقتی فقط مبارزه طلبی مطرح باشد، او باید درست بالای رده بندی، کنار غول های روزگارش همینگوی و فیتز جرالد باشد. متاسفانه او هرگز نتوانست کاملاً بفهمد با چه چیزی می جنگد. در مجموع، فکر کنم این معنای اختگی باشد.
هارتفیلد هشت سال و دو ماه نبرد بی ثمرش را طول داد و سپس مُرد. در ژوئن ۱۹۳۸، صبح یکشنبه ای آفتابی، درحالی که تصویری از آدولف هیتلر را در دست راستش می فشرد و چتری باز را در دستی دیگر، از بام ساختمان امپایر استیت پرید. به هرحال، آدم های کمی متوجه شدند ــ در مرگش هم به اندازه ی زندگی اش نادیده گرفته شد.
در تعطیلات تابستانِ سومین سال راهنمایی ام به نسخه ای از نخستین رمان هارتفیلد برخوردم که همان موقع هم، مدت ها بود چاپش تمام شده بود؛ آن دوران را به خاطر بیماری پوستی وحشتناک بین پاهایم به یاد دارم. عمویم که آن کتاب را به من داده بود، سه سال بعد به دلیل سرطان روده با رنج مُرد. آخرین باری که دیدمش، دکترها بد شکافش داده بودند؛ لوله هایی به تنش فرو کرده بودند و مایعات از دو سر تنش، داخل و خارج می شد. آب رفته بود و پوستش قهوه ای سرخ گون شده بود و این چنین شبیه یک میمون پیر ناقلا شده بود.
***
در کل سه عمو داشتم؛ یکی از آن ها درست خارج شانگهای، دو روز بعد از پایان جنگ، پایش روی مینی رفت که خودش کاشته بود و مُرد. تنها عموی نجات یافته ام، در مدار بهارهای گرم ژاپنی به عنوان شعبده باز کار می کند.
***
هارتفیلد، درباره ی خوب نوشتن این چنین می گوید «نوشتن کنش وارسی فاصله ی بین ما و چیزهایی است که دورمان را گرفته اند. آن چه ما نیاز داریم نه حساسیت که یک خط کش است.» (از چیست که درباره ی حسِ خوب، بد است؟، ۱۹۳۶)
با کم رویی شروع به وارسی جهان اطرافم کردم، خط کش دردست، در سالی که به کِنِدی شلیک شد و حالا، پانزده سال از آن گذشته است؛ پانزده سالی که صرف بیرون ریختن چیزها یکی پس از دیگری شد. مانند هواپیمایی با خرابی موتور، با بیرون ریختن بار هواپیما شروع کردم و بعد صندلی ها و آخرسر خدمه ی بدبخت پرواز؛ از شر همه چیز خودم را خلاص می کردم، درحالی که هیچ چیز جدیدی به دست نیاوردم.
این راه درستی بود؟ از کدام جهنمی باید بدانم! قطعاً زندگی این طور آسان تر است، اما وقتی تصور می کنم که پیر شده ام و با مرگ روبه رو می شوم، ترس برم می دارد. منظورم این است که بعد از این که جسدم را خاکستر کردند، چه باقی می ماند؟ نه حتا تکه ای استخوان.
مادربزرگ فقیدم می گفت «آدم های سیاه دل خواب های تیره می بینند. آن ها که قلب های شان سیاه تر است، اصلاً خواب نمی بینند.»
شبی که مادربزرگم مُرد، اولین کارم این بود که دست هایم را دراز کردم و به آرامی چشمانش را بستم. در آن لحظه، همه ی خواب هایی که در هفتاد و نه سالش دیده بود، بی صدا ناپدید شد (پوف!) مثل رگباری تابستانی بر پیاده روهای داغ. چیزی باقی نماند.

نظرات کاربران درباره کتاب به آواز باد گوش بسپار

عالی
در 1 سال پیش توسط ham...jad
عالیه😆
در 1 سال پیش توسط Parsa ..
این رو نخرید اگه میخواهید بخونید از نشر چشمه نخونید. کلی سانسور بیخود داشته کتاب خودش بد نیست و خوبه ولی کلی سانسور داشت و مسخره بود، ترجمه هم کاملا آبکی بود و مسخره
در 9 ماه پیش توسط محمد آذری
سرشار از سانسور با داستان گنگ و بیخود
در 8 ماه پیش توسط shayan naseri
بسیار بد و گنگ و پر از سانسور
در 8 ماه پیش توسط shayan naseri
به نظر من این داستان یک کارگاه آموزش نویسندگیه.اتفاقاتى ساده و روزمره که روال جذابى به خودشون میگیرن.
در 1 سال پیش توسط ENp...535
جالب نبود، تقریبا بی سر و ته
در 9 ماه پیش توسط sh....aei
رستاخیز مردگان mj۱۲۶@
در 11 ماه پیش توسط mho...458
حیف از این کتاب که با ترجمه تحت اللفظی بد منتشر شده است. از نشر چشمه دور از انتظار است.
در 4 ماه پیش توسط جلیل جعفری
با در نظر گرفتن اینکه اولین کتاب هاروکی موراکامی بوده میشه ندیدش گرفت و دلخور نشد ... یه دست نوشته ی گنگ و بی سر و ته ... ولی انگار همین داستان گنگ بوده که تو ذهن هاروکی به مرور زمان کامل و‌ پخته شده و شاهکار « تسوکورو تازاکی بی رنگ » به وجود اومده. امتیاز من: ۲ از ۵
در 2 هفته پیش توسط سیما زیارانی