فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همخونه

کتاب همخونه

نسخه الکترونیک کتاب همخونه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۵۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب همخونه

رمان «همخونه» از پرفروشترین و جذابترین رمان‌های فارسی است که در سال ۱۳۸۵ توسط مریم ریاحی نوشته شد و مورد استقبال بسیاری از علاقه‌مندان قرار گرفت به‌ طوری‌ که تا به حال بیش از ۵۵ بار به چاپ رسیده است. مریم ریاحی دارای مدرک کارشناسی ارشد ادبیات فارسی است و با این رمان وارد عرصه ادبیات داستانی گردید. این رمان داستانی عاشقانه و بسیار پر پیچ و خم را روایت می‌کند که تا مدت‌ها مخاطب را درگیر خودش می‌کند. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «عشق، خودش خواهد آمد. نمی‌توان از آن فرار کرد. عشق خودش آهسته آهسته می‌آید و در گوشه‌ای از قلب مهربانت آرام و بی‌صدا می‌نشیند و تو متوجه‌اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می‌کند و کم کم مثلِ (ساقه‌ی مهرِ گیاه) در تمام جانت می‌پیچد و ریشه می‌دواند، به طوری که بی آن نمی‌توانی تنفس کنی.»

ادامه...

بخشی از کتاب همخونه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

ظهر بود، اواخر شهریور. با این که هوا کم کم رو به خنکی می رفت، اما آن روز به شدت گرم بود. خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق کرده ی حسین آقا می تابید. قطره های ریز و درشت عرق از سر و روی او آرام آرام و پشت سر هم ریزان بودند و روی صورتش راه گرفته بودند. چهره ی آفتاب سوخته اش زیر نور خورشید برق می زد، اما گویی اصلاً متوجه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش های حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد آنها را برق بیاندازد.
حسین آقا حالا دیگر هفت سالی می شد که سرایداری خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت. یعنی درست از وقتی که عموی پیرش بعد از سال ها خانه شاگردی حاج رضا، از دنیا رفته بود. به یاد عمویش و مهربانی هایی که او در حقش کرده بود، افتاد. او حتی آخرین لحظه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود و از آقای (احسانی) خواهش کرده بود که مش حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد.
حسین آقا غرق در تفکراتش، هر ازگاهی سرش را تکان می داد و با لبخند، دندان های نامنظم و یکی در میانش را به نمایش می گذاشت. صدای درِ حیاط که با شدت کوبیده می شد، او را از دنیایش بیرون کشید. شیلنگ روی زمین رها شد، آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روی زمین برگشت. یک جفت کفش کهنه که پشتش خوابانده شده بود، لِف لِف کنان به سمت در دویدند، در حالی که صاحب شان بلند بلند می گفت: «آمدم. صبرکنید، آمدم.»
با باز شدن در، چهره ی درخشان دختری با پوستی لطیف و شفاف و قامتی متوسط نمایان شد. در حالی که با چشمان سیاهش به حسین آقا چشم دوخته بود، با لبخند شیطنت باری گفت: «سلام، چه عجب مش حسین! یک ساعته دارم زنگ می زنم!»
ـ توی حیاط بودم، دخترم! صدای زنگ رو نشنیدم. دیر کردی، آقا سراغت رو می گرفت...
یلدا منتظر شنیدن باقی حرف های مش حسین نماند. محوطه ی حیاط را به سرعت طی کرد، پله ها را دو تا یکی کرد و وارد خانه شد.
آن جا یک خانه ی دو طبقه ی دویست متری بود که در یکی از نقاط مرکزی شهر تهران ساخته شده بود، نه خیلی قدیمی و نه خیلی جدید، اما زیبا و دل نشین بود. انگار واقعاً هر چیزی سر جایش قرار داشت. حیاط بزرگ با باغچه ای که بی شباهت به یک باغ نبود و انواع درخت ها و گل های زیبا در آن یافت می شد. درِ خانه به راهروی نسبتاً طویلی باز می شد که دیوارش با تابلو فرش های ابریشمی زیبا تزیین شده بود و فرش های کناره ی دست بافت زیبایی کف آن را زینت می داد. راهرو به سالن بزرگی منتهی می شد که درگوشه و کنارش انواع مبلمان استیل و اشیاء گران قیمت قدیمی و جدید دور هم جمع شده بودند و موزه ی جالبی از گذشته ها و حال را ترتیب داده بودند.
اتاق حاج رضا سمت راست سالن قرار داشت و چیزی که در اتاق بیش از همه خودنمایی می کرد، کتابخانه ی بزرگ حاج رضا بود. او علاقه ی خاصی به خواندن کتب تاریخی داشت و گاهی شعر هم می خواند. گاهی نیز از یلدا می خواست که برایش غزلیات شمس و سعدی یا حافظ بخواند.
درِ اتاق حاج رضا، نیمه باز بود. یلدا آهسته دستش را به سوی در برد و چند ضربه نواخت. صدای مبهمی از داخل او را به ورود دعوت کرد. حاج رضا روی مبل نشسته بود و در حالی که قرآن بزرگی در دست گرفته و مشغول خواندن بود، از بالای عینک به یلدا نگاه کرد و گفت: «دخترم، آمدی؟! چرا این همه دیر کردی؟»
نزدیک حاج رضا میز مطالعه ی بزرگ و زیبایی قرار داشت که فرسودگی اش نشان از قدمت و اصالت آن را داشت. یلدا جلو آمد و کلاسور وکیفش را روی میز گذاشت و گفت: «اول سلام به حاج رضای خودم! دوم این که ببخشید، به خدا من مقصر نبودم، فرناز خیلی معطلمان کرد. من فقط این کلاسور را خریدم.»
حاج رضا لبخندی زد و گفت: «چرا باقی لوازمی را که لازم داشتی، تهیه نکردی؟!»
ـ راستش، بس که فرناز تو این مغازه و اون پاساژ سرک کشید، دیگه خسته شدیم و من و نرگس هم از خرید کردن منصرف شدیم. البته تا ماه مهر نزدیک هفده روز وقت داریم!
حاج رضا در حالی که لبخند زنان یلدا را نگاه می کرد، شاید از آن همه شور و هیجان یلدا به وجد آمده بود، گفت: «عزیزم، یلدا جان! راستش می خواستم راجع به مطلب مهمی باهات صحبت کنم، اما اول برو لباست رو عوض کن و غذات رو بخور. پروانه خانم غذای خوشمزه ای درست کرده.»
پروانه خانم، همسر مش حسین بود که نظافت و آشپزی داخل منزل را به عهده داشت. او زن مهربان با سلیقه ای بود و مثل مادری مهربان به کارهای یلدا رسیدگی می کرد.
یلدا صندلی را پیش کشید، روی صندلی نشست و با نگاهی مضطرب به حاج رضا خیره شد و گفت: «شما چی می خواین بگین؟! اتفاقی افتاده؟! چند روز پیش هم گفتین که کار مهمی دارین. موضوع چیه، حاج رضا؟! همین حالا بگین، خواهش می کنم!»
حاج رضا با چهره ی آرام و مهربانش زمزمه کنان صلواتی فرستاد و قرآن را بست، عینک را از روی صورتش برداشت و چشم هایش را مالید و گفت: «چیزی نیست دخترم، هول نکن! اتفاق خاصی هم نیافتاده. اول کمی استراحت کن، بعداً...»
یلدا خواست بگوید، آخه...، حاج رضا از روی مبل برخاست و گفت: «پاشو دختر، پاشو بریم و ببینیم پروانه خانم چه کرده؟! پاشو ناهارت سرد شد!»
یلدا به اجبار از روی صندلی بلند شد.کیف و کلاسورش را از روی میز برداشت و به دنبال حاج رضا اتاق را ترک کرد و به طبقه ی بالا رفت. درِ اتاقش را بازکرد و داخل شد. وسایلش را روی تخت رها کرد و در حالی که مقنعه اش را از سر بر می داشت، جلوی آیینه رفت و با خود گفت: «یعنی چی شده؟ حاج رضا، چی می خواد بگه؟!»
یلدا به حاج رضا فکر کرد، به این که این روزها چه قدر پیر و شکسته به نظر می رسید. او به خاطر ناراحتی قلبی، تحت نظر پزشک بود و به همین سبب یلدا بسیار نگران شده بود. علاقه ی او به حاج رضا، شاید از علاقه ی یک دختر واقعی نسبت به پدر، خیلی بیشتر بود. می دانست که حاج رضا هم او را خیلی دوست دارد.
یلدا از بیست سالگی پیش حاج رضا بود و چند ماه پس از این که آخرین فرزند حاج رضا نیز از او جدا شد، زندگی در کنار حاج رضا را آغاز کرد. مادر یلدا زمانی که او سیزده ساله بود در اثر سکته ی مغزی درگذشت و یلدا زندگی را در کنار پدر ادامه داد. پس از شش سال پدر نیز در بستر بیماری افتاد و تنها کسی که مثل پروانه دور او می گشت، حاج رضا بود. پدر یلدا از دوستان قدیمی حاج رضا بود که جوانی اش را در خدمت یکی از ادارات دولتی گذرانده بود و دوران بازنشستگی را در کنار حاج رضا به فرش فروشی مشغول بود. او متمول نبود، حتی خانه ای که در آن زندگی می کردند، اجاره ای بود. او در آخرین لحظه ها به عنوان آخرین خواسته اش، یلدا را به تنها دوستش، حاج رضا سپرد. یلدا در پایان نوزده سالگی بود و خودش را برای کنکور آماده می کرد که با از دست دادن پدر، احساس عجز و درماندگی می کرد. او تنها فرزند خانواده بود و قوم و خویش چندان دل سوزی نداشت که بتواند بدون مال و ثروت برای ادامه ی زندگی روی آنها حساب بکند! اوایل زندگی کردن در خانه ی حاج رضا برای او کمی مشکل بود، اما کم کم به حاج رضا و محبت های بی دریغش دل بست. او سرپرستی یلدا را بر عهده گرفت و مثل یک پدر واقعی دست های مهربان خود را برای تنهایی دردناک یلدا، سایه بان کرد. یلدا به خاطر زندگی تقریباً با درد آشنایش قدر موقعیت به دست آمده را خیلی خوب می دانست و از فرصت هایی که حاج رضا برایش فراهم می کرد، برای رسیدن به اهدافش بسیار خوب استفاده کرد. برای همین چند ماه پس از این که به خانه ی حاج رضا آمد، در کنکور شرکت کرد و سال جدیدش را با ورود به دانشگاه آغاز کرد، اما حاج رضا که مردی دنیا دیده، باسواد و بسیار مومن و متعهد بود، بعد از یک عمر زندگی با عهد و عیال، حالا که تنها شده بود، نیاز بیشتری به وجود یلدا حس می کرد و یلدا را مثل دختر خودش دوست می داشت و همیشه آرزویش خوشبختی یلدا بود و در این راه از هیچ کمکی دریغ نمی کرد. او زمانی یلدا را به خانه اش آورد که خانه ی او از مهر و محبت و هیاهوی فرزندان خالی بود و بسیار تنها شده بود. حتی آخرین فرزندش هم به حالت قهر از او جدا شده و خانه را ترک کرده بود.
حاج رضا مردِ متمولی بود و تمام تجار سرشناس بازار فرش فروش ها او را به خوبی می شناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند، اما چیزی که یادآوری آن همیشه برای او شرمندگی، رنج و ناراحتی به همراه داشت، یاد و خاطره ی یک اشتباه، یک هوس و یا هر چیز دیگری که بشود نامش را گذاشت، بود. او همسر خوبی داشت که عاشقانه با شوهرش زندگی کرده بود و جوانی اش را به پای او و بچه ها ریخته بود. حاصل ازدواج آنها دو دختر و یک پسر بود. همسر حاج رضا (گلنار)، یک خانم به تمام معنا بود و باسلیقه، کدبانو، مهربان و مادری فداکار که با وجود قلب بیمارش ذره ای از تلاشش را برای چرخاندن زندگی کم نمی کرد. اما دست روزگار بود یا...! حاج رضا دل به زن جوانی که گه گاه به عنوان مشتری به سراغش می آمد، سپرده بود و این برای او یک رسوایی بزرگ به شمار می آمد و برای گلنار خیانتی غیر قابل جبران!
وقتی گلنار باخبر شد که حاج رضا با زن جوانی صیغه خوانده اند، تاب نیاورد، دردی در سینه اش پیچید و در بستر افتاد و تا لحظه های آخر با چشمان پر از سوالش، حاج رضا را برای تمام عمر شرمنده کرد و از آن پس تنها خاطره ای تلخ برای بچه ها و شرمندگی و عذاب وجدان برای حاج رضا بر جای گذاشت.
بچه های حاج رضا همه تحصیل کرده بودند و موقعیت اجتماعی خوبی داشتند، اما هرگز نتوانستند پدرشان را به خاطر اشتباهش ببخشند و همیشه در وجودشان نسبت به او آزردگی خاطر داشتند.
شراره و شهرزاد دو دختر حاج رضا برای ادامه ی تحصیل به خارج از کشور سفر کرده و نزد تنها عمه شان به زندگی ادامه دادند و همان جا نیز ازدواج کردند و ماندگار شدند و هرازگاهی برای دیدار تازه کردن سری به پدر می زدند و با اصرار از او می خواستند تا املاکش را بفروشد و با تنها برادرشان به آنها ملحق شود، اما حاج رضا زیر بار نمی رفت و حتی حاضر نبود به این موضوع فکر کند. او دلش نمی خواست با رفتن به خارج، تنها پسرش را نیز از دست بدهد و تنهاتر از همیشه بماند.
شهاب حالا ۲۳ ساله بود. او که بیشتر از دو خواهرش دل بسته ی مادر بود، به همان نسبت نیز بیش از آن دو، کینه ی پدر را در دل پرورانده بود. از آن جایی که بسیار خودسر، کله شق و مغرور بود، مدام درصدد انجام کاری بود تا بتواند زودتر از خانه ی پدر و مدیریت او خلاص شود و به تنهایی زندگی کند. حاج رضا برخلاف شهاب دل بستگی خاصی نسبت به او داشت، برای همین همیشه او را حتی از فکر کردن به خارج منع می کرد، اما ناسازگاری های شهاب و بحث و جدل هایش تمام نشدنی بود و سر هر چیزی بهانه ای می تراشید و داد و بیداد به راه می انداخت و چندین روز با حاج رضا سرسنگین می شد! حاج رضا خیلی سعی کرد تا رابطه ی بهتری با پسرش ایجاد کند، اما هر چه می گذشت، شهاب نافرمان تر، جسورتر و نسبت به پدر گستاخ تر می شد و وقتی سال آخر دبیرستان را می گذراند، چندین بار به خاطر قهر از پدر، خانه را ترک کرده و شب را با رفقایش به سر برده بود. به دلیل این رفتارها بود که حاج رضا برای حفظ فرزندش به جایی رسید که پیوسته در برابرش کوتاه بیاید و با او مدارا کند تا شاید بتواند این جوان سراپا آتش کینه را به هر قیمتی که بود، پیش خود حفظ کند.
شهاب بیش از دخترها شبیه مادرش بود. چشم های بادامی درشت و سیاهش با ابروهای تقریباً پهن، پیشانی بلند با بینی خوش فرم، موهای صاف مشکی و پر پشت، درست مثل موها و اعضاء صورت گلنار بود، اما در ابعاد مردانه اش. حس مسوولیت پذیری و اعتماد به نفس شهاب چیزهایی بودند که حاج رضا همیشه در دل به آنها افتخار می کرد. او قلب مهربانی داشت و شاید اگر از پدرش کینه ای به دل نمی گرفت، رفیق و همدم خوبی برای او می شد. حاج رضا گاهی به او حق می داد که آن طور رفتار کند. زیرا در اعماق نگاه او، سرزنش تلخ و ملالت بارِ نگاه گلنار را در لحظه های آخر حس می کرد و دلش به شدت می شکست. هر چند که بعد از گلنار هرگز به رابطه اش با معشوق ادامه نداد، اما با این حال باری از گناهش را نکاست و پیش خود شرمنده بود. انگار تازه می فهمید که عشق گلنار چیزی نبود که بتواند آن را به بهای ناچیزی مانند یک نگاه هوسناک ببازد، اما برای فهمیدن کمی دیر شده بود.
حاج رضا اهمیت خاصی برای تربیت فرزندانش قایل بود و همه ی هم و غمش این بود که فرزندانی متدین و تحصیل کرده تربیت کند. خُب اگر در اولی زیاد موفق نبود و فرزندانش به اندازه ی او مومن و متدین نبودند، اما در امر دوم تقریباً به آرزوی خود رسیده بود و تنها شهاب بود که هنوز به دانشگاه نرفته بود. برای همین تمام هدفش این بود که شهاب را با درس خواندن و تشویق او برای رفتن به دانشگاه در ایران ماندگار کند. به همین سبب پدر و پسر وارد معامله شدند. پدر از او خواست در ایران بماند و به درس خواندن و ادامه تحصیل در دانشگاه بیاندیشد و برای قبولی تلاش کند و پسر هم در عوض سربازی اش خریداری شود!، اما پدر از او خواست که رشته ای بالا و مقبول را انتخاب کند تا آینده ی کاری و شغلی اش تامین شود! و باز پسر شرط گذاشت که یک آپارتمان شخصی برایش تهیه شود!
وقتی شهاب در رشته ی عمران دانشگاه تهران قبول شد، برای حاج رضا هیچ راهی به جز تهیه ی یک آپارتمان شیک و نقلی باقی نماند و این شد که از آن پس شهاب هم مثل دو خواهرش پدر را ترک کرد و زندگی مستقل و مجردی اش را آغاز کرد. تمام دل خوشی حاج رضا آن بود که پسرش در ایران است و هر وقت اراده کند، می تواند به او دسترسی داشته باشد. شهاب نیز گاهی به پدر سر می زد. از زمان ورود به دانشگاه دوستان زیادی دور و بر او بود و حاج رضا از آینده ی او نگران بود، اما شهاب به واسطه ی داشتن تربیت مذهبی و بزرگ شدن در دامان خانواده ای متدین و داشتن پدری هم چون حاج رضا، زمینه هایی در وجودش نقش بسته بود که شاید کمی کم رنگ می شد، ولی هیچ گاه از بین نمی رفت و حس الگو بودن که از کودکی در وجودش بود، راه تاثیر پذیری از دیگران و تقلید را برای او دشوار می ساخت.
حاج رضا، شهاب را خوب می شناخت و او را خوب تربیت کرده بود و می دانست پسر خوبی دارد، اما نگرانی اش راجع به او همیشگی بود و پیوسته در پی راه چاره ای برای بازگرداندن او به دامان خانواده بود و دورادور مراقب او بود و توسط شاگرد حجره ی یکی از دوستانش در بازار، از اوضاع و احوال پسرش بی خبر نمی ماند.
آخرین باری که شهاب به خانه ی پدر آمد، وقتی بود که حاج رضا به رابطه ی او با دختری پی برده بود که ظاهراً از هم کلاسی هایش بود. حاج رضا از او خواست توضیح بدهد، اما شهاب طفره رفت و وقتی با اصرار پدر مواجه شد، با فریاد و داد و بیداد از او خواست که در کارهایش دخالت نکند و فراموش کند پسری به نام شهاب داشته است و به حالت قهر از او جدا شده و خانه ی پدر را برای همیشه ترک کرد. بعدها حاج رضا مطلع شد که شهاب سال های آخر دانشگاه با همکاری یکی از دوستانش به نام کامبیز، یک شرکت ساختمانی خصوصی بر پا کرده است.

۲

آن شب، شب تقریباً سردی بود و آسمان صاف و زیبا می نمود. ستاره ها در آسمان پخش بودند و یکی یکی علامت می دادند. بوی مهر می آمد، بوی مدرسه، بوی دانشگاه، بوی تحرک و بوی تازگی خاصی که همه برای احساسی توام با وجد و دلهره را در بر داشت. یلدا روی صندلی گهواره ای در بالکن رو به روی حاج رضا نشسته بود و خود را تکان می داد.
پروانه خانم با یک سینی چای آمد. حاج رضا چای را برداشت و روی میز گذاشت. پروانه خانم چای یلدا را هم روی میزگذاشت وگفت:
«یلدا جان، یک چیز گرمتر می پوشیدی، این جا نشستی سرما می خوری!»
ـ نه پروانه خانم، خوبه، هوا عالیه.
در حالی که پروانه خانم دور می شد، حاج رضا گفت: «یلدا جان، قبلاً هم گفتم که مطلب مهمی هست که باید بهت بگم و نظرت رو بدونم. می خوام خیلی خوب به حرف های من گوش کنی و خوب فکر کنی.»
صندلی از حرکت افتاده بود. در حالی که روسری آبی یلدا زیر نور مهتاب به چشمان سیاهش تلالو خاصی بخشیده بود، سراپای وجودش لبریز از کنجکاوی شد.
حاج رضا ادامه داد: «فقط قول بده خوب به حرف هایی که بهت می گم، دقت کنی!»
یلدا مثل بچه های حرف شنو سرش را تکان داد و گفت: «باشه، باشه، حتماً فکر می کنم. حالا زودتر بگین، تو رو به خدا!»
حاج رضا چایی اش را مزه مزه کرد، استکان را روی میز گذاشت و گفت: «فکر می کنم راجع به شهاب (پسرم رو می گم!)، یک چیزهایی می دونی، اما با این حال می خوام خودم برات همه چیز رو بگم. می دونی، یلدا جان! شهاب، تنها پسر و در واقع تنها امید و آرزوی من در این دنیاست. البته خودت بهتر می دونی که تو هم برای من مثل شهاب، عزیزی، اما فعلاً حرف من روی شهابه. راستش من خیلی سعی کردم تا او از من جدا نشه و پیش من بمونه و باهام مثل یک رفیق و یک پسر واقعی باشه، اما متاسفانه هر چی بیشتر تلاش کردم، کمتر موفق شدم. شهاب دو سه سالی هست که از من جدا شده و سراغی ازم نگرفته. اون برای خودش خونه زندگی، کار و سرگرمی درست کرده. گویا درسش هم رو به اتمامه.»
حاج رضا بار دیگر استکان را برداشت، آهی کشید و سری تکان داد، گویی می خواست زخم های کهنه ای را باز کند.
یلدا دختر باهوشی بود، اما هنوز نتوانسته بود رابطه ای منطقی بین حرف های حاج رضا و خودش بیابد. دوست داشت میان کلام حاج رضا بدود و بگوید که، «حاج رضا تو رو خدا برید سر اصل مطلب!»
حاج رضا آخرین هورت را کشید... استکان روی میز آرام گرفت، ادامه داد: «اون خیلی تو فکر رفتن به خارج بود، اما من همیشه مانعش می شدم. ازم خواست برایش خونه بخرم تا ایران بمونه. منم خریدم. از آخرین باری که اومد این جا و مثل همیشه قهر کرد و دیگه نیومد، باز دلم راضی نشد تنها رهایش کنم و همیشه مواظبش بودم. تازگی ها هم شنیده ام که دوباره فکر خارج رفتن رو توی سرش انداخته اند!»
ـ از کجا می دونید؟!
ـ با یکی از دوستانش یک شرکت ساختمانی زده اند، پسر خوبیه، از اون شنیده ام! راستش اصلاً دلم نمی خواد از این جا بره. دلم می خواد آخرین شانسم رو برای نگه داشتنش توی ایران امتحان کنم و در این راه تو باید کمک کنی.
حاج رضا لحظه ای ساکت شد، صاف نشست و با قاطعیت گفت: «یلدا، تمام امید من به توست!»
یلدا پاک گیج شده بود و به چشم های آبی و بی فروغی که مثل دریای مه آلود در تلاطم بودند و مضطرب و منتظر او را نگاه می کردند، خیره شد و شانه ها را بالا داد و با تعجب پرسید: «اما من چه کاری ازم ساخته است؟!»
حاج رضا که گویی در خواب حرف می زد، بی اراده گفت: «اگر موافقت کنی با شهاب ازدواج کنی.»
یلدا آن چه را که می شنید باور نمی کرد و با ناباوری گفت: «حاج رضا، چی می گین؟! دارین شوخی می کنین؟»
ـ نه، یلدا جان! من کاملاً جدی گفتم، اما اجازه بده همه ی حرف هام رو بزنم، بعد نظرت رو بگو.
چهره ی یلدا به سفیدی گرایید، ضربان قلبش تند شده و درونش لحظه به لحظه متلاطم تر از پیش می شد و به این فکر کرد که، «پس حاج رضا این همه مهر و محبت نثار من کرده به خاطر پسرش؟! یعنی از روزی که منو به این خونه آورد، چنین قصدی داشت؟! پس منظورش از سرپرستی من، تربیت عروس آینده اش بود؟!» از حاج رضا بدش اومد. احساس حماقت می کرد. فکر می کرد بدجوری گول محبت های حاج رضا رو خورده. نگاهش به قندان روی میز، سرد و ثابت مانده بود و با گوشه ی روسری اش ور می رفت.
صدای ملایم حاج رضا او را به خود آورد که می گفت: «می دونم داری به چی فکر می کنی! اما دخترم تو داری اشتباه می کنی. من تو رو از بچه های خودم بیشتر دوست دارم. به خدا قسم مدت هاست به عواقب و جوانب این قضیه فکر کرده ام تا تونستم این پیشنهاد رو بهت بدم. شاید فکر کنی که می خوام به خاطر پسرم زندگی تو رو تباه کنم! اما اگر ذره ای به ضرر تو بود، اصلاً این موضوع را مطرح نمی کردم. دخترم، می دونم که موقعیت های خوب برای تو زیاده، اما من شهاب رو بزرگ کرده ام و می دونم که پسر خوبیه و زمینه هایی در وجودش هست که اگر انگیزه ای برای شکوفا کردنش داشته باشد، می تونه بهترین مرد برای زندگی با تو باشه. من می خوام که تو این انگیزه رو برای اون ایجاد کنی. می خوام که با رفتار و کردارت اونو به راه بیاری. تو نجیب و مهربونی، تحصیل کرده ای، پر از حوصله ای، پر از شور و نشاط و هیجانی. تو پر از احساسات پاک و خدایی هستی، دوست دارم تو عروسم باشی و باعث پیوند من و شهاب شوی.
آرزوی من اینه که تو و شهاب رو خوشبخت ببینم. من دوست دارم...»
حاج رضا نفس عمیقی از ته دل کشید و ادامه داد: «من دوست دارم شما دو نفر رو در کنار هم خوشبخت ببینم. به خدا قسم اگر ذره ای درباره ی خوبی های درونی شهاب و ذات او شک داشتم، هرگز اینو از تو نمی خواستم. هرگز نمی خواستم که حتی فکری هم در این باره بکنی، اما عزیزم، با همه ی این ها که شنیدی، من قصدم از این پیشنهاد، چیز دیگری است. یعنی اصلاً این ازدواج مثل ازدواج های دیگه نیست و من شرایط خاصی برای این امر در نظر دارم که اگر همه ی این پیش بینی های من درباره ی شهاب و همین طور درباره ی زندگی تو و اون و خوشبختی شما اشتباه از آب درآمد، تو هرگز ضرر نکنی.»
یلدا نمی دانست چه خبر است، سخت درهم و متحیر بود! انگار دیگر حرف های حاج رضا را نمی شنید. حس می کرد از درون فرو می ریزد، حتی توان کوچک ترین حرکت را ندارد. توی دلش مطمئن بود که جوابش به حاج رضا هرگز مثبت نخواهد بود، اما با این همه دلش برای حاج رضا می سوخت. دلش برای آن چشم های منتظر که ملتمسانه او را می نگریستند و یک دنیا آرزو و امید را در خود داشتند، می سوخت. یلدا فکر می کرد که حاج رضا خودش را گول می زند و با این همه نقشه ها و خیال بافی ها هرگز نمی تواند دوباره صاحب پسرش شود. او در مورد شهاب چیزهایی از پروانه خانم و مش حسین شنیده بود و با این که هرگز او را ندیده بود، شخصیت خشن و گستاخی را برای او در ذهنش ساخته بود.
حاج رضا گفت: «یلدا جان، خیلی ساکتی، بگو چه فکری داری؟»
یلدا خودش را جمع و جور کرد، سعی کرد افکارش را جمع و جور کند، به حاج رضا نگاه کرد و گفت: «والله، چی بگم؟! واقعاً نمی دونم چی بگم؟! راستش حرف های شما برام خیلی عجیب و غیرمنتظره بود. اگر واقعاً حرف دلم رو بخواهید، اینه که نمی تونم اصلاً به این قضیه جدی فکر کنم. حاج رضا، شما به گردن من خیلی حق دارید. من در حال حاضر هر چی دارم، از شما دارم، اما خواهش می کنم اینو از من نخواهید. من اصلاً به ازدواج فکر نمی کنم. در ثانی اگر بر فرض محال بخواهم، می گم فرض محال، نمی تونم به پسر شما فکر کنم. چون اصلاً اونو نمی شناسم! حتی تا حالا اونو ندیده ام و نمی تونم تنها به چیزهایی که شما از اون برای من می گین، اکتفا کنم. از همه ی این ها گذشته با چیزهایی که راجع به اون شنیده ام، فکر نمی کنم که بتونید اون رو هم راضی به این کار بکنید!.»
یلدا سعی داشت عصبانیت خود را پنهان کند و سعی می کرد آن چه را که در دل دارد طوری به حاج رضا بگوید که او را نیازارد.
حاج رضا بی رمق، با لب های خشکیده و چشم های خسته به یلدا نگاه می کرد، انگار دیگر توان حرف زدن نداشت، اما گفت: «دخترم، من تورو می فهمم. تو دختر عاقلی هستی، در این شکی نیست، اما عزیزم تو بذار من همه چیز رو برات توضیح بدم، بعد مخالفت کن. اصلاً بگو ببینم یلدا جان، الآن دقیقاً چند سالته؟!»
یلدا جوابی نداد، انگار می دانست مقصود حاج رضا از این سوال چیست.
حاج رضا دوباره مصرتر از پیش پرسید: «واقعاً دارم می پرسم، یلدا جان! الآن دقیقاً چند سالته؟!»
یلدا کمی جا به جا شد، انگار تازه داشت توی دلش حساب می کرد چند سالشه، بعد با کمی فکر گفت: «۲۳ سالمه!»
گویی چشم های حاج رضا باز شدند، لبخندی زد، به صندلی تکیه داد و گفت: «بابا جان، پس برای خودت خانمی شده ای! من همه اش فکرمی کردم که یلدای من بچه است، اما غافل از این که خانم کوچولوی ما دیگه بزرگ شده...»
حاج رضا بلندتر خندید و ادامه داد: «... و داره از ازدواج فرار می کنه!»
خنده اش بی رمق بود. یلدا هم خندید، انگار خودش هم از یادآوری سن و سالش متعجب شده بود!
حاج رضا گفت: «دیدی گفتم، حالا موقعشه!»، لحن کلامش از شوخی خالی می شد که افزود: «می دونم که خواستگار هم داری! چندین بار دیدمش. دو بار هم با خودم صحبت کرده.»
یلدا خجالت زده با لحنی دستپاچه پرسید: «شما ازکی صحبت می کنید؟»
ـ همون پسره قد بلنده، موهاش بوره... هم کلاست!
ـ سهیل؟!
ـ اسمش درست به خاطرم نیست. عزیزم، فکر کن این آقا یا هر کس دیگری به خواستگاریت اومد، می خوام بدونم چه طوری اونو می شناسی؟! چه قدر وقت برای شناختن این آدم نیاز داری؟! مطمئن باش تو هر چه قدر وقت بخوای، من دو برابر به تو فرصت می دم تا شهاب رو بشناسی. من شرایطی رو برای تو به وجود می یارم که با شناخت کامل از اون، به من جواب بدی...
یلدا تاب نیاورد. احساس می کرد حاج رضا برای خودش می بُرد و می دوزد و خیلی تند پیش می رود. برای همین میان کلام حاج رضا دوید و گفت: «حاج رضا، آخه! آخه چه طوری؟! مگه امکان داره؟! مگه به همین سادگی هاست؟»
یلدا تازه به خروش آمده بود که با آمدن پروانه خانم از تب و تاب افتاد و صدایش را پایین آورد و بعد به طور نامحسوسی حرفش را قطع کرد.
پروانه خانم با یک ظرف میوه وارد حیاط شد و گفت: «دیدم حسابی خلوت کردید، گفتم یک چیزی هم بخورید...»
ـ شما همیشه به فکر ما هستید، دستتون درد نکند، پروانه خانم.
پروانه خانم ظرف میوه و پیش دستی ها را روی میز گذاشت، استکان های چای را برداشت و گفت: «بازم چای میل دارید؟» (حاج رضا با سر و دست علامت منفی داد...)
حاج رضا سر را پیش آورد و در ادامه ی حرف های یلدا گفت: «یلدا جان، خیلی عجولی. تو اگر اجازه بدی، من به تمام سوالاتت جواب می دم. به خدا ضرری متوجه تو نیست. فقط بذار من همه ی حرفام رو تموم کنم.»
یلدا در عمق نگاه حاج رضا آخرین بارقه ی امید را می دید و دلش نمی خواست آن را برای همیشه از بین ببرد. برای همین با این که در دل به حال او تاسف می خورد، سری تکان داد و لب ها را روی هم فشرد و گفت: «باشه، حاج رضا! شما همه چیز رو بگین، هر چی که لازمه بدونم، اما من از حالا بگم هیچ قولی به شما نمی دم، فقط روی حرف های شما فکر می کنم و بعداً نظرم رو می گم.»
حاج رضا دست در ظرف میوه برد، (خوشه ی انگوری برداشت و جلوی یلدا گرفت. یلدا حبه ای کند و به دهان برد. چه شیرینی لذت بخشی طعم تلخ دهانش را گرفت!)
حاج رضا هم آرام تر می نمود، به صندلی تکیه داده و آرام آرام حبه های انگور را به دهان می برد. هر دو به هم نگاه می کردند، اما هر کدام در عوالم خود بودند. حاج رضا به این می اندیشید که چگونه همه ی نقشه اش را برای یلدا باز گوید تا عاقبت نتیجه همان شود که او می خواهد. یلدا نیز به آن چه که شنیده بود، می اندیشید، به حاج رضا و پسرش، به خواسته ی غیر ممکنش!
حاج رضا دست های پیر و لاغرش را روی صورت کشید و گفت: «دخترم، به من اعتماد کن. راستش من هنوز راجع به این موضوع با پسرم هیچ صحبتی نکرده ام، اما اول دوست داشتم نظر تو رو بدونم. البته به قول خودت، شهاب هم حتماً با این پیشنهاد مخالفت می کنه، اما شرایط من طوری است که به سود هر دوی شماست و مطمئنم اگر شهاب شرایط بعدی رو بشنوه صد درصد قبول می کنه.
عزیزم، قضیه اینه. من می خوام شما دو نفر با هم ازدواج کنید و فقط به مدت شش ماه با هم زندگی کنید. ابتدا طی یک مراسم ساده پیش یکی از دوستانم در منزل او عقد می شوید و بعد از عقد تو به خانه ی شهاب می روی و تنها برای شش ماه آن جا زندگی می کنی. در این مدت شما رابطه ی زناشویی نباید داشته باشید، به هیچ عنوان رابطه ی شما نباید از رابطه ی یک خواهر و برادر فراتر برود. اگر طی این مدت روابط شما در این حد باقی ماند، دقیقاً پایان ماه ششم من طلاق نامه و شناسنامه ات را بدون نامی از شهاب در اختیارت می گذارم، بدون آثار ازدواج و یک سوم از آن چه که دارم را به نام تو و یک سوم را هم به نام شهاب خواهم کرد. یعنی تو بعد از شش ماه، مالک واقعی یک سوم از هر چیزی که دارم، خواهی شد و خدا بخواد هیچ چیزی را هم از دست نداده ای، فقط شش ماه منزلت عوض می شود! به دانشگاهت می روی، درس می خونی و هر کاری که الآن انجام می دی، آن موقع هم انجام خواهی داد. یادت باشه برای خودت بهتر است که هیچ کس از این موضوع مطلع نشود، فقط باز هم تاکید می کنم اگر به هر نحوی رابطه ی شما از حد یک خواهر و برادر خارج شود و یا حتی اگر بچه دار شوید، دیگر همه چیز به هم می ریزد و شما مجبور خواهید شد که با هم زندگی کنید و من هم دیگر چیزی از اموالم را به نام شما نخواهم کرد. این اصل مهمی است که نباید فراموش کنید، اما در مدتی که تو پیش شهاب هستی، به ظاهر تمام مخارج تو به عهده ی شهاب است. یعنی در واقع این چیزی است که به شهاب خواهم گفت! اما برای تو حسابی باز می کنم و به حسابت ماهانه مبلغی واریز می کنم تا به هر چیزی که نیاز داری، به راحتی برسی. در این مدت نمی خوام هیچ کدام از شما دو نفر با من ارتباط برقرار کنید، مگر در موارد خاص! این همه ی آن چیزی بود که تو باید می دانستی!»
حاج رضا بعد از گفتن جمله ی آخر نفس راحتی کشید و دوباره به صندلی تکیه داد.
یلدا که واقعاً گیج به نظر می رسید با تعجب به حاج رضا نگاه می کرد، در نگاهش علامت سوال های متعددی به چشم می خورد، عاقبت دهان باز کرد و پرسید: «خُب، همه ی این کارها برای چیه، حاج رضا؟! ببخشید که این رو می گم، اما شما انگار بازیتون گرفته! قصد شوخی دارید؟ آخه برای چی من باید با کسی که خودتون هم به اون شک دارید، ازدواج کنم؟!»
ـ کی گفته من به اون شک دارم؟
ـ از حرفاتون معلومه. از این که مدام تاکید دارید که شش ماه با هم زندگی کنیم و از این که می خواهید بعد از شش ماه همه چیز تمام شود، پس معلومه که خود شما عاقبت کار را بهتر می دونید. چرا از من می خواهید که خودم رو دستی دستی بدبخت کنم؟!»
صدای یلدا به لرزش افتاده بود. احساس می کرد دیگر نباید دوباره سکوت کند، داشت متلاشی می شد. فکر می کرد حاج رضا حق ندارد که این طور درباره ی آینده ی او نقشه بکشد و تصمیم بگیرد و با چهره ای حق به جانب منتظر جواب حاج رضا شد.
حاج رضا هنوز ملایم و آرام می نمود، سرش را تکان داد و نگاه عاقلانه ای به یلدا انداخت و گفت: «من کور بشم اگه بدبختی تو رو بخوام. تو که این همه برای من عزیزی، تو که تنها مونس من هستی!»
او دستی به صورتش کشید و چانه اش را فشرد و ساکت ماند و بعد از چند لحظه دوباره ادامه داد: «دخترم، اگر من این شش ماه را مدام تاکید می کنم، برای اینه که اگر تمام پیش بینی های من اشتباه از آب درآمد، تو راه خلاصی داشته باشی! مثل یک دوره ی نامزدی...»
ـ خُب، چرا شش ماه نامزد نباشیم؟!
ـ برای این که شهاب رو نمی تونی با نامزد شدن، بشناسی. به نظر من هیچ کس نمی تونه حتی در دوره ی نامزدی هم به خیلی از خصوصیات طرف مقابلش پی ببره، مگر این که شب و روز باهاش باشه. شهاب آدمیه که اگر بگم شش ماه نامزد کن، ممکنه قبول کنه، اما دیگه پیدایش نمی شه که تو بخوای بشناسیش. بر فرض چند بار هم بیرون بروید، غذا بخورید و حتی چندین ساعت هم حرف بزنید، اما با این پیشنهاد من، شما می تونید شش ماه شب و روز در کنار هم باشید. چون باید زیر یک سقف زندگی کنید، مثل دو تا دوست، مثل دانشجوهای یک خوابگاه!
ـ ولی به نظر من، این گول زدن خودمونه! یعنی چه؟! نمی دونم چرا نمی تونم معنای حرفای شما رو بفهمم.
ـ این خیلی ساده است، دخترم، فقط دلت رو با من یکی کن. حالا دوباره ازت می پرسم، اگر یک نفر که شرایط خوبی داشته باشد، یعنی ظاهراً اون رو بپسندی و به خواستگاریت بیاد، برای این که بهش جواب بدی، چه کار می کنی؟! خُب طبیعی است که مدتی نامزد می شوید و چندین بار هم دیگه رو می بینید. درسته یا نه؟!
ـ بله، درسته!
ـ قبول داری بعضی ها در این دوره عقد می کنند؟
ـ بله، خیلی ها رو می شناسم از دوستای خودم که دوره ی نامزدی و عقدشون یکی است!
ـ خُب، آفرین دخترم. حالا بگو ببینم چه طور اینو درست می دونی؟! خُب، بگو ببینم قبول داری خیلی ها در این مدت به اصطلاح نامزدی حتی قبل از شناخت کامل، بچه دار هم می شن؟!
یلدا لبخندی از روی شرم زد و گفت: «حاج رضا، چی می خواین بگین؟!»
ـ می خوام بگم، آیا به نظرت در این مدت راه بازگشتی وجود داره؟! آیا توی اون لحظه ها دختر و پسر به این که چه طور می تونند یک عمر کنار هم زندگی کنند، فکر کرده اند؟! آیا دوره ی نامزدی برای شناخت کامل اون ها از هم کافی بوده؟!
من می گم شش ماه کنار هم زیر یک سقف زندگی کنید تا عادت ها و خصوصیات فردی تان ناخواسته برای هم آشکار بشه. شش ماهه شهاب را بسنجی. با رفتاری که از تو سراغ دارم و با اخلاقی که تو داری، می دونم که می تونی اونو به خوبی بشناسی و اگر بعد از این مدت به هیچ عنوان از اون راضی نبودی، به راحتی به خانه ی خودت بر می گردی، بدون این که اتفاق خاصی افتاده باشه!
یلدا عجولانه گفت: «آخه حاج رضا، شما چه تضمینی دارید، برای این که می گین بدون هیچ اتفاق خاصی! شما چه طور این قدر راحت همه چیز رو پیش بینی می کنید. اومدیم و... چه طور بگم؟ آخه چه طور من با یک مرد غریبه توی یک خونه زندگی کنم؟! تازه، راحت درس بخوانم، دانشگاه برم؟! تازه ببخشید که این رو می گم، اما چه تضمینی برای این وجود داره که پسر شما طبق قول و قراری که شما باهاش می ذارین، رفتار کنه و رابطه اش رو با من در همون حدی که شما می خواین حفظ کنه؟! اگر...»
ـ دخترم، تضمین از این بالاتر که من دارم به تو قول می دم. تو من رو قبول نداری؟ من شهاب رو بزرگ کرده ام. درسته که مدتی است از من جدا شده و با من اختلاف داره، اما این اختلاف به موضوع دیگری برمی گرده که الآن نیاز به توضیح نمی بینم، والاّ شهاب مثل هر مرد غریبه ای نیست که تو این همه ترسیده ای.
ـ حاج رضا، من شما رو قبول دارم، می دونم شما صلاح من رو می خواین، اما بازم می گم این ریسک بزرگیه. شما نمی تونید رفتار های پسرتون رو بعد از ازدواج، کنترل کنید.
ـ عزیزم، چون تو انتظار شنیدن چنین پیشنهادی رو نداشتی به نظرت این همه ترسناک جلوه می کنه و این همه مضطرب شده ای، نمی دونم، البته حق داری. تو شهاب رو تا به حال ندیده ای و حتماً چیزهایی که از پروانه خانم و مش حسین هم راجع به اون شنیده ای، مزید بر علت شده! انگار حرف های من هم تاثیری در مثبت اندیشی تو نداره. عزیزم، هر ازدواجی یک ریسک بزرگ محسوب می شه، اما من حداقل می خواستم به وسیله ی این کار خوشبختی پسرم رو تضمین کنم. چون من هیچ دختری رو مناسب تر از تو برای شهاب نمی دونم و هیچ مردی رو مناسب تر از شهاب برای تو. من درباره ی رفتار آینده ی شهاب، شاید نتونم درست قضاوت کنم، اما می تونم رو قولی که ازش می گیرم، حساب بکنم. بعد از شش ماه شما بهتر می تونید تصمیم بگیرید و اگه اصرار روی محدود بودن رابطه اتان دارم، برای این که آزادی عمل داشته باشید و مجبور نشوید در کنار هم به خاطر بعضی چیزها زندگی کنید.
یلدا جان من با شناخت کامل از هر دوی شما، این تقاضا رو کردم. من می خوام هر دوی شما رو داشته باشم. نمی خوام تو رو از دست بدم. حالا دیگر خودت می دونی، اگر جوابت هم منفی است، من باز هم چیزی رو به تو تحمیل نمی کنم، میل خودت است. نمی دونم، شاید من اشتباه می کنم! حالا بهتره بری استراحت کنی. من خیلی حرف زدم، می دونم که تو هم حالت زیاد مساعد نیست. بهتره زودتر بریم بخوابیم و بعد...

نظرات کاربران درباره کتاب همخونه

دوستان مقداری در مورد خود کناب نظر بدید، همش شده تظر در مورد طرح رایگان
در 2 سال پیش توسط دنی ک
کتاب زرد مزخرفیه اگه میخواید از این کتابا بخونید و ژست کتابخونی بگیرید تباهید
در 2 سال پیش توسط محسن هوشنگی فر
کاش کتابهای منطق و فلسفه هم میذاشتید
در 2 سال پیش توسط fah...i92
من این کتابو وقتی تو سایت نودوهشتیا منتشر شده بود خوندم.برای علاقه مندای رمانای ایرانی عاشقانه،کل کل دختر پسر و همخونه شدن و اینا خوبه ولی اگه جزو این دسته نیستین پیشنهاد می کنم منتظر کتابای بعدی بمونین:دی مخصوصا مردی به نام اوه که به نظرم فوق العاده بود:)
در 2 سال پیش توسط san...fyy
متاسفانه اصلا کتاب جالبی نیست...هیچ مطلب آموزنده ای نداره و بیش تر بین جوونای ایرانی طرفدار داره. خیلی ناراحت کننده است که همچین کتابای بی محتوایی اینقدر طرفدار دارند و به چاپ پنجاهم هم می‌رسند...
در 2 سال پیش توسط Bita
من با اینکه دختر ۱۹ ساله ام به هیچ وجه از این کتاب خوشم نیومد‌. جدا این چیه؟!!!!! چند صفحه خوندم فهمیدم ازین عاشقانه های کشککیه.. متاسفم واسه قشر هم سن خودم که با این مدل کتابها وقتشونو تلف میکنن. خوب کلن کتاب نخونیم بهترازینه که ازین چیزا بخونیم!!!!. رمان هم میزارید لطفا رمانهای مهم جهان و ایران از نویسنده های خوب بذارید موراکامی دولت ابادی و کلیییی دیگه اینهمه نویسنده و کتاب خوب وجود داره! مرسی
در 2 سال پیش توسط هدیه معماری
تا سن بیست سال رمان بسیار جذابیه. برا خود من یکی از دلنشین ترین کتابهایی بود ک دوران نوجوانی خوندم. ولی شاید از بیست سال ب بعد صرفا جالب باشه
در 2 سال پیش توسط zah...373
من این کتاب رو خیلی سال پیش خوندم . موصوعش الان ب نظرم تکراری شده اما در زمان خودش یک رمان آوانگارد محسوب میشد. پیشنهاد میکنم اگر رمان هایی با موضوع ازدواج سوری و عشق بعد از اون نخوندین این کتاب رو از دست ندید
در 2 سال پیش توسط sara ir
کتاب عامیانه و عاشقانه ست و حتی در این سبک هم رمان خوبی نیست. توصیه می کنم زمانتون رو به خوندن کتاب هایی اختصاص بدین که ارزش خونده شدن داشته باشن
در 2 سال پیش توسط anita
اگر تمایل به کتاب خوانی دارید وقتتون رو برای کتابهایی بگذاربد که جهان بینی تون رو تغییر بده خصوصا اگر دوره نوجوانی رو رد کردید این کتاب ارزش سوزاندن تایمتون رو نداره حتی اگر نوجوانید!!! فیدیبو برای طرح رایگان سپاس
در 2 سال پیش توسط far...eiz