فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تا نیمه‌ی‌ ‌راه

کتاب تا نیمه‌ی‌ ‌راه
خاطرات شفاهی خدیجه میرشکار، اولین زن اسیر ایرانی

نسخه الکترونیک کتاب تا نیمه‌ی‌ ‌راه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تا نیمه‌ی‌ ‌راه

یکی از شب‌های تابستان سال ۱۳۸۹ دور هم جمع می‌شویم، بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء برادر عباس تیموری- مسئول انجمن راویان فتح استان خراسان - ضمن خوش‌آمدگویی بی‌مقدمه اعلام می‌کند: امشب میهمان بسیار عزیزی داریم، از سردار درچه‌ای تقاضا می‌کنم، ایشان را معرفی نمایند. و سردار سید هاشم درچه‌ای که سال‌ها پیش طعم تلخ اسارت را چشیده‌اند، پشت تریبون قرار گرفته و سه بار قسم جلاله یاد کرده و میگویند: " به والله العلی العظیم! هیچ زن وزیر و صاحب منصبی در عراق، مثل این خواهر با عزت زندگی نکرده است ". نوبت به میهمان جلسه می‌رسد، راوی لحظه‌های آزادگی در اسارت روی صندلی می‌نشیند تا راویت‌گر محفل انجمن راویان باشد، خاطره "سرکار حاجیه خانم خدیجه میرشکار" به‌عنوان اولین بانوی اسیر ایرانی، شاید به خاطره انسان‌ساز حضرت مریم! پهلو میزند که درستی کردار ایشان را به‌عنوان یک زن مسلمان در چنگال رژیم بعث عراق آشکار می‌سازد!. نوع بیان خاطره با ته لهجه‌ی عربی، جذابیت خاطره را دو چندان می‌نماید، اگرچه خاطره بسیار شرین است اما دیدن هیأت شکسته‌ی ایشان سخت‌ترین شکنجه‌ی روحی است که نگارنده را آزار داد و از سوی دیگر سعه‌ی وجودی راوی، دسترسی به حرف‌های ناگفته و شاید رسالتی فراموش‌شده مرا برآن داشت تا به فکر مصاحبه با بانوی آزاده‌ای باشم که حامل یک سینه حرف‌های نگفته است.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تا نیمه‌ی‌ ‌راه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

یکی از شب های تابستان سال ۱۳۸۹ دور هم جمع می شویم، بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء برادر عباس تیموری- مسئول انجمن راویان فتح استان خراسان - ضمن خوش آمدگویی بی مقدمه اعلام می کند:
امشب میهمان بسیار عزیزی داریم، از سردار درچه ای تقاضا می کنم، ایشان را معرفی نمایند.
و سردار سید هاشم درچه ای که سال ها پیش طعم تلخ اسارت را چشیده اند، پشت تریبون قرار گرفته و سه بار قسم جلاله یاد کرده و میگویند:
" به والله العلی العظیم! هیچ زن وزیر و صاحب منصبی در عراق، مثل این خواهر با عزت زندگی نکرده است ".
نوبت به میهمان جلسه می رسد، راوی لحظه های آزادگی در اسارت روی صندلی می نشیند تا راویت گر محفل انجمن راویان باشد، خاطره "سرکار حاجیه خانم خدیجه میرشکار" به عنوان اولین بانوی اسیر ایرانی، شاید به خاطره انسان ساز حضرت مریم! پهلو میزند که درستی کردار ایشان را به عنوان یک زن مسلمان در چنگال رژیم بعث عراق آشکار می سازد!.
نوع بیان خاطره با ته لهجه ی عربی، جذابیت خاطره را دو چندان می نماید، اگرچه خاطره بسیار شرین است اما دیدن هیات شکسته ی ایشان سخت ترین شکنجه ی روحی است که نگارنده را آزار داد و از سوی دیگر سعه ی وجودی راوی، دسترسی به حرف های ناگفته و شاید رسالتی فراموش شده مرا برآن داشت تا به فکر مصاحبه با بانوی آزاده ای باشم که حامل یک سینه حرف های نگفته است.
همان شب ضرورت این مصاحبه را با سردار درچه ای در میان می گذارم، ایشان هم از این پیشنهاد استقبال نموده و از طریق ایشان گفتگوی اولیه با سرکارخانم میرشکار صورت می گرد، قرارهای مصاحبه ی اولیه نیز گذاشته می شود و کار مصاحبه صوتی و تصویری در " موسسه فرهنگی موج های بی قرار " طی روزهای متوالی به میزان ۱۴ ساعت به انجام می رسد و درادامه ی مصاحبه های تکمیلی توسط دخترم عادله انجام می شود، مرحله دوم کار یعنی؛ پیاده سازی و تایپ نوارهای مصاحبه، در دفتر موسسه رقم می خورد و در خلال مشغله های کاری به بازنویسی وبازآفرینی اثر می پردازم، هرچند مرحله سوم به طول می انجامد ولی بسیار خرسندم که حاصل کارسرگذشت پژوهی جمعی، کتابی می شود که برحسب محتوا نام های سه گانه ای را طلب می کند، نام هایی نظیر؛ حبیب و خدیجه، آتش مهر و تا نیمه ی راه.
در آخرین لحظات بازنگری نهایی اثر سومین عنوان را برگزیدم زیرا هم حبیب تا نیمه ی راه خدیجه را در آخرین سفر زمینی همراهی می کند و هم خدیجه است که با پیمودن مسیر اسارت، حبیب را در سفر آسمانی او همراهی می کند.
" تا نیمه ی راه " انتخاب یک راه با دو فرجام متفاوت و روایت گر عشق مقدسی است که در حریم مهرورزی سربازان امام بیداری رقم می خورد و بارها راوی لحظه های ترس و اضطراب را در زندان های بغداد به کام مرگ سوق می دهد.
در حقیقت باید گفت: خاطرات داستانی " تا نیمه ی راه " گویای غم، اندوه سخت، بلا و مصیبتی است که در مهرماه سال هزار و سیصدو پنجاه ونه شمسی بر اثر آتشباری و تجاوز گسترده ی رژیم بعث عراق به سرزمین ایران اسلامی، در پنج کیلومتری سوسنگرد، شعله های آن آتش در دامن یک دختر بیست و دو ساله می افتد و اسارت سرنوشت زندگی او را تغییر می دهد.
در خاتمه بسیار شایسته است تا از تمامی کسانی که در شکل گیری این اثر متحمل زحماتی شده اند تقدیر و تشکر نمایم، به ویژه بسیارلازم است از صبوری سرکار حاجیه خانم خدیجه میرشکار به عنوان راوی این اثر، از همراهی و مساعدت موثر جناب آقای صواعدی در انتخاب زبان و گویش عربی و نیز از راهنمایی های ارزشمند جناب آقای مرتضی سرهنگی تقدیر نموده و مراتب امتنان و سپاسگذاری خود را از آنان صمیمانه اعلام نمایم.

والسلام
ابوالقاسم علیزاده آغویی (آل یاسر)

بخش اول: تولد

" پاسی از شب گذشته است، هنوز هم دلیل بی قراری ام را نمی دانم، فردا باید روایت گر صحنه های صبوری مردان و زنان آزاده ای باشم که هر یک نمادی از حماسه ی شکوهمند مقاومت و پایداری این ملت هستند، نیرویی مرا وادار می کند تا به سراغ دفترچه ای بروم که به رنگ آسمان، آبی است ".

و حالا همان دفترچه در میان دستانش جای گرفته است، احساس می کند حالش کمی بهتر شده، انگار گمشده اش را پیدا نموده است، دفترچه ای که در برابر گذشت این همه سال، هنوز هم رنگ نباخته است و تمام دارایی اوست، او وقتی دفترچه آبی را مرور می کند، به روزهای تلخ و شیرینی پر می کشد که نقطه عطفی برای زندگی پر از حادثه ی اوست، حوادثی که از کنار آنها نمی توان به راحتی گذشت!.
بوی غریبی وادارش می کند تا باچشمانی بسته، دفترچه بازشده را نخوانده بر سینه اش بگذارد و مانع از سیطره ی حال غریبش بشود، شاید اعتقاد دارد که نباید سرامام حسین (علیه السلام) را زودتر از عاشورا برنیزه کرد، نباید اجازه بدهد داستان دعایش درکنار حبیب، ذهنش را برای همیشه پربکند، باید به یاد بیاورد سفر اجباری خودش را که دیروز به خارج از مرزهای این کشور سرخ و سفید و سبز رقم خورد و امروز آنچه را که از آن سفر به ارمغان آورده است، باید بیان کند.
چشمان پر از اشک خدیجه قادر هستند دفترچه آبی را مرور بکند و این معجزه چشم است تا شاید برای لحظه ای آرام بگیرد، دفترچه آبی ورق می خورد و خدیجه به صفحه ای خیره می شود که در آن فقط نوشته است: جمعه. اول فروردین. سال ۱۳۳۷. خیابان فرهنگ، بستان(۱).
ناخواسته با خواندن تاریخ تولد، لبخند صورتی رنگی حالش را بیش از پیش بهتر می کند، فروردین ۱۳۳۷ یاد آور تولد دختری است که بی هیچ تصویری از آینده ی خویش در شهر مرزی بستان متولد می شود.
او مثل تمام بچه های بستان هیچ خبری از آینده خویش ندارد، اما حالا افسوس گذشته را می خوردکه چرا از دوران کودکی خودش، چیزی را به یاد ندارد و با حسرت می گوید:
- ای کاش دفتر یادداشت روزانه ای داشتم که در آن حتی کوچکترین اتفاقات روزمره اش را نوشته بودم.
خدیجه از حافظه اش کمک می گیرد تا از روزهای دور و نزدیک و از گذشته های پیش روی خویش روایت کند، از روزهایی که نگاه پدرش به بچه ها مثل وقتی بود که به نعمت های الهی می نگریست و شاید درلابلای همین نگاه ها بود که خداوند بازهم نعمت دیگری ازجنس اولاد را به پدرش ارزانی می داشت، نامش را خدیجه می گذارند و می شود فرزند ششم خانواده حاجی میرشکار.
خدیجه از روزهایی می گوید که دختر بابا بود و دردانه ی کوچک نسیمه خانم، و نسیمه زنی است از نژاد عرب که شهره ی احترام به شوهرش بود، عزیز بچه ها و ندیمه ی حاجی بود، نسیمه خانم از باب تکریم مهمان ها سنگ تمام می گذاشت و به شایستگی از تمام آنها پذیرایی می کرد، برایش فرقی نمی کرد که مهمان با چه کسی نسبت دارد، او همیشه ی خدا با اعتقاد کامل می گفت:
- مهمون، حبیب خداست.
اما سن و جنس میهمان برای خدیجه کمی فرق داشت، یعنی دوست داشت کسی به عنوان مهمان به خانه شان بیاید که بچه هایشان هم سن و سال او و در قد و قواره خودش باشند، وقتی تعداد بچه ها زیادتر می شدند حال و هوای خانه و شرایط حاکم بر خانه عوض می شد، یعنی هیچ محدودیتی برای بازی های کودکانه نبود، آنها به همه جا می توانستند بروند، حتی کنار کرخه! آنها در حین بازی می توانستند خروش کرخه را به تماشا بنشینند و برای افراد قایق سوار دستی تکان بدهند...
و حالا سرکارحاجیه خانم میرشکار ما را به سال های کودکی اش سوق می دهد و از خدیجه ای می گوید که بازی درکنار رودخانه ی کرخه برایش رنگ و مزه دیگری داشت.
از خانه ی ما تا رودخانه ی کرخه فقط یک خیابان فاصله بود، اما رفتن به کنار رودخانه برای دختربچه ها فقط گاهی از اوقات اتفاق می افتاد، ولی پسرها! تا بیکار می شدند، فوراً خودشان را به خنکای روان رودخانه می سپردند و هرکدام از تبحرخودش در امر شنا کلی تعریف و تمجید می کرد، همیشه با خودم می گفتم؛ ایکاش منم شنا بلد بودم.
خدیجه در ادامه می گوید؛ در طول سال مهمان های زیادی به خانه ی ما می آمدند، زمانی که مهمان ها زیادتر می شدند، برای پذیرایی و استراحت باید به حسینیه ی حاجی می رفتند، حسینیه ی حاجی دیوار به دیوار خانه ی ما بود، حسینیه ی حاجی خیلی هم بزرگ نبود اما درحد خودش مناسب بود، تمام نمازها وجلسه های پدرم در حسینیه برگزار می شد، حتی ملاقات هایش نیز همان جا بود.
پدرم خیلی از اوقاتش را درحسینیه سپری می کرد - خدا رحمتش بکند - پدرم حافظه ی عجیبی داشت، اکثر دعاهای مفاتیح الجنان مرحوم حاج شیخ عباس قمی (ره) را حفظ کرده بود ، شناخت خوبی از تاریخ اسلام داشت، اهل علم بود و زیاد مطالعه می کرد، با تفسیر صافی خیلی ایاغ شده بود، وقتی امام جماعت درحسینیه حاضر نمی شد، خودش جلو می ایستاد و می شد امام جماعت حسینیه.
پدرم نسبت به نماز بچه هایش هم خیلی مراقب و حساس بود، حتی یک سال قبل از رسیدن به سن تکلیف، همه را برای نماز به شکل زیبایی می کرد، او یک باد بزن حصیری به دست می گرفت و توی هوا آهسته تکان می داد، وقتی نسیم ملایم باد بزن به صورت مان می خورد، پاهایمان را جمع می کردیم و روی تشک می نشستیم، یعنی در حقیقت نسیم خنک بود که می گفت؛ پاشید، وقت نمازاست!.
عطاری و داروخانه ی حاجی میرشکار هم برای خودش رونق و اعتبار خوبی داشت و در بستان معروف شده بود، حاجی میرشکار! برای خودش دکتر دارو ساز سنتی بود که در شناخت داروهای گیاهی تا حدود زیادی زبده شده بود، افراد مسن با داروهایش سر و سری داشتند و اعتقاد خاصی به حکیمی کردن هایش داشتند، او علاوه بر شناختی که از داروهای گیاهی داشت، داروهای شیمیایی را نیز به خوبی می شناخت، از رفت وآمدهایش به بهداری بستان به این شناخت رسیده بود، در بهداری بستان پزشک های هندی و پاکستانی می آمدند و پدرم مجبور می شد برای انجام تزریقات به آنجا برود، در بدو ورودشان به بستان، پدرم آنها را برای شام دعوت می کرد.
شبی یک پزشک هندی به خانه ی ما آمد و از من خواست برایش کمی فلفل بیاورم، او فلفل ها را روی پیاله ی ماست می ریخت، این کار برایم تازگی داشت.
مردم داروهایشان را از عطاری پدرم می گرفتند، بعدها مغازه پدرم به دوقسمت تبدیل شد، قسمتی از آن عطاری و قسمتی هم داروخانه بود، عطاری و داروخانه ی حاجی میرشکار برای خودش مرکز بهداشتی مهمی به حساب می آمد، هم محلی برای مداوا و حکیمی کردن افراد مریض بود و هم پاتوقی برای سایر رفت وآمدهای مردم به شمار می رفت، در حقیقت مکانی برای آشنایی با مسائل سیاسی، اخبار انقلاب، شناخت هر چه بیشترامام و فهم درست تر دین شده بود، اگرچه بستان شهری مرزی و کوچک به حساب می آمد، اما پدرم سرشناس منطقه بود و همیشه می گفت:
- من فقط وظیفه ام را انجام می دهم.
نمی دانم چرا دوران خردسالی و کودکی ام خیلی زود تمام شد؟
بعد از من برادرم محمد و خواهرم معصومه به دنیا آمدند و با عبد الکاظم، ابراهیم، فاطمه، زهرا و مهدی که قبل از من به دنیا آمده بودند در حقیقت صحیفه ی ده نفری خانواده ی حاج محمد علی میرشکار نوشته شد.
شش ساله که شدم نامم را برای کلاس اول در دبستان پروین(۲) نوشتند، این مدرسه خوب و نزدیک خانه مان بود، تا کلاس پنجم را در همان مدرسه درس خواندم، معلم کلاس اول و دوم من خانم فروتن بود، از کلاس سوم به بعد چادر سرم می کردم، یک چادری سورمه ای داشتم که گل هایش به اندازه یک بادام بود و گل هایی به رنگ زرد و سفید داشت، هر وقت آن را می پوشیدم احساس خوبی داشتم.
درکلاس چهارم بودم که با مادر، مادربزرگ و بقیه فامیل با قطار به مشهد آمدیم، اولین باری بود که از بستان فاصله می گرفتم وجاهایی را می دیدم که تا اون موقع ندیده بودم، این سفر برایم پرهیجان بود، مزه سفر با قطار و دیدن شهری به بزرگی مشهد برایم تصورکردنی نبود. هنوز به بستان برنگشته بودیم که دلم می خواست باز به مشهد برگردم، در همان سفر دوست داشتم ساعات بیشتری را در اطراف حرم بچرخم.
سال هایی که در کلاس چهارم و پنجم بودم سال های فراموش نشدنی زندگی من است، بزرگترشدن و رفتن به کلاس های بالاتر مرتبه ی والایی داشت، در بستان عرف شده بود که دخترها ازکلاس پنجم بیشتر درس نمی خواندند و همین اندازه دانش هم برای خودش کلی سواد بود.
من در دبستان پروین دوستان(۳) زیادی داشتم، با سامیه و شهناز یک جورایی فامیل بودیم، فاطمه دختر دایی ام و نازی دختر عمویم بود، با فریده هم خیلی صمیمی بودم، اما نوع و جنس دوستی من با پروین کریمی و ملکه آتش بار از جنس دیگری بود، یعنی خیلی به هم نزدیک بودیم و مثل هم فکر می کردیم چون سلیقه هامان به هم نزدیک بود، هر روز دوستی مان عمیق و ریشه دار تر می شد، برحسب اتفاق سرنوشت ما سه نفر به هم نزدیک شد و انگار برای هر سه نفرمان یک سرنوشت را نوشته بودند.
آن موقع هم صبح ها می رفتیم مدرسه و هم عصر، من در فاصله ی همین دو نوبت صبح و عصر تمام تکالیف شبم را می نوشتم، اگرچه من خواهر بزرگتری در خانه داشتم، اما مادرم خودش را مسئول می دانست و ترجیح می داد بیشتر کارهای خانه را خودش انجام بدهد و فقط بخش کمی از کارها را به خواهرانم می سپرد، در نتیجه کار زیادی به من نمی رسید، وقتی برای استراحت به خانه می آمدم اجازه داشتم تا مدتی را با دوستانم باشم و با آنها در خانه بازی بکنم.
البته بیشتر بچه ها به خانه ی ما می آمدند، هم برای درس خواندن و هم برای رفتن به مدرسه و هم برای بازی های دخترانه، پدرم این روش را بیشتر می پسندید، او دوست نداشت دخترهایش به هر بهانه ای در کوچه و بازار رفت و آمد بکنند، من بیشتر از همه ی بچه ها در ورزش دو مهارت داشتم و رقیب اصلی من زینب قرباوی بود، همیشه یا من نفر اول بودم یا او، کلاس پنجم که بودم شنیدم قرار است به بهترین های مدرسه در رشته های ورزشی جایزه بدهند، یک جایزه ی ویژه هم برای کسی بود که در شب جشن باشگاه برنده می شد.
من تا این موضوع را فهمیدم، اول قید جایزه ی ویژه را زدم، چون فکر می کردم پدرم اجازه نمی دهد، اما وقتی به پدرم گفتم، ایشان خیلی راحت قبول کرد و با تمام ناباوری، همراه پدرم به باشگاه رفتم، آن شب دلم می خواست پدرم راخوشحال بکنم و باعث افتخارش بشوم، خیلی تلاش کردم تا نفراول بشوم، شاید هم حضور پدرم بود که کمکم کرد، تا چشم کار می کرد پدر های بچه ها را می دیدم، باشگاه نسبتا بزرگ بود ولی احساس می کردم همه به من چشم دوخته اند، تقریبا تمام خانواده های بستان آمده بودند اول خجالت می کشیدم ولی بر خودم مسلط شدم و آنقدر سریع دویدم که نفر اول شدم و دو جایزه گرفتم.
در همین سال وحیده به رحمت خدا رفت و بر اثر فراق او خیلی اذیت شدم، وحیده دختر خوبی بود، او به مرض وبا در کودکی درگذشت، خانه شان داخل مدرسه بود و به پدرش بابای مدرسه می گفتند، او خیلی دوست داشت ادامه ی تحصیل بدهد ولی این آرزو را با خودش به گور برد - خدا رحمتش کند.
شرکت در اردوی رامسر هم یکی از اتفاقات مهمی بود که در آن سال رخ داد، درآن دوران مرسوم بود؛ بچه های ممتاز مدارس تمام کشور را همراه با مدیران مدارس، روسای آموزش و پرورش شهرستان ها به مدت یک هفته به اردوی تفریحی رامسر می بردند، اردوی رامسر به صورت کشوری برگزار می شد و خیلی مهم بود، خیلی هزینه می شد که در طول این اردو به بچه ها خوش بگذرد، بچه های بزرگتری که در سال های قبل به این اردو رفته بودند، خاطرات شان را با آب و تاب خاصی تعریف می کردند که آب در دهان آدم جمع می شد، همین تعریف ها هم باعث می شد که درس خواندن خودش نوعی انگیزه بشود و بچه ها بیشتر تلاش بکنند تا بتوانند در این اردو شرکت نمایند.
در این اردوها به طور همزمان هم پسرها را می بردند هم دخترها را، ولی بچه های مذهبی خیلی امید به رفتن نداشتند، همان موقع بعضی از خانواده ها اجازه می دادند که بچه هایشان شرکت نمایند، سال پنجم دبستان از بستان فقط اسم سه نفر را برای شرکت در اردوی رامسر اعلام کردند؛ یکی من بودم، دومی ملکه آتشبار بود و نفرسوم هم پروین کریمی بود.
من اگرچه تا حدودی شرایط آن روزگار را درک می کردم و به پدرم حق می دادم که اجازه ی شرکت در اردوی رامسر را ندهد، چون اینگونه اردوها با اصول اخلاقی و تربیتی پدرم مغایرت داشت، اما سن کودکی من هم اقتضای خودش را داشت و مایل بودم شرکت بکنم چون برای خودم استدلال هایی داشتم.
وقتی اسامی مدرسه را اعلام کردند کلی با خودم کلنجار رفتم که آیا بروم به اردو یا نروم؟
گاهی از خودم می پرسیدم؛
چرا من نباید به این اردو بروم؟
آیا نمی شود در این اردو کاری بکنم و بگونه ای ظاهر شوم که مرتکب هیچ خطا و گناهی نشوم؟
وقتی در بستان می توانم با افراد نامحرم گفتگو نکنم، پس در رامسر هم می توانم همین گونه عمل کنم! یعنی فقط با دخترها و خانم معلم ها راه می روم و صحبت می کنم! و اگر قرار شد ما را به جاهای نامناسبی ببرند به یک بهانه ای با آنها نمی روم!.
انگار یکی به من میگوید؛ دختر جان! هرچه بابات میگه درسته.
با خودم گفتم این چه کاری است که من به مدرسه بگویم به اردو می آیم یا نمی آیم! اول به مادرم می گویم، اما می دانستم که مثل همیشه خواهد گفت؛
خدیجه! ببین نظر پدرت چیه؟
مادرم - خدا رحمتش کند - هیچ وقت از حرف پدرم بیرون نبود، او اعتقاد و باور خاصی نسبت به شوهرش داشت، آخر مجبور شدم قضیه ی رفتن به اردوی رامسر را با پدرم در میان بگذارم، من روحیه ی خاصی داشتم و دلم نمی خواست مثل سایر بچه ها با اصرار و التماس و گریه و پافشاری به خواسته هایم برسم، خودم را بزرگتر از این حرف ها می دیدم، تمام جوانب را می سنجیدم تا کارهایم قدری منطقی تر پیش برود، تمام محاسبه هایم را به پدرم گفتم، وقتی حرف می زدم پدرم سکوت کرده بود و فقط به من نگاه می کرد، حرف هایم که تمام شد، پدرم فقط گفت:
- صلاحی در این اردو نیست! ولی تصمیم با خودته.
وقتی پدرم تصمیم نهایی را به خودم واگذار کرد، من هم از اساس قید رفتن به اردو را زدم، بی خیال رفتن شدم و منتظر ماندم تا ملکه از اردو برگردد و خاطراتش را برایم بگوید، روزی که ملکه آتش بار از اردوی رامسر برگشت، خاطراتش را با هیجان خاصی برایم تعریف کرد، گاهی هم مجبور می شد ازگفتن بعضی چیزها صرف نظر بکند!.
زمان امتحانات آخر سال از راه رسید، من و ملکه بیشتر از بقیه بچه ها درس می خواندیم، اولین سالی بود که امتحانات کلاس پنجم به طور نهایی برگزار می شد، معلم ها حسابی ما را از سختی امتحانات نهایی ترسانده بودند! ولی من درپایان خرداد ماه سال ۱۳۴۲ با کارنامه ی قبول شده در کلاس پنجم به خانه برگشتم، با آغاز تابستان خیلی از بچه ها کارشان را تمام شده تصور می کردند و منتظراتفاقات جدیدی بودند، آنها حق داشتند چنین تصوری داشته باشند چون باید قبول می کردیم بعد از گرفتن مدرک پنجم نمی توانیم سر کلاس اول راهنمایی بنشینیم زیرا در شهر مرزی بستان برای مقطع راهنمایی هیچ مدرسه ای وجود نداشت! اما باز اشتیاق من و شوق عده ای از بچه ها برای ادامه ی تحصیل زیادتر بود.
نبودن مدرسه ی راهنمایی در شهر بستان باعث شد تا یک سال خانه نشین شوم، در طول سال روزها بیشتر به مادرم کمک می کردم و به دنبال یاد گرفتن کارهای هنری بودم، اما در عین حال از درس خواندن هم به طور کلی ناامید نبودم، درگوشه و کنار شهر گاهی حرف هایی شنیده می شد که ما را بیشتر امیدوار می کرد و هر از گاهی برای ساختن مدرسه ی راهنمایی از معلم ها و مدیر آموزش و پرورش پرس و جو می کردم.
درخواست بچه ها و بعضی از اولیای دانش آموزان کار خودش را کرد و مدرسه ی راهنمایی دقیقی(۴) در بیرون از شهرساخته شد، اگرچه مدرسه ی راهنمایی هم مسیرش برای ما طولانی بود وهم به طور مختلط برگزار می شد، ولی به خاطر عشق و علاقه ای که به تحصل داشتم همه چیزش را به جان خریدم.
با روحیات پدرم تا حدودی آشنا بودم و احتمال می دادم پدرم با رفتن من به مدرسه ی راهنمایی مخالفت بکند، اما به خودم امید می دادم که شاید بشود کاری کرد، پدرم خیلی به ما سفارش می کرد که باید خوب درس بخوانیم، آن موقع موضوع اختلاط دختر و پسر شاید برای خیلی از خانواده ها معنایی نداشت اما در شهرکوچکی مثل بستان این قضیه خیلی فرق می کرد چون بیشتر مردم بستان مذهبی بودند اجازه نمی دادند بچه هایشان درس بخوانند!.
سرانجام درخت رفت وآمدهای مدیر مدرسه ی راهنمایی به اداره ی آموزش و پرورش سوسنگرد به ثمر نشست و مسئولان اداره آموزش و پرورش راضی شدند که در بستان دو کلاس راهنمایی باشد یکی برای پسرها و یکی برای دخترها، خانم مدیر(۵) مدرسه ی راهنمایی دقیقی به خانواده ها گفته بود:
- اگه تعداد دخترا به حد نصاب برسه میشه به طور جداگانه براشون کلاس بزاریم.
یک روز حدود بیست نفر از اولیای دانش آموزان، بعد از نماز مغرب و عشاء برای کسب تکلیف نزد پدرم آمدند، من خودم شنیدم که به پدرم می گفتند:
- حاجی! اگه شما اجازه بدی دخترت بره مدرسه! مام اجازه می دیم بچه هامون برن! ولی اگه شما اجازه ندی! مام نمی ذاریم اسمشون را بنویسن!
پدرم در جواب شان گفت:
- من به خودم اجازه نمیدم بچه های شما از تحصیل محروم بشن.

نظرات کاربران درباره کتاب تا نیمه‌ی‌ ‌راه

شاید منم مثل خیلیایه دیگه از ادبیات دفاع مقدس خوشم نمیومد...تا اینکه کتاب دا رو هرجوری بود خوندم و تمامش کردم... حالا نظرم به جنگ عوض شده و میتونم بگم داستان هایی از این سری که واقعیت زندگی و زمان خودشون رو میگن بی نظیره چه ادبیات دفاع مقدس ایران باشه چه لبنان چه انگلستان و آلمان... پس اگه تردید دارید برای یبارم که شده این دست کتاب هارو بخونید...
در 1 سال پیش توسط م ش
فیدیبوی عزیز دغدغه امروز افرادی که توی زمینه ی فرهنگی کار میکنند مانوس شدن مردم با کتاب هست طرح رایگان و حتی فروش کتاب توسط شما طرح بسیار جالبی هست منتهی مهم تر از اون انتخاب کتاب هست وقتی کتاب نامناسب انتخاب بشه قطعا تاثیری معکوس خواهد گذاشت بنده کتابدارم و این رو به وضوح توی جامعه مشاهده کردم ضمن آرزوی موفقیت برای شما
در 1 سال پیش توسط maryam khosravi
خیلی ممنونم واقعا ؛ بازم از دفاع مقدس کتاب بذارین؛ واقعا خاطراتشون خوندنیه...ممنون بازم
در 1 سال پیش توسط اچ یوسفی
فیدیبو شوخی میکنی! این نباید کتاب رایگان امروزت باشه!
در 1 سال پیش توسط sol...nde
امیدوارم نخواین به زور کتاب هاییکه کسى حاضر نیست براش پول بده بخواین حتما به خورد ملت بدین حتى شده رایگان!
در 1 سال پیش توسط nes...zan
ای ول . غافلگیرترین کتاب . دمت گرم
در 1 سال پیش توسط گل پری بانو خانوم جان
برای هفته آینده همزمان با میلاد با سعادت حضرت رسول اکرم ص منتظر یک سورپرایز واقعی از فیدیبو هستیم با یک کتاب معروف و عامه پسند بعنوان عیدی پیشاپبش عیدتون مبارک
در 1 سال پیش توسط Ger...y77
عالی بود
در 1 سال پیش توسط ako...udi
فیدیبو عزیز لطفا کتابای خیلی معروف بذارین واسه کتابخون شدنمون☺️
در 1 سال پیش توسط صدف ...
عااااالی خیلی ممنون از این انتخاب خوب و لطفتون 🌹
در 1 سال پیش توسط سید محمد حسینی پاکدل