فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده قلابی

کتاب شاهزاده قلابی
کتاب اول، یا دروغ بگو ... یا بمیر - سه گانه صعود

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده قلابی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاهزاده قلابی

نقشه‌ای جسورانه پسری یتیم را به سفری پرمخاطره رهنمون می‌شود... سفری تا ورطۀ خیانت.

بخشی از کتاب شاهزاده قلابی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

اگر مجبور بودم یک بار دیگر زندگی کنم، هرگز این زندگی را انتخاب نمی کردم. اما باید بگویم اصلاً مطمئن نیستم که انتخاب دیگری داشته ام.
این ها فکرهایی بود که از ذهنم می گذشت، درست هنگامی که با گوشتِ کبابی در زیر بغلم در حال فرار از بازار بودم.
قبلاً هرگز گوشت کبابی ندزدیده بودم؛ به همین دلیل در آن لحظه احساس پشیمانی می کردم. همان جا بود که فهمیدم بغل کردن تکه ای گوشت خام در هنگام دویدن کار بسیار مشکلی است. لیزتر از آن چیزی بود که تصور می کردم. اگر قصاب با ساطور خود به من نمی رسید و مرا نمی گرفت و برنامه ­هایی را که برای زندگی ام داشتم از بین نمی بُرد، قسم خورده بودم که دفعه بعد اول گوشت را خوب بسته­ بندی کنم و بعد آن را بدزدم.
تنها چند قدم با من فاصله داشت؛ برای مردی با آن وزن و هیکل، سریع دویدن واقعاً دور از انتظار بود. با زبان محلی خود شروع به داد و فریاد کرد؛ زبانی که نه می شناختم و نه می فهمیدم. او اهل یکی از کشورهای غربی دور افتاده بود. کشوری که بدون شک در آن کشتن گوشت­ دزدها را مجاز می دانستند.
همین فکرها بود که مرا به تند­تر دویدن تشویق می کرد. به گوشه ای خزیدم و لحظه ای بعد ساطور در میله چوبی پشت سرم فرو رفت. هرچند هدف از پرتاب ساطور من بودم، اما پرتاب دقیق او واقعاً تحسین برانگیز بود. اگر در آن لحظه نمی چرخیدم، ساطور حتماً به من برخورد می کرد.
تنها یک ساختمان با یتیم خانه پسرانه خانم توربیلدی فاصله داشتم. به خوبی می دانستم چگونه در آن جا ناپدید شوم.
اگر مرد طاسی که بیرون نوشگاه نشسته بود به موقع بلند نمی شد و مرا به دام نمی انداخت، شاید این کار را انجام می دادم. خوشبختانه، موفق شدم گوشت کبابی را نگه دارم، اما هنگامی که به سختی به زمین خاکی خوردم شانه راستم را از صدمه دیدن نجات نداد.
قصاب روی من خم شد و خندید. «فکر کردی چی انتظارت رو می کِشه، گدای کثیف؟!»
باید این نکته را بگویم که در طول عمرم هرگز برای به دست آوردن چیزی گدایی یا التماس نکرده بودم. این کار دور از شان من بود.
خنده او به سرعت با لگدی به پشتم همراه شد که نفسم را بند آورد. در حالی که مانند توپ جمع شده بودم و به خودم می پیچیدم، منتظر ضربه ای شدم که مطمئن نبودم پس از آن زنده می مانم تا احساس پشیمانی کنم یا نه! قصاب لگد دوم را نثارم کرد و هنگامی که خم شد تا لگد سوم را بزند مرد دیگری فریاد زد: «دست نگه دار!»
قصاب سرش را به طرف مرد چرخاند. «شما دخالت نکنین. اون گوشت کبابی دزدیده.»
«یه تیکه گوشت کبابی کامل؟ واقعاً؟ قیمتش چنده؟»
«سی گارلین.»
گوش های من صدای سکه های درون کیسه را شنید؛ سپس، آن مرد گفت: «بهت پنجاه گارلین می دم، اگه همین الآن این پسرو به من بدی.»
«پنجاه تا؟» قصاب لگد آخر را به پهلویم زد؛ بعد رویم خم شد و گفت: «اگه یه بار دیگه وارد مغازم بشی، تیکه تیکه­ ات می کنم و جای گوشت می فروشمت. فهمیدی؟»
معنی این جمله کاملاً واضح بود. به نشانه تایید سرم را تکان دادم.
مرد پول قصاب را پرداخت و او با ناراحتی و خشم دور شد. می خواستم ببینم چه کسی مرا از کتک زدن بیش تر نجات داده است، اما قوز کرده بودم و این تنها حالتی بود که در آن هم می توانستم نفس بکشم و هم درد نکشم. علاوه بر این، برای تغییر این حالت عجله نداشتم.
حس ترحمی که در آن لحظه برای خودم داشتم در این مرد و سکه هایش وجود نداشت. او لباس مرا گرفت و با شدت از روی زمین بلند کرد.
هنگامی که مرا از روی زمین بلند کرد، چشم هایمان به هم گره خورد. چشم های قهوه ای تیره اش آن­ چنان بر من متمرکز شده بود که قبلاً ندیده بودم. وقتی که با چشم هایش مرا برانداز می کرد، لبخندی زد، هرچند لب های نازک او از پشت ریش های منظم قهوه ای اش خوب پیدا نبود. حدود چهل سال داشت و لباس های شیک و گرانبهای نجیب زادگان را پوشیده بود. اما آن­ طور که او مرا از زمین بلند کرد، قوی­ تر از آن چیزی ظاهر شد که از نجیب­ زاده ها انتظار داشتم.
گفت: «می خوام باهات صحبت کنم، پسر! یا باهام بیا یتیم خونه یا خودم به زور می برمت اون جا.»
سمت راست بدنم کاملاً می لرزید و زُق زُق می کرد، اما سمت چپ بدنم خوب بود؛ به همین دلیل، هنگامی که شروع به راه رفتن کردم، حس خوبی داشتم.
مرد دستور داد: «راست وایسا.»
به حرفش توجهی نکردم. او احتمالاً نجیب زاده ثروتمندی بود که می خواست خدمتکاری را به طور قراردادی برای کار در زمین های خود خریداری کند. مشتاق بودم در خیابان های خشن و زمخت کارچار ناپدید شوم، زیرا آن جا می توانستم هر قدر که دوست دارم کج و خمیده راه بروم. بردگی اصلاً در برنامه های آینده ام جایی نداشت. علاوه بر این، پای راستم واقعاً صدمه دیده بود.
یتیم خانه پسرانه خانم توربیلدی، که در شمالی­ ترین نقطه کشور کارتیا قرار داشت، تنها مکان موجود برای پسران یتیم بود. در آن جا نوزده پسر زندگی می کردند، از سه ساله تا پانزده ساله. من حدود پانزده سال داشتم و خیلی زود خانم توربیلدی مرا برای کار به جایی می فرستاد. هنوز نمی خواستم یتیم خانه را ترک کنم و واقعاً دوست نداشتم خدمتکار این مرد غریبه شوم.
هنگامی که من و آن مرد غریبه که با فاصله کمی در پشت من راه می رفت وارد اتاق خانم توربیلدی شدیم، او را دیدیم که منتظر ورود ماست. آن قدر چاق بود که نمی توانست ادعا کند مانند ما از گرسنگی رنج می برد، اما این قدر قدرت داشت که شکایت هر کسی را در این باره رد کند و او را حسابی کتک بزند. در ماه های اخیر، من و او فقط همدیگر را تحمل می کردیم. خانم توربیلدی حتماً همه چیز را از پنجره اتاقش دیده بود، چون به محض ورودمان به اتاق سرش را تکان داد و گفت: «گوشت کبابی؟ با خودت چی فکر کردی؟»
گفتم: «پسرای گرسنه زیادی این جان. شما نمی تونین هر روز بهمون نونِ لوبیا بدین و انتظار اعتراض هم نداشته باشین.»
دست های تُپُلش را به سمت من دراز کرد و گفت: «حالا اون تیکه گوشت رو بهم بده.»
اما اول باید کارش را انجام می داد. گوشت را محکم تر از قبل به خودم چسباندم و با سر به مرد غریبه اشاره کردم. «این مرد کیه؟»
آن مرد یک قدم جلو آمد. «من بِوین کانِرم. اسم شما چیه؟»
بدون این که پاسخی بدهم، به او خیره شدم. این سکوت باعث شد تا خانم توربیلدی با جارویش ضربه­ محکمی به فرق سرم بزند. به کانِر گفت: «اسمش سِیجه (۱) و، همون طور که قبلاً گفتم، بهتره با مزاحمی بداخلاق سر و کله بزنین تا با این پسر.»
کانِر ابرویی بالا انداخت و به من خیره شد؛ انگار او را سرگرم کرده ام. اما این نگاه مرا آزار می داد، چون اصلاً دوست نداشتم وسیله سرگرمی این مرد باشم. بنابراین، موهایم را از جلوِ چشم هایم کنار زدم و گفتم: «خانم توربیلدی درست می گه. حالا می تونم برم؟»
کانِر اخم کرد و سرش را تکان داد. لحظه سرگرمی به پایان رسید. «پسر، تو چه کاری می تونی انجام بدی؟»
«حالا که به خودتون زحمت دادید و اسمم رو پرسیدید، می تونید ازش استفاده کنید.»
او به صحبت خود ادامه داد، انگار که حرف مرا نشنیده است. این کارش هم واقعاً آزاردهنده بود. «چه آموزشایی دیده ی؟»
خانم توربیلدی گفت: «اون هیچ آموزشی ندیده. به هر حال، سِیج چیزی رو که شخص محترمی مثل شما بهش نیاز داشته باشه نه بلده و نه یاد گرفته.»
کانِر از من پرسید: «شغل پدرت چی بود؟»
گفتم: «اون یکی از بهترین نوازنده ها بود، اما در عین حال بدترینشون هم بود. اگه یک سکه هم از نوازندگی به دست می آورد، خانواده ما هرگز رنگش رو نمی دید.»
خانم توربیلدی گوش مرا کشید و گفت: «اون احتمالاً آدم دائم الخمری بوده. این پسر هم راه دزدی و دروغ گفتن رو در پیش گرفته.»
«چه جور دروغایی؟»
مطمئن نبودم این سوال را از من کرده یا از خانم توربیلدی، اما نگاه او به سمت خانم توربیلدی بود. برای همین چیزی نگفتم و اجازه دادم او پاسخ بدهد.
او بازوی کانِر را گرفت و به گوشه دیوار کِشاند. این کار کاملاً بی فایده بود، چون نه تنها من آن جا ایستاده بودم و می توانستم تمام حرف ها را بشنوم، بلکه این داستان درباره من بود؛ پس نمی توانست آن را پنهان کند. کانِر مجبور شد در این حالت به حرف های خانم توربیلدی گوش دهد، اما دیدم همزمان به من هم نگاه می کند.
«اولین باری که این پسر این جا اومد، سکه نقره­ درخشانی تو دستش داشت. گفت که فرار کرده و پسر دوک مرده ای در جایی تو آوانیاست. گفت نمی خواد دوک باشه. برای همین، اگه قبولش کنیم، ازش خوب مراقبت کنیم و جایی برای پنهان شدن بهش بدیم، هفته ای یک سکه بهمون می ده. این کار رو دو هفته انجام داد؛ تو این مدت، هم وعده های غذایی بیش تری داشت و هم پتوهای اضافی برای خواب. تازه، به ما هم می خندید.»
کانِر نگاهی به من انداخت و دوباره چشمانش را به سمت خانم توربیلدی چرخاند. هنگامی که داستان به پایان رسید، تاثیر کم تری از آن حرف ها در نگاهش دیده می شد.
«بعد یه شب تب کرد. هذیون می گفت. هر کسی رو که نزدیکش می شد کتک می زد، جیغ می کشید و دیوونه ­بازی در می آورد. من اون جا بودم که به همه چی اعتراف کرد. سِیج پسر شخص مهمی نبود. درسته، سکه ها مال یه دوک بود، اما اون سکه ها رو دزدیده بود تا ما رو گول بزنه و برای خودش سرپناه خوبی دست و پا کنه. اون رو به زیرزمین انداختم و برام مهم نبود که می میره یا زنده می مونه. دفعه بعد که سراغش رفتم، هم تبش قطع شده بود و هم کمی متواضع و فروتن شده بود.»
کانِر نگاهی به من کرد. «الآن که به نظر نمی آد فروتن باشه.»
گفتم: «از فروتنی دست کشیدم.»
کانِر از خانم توربیلدی پرسید: «خب، چرا اجازه دادین این جا بمونه؟»
خانم توربیلدی مکث کرد. او نمی خواست دلیلش را به کانِر بگوید، چون برای او هم چیزهایی دزدیده بودم؛ چند روبان­ برای کلاه­ هایش یا شکلات ­هایی از کیک ­فروشی. برای همین خانم توربیلدی به آن اندازه که وانمود می کرد از من متنفر نبود. شاید هم متنفر بود. چون از او هم دزدی کرده بودم.
کانِر به سمت من برگشت: « دزد و دروغگو؛ آره؟ می تونی شمشیر دستت بگیری؟»
«صد در صد، البته اگه حریفم شمشیری نداشته باشه.»
پوزخندی زد. «کشاورزی بلدی؟»
این حرف را توهین تلقی کردم. «نه.»
«شکار؟»
«نه.»
«خوندن و نوشتن بلدی؟»
از میان موهایم نگاهی کردم و به او خیره شدم. «شما من رو برای چه کاری می خواید، کانِر؟»
«بهم بگو آقا یا جناب کانِر.»
«من رو برای چه کاری می خواید، جناب آقای کانِر؟»
«درباره ش بعداً صحبت می کنیم. برو وسایلت رو جمع کن. من همین جا منتظرت می مونم.»
سرم را تکان دادم. «معذرت می خوام. اما زمانی که من جای خوب و راحت خانم توربیلدی رو ترک کنم، راه خودمو می رم.»
خانم توربیلدی گفت: «تو با ایشون می ری. آقای کانِر تو رو خریده و پولش رو هم پرداخت کرده. من هم دوست دارم زودتر از شرت خلاص بشم.»
کانِر در ادامه گفت: «اگه کارهایی رو که ازت می خوام خوب انجام بدی، آزاد می شی. البته می تونی خوب کار نکنی و تمام عمرت خدمتکار من باقی بمونی.»
گفتم: «تا زمانی که آزاد نشم، یک ساعت هم به کسی خدمت نمی کنم.» کانِر به سمت من آمد و دست هایش را باز کرد. گوشت کبابی را که در بغلم داشتم به سمتش پرتاب کردم. کانِر عقب کشید تا گوشت به او نخورد. از این فرصت استفاده کردم، از کنار خانم توربیلدی گذشتم و به سمت خیابان دویدم. اگر می دانستم او چند نفر را جلوِ در برای نگهبانی گذاشته است، شاید کار دیگری می کردم. یکی از آن ها دست هایم را گرفت و دیگری از پشتْ سرم را چسبید. قبل از آن که وقت کنم چند فحش آبدار به آن ها بدهم، روی زمین درازم کرده بودند.

۲

در حالی که با دست های از پشت بسته کف یک گاری خوابانده شده بودم، از خواب بیدار شدم. سردرد وحشتناکی داشتم و تکان های مداوم گاری آن را بدتر می کرد. کانِر حداقل می توانست روی چیز نرمی درازم کند.
تا زمانی که وضعیتم را به خوبی برای خودم حلّاجی نکرده بودم، در برابر وسوسه باز کردن چشم ها یم مقاومت می کردم. مچ دستم را از پشت با طناب کلفت و زمختی که احتمالاً برای اسب سواری استفاده می شد بسته بودند. اگر حدسم درست باشد، احتمالاً بستن من با چنین طنابی آخرین راه حل بوده است. شاید کانِر حدس نمی زد که مجبور می شود مرا به زور با خود ببرد.
کانِر باید آماده تر می بود و حواسش را بیش تر جمع می کرد. چنین طناب کلفتی به سود من بود. چون باز کردن گره های چنین طنابی آسان تر است.
یک نفر کنارم سرفه کرد. به نظر نمی رسید این فرد کانِر باشد. احتمالاً صدای یکی از نگهبانان گردن­ کلفتش بود.
تا جایی که برایم ممکن بود، یواش چشم هایم را باز کردم. آن روزِ بهاری خنک با حضور ابرها کمی تیره و تار شده بود، اما به نظر نمی رسید بارانی در راه باشد. خبر ناراحت­ کننده ای بود، چون می توانستم حمام جانانه ای کنم.
یکی از نگهبانان گردن­ کلفت کانِر در انتهای گاری نشسته بود و به منظره پشت سر ما نگاه می کرد. این جهت نگاه احتمالاً به این معنا بود که کانِر و آن گردن­ کلفت دیگر جلوِ گاری نشسته ­اند.
از سمت چپم صدای سرفه دیگری بلند شد. سر خود را به آن سمت چرخاندم تا ببینم چه کسی سرفه کرده است.
دو پسر آن جا نشسته بودند. به نظر می آمد صدای سرفه از سوی پسر کوچک تر باشد که نزدیک­ من نشسته بود. هر دوی آن ها تقریباً همسن من بودند. پسری که سرفه کرده بود رنجور و رنگ ­پریده به نظر می رسید، اما پسر دیگر بزرگ تر بود و پوستی آفتاب سوخته داشت. موهای هر دوی آن ها قهوه ای روشن بود، هرچند موهای پسری که سرفه کرده بود تقریباً بور بود. او هنوز چهره کودکانه ای داشت. نمی دانستم از کجا آمده، اما به نظرم بیش تر عمرش را در بستر بیماری گذرانده بود تا سرِ کار. درباره پسر دیگر موضوع کاملاً برعکس به نظر می رسید.
خود را ترکیبی از آن دو نفر می دیدم. هیچ چیز قابل ذکری درباره من وجود نداشت. قدی متوسط داشتم و یکی از افرادی بودم که از جنبه های مختلف از پدرم ناامید شده بودم، چون احساس می کردم او مانع موفقیتم در زندگی شده است (من مخالف این باور هستم که آدم های قدبلند مکان های کم تری برای پنهان شدن در اختیار دارند). موهای من به اصلاح حسابی نیاز داشت، درهم و ژولیده بود و نسبتاً تیره؛ البته با گذشت هر ماه از عمرم این موها روشن­ تر و روشن ­تر می شد. چهره­ ام بیش تر اوقات در یادها باقی نمی ماند؛ این هم به نفع من بود.
آن پسر بار دیگر سرفه کرد و من هر دو چشمم را باز کردم تا تشخیص دهم آیا او بیمار است یا آن که می خواهد حرفی بزند و به همین دلیل سرفه می کند تا توجه ما را به خود جلب کند.
او فهمید نگاه من فقط به سمت اوست. چشم های ما کاملاً روی یکدیگر قفل شد. حداقل جلوِ او نمی توانستم وانمود کنم که خواب هستم. آیا راز مرا فاش می کرد؟ امیدوار بودم این کار را نکند. من به زمان نیاز داشتم تا فکر کنم و کبودی های بدنم کمی بهبود پیدا کند.
اما زمانی نداشتم.
پسر بزرگ تر فریاد زد: «اون بیدار شده!» این جمله سبب شد تا توجه نگهبانی که پشت گاری نشسته بود به من جلب شود.
نگهبان به سمتم خزید و با کف دستش ضربه ای به گونه ­ام زد. نیازی به این کار نبود، چون چشم های من تقریباً باز بود. به او ناسزا گفتم و، هنگامی که سرم فریاد ­زد تا بنشینم، خودم را عقب کشیدم و شروع به لگدپراکنی کردم.
کانِر از صندلی خودش گفت: «خیلی خشن نباش، اون مهمون ماست، کِریگان.»
نگهبان، که حالا با نام کِریگان او را می شناختم، به من خیره شد. چیزی نگفتم و به ناسزا و آرزوی مرگی که برایش کرده بودم فکر می کردم.
کانِر گفت: «تو با کِریگان آشنا شدی.» سپس اضافه کرد: «مات هم راننده­ مونه.»
مات نگاهی به عقب انداخت و با تکان دادن سرش به من سلام کرد. به نظر نمی رسید نگاه او و کِریگان تفاوت چندانی با هم داشته باشد. مات قدبلند بود، پوست تیره ای داشت و تقریباً طاس بود. چند تار موی سیاه باقیمانده روی سرش را کاملاً تراشیده بود. هنگامی که قصد داشتم از دست قصاب و از جلوِ نوشگاه فرار کنم، او بود که مرا گرفت و به دام انداخت. در مقابل، کِریگان قد کوتاهی داشت ـ ـ خیلی از من بلندتر نبود و از پسری که کنار من نشسته بود و پوست سوخته ای داشت کوتاه تر بود. برای مردی که بیش تر اوقات خود را در فضای باز و زیر نور خورشید می گذراند، داشتن چنین پوست روشنی شگفت انگیز بود. موهای بور و کلفتی داشت که آن ها را دم اسبی بسته بود. مات لاغر و عضلانی بود، در حالی که کِریگان ظریف­ تر از آن چیزی بود که تصور می کردم. قضاوت من بر اساس کتکی بود که قبل از گرفتار شدن در دست این ها، جلوِ یتیم خانه، خورده بودم.
خیلی عجیب است که دو نفر تا این حد با یکدیگر تفاوت داشته باشند و، با این حال، تنفر من از هر دوی آن ها به یک اندازه شدید باشد.
کانِر با اشاره به پسرهایی که سوار گاری بودند به من گفت: «اینا لاتامیر و رودین هستن.»
لاتامیر همان پسری بود که سرفه می کرد. رودین هم پسری بود که لو داد من بیدار هستم و نه خواب. با تکان دادن سرهایشان به من سلام کردند؛ سپس لاتامیر شانه هایش را بالا انداخت، انگار می خواست بگوید او هم مثل من نمی داند برای چه این جا هستیم و قرار است به کجا برویم.
گفتم: «گرسنمه. قرار بود شام گوشت کبابی داشته باشیم، اما حالا هر چی برای خوردن بهم بدید خوبه.»
کانِر خندید و یک سیب به سمتم انداخت. سیب جلوِ من افتاد، اما همان­ جا ماند، چون دست های من هنوز از پشت بسته بود .
رودین به سمتم آمد، سیب را ربود و گازی دلچسب به آن زد. گفت: «این جایزه کسیه که به آرومی و بدون دعوا اومده؛ من مثل زندونی ها بسته نشده م. »
گفتم: «اون سیب مال من بود.»
کانِر گفت: «اون سیب مال کسی بود که می خواست اون رو داشته باشه.»
یک لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت و به غیر از صدای گاز زدن رودین هیچ صدایی به گوش نمی رسید. با نگاهی سرد به او خیره شده بودم، هرچند می دانستم این کار هیچ کمکی به من نمی کند. اگر او هم مثل من از یتیم خانه آمده باشد، با قوانین بقا و زنده ماندن آشناست. قانون شماره یک می گوید، هرجا و هر زمانی که غذا دیدید، تا جایی که می توانید از آن بردارید و بخورید.
از لاتامیر و رودین پرسیدم: «هیچ کدوم با کانِر نجنگیدین؟»
لاتامیر سرش را تکان داد و سرفه کرد. احتمالاً قدرت چندانی نداشته تا با او بجنگد. رودین به جلو خم شد و بازوانش را دور زانوهایش حلقه کرد. «من یتیم خونه ای رو که تو از اون جا اومده ی دیده م. ساختمون اون جا ده برابر بزرگ تر از جاییه که من توش زندگی می کردم. بعد کانِر اومد و بهم گفت اگه باهاش همکاری کنم، می تونم پاداش بزرگی به دست بیارم. برای همین، نه، من هم دعوا نکردم.»
به کانِر گفتم: «به جای این که با مُشت به سرم بکوبی و منو کتک بزنی، می تونستی با من هم این جوری صحبت کنی. پاداش چیه؟»
کانِر بدون این که سرش را به سمت من برگرداند پاسخ داد: «اول باید همکاری کنین، بعداً درباره پاداش با هم صحبت می کنیم.»
رودین بقیه سیب را از گاری بیرون انداخت. او حتی نخواست تمام سیب را بخورد.
گفتم: «حالا می تونی دستای منو باز کنی.» شاید انجام دادن این درخواست کار آسانی نبود، اما گفتنش هیچ آسیبی به من نمی زد.
کانِر پاسخ داد: «خانم توربیلدی بهم هشدار داد که تو قبلاً هم فرار کرده ی. کجا می خوای بری؟»
«مطمئناً به کلیسا. می خوام به گناهام اعتراف کنم.»
رودین با خرناسی خنده اش بلند شد. اما به نظر نمی رسید این موضوع برای کانِر خنده دار باشد. «می­ تونم به دلیل توهین به مقدسات کاری کنم که گشنِگی بکِشی، پسر.»
سرم را به عقب برگرداندم و چشم هایم را بستم. دلم می خواست هر گفتگویی که اسم من در آن بُرده می شود تمام شود. این روش تقریباً موثر افتاد. رودین داشت چیزی درباره عشق و دلبستگی اش به کلیسا می گفت، اما من توجهی نکردم. حرف هایش برایم مهم نبود. قصد نداشتم مدت زمان زیادی این جا بمانم.
تقریباً یک ساعت بعد، گاری در شهر کوچکی توقف کرد. قبلاً یک بار به این شهر آمده بودم. اسمش گِلوینز بود، اما آن قدر کوچک بود که به نظر من لیاقت نداشت اسمی داشته باشد. گِلوینز بیش تر شبیه پایگاه بازرگانی بود تا شهر، چون تنها چند مغازه در خیابان وجود داشت و خانه ها نیز ظاهری بسیار حزن ­انگیز داشتند. خانه های کارتیا معمولاً خوب ساخته شده و محکم بودند، اما گِلوینز شهر فقیری بود و زمین های کشاورزی خشکی داشت. در این جا داشتن خانه ای محکم و مجلل بیش تر به آرزو شبیه بود و کم تر کسی توانایی ساخت چنین خانه ای را داشت. به نظر می رسید که بیش تر این ساختمان های چوبی نازک در گردبادی سنگین نابود می شوند و از بین می روند. گاری ما مقابل کلبه ای که علامت کوچکی با عبارت «یتیم خانه خیریه گِلوینز» بر سَردرش نقش بسته بود ایستاد. این مکان را می شناختم. پس از این که خانم توربیلدی به طور موقت من را از یتیم خانه بیرون انداخته بود، چندین ماه در این کلبه زندگی کرده بودم.
کانِر با مات از گاری پیاده شدند و کریگان ماند تا مراقب­مان باشد. به محض این که کانِر رفت، کِریگان از گاری پایین پرید و گفت: «من سریع می رم یک نوشیدنی می خورم و بر می گردم؛ وای به حال هر کدوم­تون که فکر فرار به سرش بزنه.»
رودین پرسید: «یک یتیم دیگه؟ کانِر احتمالاً می خواد به همه یتیم خونه های کشور سر بزنه. اون می خواد ما براش چی کار کنیم؟»
پرسیدم: «تو نمی دونی؟»
لاتامیر شانه هایش را بالا انداخت، اما رودین گفت: «اون به دنبال یک پسر خاص می گرده، اما دلیلش رو نمی دونم.»
لاتامیر با صدایی بسیار آرام که خرناس اسب ­ها تقریباً آن را خفه کرده بود گفت: «اون من رو نمی خواد؛ من مریضم.»
گفتم: «شاید کانِر این طور بخواد، اما ما نمی دونیم اون چی می خواد.»
رودین گفت: «من هر کاری بخواد براش انجام می دم؛ دیگه نمی خوام به هیچ یتیم خونه ای برگردم. تو خیابون هم هیچ آینده ای برام وجود نداره.»
پرسیدم: «اصلاً بِوین کانِر کیه؟ هیچ­ کدوم از شما چیزی درباره اش می دونید؟»
لاتامیر مِن مِن کنان گفت: «وقتی که داشت با ارباب گیریپینگز حرف می زد ــ اون مسئول یتیم خونه اییه که من و رودین توش زندگی می کردیم ــ گفت یکی از دوستای دربار پادشاهیه.»
سرم را تکان دادم و گفتم: «پادشاه ایکبِرت؟ پس کانِر داره دروغ می گه. همه می دونن که پادشاه هیچ دوستی نداره.»
لاتامیر شانه هایش را بالا انداخت. «دوست یا دشمن، اون ارباب گیریپینگز رو متقاعد کرد که برای خدمت به پادشاه به یتیم خونه اش اومده.»
پرسیدم: «اما اون می خواد با ما چی کار کنه؟ یک مُشت پسرِ یتیم؟»
رودین به ما یادآوری کرد: «اون فقط یه پسر می خواد. بقیه ما، به محض این که برای کانِر بی مصرف و بی فایده بشیم، دور انداخته می شیم. این حرفاییه که اون به ارباب گیریپینگز گفته.»
به رودین گفتم: «اجازه بده کار رو برات آسون ­تر کنم. دستای من رو باز کن و منم به راه خودم می رم. اون وقت یه رقیب کم تر داری.»
رودین گفت: «هرگز چنین کاری نمی کنم. فکر می کنی خوشم می آد به خاطر فرار تو مجازات بشم؟»
«خب باشه. اما گره های این طناب خیلی سفتن. می شه یک کم شلشون کنی؟»
رودین سرش را تکان داد که یعنی این کار را نمی کند. «اگه اونا سفتن، برای اینه که نگهبانای کانِر رو عصبانی کرده ی و احتمالاً حقّت بوده که سفت بَستنت.»
لاتامیر به طرف من خزید و گفت: «کانِر نمی خواد اون آسیب ببینه. به طرف من بچرخ سِیج.»
«با این دست های بسته اصلاً نمی تونم تکون بخورم. فقط دستت رو به پشتم برسون.»
لاتامیر بازویش را به پشت من رساند. با دستم آن را گرفتم و به پشتش پیچاندم. رودین از جایش پرید و وحشت زده نگاه کرد، اما من با دست دیگرم یک حلقه درست کردم و دور گردن لاتامیر انداختم. بعد او را به سمت خودم کشیدم، طوری که تقریباً نمی توانست حرکت کند. رودین مات و مبهوت شده بود؛ منتظر بود ببیند حالا می خواهم چه کار کنم.
رها شدن از طناب­ دور مچ ­هایم آسان ترین کار بود. گره زدن این طناب به شکل حلقه کار سخت ­تری بود. هرچند فعلاً وقتش نبود تا از کارِ خودم تعریف کنم. به نظر نمی رسید که رودین تحت تاثیر شکل و نحوه گره زدن من قرار گرفته باشد. معلوم بود که قبلاً هرگز چنین کاری را ندیده یا این که تا به حال چنین کاری را انجام نداده است. یا شاید هم دوست نداشت که من لاتامیر را جلوِ او خفه کنم.
به رودین هشدار دادم: «یک قدم هم به من نزدیک نشو ، وگرنه لاتامیر رو از گاری پرت می کنم پایین. اونوقت می تونی صدای شکستن گردن لاتامیر رو برای کانِر تعریف کنی.»
لاتامیر در حالی که نفس نفس می زد گفت: «تو رو خدا، این کار رو نکن.»
رودین دوباره نشست. «برای من اهمیت نداره که اون رو بُکشی یا این که فرار کنی. می تونی فرار کنی، اما دعا کن نگهبانا ی کانِر پیدات نکنن.»
ایستادم، از لاتامیر برای این که به مرگ تهدیدش کرده بودم عذر خواهی کردم و سپس در مقابل رودین به صورت اشرافی تعظیم کردم. گمان کنم این خم شدن کار اشتباهی بود. هنگامی که داشتم برمی خاستم، کریگان، با انتهای صاف شمشیرش، از پشت ضربه محکمی به من زد. از جلو به کف گاری خوردم؛ در آن لحظه احساس کردم هوایی درون ریه­ هایم باقی نمانده است.
کریگان با عصبانیت گفت: «تو می دونی اگه فرار کنی، چه بلایی سر من می آ د پسر؟»
می دانستم و یقیناً با آن مخالفتی نداشتم.
رودین به او گفت: «تو گفته بودی اگه کسی بخواد فرار کنه، اون رو می کُشی؟»
کریگان گفت: «و این کار رو می کنم.» هنگامی که چرخیدم تا به او نگاه کنم، دندان­ هایش را نشان داد. شمشیرش را با یک چاقو عوض کرد و با دو قدم داخل گاری پرید. چرخیدم تا از دستش فرار کنم، اما از پشت مرا گرفت، به جلو هُلم داد و چاقویش را به گردنم فشار داد. «ارباب کانِر به همه شماها احتیاج نداره؛ و فکر ­کنم کم تر از همه به تو نیاز داره.»
ناگهان احساس کردم شاید ارباب کانِر به من نیاز داشته باشد. غرغرکنان گفتم: «قبول، شما برنده شدین. همکاری می کنم.»
کریگان گفت: «داری دروغ می گی.»
«من بیش تر وقت ­ها دروغ می گم، اما نه درباره این موضوع. همکاری می کنم.»
کریگان لبخند زد. خوشحال بود که مرا تحقیر کرده است. چاقویش را به کمرش غلاف کرد، یقه ­ام را گرفت، از زمین بلندم کرد و به گوشه گاری پرت کرد. «خواهیم دید.»
یک دقیقه بعد، کانِر همراه با مات به گاری برگشتند و پسری نیز پشت سر آن ها می آمد. یواشکی به پسر نگاه کردم. مطمئن بودم او را می شناسم. پسری قدبلند و بسیار لاغر بود. موهایش از موهای من و رودین تیره ­تر، اما صاف و لخت بود و اگر می شد حمام کرد، بیش تر از من به نظافت نیاز داشت.
بدون هیچ مقاومتی به پشت گاری آمد و سوار شد. کانِر نگاهی به دست های باز شده من انداخت و گوشه چشمی هم به رگه باریک خونی انداخت که از گردنم جاری شده بود. بعد به کریگان نگاه کرد. «مشکلی پیش اومده؟»
کریگان پاسخ داد: «نه، قربان. فقط فکر کنم سِیج از این به بعد بیش تر باهاتون همکاری کنه.»
کانِر لبخندی زد، انگار تمام ماجرا را فهمیده بود. «خوشحالم این حرف رو می شنوم. پسرا، با توبیاس آشنا بشید. اون هم در این جستجو همراه­مونه.»
پرسیدم: «چه جستجویی؟»
کانِر سرش را تکان داد. «صبور باش سِیج! صبرْ علامت فرمانرواهاس.»
این نخستین سرنخ من درباره این موضوع بود که چرا کانِر دنبال ما آمده . همه ما در معرض خطری وحشتناک قرار داشتیم.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده قلابی

شاهزاده قلابی باور نکردنی بود اگه نخوندین حتما بخوانید اولش جالب نیست ولی بعد از عالی هم بهتر میشه
در 7 ماه پیش توسط الهه پیشدار
👌
در 2 سال پیش توسط الیسا انصاری
کتاب خوبیه تا لحظه آخر نمیفهمی چه خبره بعد که میفهمی میبینی که از اول داستان بهش اشاره های کوچیکی داشته
در 12 ماه پیش توسط سحر اقاخانی
خوب بود.
در 2 سال پیش توسط Ham...man
این کتاب عالیه مجموعه سه جلدی رو حتما بخوانید
در 2 ماه پیش توسط پارسا محمدی
هم گروه سنی جوان هم گروه نوجوان حتما از این کتاب خوششون میاد مشخصه نویسنده واقعا وقت گذاشته رو کتاب
در 3 ماه پیش توسط l.k...and
من نمونشو خواندم و به نظرم کتاب خوبیه
در 1 ماه پیش توسط
بهتون توصیه میکنم حتما بخرید. عالیه
در 3 ماه پیش توسط ساده کاوه
نمیتونم بگم کتاب بدی بود ولی خب یه جورایی مثل الکس رایدر بود . خیلی الکی همه چی به نفع قهرمان داستان تموم میشد . جدای از اون خیلی خیلی جای پرداخت داشتن شخصیت ها .... خیلی داستان میتونست طولانی تر باشه ولی انگار نویسنده حوصله کار بیشتر رو نداشته . پایان کتاب سوم هم به غایت کلیشه ایه و خیلی کوتاه .حداکثر دو صفحه پرده پایانی تموم میشه. مثل قسمت های کوتاهی که بعد از تیتراژ فیلم ها نشون میدن
در 11 ماه پیش توسط saj...vee