فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سلطنت پنهان

کتاب سلطنت پنهان
کتاب سوم، برای آینده بجنگ ... برای سلطنت بمیر - سه گانه صعود

نسخه الکترونیک کتاب سلطنت پنهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سلطنت پنهان

نبرد در همه جبهه‌ها ادامه دارد و همه چیز را تهدید می‌کند. آیا جارون می‌تواند مردم را، و خودش را نجات دهد؟

بخشی از کتاب سلطنت پنهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

در اتاق سلطنتی، کِرویان سمت راستم و آماریندا سمت چپم نشسته بودند. همچنین، دور میز بزرگ اتاق، هارلو و مات و توبیاس نشسته بودند. به نظر می رسید توبیاس به عنوان نماینده مشاوران حضور پیدا کرده باشد تا خبرها را به بقیه برساند. راستش، از زمانی که به تخت سلطنت نشسته ام، او همراهم بوده و از او مشاوره گرفته ام. جدا از این، نمی خواستم فرد دیگری حضور داشته باشد. نه تا زمانی که تصمیمی قاطع گرفته باشم.
بنا به درخواست من، کِرویان به جلو خم شد تا صحبت هایش را شروع کند. «آوانیا از سمت غرب وارد مرزهای کشور شده و ما هم فراخوانی رو برای جذب هزاران مرد صادر خواهیم کرد. جنگجویان آوانیا خشن مبارزه می کنن و بی رحمن و برای همین، بزرگ ترین خطر برای کارتیا محسوب می شن. علاوه بر این، جاسوس های ما خبر آورده ن که سربازهای گیلین هم حرکت هایی کرده ن. ما باید مانع اونا بشیم تا نتونن مرز شمالی ما رو به چنگ بیارن. سواره نظام بایمار به ما کمک می کنه تا اونا رو عقب برونیم.»
آماریندا گفت: «اگر بایمار بیاد کشور من پاسخش رو می ده؛ البته اگه راهی پیدا کنیم که بتونیم بهشون بگیم این جا چه اتفاقی داره می افته.»
مات هم تقاضایش را مطرح کرد: «ما باید حواسمون به میندینوال هم باشه. اونا هنوز حمله نکرده ن، اما جاسوسای ما مطمئنن که پادشاه هامفری فرمان حمله به کارتیا رو صادر کرده.»
انتظار نداشتم که میندینوال هم به کارتیا حمله کند. از سه کشوری که احاطه مان کرده بودند، میندینوال متمدن ترین کشور بود، کمترین تهاجم و حمله را به کشورهای دیگر داشت، و بیشترین روابط دیپلماتیک را در طول تاریخ با کارتیا داشت. من و پادشاه هامفری یک خاطره کوچک هم با هم داشتیم ــ سال ها پیش، او را به مبارزه دعوت و رانش را زخمی کردم. اما این دلیل خوبی برای حمله نبود. علاوه بر این، آن زخم حقش بود.
احتمالاً شنیدن این خبر کِرویان را بیشتر از هر کس دیگری آزرده بود. در طول سال های گذشته، او و پادشاه هامفری بارها با هم ملاقات کرده و بیشتر شبیه دو دوست شده بودند. این که آوانیا دشمنمان بود خودش نگران کننده بود، اما حالا میندینوال نگران ترم کرده بود. کارتیا نمی توانست در برابر کل نیروهای میندینوال مقاومت کند، حتی اگر آن ها تنها کشوری بودند که به ما حمله می کردند.
لب هایم را به هم فشار دادم و به کِرویان نگاه کردم. «چرا میندینوال؟ چون پدرم بهشون دروغ گفته بود؟ یا چیزی دیگر؟»
کِرویان پاسخ داد: «کلی نامه عذرخواهی براش فرستادم و درباره همه چیز براش توضیح دادم. اما همه اون نامه ها بدون جواب موندن.»
«ما نمی تونیم اونا رو دشمن خودمون بدونیم. ارتش میندینوال سه برابر ارتش آوانیاست.»
توبیاس گفت: «اما اونا حرف حساب حالی شون می شه. اونا مثل آوانیا تشنه خون نیستن یا مثل گیلین چشم طمع به طلاهای ما ندوختن.»
شاید این طور باشد، اما چیزی آن ها را به این جنگ کشانده بود و من نمی دانستم آن چیست. به طرف کِرویان چرخیدم. «می تونی کاری کنی که پادشاه هامفری بیاد این جا؟»
«چه جوری؟ وقتی اون نامه هام رو جواب نمی ده...»
«تو باید به میندینوال سفر کنی و دوستی ای رو که بینتون هست بهش یادآوری کنی.» از مطرح کردن این درخواست متنفر بودم. این سفری طولانی بود و الآن دیگر به نظر می رسید که ما دشمنان یکدیگریم. «سفر خطرناکیه.»
بنا به دلایلی، این حرفم باعث شد او لبخند بزند. «اگه یه چیز از شما یاد گرفته باشم سرورم، اون چگونه خطر کردنه.»
«ازت ممنونم، کِرویان.» وقتی از انجام دادن این کار خیالم راحت شد، به طرف مات چرخیدم. «من و تو هم باید بریم ایموجین رو آزاد کنیم. ما اردوگاه اونا رو در نزدیکی لیبس، جایی که ایموجین رو زندانی کرده ن، پیدا می کنیم و بعد...»
«نه.»
حرفش را نفهمیدم. «چی؟»
بدون این که خم به ابرو بیاورد، حرفش را ادامه داد: «نه اعلیحضرت، من برای آزادی ایموجین تلاش می کنم. من تنها به اون جا می رم ، یه هنگ کامل هم از سربازای شما رو با خودم می برم ــ البته اگه شما موافقت کنین. اما شما هرگز نباید به اردوگاه ارتش آوانیا نزدیک بشین.»
«بله، من هم می آم!» خیلی وقت ها از خودم می پرسیدم آیا ماموریت مات در زندگی مخالفت کردن با من است! اگر این طور باشد، پس باید به خاطر موفقیتش در این ماموریت احساس خیلی خوبی داشته باشد. حتی تردید داشتم اگر در موضوع بی اهمیتی چون پوشیدن کتی برای شام، رنگ خاکستری را به آبی ترجیح بدهم، مات باز هم دلیلی برای مخالفت با من پیدا می کند.
او گفت: «اونا انتظار دارن شما برای نجات این دختر اقدام کنید. این یه تله ست.»
«فکر می کنی خودم این رو نمی دونستم؟»
«فکر می کنم چون شما قبلاً از چند موقعیت سخت و وحشتناک جون سالم به در بردین، مطمئنید که این بار هم می تونین موفق بشید. اما اوضاع الآن فرق کرده. اونا شما رو می شناسن و برای ترفندهای شما هم کاملاً آماده ن. اگه وارد اون اردوگاه بشین، زنده بیرون نمی آین.»
از جایم بلند شدم و سرم را با عصبانیت تکان دادم. «اونا دنبال من هستن، پس اگه تو هم بری جونت در خطره.»
«این خطریه که من با جون و دل می پذیرمش.»
فریاد کشیدم: «اما من نمی پذیرم! تو وارد تله ای نمی شی که برای من گذاشتن! تو به خاطر من نمی میری!» هیچ خبری از رودین که سه هفته پیش او را از کاخ بیرون کرده بودم، نرسیده بود. تمام چیزی که می دانستم این بود که او رفته. و الآن شاید ایموجین هم به همان سرنوشت دچار شده باشد. این فکر که حادثه ای برای یکی دیگر از دوستانم رخ داده مرا می ترساند. اگر رودین واقعاً این موضوع را درک می کرد، دست از بحث کردن بر می داشت و اجازه می داد راه خودم را بروم.
با این که ناامیدی در نگاهم موج می زد، مات به خوبی توانسته بود خودش را کنترل کند. لب هایش را لیسید و گفت: «اولین وظیفه من خدمت به شماست، جارون. من خوشحال می شم که به جای شما برم. اما اولین وظیفه شما حفاظت از این کشوره. نه اون دختر.»
این جملات فقط خشمگین ترم کردند. «درباره وظیفه برام سخنرانی نکن! تو زندگی غیر از انجام وظیفه چه کار دیگه ای کردم؟ به خاطر وظیفه پنهان شدم و برای همین باز برگشتم. و در این جنگ خواهم جنگید، چون وظیفه مه که این کار رو بکنم. مهم نیست که من دوست داشته باشم یه جور دیگه عمل کنم، هر بار این وظیفه ست که روی دوشم می افته و من هم انجامش می دم. اما نه این بار. من باهات می آم!»
در اتاق سکوت حاکم شد. از گوشه چشمم آماریندا را دیدم که سرش را پایین انداخته و فوراً به خاطر گفتن این حرف ها پشیمان شدم. نامزدیم با او هم جزو وظایفم بود.
توبیاس گلویش را صاف کرد تا توجهمان را به خودش جلب کند. بعد گفت: «حق با ماته. جارون، باید رودین رو به پایتخت برگردونی. در عوض، اون رو به لیبس بفرست.»
اسم رودین که به میان آمد، دوباره همه ساکت شدند. از وقتی با هم جر و بحث کرده بودیم در هر جلسه ای سعی می کردم درباره اش حرفی نزنم. امشب هم فرقی با زمان های دیگر نداشت.
با لحنی سرد گفتم: «رودین نمی تونه هیچ کمکی تو نجات ایموجین بکنه.»
این جمله باید به این بحث پایان می داد، اما توبیاس باز هم با اصرار ادامه داد: «هر دعوایی هم که بین شما شده باشه، باز هم اون فرمانده گارد سلطنتیه. اگه ما تو وضعیت جنگی باشیم، باید ازش بخواین به پایتخت برگرده.»
خوشبختانه مات مداخله کرد. «اگه رودین آماده فرماندهی بود، هرگز ما رو ترک نمی کرد. بذار جارون این کار رو بکنه.»
قبل از این که حرفی بزنم، نفس عمیقی کشیدم. «آخرین سوال اینه که چه جوری از شاهزاده خانم محافظت کنیم. اونا ایموجین رو با خودشون بردن، چون طعمه آسونی بود. جان آماریندا رو به خطر نمی ندازیم.»
چشم های شاهزاده خانم گشاد شدند؛ انگار متوجه نبود که این خطر او را هم تهدید می کند. نگاهی به توبیاس انداخت که لبخند ناامیدکننده ای به او تحویل داد. بعد دوباره به من نگاه کرد.
گفتم: «می خوام جنگ رو از درایلیاد دور نگه دارم. اما اگه اونا بدونن که تو این جا یی، این کاخ به اولویت اصلی اونا تبدیل می شه. تو باید این جا رو ترک کنی و به جای امن تری بری.»
«می تونن به فارزن وود برن.» توبیاس این پیشنهاد را داد. «می تونیم در صورت لزوم ایشون رو تو راهروهای مخفی عمارت قایم کنیم.»
آماریندا گفت: «ترجیح می دم به کشورم و پیش خونواده م تو بایمار برگردم. یه نفر باید از اونا بخواد ارتش رو برای جنگیدن به طرف مرز گیلین ببرن. اونا حرف من رو بهتر گوش می دن تا حرف کس دیگه ای رو.»
گفتم: «اما نمی تونی بدون عبور از مرزهای گیلین یا آوانیا به بایمار بری.» هیچ کدام از این مسیرها امن نبودند.
بدون این که خم به ابرو بیاورد، پاسخ داد: «من باید برم. سریع ترین مسیر از داخل کشور آوانیا می گذره. جایی که می تونم از شهر ایسیل سوار کشتی بشم. شاید با اسکورت یه گروه سرباز بتونم یواشکی از این مسیر عبور کنم.»
جوابش را با لبخندی دادم. شجاع تر از آنی بود که فکر می کردم و حق با او بود: بدون تردید، پاسخ بایمار به درخواست او مثبت بود.
کِرویان هشدار داد: «هر اسکورتی که اون قدر قدرتمند باشه تا بتونه از شما محافظت کنه، مطمئناً توجه ها رو جلب می کنه. و به محض ورود به کشور آوانیا، بیشتر در معرض دید قرار دارین.»
«موافقم.» مات به جلو خم شد و دست هایش را در هم گره کرد. «متاسفانه بانوی من، هرچه اسکورت احتمالی شما بی سر و صداتر و سِرّی تر باشه، امنیت شما بیشتر حفظ می شه.»
«خب، من اسکورتشون می کنم.» توبیاس با لحنی خشک و واقع بینانه این جمله را گفت؛ انگار در نهایت این حقیقت را پذیرفته بود که همه می دانند او هرگز یک جنگجو نخواهد شد. بعد ادامه داد: «هیچ کسی باور نمی کنه که من تنها فردی هستم که برای محافظت از شاهزاده خانم فرستاده شده. جارون، ما می تونیم از کالسکه فرار استفاده کنیم.»
اواخر یک شب، وقتی من و توبیاس از فکر کردن خسته شده بودیم، بحثی را شروع کردیم. بحث از این جوک شروع شد که اگر روزی من بخواهم بعدازظهری را در یکی از سواحل کشور آوانیا سپری کنم، چگونه یواشکی خودم را به آن جا می رسانم! این فکر در بهترین حالت مسخره به نظر می رسید.
آماریندا پرسید: «کالسکه فرار چیه؟»
توبیاس گفت: «این کالسکه شبیه گاری خیریه کلیسا طراحی شده که کارش جمع آوری اعانه برای کمک به آدم های فقیر و بیماره. شبیه گاری ای به نظر می رسه که فقط داره غذا و آذوقه حمل می کنه، اما یه بخش پنهان زیرش وجود داره که می تونیم توش پنهان بشیم؛ البته اگه ضروری باشه.»
سرم را تکان دادم. «این فقط یه شوخی بود، نه یه نقشه واقعی برای فرار. اون کالسکه خیلی هم امن نیست.»
آماریندا گفت: «اولویت های مهم تر از امنیت هم هست.»
با خشم گفتم: «نه برای تو.»
او با مخالفت جواب داد: «چه زمانی امنیت شما یکی از اولویت ها برای حفاظت از کارتیا بوده؟ آیا من مناسب هیچ کاری نیستم جز این که یه نشان زینتی توی دستای شما باشم؟ ما باید این خبر رو به بایمار برسونیم و من بهترین آدم برای انتقال این خبرم.»
«تو و توبیاس؟ تنها توی آوانیا؟» فکر احمقانه ای بود.
توبیاس گفت: «کالسکه یه شوخی نیست. من خودم طراحی ش کردم و اون رو ساختم.»
به طرف او چرخیدم: «کِی؟»
«وقتی که پایتان داشت خوب می شد. می خواستم ثابت کنم که این کار شدنیه.» توبیاس به جلو خم شد. «هر کس که از بیرون نگاه کنه نمی تونه بفهمه که کَفِش کاذبه. من از شاهزاده خانم محافظت می کنم. من از ایشون محافظت می کنم.»
با تمام وجودم با این پیشنهاد مخالف بودم. اما در پایان، می دانستم که انتخاب های پیش رویم کم و کمتر می شوند و هیچ کدام از آن ها هم واقعاً خوب نیستند. اگر آوانیا توانسته بود به ایموجین دست پیدا کند، پس حتماً دستش به من هم می رسید! جدا از این، حتی فکر کردن به این موضوع که آن ها می خواهند سراغ ملکه آینده کشورمان بیایند تنم را می لرزاند. اگر او می توانست خودش را به کشورش بایمار برساند، آن جا در امان بود؛ بدون این که مهم باشد نتیجه این جنگ چه خواهد شد.
با نارضایتی به آن ها اجازه دادم و گفتم: «آماده بشید تا صبح این جا رو ترک کنید. ازتون می خوام فینک رو هم با خودتون ببرین.» فینک پسری آوانیایی بود که با من از پیش دزدان دریایی به پایتخت برگشته بود. سوالات زیادی می کرد، به هیچ موضوعی بیشتر از چند دقیقه توجه نمی کرد و به نظر می رسید دوست دارد پس از هر نفس کشیدنی چند جمله قلمبه سلمبه بگوید. اما تا جایی که به من مربوط می شد، او حالا یکی از اعضای خانواده ام بود و باید مطمئن می شدم که جای او هم امن است.
توبیاس با بی میلی ای، که کاملاً مشخص بود، حرفم را پذیرفت، بعد روی صندلی ام نشستم تا روی صحبتم با همه باشد. «همه کارها خیلی سریع باید انجام بشه. ارتش ما قدرتمنده، اما ارتش های اونا هم همین طورن. هر روزی که از این جنگ بگذره، دشمن بیشتر تو سرزمین ما نفوذ می کنه و تعداد بیشتری از مردم ما رو می ترسونه. نمی تونیم از پسِ هر سه کشوری که مقابلمون ایستاده ند بربیایم. می خوام این جنگ چند هفته بیشتر طول نکشه، نه این که چند ماه ادامه پیدا کنه.»
همه به نشانه تایید حرف هایم سرهایشان را تکان دادند؛ اما هیچ کس در این مورد که چطور باید به این هدف برسم نظری نداشت. فقط می دانستم که باید راهی پیدا کرد.
هارلو پرسید: «از من نمی خواید کاری بکنم؟» اولین بار بود که او در این جلسه صحبت می کرد.
به طرف او چرخیدم، اما قبل از صحبت کردن به آرامی نفسی کشیدم. «ماموریت تو احتمالاًاز بقیه سخت تره. باید خبری رو به سرتاسر پادشاهی برسونی، به خصوص به خونه هایی که بیرون از شهرها هستن. از همه دعوت کن اگه دوست دارن می تونن به درایلیاد بیان. ما این جا بهشون پناه می دیم و درون دیوارهای کاخ امنیت کامل دارن. در عوض، تمام مردای قوی بنیه باید برای دفاع از پایتخت آماده جنگ بشن. اونایی هم که نمی تونن بجنگن، می تونن تو کارای دیگه ای که تو بهشون می گی به کشور کمک کنن.»
هارلو سرش را کمی به طرف من خم کرد و بعد گفت: «مشاورا پیشنهاد داده ن که زندانی هایی رو که می خوان برای کارتیا بجنگن، آزاد کنیم.»
«کانِر چی؟» حتی اگر او آخرین امید کشور کارتیا باشد، جرئت نمی کنم یک چاقو هم در دست این مرد بگذارم. بِوین کانِر احتمالاًتا روز مرگش مُصرّانه خواهد گفت که هنوز هم یک وطن پرست است. اما من مطمئنم که او از آن چاقو علیه مردم خودمان استفاده می کند و در نهایت هم راهی پیدا می کند تا کارش را با نام وطن پرستی توجیه کند.
«مطمئناً اون رو آزاد نمی کنیم. به خصوص، الآن.» هارلو گلویش را صاف کرد؛ انگار کلماتی که قرار بود از بین لب هایش بیرون بیایند، او را ناراحت کرده بود. «ما به تازگی فهمیده یم که اون داره اطلاعاتی رو به خارج از مرزهای کشور می فرسته. به یه شخص ناشناس.»
چشم هایم باریک شدند. «چه اطلاعاتی؟»
«پیغامی که به دست ما افتاد، جزئیات دعوای شما رو با فرمانده رودین شرح داده بود. احتمالاًقبل از این هم پیغام هایی به بیرون فرستاده.»
گفتم: «بذارین کارش رو بکنه. حرکاتش رو زیر نظر بگیرین. می خوام بدونم کانِر با کی ارتباط داره.»
هارلو گفت: «هرچی شما دستور بدین. اعلیحضرت، درایلیاد تا زمانی که شما سالم برگردین، مقاومت می کنه.»
در جواب این حرف فقط نگاهم را پایین انداختم. وقتی دوباره سرم را بلند کردم، آماریندا با ابروهایی که از نگرانی در هم گره خورده بودند، به من خیره شده بود. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما کِرویان اول صحبت کرد.
او با لحنی خسته گفت: «اعلیحضرت، نمی خوام به خطراتی که قراره به جون بخرین اعتراض کنم و باعث رنجش خاطرتون بشم. می دونم اعتراضم هیچ فایده ای نداره. اما اگه می خواین این کار رو بکنید، اون وقت مطلبی هست که باید درباره ش با هم حرف بزنیم. ما هر کاری می کنیم تا ازتون محافظت کنیم، اما...»
«این یه تله برای منه، می دونم.»
کِرویان به جلو خم شد. «بعد از مرگ اعضای خونواده تون، نزدیک بود یه جنگ داخلی تو کارتیا راه بیفته. شما نمی تونید بدون معرفی جانشینتون، پایتخت رو ترک کنید.»
سرم را تکان دادم و به شاهزاده خانم اشاره کردم و گفتم: «طبیعتاً باید آماریندا باشه.»
اما آماریندا با حرفم مخالفت کرد. «یه کارتیایی باید جانشین بشه نه من.»
«این حرف مسخره ست. شاید این جا متولد نشده باشی، اما به اندازه من کارتیایی به حساب می آی.»
با لحنی آرام گفت: «من این جام تا معاهده دو کشور رو پابرجا نگه دارم، نه چیزی بیشتر. مردم کشورتون من رو به عنوان همسر پادشاهشون قبول می کنن، نه حاکم مطلق خودشون.»
«چون هر دوی شما جوونید، یه راه احتمالی دیگه هم وجود داره.» حالا کِرویان با احتیاط بیشتری حرف می زد؛ او مراقب بود خیلی روی موضوع تاکید نکند. «اگر شما با هم ازدواج کنید، اون وقت هر اتفاقی برای پادشاه بیفته، آماریندا که ملکه کشوره خود به خود روی تخت سلطنت می شینه. اون وقت هیچ کسی نمی تونه فرمانروایی ایشون رو انکار کنه.»
آماریندا و من به همدیگر نگاه کردیم؛ از پیشنهادی که هیچ کدام از ما دو نفر به آن توجه نکرده بودیم و برای پاسخ دادن به آن آماده نبودیم، شوکه شده بودیم. قبل از ما افراد دیگری هم از خاندان سلطنتی که حتی وقتی کوچک تر از ما بودند به این شکل ازدواج کرده بودند، معمولاً این ازدواج ها در شرایط بحرانی صورت می گرفت؛ شرایطی شبیه آنچه ما الآن با آن روبه رو بودیم. این پیشنهاد خیلی ناگهانی بود. باید چیزی می گفتم و خیلی سریع جواب می دادم. ولی انگار چیزی در گلویم گیر کرده بود.
برای همین مکثم طولانی شد و آماریندا اول صحبت کرد. «هیچ کدوم از این کارا ضروری نیست، چون جارون از این اتفاقات هم جون سالم به در می بره.»
«شاید هم این جوری نشه.» احمقانه بود طور دیگری وانمود کنم. کارتیا به فرمانروا نیاز داشت. به آماریندا گفتم: «ما باید ازدواج کنیم. امشب. تا تو بتونی بعد از من سلطنت کنی.»

مقدمه

سه هفته قبل از جنگ

در زندگی ام همه جور مبارزه ای کرده ام؛ گاهی اوقات با مُشت، گاهی اوقات با چاقو و هر از گاهی با شمشیر. من با رقیب هایی روبه رو شده ام که دو برابر من بودند، دقیقاً دو برابرم، و بر اساس قانونی کلی، همه آن ها زشت تر از آن چیزی بودند که انتظار داشتم. اما هیچ کدام از آن مبارزات خشن تر از بحثی نبودند که الآن در وسط تالار بزرگ جریان داشت.
فریاد کشیدم: «آوردن تو به قصر بزرگ ترین اشتباهِ تمام عمرمه!» دست هایم را محکم در هم گره کرده بودم، جوری که احساس می کردم ناخن هایم دارند پوستم را سوراخ می کنند. «الآن دستور می دم که آویزونت کنن؛ اما ارزش این رو نداری که حتی یه تیکه طناب رو حروم گردنت کنم!»
مخاطب تهدیدهایم کسی بجز رودین نبود. در این چند ماه همدیگر را خوب شناخته بودیم. او و من وقت زیادی را با هم سپری کرده بودیم. او دو بار تلاش کرده بود مرا بُکشد ــ البته سه بار اگر پای شکسته ام را هم حساب کنیم ــ و من زندگی ام را به خطر انداختم تا او را متقاعد کنم که به عنوان فرمانده گارد نیروهای سلطنتی همراهم به کارتیا برگردد. ما اختلاف نظرهای زیادی با هم داشتیم. امّا هیچ کدام از اختلاف نظرهایمان نصف سر و صدایی را که این بحث راه انداخته بود، ایجاد نکرده بودند.
رودین فریاد زد: «از این که بمیرم، خوشحال می شم. به خصوص اگه این فرمان رو پادشاه احمقی مثل تو صادر کنه!»
با توهینی که رودین کرد نفس ها در تالار بزرگ قصر حبس شد. به راحتی می توانستم فرمان دستگیری اش را صادر کنم، اما چنین کاری نکردم. هنوز حرف های زیادی برای گفتن باقی مانده بود و حتی در صورت لزوم فریاد هم می کشیدم.
پرسیدم: «فکر کردی حالا که فرماندهی با من برابری؟ تو به نیروهای ارتش من فرمان می دی، نه من! من اونا رو به روش خودم رهبری می کنم!»
رودین به پای راستم اشاره کرد؛ جراح دستور داده بود که آن را حداقل چند ماه دیگر سفت و محکم ببندم. «تو نمی تونی با یه پای شکسته کسی رو رهبری کنی.»
گفتم: «شاید هم تو نباید اون رو می شکستی!»
رودین در جواب گفت: «به جاش باید فکت رو می شکستم. اون وقت مجبور نبودم به دستور های چرندت گوش بدم!» دوباره مشاوران و خدمتکارانی که داشتند از آن جا رد می شدند نفسشان را حبس کردند. همین او را تشویق کرد تا به این بحث ادامه دهد. «سربازای ما همه جای کشور پخش شده ن. اگه آوانیا از جنوب بهمون حمله کنه، بدون شک تار و مارمون می کنه.»
پیشکار ارشدم، لرد کِرویان، با عجله به طرفم آمد و آرام گفت: «اعلیحضرتا! امکانش هست این گفتگو رو به طور خصوصی در اتاق سلطنتی ادامه بدین؟ همه دارن گوش می دن.»
بله، همه داشتند گوش می دادند. نه تنها کسانی که از شروع بحث در تالار بودند، بلکه دیگران نیز با شنیدن سر و صداها خود را به تالار رسانده بودند تا شخصاً شاهد این جار و جنجال باشند. شاید کِرویان به خاطر من دستپاچه شده بود، اما اصلاً دلم نمی خواست این بحث را به طور خصوصی ادامه بدهم.
یک قدم از کِرویان فاصله گرفتم و گفتم: «حرف دیگه ای برای گفتن باقی نمونده لرد کِرویان. فرمانده گارد سلطنتی معتقده من حق ندارم درباره شیوه های آموزشی ارتش خودم نظر بدم.»
کِرویان نگاهی به رودین انداخت، مشخص بود که از این بی احترامی وحشت کرده؛ اما رودین فقط اخم کرد.
«همه ما جلو خواسته پادشاه سر تعظیم فرود می آریم فرمانده. شما هم باید همین کار رو بکنید.» لحن کِرویان بسیار تند بود، طوری که باعث شد رودین واقعاً به خود بلرزد.
اما قبل از این که رودین بتواند حرفی بزند، گفتم: «نه کِرویان، نمی خوام اون جلوم تعظیم کنه و بعدش مخفیانه حق رو به خودش بده.» به سمت رودین چرخیدم و گفتم: «اگه فکر می کنی که سربازامون رو بهتر می تونی تربیت کنی، پس ازت می خوام حتماً این کار رو بکنی. هر تعداد افرادی که می خوای با خودت ببر و هر جوری که دوست داری اونا را آموزش بده. بعد گروه هامون رو با هم مقایسه می کنیم. اون وقت می بینی که حق با منه.»
رودین فریاد زد: «هرگز! همین الآن و تو حیاط کاخ سلطنتی آموزش اونا رو شروع می کنم.»
با عصبانیت جواب دادم: «نه تو حیاط کاخ من یا حتی توی شهر من! اگه می خوای این کار رو بکنی، باید درایلیاد رو ترک کنی. همه تکبر و آرزوهای بلندپروازانه ت رو همون جایی که می ری بذار و وقتی فهمیدی جایگاهت کجاست، به پایتخت برگرد.»
کِرویان دستش را روی بازویم گذاشت. «جارون، ازتون خواهش می کنم درباره حرف هایی که می زنید فکر کنید. شما دو تا باید با هم تفاهم داشته باشین. شما هنوز مجروحین و اگه جنگ واقعاً نزدیک باشه، شما به فرماندهتون توی پایتخت نیاز دارین.»
دستش را از روی بازویم کنار زدم و به طرف رودین خم شدم. بعد با صدایی آرام گفتم: «از این جا برو بیرون.»
رودین با نگاهی که عصبانیت در آن موج می زد، به من خیره شد؛ نگاهی که نگرانم کرد. سپس اعلام کرد که در کمتر از یک ساعت پایتخت را با چهل نفر از مردان من که در اختیارش گذاشته شده بودند ترک می کند. با وجود حرف هایی که بین ما دو نفر رد و بدل شده بود، امیدوار بودم در کارش موفق شود.
بیرون رفتنش از تالار را تماشا کردم و بعد به اطراف نگاهی انداختم تا تمام کسانی را که شاهد نمایش ما بودند، از نظر بگذرانم. آن ها درباریان معتمد، خدمتکاران و شهروندان پایتخت بودند. و کاملاً احتمالش وجود داشت که حداقل یکی از آن ها جاسوسی از طرف دشمنانمان باشد. جاسوس هایی که سریعاً گزارش می دادند ارتش کشور کارتیا از هم پاشیده و به چند قسمت تقسیم شده.
از همان روزی که از پیش دزدان دریایی به پایتخت برگشتم، کارتیا تدارکاتی را آغاز کرد که در یک قرن گذشته بی نظیر بودند؛ ما در حال ذخیره مواد غذایی، ساخت اسلحه ها و دیواره های دفاعی بودیم. اما برای انجام دادن همه این کارها به چیزی نیاز داشتم که به دست آوردنش از هر چیزی سخت تر بود: زمان.
اما، وقت از آنچه انتظارش را داشتم، کمتر بود. تنها سه هفته بعد، جنگ آغاز می شد...

۱

سه هفته بعد

خبر حمله به لیبس را، در غروب روزی شنیدم که روی علفزار در کنار دیوارهای کاخ، روبه روی کِرویان، آماریندا و مات ایستاده بودم، اما انگار آن ها را نمی دیدم. لیبس شهر آرامی بود که از مدت ها پیش خودش را از مشکلاتی که دیگر مناطق نزدیک مرز آوانیا را کلافه کرده، دور نگه داشته بود. شهروندان این شهر کشاورز و بازرگان بودند و این حمله مطمئناً بدون هشدار قبلی رخ داده بود و حتی قدرتمند ترین افراد شهر هم نتوانسته بودند مقاومتی از خود نشان بدهند. نمی توانستم ترس و وحشتی را که آن ها آن شب پشت سر گذاشته بودند و خساراتی را که به آن ها وارد شده بود، درک کنم. حتی فکر کردن درباره این اتفاق نفسم را بند می آورد.
اتفاقات دیگری هم آن جا افتاده بود. ایموجین در این حمله ربوده شده بود.
ناگهان متوجه اطرافم شدم و دیدم که همه دارند با هم صحبت می کنند؛ هیچ کدام از آن ها درک نمی کردند که سرم پر از سوالاتی است که کسی در این جا نمی تواند پاسخشان را بدهد. آیا او هنوز زنده است یا نه؟ اگر زنده است، آیا صدمه دیده؟ اگر آن ها بدانند که صدمه به او به من صدمه می زند، چه بلایی سرش می آورند؟ مطمئناً برای همین پادشاه وارگان به ارتش خود دستور داده بود او را بربایند و با خود ببرند.
اگر ایموجین هنوز زنده باشد، آوانیا فقط زمانی او را به ما پس می دهد که کاملاً تسلیم شویم. آن ها می دانند که من هرگز چنین کاری نمی کنم؛ برای همین مجبور بودم او را نجات دهم. ایموجین برای آن ها فقط یک طعمه بود و من جایزه آن ها.
از طرفی، جنگی را که انتظار داشتم چند ماه دیگر از راه برسد، بالاخره شروع شده بود. اما الآن به نظر می رسید همه چیزهایی که با دقت تمام برای مقابله با این جنگ آماده کرده بودم، بی فایده اند. خبرهایی می رسیدند که انتظار شنیدنشان را داشتم. و کِرویان بی وقفه خبرهای بدتری می داد.
او گفت: «خبرهایی هم از پیشروی گیلین و میندینوال از سمت شمال و شرق به دستمون رسیده. این یه حمله هماهنگه، ما محاصره شده یم. جارون، جنگ شروع شده.»
دوباره همه شروع به صحبت با یکدیگر کردند، اما نمی توانستم چیزی بشنوم، یا حداقل نمی توانستم یک کلمه را از کلمه دیگر جدا کنم و تشخیص بدهم. درک چیزی که آن ها از من می خواستند غیرممکن بود.
آماریندا بازویم را به آرامی لمس کرد. «جارون، رنگت پریده. چیزی بگو.»
بدون این که او را ببینم، به نگاهش خیره شدم و عقب عقب رفتم. مِن مِن کنان گفتم: «من رو ببخشین.» سپس برگشتم و شروع به دویدن کردم؛ نیرویی در درونم کورکورانه مجبورم کرده بود تا از آن جا فرار کنم. من به جایی برای فکر کردن نیاز داشتم، به جایی برای فهمیدن و درک کردن. به جایی برای نفس کشیدن.
با سرعت تمام به طرف کاخ دویدم و از فشاری که به پای راستم آمده بود درد کشنده ای به جانم افتاد. استخوان شکسته ای که از ضربه رودین نصیبم شده بود، هنوز جوش نخورده بود و با وجود این، من آن را با سرعت هرچه تمام تر با خودم به جلو می کشیدم. در هر صورت، می خواستم این درد را احساس کنم تا احساسات سرشار از ترس و وحشت خودم را جایی تخلیه کنم.
وقتی می دویدم، خدمتکاران و سربازان مثل تصاویری مبهم از کنارم عبور می کردند. نمی دانستم دارم به کجا می روم یا دنبال چه چیزی هستم. فقط یک فکر در ذهنم زندانی شده بود: ایموجین ربوده شده بود. و آن ها برای پس دادن او ممکن بود هر چیزی از من بخواهند.
اندکی بعد به باغ های کاخ رسیدم؛ تنها جایی که می توانستم تنها باشم. امیدوار بودم بتوانم خودم را روی لبه یکی از دیوارها پنهان کنم؛ برای همین، تلاش کردم با چسبیدن به شاخه های درختان تاک، خودم را از یکی از دیوارهای کاخ بالا بکشم. آن بالا می توانستم فکر کنم. اگر زمان کافی داشتم، می توانستم تکه های این مصیبت را به صورتی کنار هم بچینم که دوباره معنی خود را پیدا کنند. اما هنوز نصف پایین ترین دیوار را بالا نرفته بودم که ماهیچه های پای مجروحم، قدرتشان را از دست دادند و باعث شدند روی زمین بیفتم. با چرخشی نشستم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم؛ اما بیشتر از این جلو نرفتم.
شاید آمدنم به باغ های کاخ فکر اشتباهی بود. این جا هم نمی توانستم جواب سوال هایم را پیدا کنم ــ درست مثل بقیه جاها. وقتی به اطرافم نگاه می کردم، دیوارها به صورت ترسناکی روبه رویم قد عَلم می کردند. سرگیجه گرفته بودم و نمی دانستم اول باید به کدام موضوع فکر کنم. در عوض، نگرانی ها، نقشه ها و انتخاب ها شبیه دودی دورم می چرخیدند و به همان صورت داشتند خفه ام می کردند.
«اعلیحضرت، ببخشید که خلوتتون رو به هم زدم.»
وقتی هارلو را دیدم که به سمتم می آید، ایستادم. بعد از تعظیم کردن به طرفم آمد.
گفتم: «فکر می کردم فقط آوانیا بهمون حمله کرده. شاید هم گیلین، اما نه میندینوال. و اون هم نه این طوری.»
«هیچ کدوممون این حمله رو پیش بینی نمی کردیم.»
«هیچ دلیلی برای حمله وارگان به لیبس وجود نداره. خراب کردن این شهر هیچ فایده ای براش نداشته.» دوباره ترس و وحشتی را که آن شب در شهر ایجاد شده بود در ذهنم تصور کردم. «هیچ فایده ای غیر از ایموجین.»
«می دونم.» هارلو لب هایش را لیسید و بعد ادامه داد: «ما باید فرمان شما رو بشنویم، سرورم.»
فریاد کشیدم: «چه فرمانی؟» عصبانیتم غیرمنطقی بود، به خصوص جلو او، اما نمی توانستم کار دیگری بکنم. «نمی تونم با این اوضاع مبارزه کنم! برای اتفاقی به این بزرگی هیچ نقشه ای ندارم. من حتی نتونستم از اون دختر محافظت کنم. با فاصله گرفتن از من، نباید هیچ خطری تهدیدش می کرد.» وقتی می خواستم نفسی را که آزاد نمی شد تو بدهم، چشم هایم گشاد شدند. «من نمی تونم... نمی تونم...»
هارلو دستش را روی شانه ام گذاشت و مرا به طرف خودش کشید. قبلا هم یکبار مرا در آغوش گرفته بود؛ شبی که ترس هایم را به خاطر رفتن پیش دزدان دریایی درک کرده بود. رفتارش مثل پدری بود که فرزندش را در آغوش می کشد و من دوباره به آن آرامش احتیاج داشتم.
با وجود تمام برنامه ریزی هایم، این فکر که جنگ در دو قدمی ما بود مرا می ترساند. پدرم، در جوانی و قبل از رسیدن به پادشاهی، چندین جنگ را به چشم خودش دیده بود. در مقیاسی کوچک تر، من هم داشتم چنین وحشتی را تجربه می کردم. همیشه فکر می کردم این که پدرم در برابر خواسته های دشمنان مقاومت نمی کرد نشانه ضعف اوست؛ اما شاید هم این گونه نبود. شاید فقط به این دلیل بود که او بهای سنگین جنگ را پرداخت کرده بود.
اگر کارتیا این بار مقابل دشمنان بایستد و مبارزه کند، باز هم بهای سنگینی می پردازد؛ همیشه همین گونه بوده. همیشه فکرهای خوبی در ذهنم داشتم، اما انتخاب های پیش رویم داشتند کمرنگ می شدند. تا وقتی آن قدر قدرت داشته باشم که شمشیر را در دستم بگیرم، نمی گذارم کارتیا شکست بخورد.
هارلو مرا در آغوشش نگه داشت تا این که با ذهنی بازتر خودم را از او جدا کردم و تصمیم گرفتم حتی اگر دشمنانمان کارتیا را محاصره کنند و هیچ شانسی برای پیروزی نباشد، اراده ام را حفظ کنم. این طوری، حداقل می توانستیم پایانی تماشایی برای این جنگ بسازیم.
به هارلو گفتم: «باشه. در یک ساعت آینده برنامه هام رو اعلام می کنم. همه افرادی رو که نیازه حضور داشته باشن، تو اتاق سلطنتی جمع کن.»





نظرات کاربران درباره کتاب سلطنت پنهان

سلام جلد یکش شاهزاده ی قلابی رو هم بذارید اینطوری کسی نمی تونه بخونه مجموعه رو
در 2 سال پیش توسط Red Rising
کتاب بسیار جذابی بود😍😍
در 3 ماه پیش توسط ساده کاوه
این کتاب عالیه مجموعه سه جلدی رو حتما بخوانید
در 2 ماه پیش توسط پارسا محمدی
به نسبت جلد اول چند درجه ناامید کننده‌ست ولی مگه میشه نخوندش
در 3 ماه پیش توسط l.k...and
سلام.... کتاب اول رو بازم طبق معمول نذاشتین
در 2 سال پیش توسط سپهر سعیدی