فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ویتسک

کتاب ویتسک
نمايشنامه‌ای از گئورگ بوشنر همراه با نقد «زخم وُيتسِک»

نسخه الکترونیک کتاب ویتسک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ویتسک

زخم هاینه می‌رود تا التیام یابد، مورّب؛ وُیتسک زخمِ باز است. وُیتسک در جایی که گورِ سگ قرار دارد زندگی می‌کند، سگ وُیتسک نام دارد. روز رستاخیزش با ترس و یا امید در انتظار می‌مانیم، تا سگ در هیئت گرگ بازگردد. گرگ از جنوب می‌آید. هنگامی که خورشید در سمت‌الرأس بایستد، او با سایه‌های ما یکی می‌شود، در ساعت گداختگی، تاریخ، آغاز می‌شود. تا زمان وقوع آن تاریخ، زوال همگانی در سرمای انتروپی روا نیست، یا، ایجاز سیاسی، در برقِ (انفجارِ) اتم، برقی که پایان جامعه آرمانی خواهد بود و آغاز حقیقتی در ماورای بشریت.

ادامه...

بخشی از کتاب ویتسک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



وُیتسِک

شخصیت های نمایش

وُیتْسِک Woyzeck
ماری Marie
سروان Hauptmann
دکتر Doktor
سردسته طبل نوازان Tambourmajor
استوار Unteroffizier
آندرس Andres
مارگرت Margret
نمایشگردان (مالک بازار مکاره) Budenbesitzer
جارزننده بازار مکاره Marktschreier
پیرمرد با اُرگ دستی Alter Mann mit Leierkasten
یهودی Jude
صاحب مهمانخانه Wirt
کارگر (کارآموز) اول Erster Handwerksbursch
کارگر (کارآموز) دوم Zweiter Handwerksbursch
کته Käte
کارل دیوانه Narr Karl
مادر بزرگGrobmutter
کودک اول، دوم و سومErstes, zweites, drittes Kind
فرد اول، دومErste, zweite Person
مامور پلیس Polizist
سربازها، دانشجویان، کارگران و دختربچه ها
Soldaten. Studenten. Burschen und Mädchen
کودکان، مردم  Kinder. Volk

اتاق

[سروان روی صندلی نشسته است و وُیتْسِک ریشش را می تراشد.]

سروان: آرام، وُیتْسک، آرام؛ یکی یکی! منو حسابی گیج کردی. آخه با این ده دقیقه وقت اضافی که امروز برات مونده چه خاکی به سرم بریزم؟ وُیتْسک، فکرشو بکن، تو هنوز قشنگ می تونی سی سال دیگه زندگی کنی، سی سال! می شه سیصد و شصت ماه! می شه روزها! ساعت ها! دقیقه ها! چه کار می خوای با این همه وقت بکنی؟ کارهاتو نظم و ترتیب بده، وُیتْسک!
وُیتْسِک: بله، جناب سروان!
سروان: وقتی به ابدیت فکر می کنم، حسابی وحشتم می گیره و دلم برای این دنیا می سوزه. باید مشغول بود، وُیتْسک، باید مشغول بود! ابدی: ابدیه، ابدیه ــ می فهمیش که؛ اما الان اصلاً ابدی نیست، یه چشم به هم زدنه، آره، یه چشم به هم زدن، وُیتْسک؛ وقتی به این فکر می افتم که دنیا توی یه روز دور خودش می چرخه رعشه م می گیره. چه اتلاف وقتی! به کجا می کشه؟ وُیتْسک، دیگه نمی تونم یه چرخ آسیاب رو ببینم، وگرنه مالیخولیایی می شم.
وُیتْسِک: بله، جناب سروان.
سروان: وُیتْسک، تو همیشه این طور آشفته ای! یه آدم خوب این جوری نیست، یه آدم خوب، با وجدان خوبش. یه چیزی بگو، وُیتْسک! هوای امروز چطوره؟
وُیتْسِک: بد، جناب سروان، بد؛ باد!
سروان: حسش می کنم. هوای بیرون منقلبه، یه همچین بادی روی من تاثیر می ذاره مثل یه موش. س س س س: به گمونم، از جنوب به شمال باشه؟
وُیتْسِک: بله، جناب سروان.
سروان: هه! هه! هه! جنوب به شمال! هه! هه! هه! آه، تو یه ابلهی، یه ابله کاملاً نفرت انگیز! [برانگیخته] وُیتْسک، تو یه آدم خوبی هستی... ولی... [با وقار] وُیتْسک، اخلاق نداری! اخلاق، همین، یعنی کسی که اخلاق سرش بشه، می فهمی؟ این کلمه مهمّیه. تو یه بچّه داری بدون تبرّک و دعای خیر کلیسا، این حرف پدر روحانی بزرگوارمون در ارتشه ــ بدون تبرّک و دعای خیر کلیسا، این حرف من نیست.
وُیتْسِک: جناب سروان، خدای مهربون که نمی آد یه بدبخت بی چاره رو بپاد که قبل از جفتگیری براش آمین گفته ن یا نه. خداگفته: بگذارید تا کودکان به من تقرب پیدا کنند!
سروان: چی داره می گه؟ این چه طرز بیجای جواب دادنه؟ اون منو با این جواب هاش واقعا آشفته می کنه. وقتی من می گم: اون، منظورم تویی، تو.
وُیتْسِک: ما مردم فقیر ــ ببینید، جناب سروان: پول، پول! اونی که پول نداره، توی این دنیا اخلاق به چه دردش می خوره! ما یه مشت گوشت و خونیم. امثال ما فقط گرفتار درد و مصیبتیم، چه توی این دنیا، چه توی اون دنیا. به نظر من اگه پامون حتی به بهشت هم برسه، اون جا هم سر و کارمون با صاعقه است.
سروان: وُیتْسک، تقوا نداری، تو یه آدم بی تقوا هستی.گوشت و خون؟ وقتی من می رم پای پنجره، و می بینم بعد از بارون، چه جوری این جورابک های سفید توی کوچه ها ورجه وورجه می کنند ــ بدمصّب، وُیتْسک، عشق می زنه بالا. خب من هم از گوشت و خونم. ولی، وُیتْسک، تقوا! تقوا! چه جوری باید زمان رو بگذرونم؟ به خودم مرتب می گم: تو یه آدم اخلاق گرا هستی ــ [برانگیخته] یه آدم خوب، یه آدم خوب.
وُیتْسِک: بله، جناب سروان، تقوا، ولی هنوز گیرم نیومده. ببینید، ما مردم عامی، تقوامون کجا بوده، طبیعت این جوری می خواد. ولی اگه من یه ارباب بودم با یه کلاه و یه ساعت و یه دست کت و شلوار انگلیسی و یه نطق قشنگ و جذاب، اون موقع می تونستم آدم باتقوایی باشم. واسه داشتن تقوا آدم باید خوب و برازنده باشه، جناب سروان. ولی من یه مرد فقیر هستم!
سروان: خب، وُیتْسک. تو یه آدم خوبی هستی، یه آدم خوب. ولی زیادی فکر می کنی. داغون می شی؛ قیافه ت همیشه پریشونه. این بحث ها منو حسابی کلافه کرده. خُب حالا دیگه برو، اون جوری ندو؛ آرام، خیلی آرام خیابون رو برو پایین!

نظرات کاربران درباره کتاب ویتسک