فیدیبو نماینده قانونی انتشارات صابرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موهبت کامل‌نبودن

کتاب موهبت کامل‌نبودن
رها كردن خودِ آرمانی و پذيرش خود واقعی

نسخه الکترونیک کتاب موهبت کامل‌نبودن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب موهبت کامل‌نبودن

زندگی کردن باتمام‌وجود انتخابی نیست که در یک مقطع زمانی صورت بگیرد و بعد کنار گذاشته شود، بلکه یک جریان است. درواقع من آن را سفری می‌دانم که تا پایان عمر ادامه دارد. هدفم در این کتاب معرفی و شفاف‌سازی گزینه‌هایی است که زندگی کردن باتمام‌وجود را ممکن می‌سازند، همچنین در میان گذاشتن آموخته‌هایم به افرادی که این سبک زندگی را دنبال می‌کنند. قبل از هر سفری، و از جمله این سفر، باید درباره زاد و توشه راه صحبت کرد. برای زندگی کردن و عشق ورزیدن از موضع ارزشمندی، به چه چیز نیاز داریم؟ چگونه با کامل نبودن خود روبه‌رو می‌شویم؟ چگونه ویژگی‌های مورد نیاز را پرورش می‌دهیم و موانع را کنار می‌زنیم؟ پاسخ تمام این پرسش‌ها این است: شجاعت، شفقت و پیوند؛ این زاد و توشه‌ای است که در سفر زندگی بدان نیاز داریم. شاید بگویید: اوه چه عالی، آدم باید یک ابرقهرمان باشد تا بتواند با کمال‌گرایی مبارزه کند. البته شما را درک می‌کنم؛ شجاعت، شفقت و پیوند اندیشه‌هایی بزرگ و آرمانی به‌نظر می‌رسند، اما درواقع تمرین‌های روزانه‌ای هستند که با تکرار کافی به‌صورت توانمندی‌های باورنکردنی در می‌آیند. خبر خوب اینکه همین آسیب‌پذیری و ضعف‌ها است که ما را به‌سوی این ابزارهای شگرف سوق می‌دهند. از آنجا که ما انسان هستیم و ناقص، به‌ناچار باید همه‌روزه این ابزارها را به‌کاربندیم. به این طریق است که شجاعت، شفقت و پیوند به‌صورت توانمندی و موهبت در می‌آیند، مواهبی که ثمره کامل نبودن ماست.

ادامه...

بخشی از کتاب موهبت کامل‌نبودن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

پذیرش داستان خود و دوست داشتن خود در جریان داستان شجاعانه ترین کاری است که می توان در تمام عمر خود انجام داد.

وقتی حقیقتی مانند الگو، مرتب تکرار می شود، نمی توانید آن را به حساب تصادف بگذارید و نادیده بگیرید. مثلاً من هرقدر بخواهم خود را متقاعد کنم که شش ساعت خواب برای هشیاری و نشاط ام کافی است، در عمل با هر میزان خواب کمتر از هشت ساعت، کلافه و بی قرار می شوم و با ولع به سراغ شکلات و شیرینی می روم. این یک الگو است. جالب اینکه چون سال ها است الگویابی را آموزش داده ام، خود در این کار خبره شده ام.
من به عنوان یک پژوهشگر، رفتار انسان ها را زیر نظر می گیرم تا پیوندهای ظریف روابط و الگوهایی را شناسایی کنم که به افکار، رفتار و احساسات ما معنا می دهند. کار من کشف الگوها است و واقعا به کارم عشق می ورزم. اما باید بگویم که تا نوامبر ۲۰۰۶ نادیده گرفتن الگوها را فقط برای زندگی شخصی و نقطه ضعف هایم گذاشته بودم. ضعف هایی که دوست داشتم انکار کنم. اما آن سال همه چیز عوض شد. زیرا تحقیقی که صفحات این کتاب را پر می کند مانند ضربه ای بر سرم فرود آمد و برای اولین بار در کار حرفه ای خود، آرزو می کردم بتوانم پژوهشم را نادیده بگیرم.
تا آن سال، کار خود را به مطالعه هیجان های دشوار مانند احساس شرم، ترس و آسیب پذیری (ضعف) اختصاص داده و چندین کتاب درباره آن ها نوشته بودم.
در جریان مصاحبه با هزاران شخص متفاوت، از هجده ساله گرفته تا هشتادوهفت ساله، به الگوهای جدیدی برخوردم که خیلی دوست داشتم بیشتر درباره آن ها بدانم. درست است که همه ما با احساس شرم و کافی نبودن دست به گریبانیم و باز درست است که بسیاری از ما می ترسیم خود واقعی مان را نمایان کنیم، اما در میان انبوهی از هزاران داستان، به داستان زندگی زنان و مردانی برخوردم که برای من تازه، شگفت انگیز و الهام بخش بود. وجه مشترک تمام داستان ها این بود که قهرمانان آن ها باتمام وجود با زندگی درگیر شده بودند. آن ها چنان از اصالت، عشق و احساس تعلق حرف می زدند که به کلی برایم تازگی داشت. آن ها من را با قدرت ناشی از پذیرش آسیب پذیری و کامل نبودن خود، با ارتباط جدایی ناپذیر شادی و شکرگزاری و نیز نقش مهم استراحت و بازی برای سلامت روح و روان آشنا کردند.
موضوع زندگی باتمام وجود، پرسش های بسیاری در ذهنم ایجاد کرده بود: در نظر این افراد چه چیز ارزش داشت؟ این همه تاب آوری را از کجا آورده بودند؟ نگرانی های مهم آن ها در زندگی چه بود و چگونه به حل آن ها می پرداختند؟
برای تحلیل این داستان ها دو ستون با عنوان بایدها و نبایدها درست کردم. ویژگی هایی را که این افراد بدان پایبند بودند در ستون بایدها و ویژگی هایی را که خود را از آن دور نگه می داشتند در ستون نبایدها نوشتم. در پایان با خواندن فهرست خود کاملاً جا خوردم، نمی توانستم آنچه را می بینم باور کنم. دوباره و چند باره آن را خواندم. چشم هایم پر از اشک شده بود و از تعجب دستم را جلوی دهانم گرفته بودم. این بدترین خبری بود که می توانستم دریافت کنم، چراکه یک عمر فکر می کردم درست زندگی کرده ام. آدم سخت کوشی بودم که همیشه قوانین را رعایت می کردم. آن قدر پشتکار به خرج می دادم تا به نتیجه برسم. همواره سعی می کردم خودم را بهتر بشناسم، فرزندانم را طبق مطالب کتاب بار می آوردم... و تصورم این بود که این پژوهش مهر تاییدی بر تلاش های من خواهد بود.

درس سختی که آن روز (و روزهای بعد از آن) گرفتم این بود که:
درست است که برای زندگی باتمام وجود، درک و شناخت هرچه بیشتر خود مهم است، اما مهم تر از آن این است که خود را دوست داشته باشیم.

اما درس سخت تری که آن روز آموختم این بود که ما نمی توانیم چیزی را به فرزندان خود بدهیم که فاقد آنیم. در امر تربیت مهم تر از آشنایی با کتاب های خودیاری، این است که بدانیم در سفر زندگیِ واقعی، در پذیرش خود، در کدام نقطه از مسیر قرار داریم. سفر زندگی مسیری دارد که با دو بال عقل و دل طی می شود و من به کلی از دومی محروم بودم.
بیست دقیقه ای در خانه راه رفتم تا شاید آنچه دیده ام از ذهنم پاک شود، اما مواردی که در فهرست آمده بودند، از خاطرم دور نمی شدند. در نهایت فهرست را کنار گذاشتم و برای پایبندی به بایدهایی که در خود نمی دیدم به یک درمانگر خوب مراجعه کردم و واقعه را برایش توضیح دادم. او این واقعه را بیداری معنوی نامید. البته این بیداری مقارن با شروع میانسالی من بود، دوره ای روشنگر که پرده از مقابل چشم بسیاری از ما بر می دارد. تجربه های بسیاری (مانند ازدواج، طلاق، صاحب فرزند شدن، نقل مکان، فقدان عزیزان یا ضربه های سنگین، ازدواج بچه ها و ترک خانه، بازنشستگی و بهبودی از بیماری های مهلک) زنگ بیدار باش را به صدا در می آورند، اما ما در خفه کردن این صدا، فرصت را از دست نمی دهیم.
بیداری معنوی من سفری دشوار بود و کاری عمیق می طلبید. به سختی در این مسیر ناهموار گام برمی داشتم و گاه از پا می افتادم، اما بالاخره بعد از مدت ها تلاش توانستم نشانه های تغییر را در خودم حس کنم. خود را آرام تر و استوارتر می دیدم. دیگر کمتر مضطرب می شدم. خلاقیت وارد زندگی ام شده بود و پیوندی دوباره با اعضای خانواده پیدا کرده بودم. حال به رضایت درونی خودم بیشتر از حرف و نظر دیگران اهمیت می دادم. اکنون حدومرزهای تازه ای گذاشته بودم و دیگر به جلب تایید دیگران، نمایش زندگی ام به دیگران و کامل بودن فکر نمی کردم. «نه» گفتن به دیگران برایم راحت تر شده بود، دیگر لازم نبود «بله» بگویم و بعد از دست خودم عصبانی باشم. اگر می خواستم برای خودم زنگ تفریحی بگذارم و استراحتی بکنم، اضطراب کار مانع از آن نمی شد.
در طول دوره ای که با درمانگرم کار می کردم، حدود چهل کتاب درباره بیداری معنوی خواندم که هر یک از آن ها به نحوی مرا هدایت می کردند، بااین حال در جست وجوی کتابی بودم که به من انگیزه دهد، منابع بیشتری را به من معرفی کند و اساسا کتابی باشد که در طول سفر معنوی ام راهنمای من باشد.
یک روز، همان طور که به کتاب هایم خیره شده بودم فکری به ذهنم خطور کرد. می خواهم ماجرای خود را به صورت داستان درآورم. می خواهم بگویم که یک آدم تحصیل کرده، باهوش و شکاک، تا میانسالی شخصیتی کلیشه ای به خود گرفته بود، طوری که بعد از آن تمام عمر به خود می خندید. می خواهم اعتراف کنم که چطور وارد میانسالی شدم، گذشته بیمارگونه ام را پشت سر گذاشتم، سلامت را شناختم، خلاقیت، هیجان و احساس را وارد زندگی ام کردم و به جست وجوی معنویت روی آوردم، آن گونه که اکنون روزها به عشق، مواهب زندگی، شکرگزاری، خلاقیت و اصالت می اندیشم و شادتر از آنی زندگی می کنم که تصورش برایم ممکن بود. من این شیوه زیستن را زندگی باتمام وجود می نامم.
یادم می آید که با خود گفتم، قبل از آنکه زندگی نامه ام را بنویسم، باید این تحقیق را مبنای نوشتن کتابی درباره زندگی باتمام وجود کنم! اواسط سال ۲۰۰۸، انبوهی از کتاب، مقاله، زندگی نامه و اطلاعات گوناگون اتاقم را پر کرده بود. علاوه بر این ساعت های بی شماری را صرف تحقیق کرده بودم. حال همه چیز، به علاوه انگیزه ای نیرومند، آماده بود تا کتابی که اکنون در دست دارید به نگارش در آید.
در آن روز سرنوشت ساز ماه نوامبر، وقتی فهرست بایدها و نبایدها مرا به خود آورد و دریافتم که تا آن لحظه هرگز نه باتمام وجود زندگی کرده ام و نه عشق ورزیده ام، دریافتم یکباره به باور تبدیل نشد. مشاهده آن فهرست برای باور آوردن من کافی نبود و درواقع برای رسیدن به باوری آگاهانه باید به بینش عمیق دست می یافتم... تا بتوانم خود و امکان یک زندگی متفاوت را باور کنم. کلی پرس وجو کردم، بسیار اشک ریختم و بعدها لحظه های شاد زیادی را تجربه کردم، باور داشتن باعث شده بود تا ببینم.
اکنون می بینم که قبول و پذیرش داستانمان و دوست داشتن خودمان در این جریان، شجاعانه ترین کاری است که می توانیم انجام دهیم. می بینم که زندگی کردن با دل و جان مانند گام زدن به سمت یک مقصد معین نیست، بلکه گام برداشتن به سوی ستاره ای در آسمان است. قطعا هیچ گاه به مقصد نهایی نمی رسیم اما بی تردید می دانیم که در مسیر درست پیش می رویم. حال می بینم که فضائلی چون شجاعت، شفقت و پیوند زمانی موثرند که تمرین شوند، هر روز تمرین شوند.
حالا می بینم که چگونه پرورش ویژگی های لازم برای زندگی واقعی و رها کردن عادت های نادرست چیزی مانند فهرست خرید نیست که با انجام هر یک از آن ها کنارش علامت بزنیم یا رویش خط بکشیم. این کار، کار کردن بر روی زندگی و روح ماست و از این روست که نقطه پایانی ندارد.
برای من باور کردن به مثابه دیدن بود. ابتدا باور می کردم و فقط بعد از آن بود که می توانستم ببینم که به درستی چطور می توانیم خود، خانواده و جامعه مان را تغییر دهیم. ما فقط باید شجاعت آن را پیدا کنیم که باتمام وجود زندگی کنیم و عشق بورزیم و این افتخاری است که در این سفر با شما همراه باشم.

مقدمه: زندگی کردن باتمام وجود

زندگی کردن باتمام وجود یعنی اینکه از موضع ارزشمندی با زندگی درگیر شویم؛ یعنی همگام با پرورش شجاعت، شفقت و پیوند، صبح هنگام که از خواب بیدار می شویم با خود بگوییم مهم نیست چه کاری انجام می دهم و چه مقدار کارِ انجام نشده روی زمین می ماند. درهرصورت من کافی هستم. یعنی اینکه شب هنگام که به رختخواب می رویم با خود بگوییم: بله، من ناقص، آسیب پذیر و گاه نگران هستم، اما هیچ یک از این ها این حقیقت را تغییر نمی دهند که من شجاع هم هستم و ارزش آن را دارم که عشق و احساس تعلق را تجربه کنم.
سفر زندگی
زندگی کردن باتمام وجود انتخابی نیست که در یک مقطع زمانی صورت بگیرد و بعد کنار گذاشته شود، بلکه یک جریان است. درواقع من آن را سفری می دانم که تا پایان عمر ادامه دارد. هدفم در این کتاب معرفی و شفاف سازی گزینه هایی است که زندگی کردن باتمام وجود را ممکن می سازند، همچنین در میان گذاشتن آموخته هایم به افرادی که این سبک زندگی را دنبال می کنند.
قبل از هر سفری، و از جمله این سفر، باید درباره زاد و توشه راه صحبت کرد. برای زندگی کردن و عشق ورزیدن از موضع ارزشمندی، به چه چیز نیاز داریم؟ چگونه با کامل نبودن خود روبه رو می شویم؟ چگونه ویژگی های مورد نیاز را پرورش می دهیم و موانع را کنار می زنیم؟ پاسخ تمام این پرسش ها این است: شجاعت، شفقت و پیوند؛ این زاد و توشه ای است که در سفر زندگی بدان نیاز داریم.
شاید بگویید: اوه چه عالی، آدم باید یک ابرقهرمان باشد تا بتواند با کمال گرایی مبارزه کند. البته شما را درک می کنم؛ شجاعت، شفقت و پیوند اندیشه هایی بزرگ و آرمانی به نظر می رسند، اما درواقع تمرین های روزانه ای هستند که با تکرار کافی به صورت توانمندی های باورنکردنی در می آیند. خبر خوب اینکه همین آسیب پذیری و ضعف ها است که ما را به سوی این ابزارهای شگرف سوق می دهند. از آنجا که ما انسان هستیم و ناقص، به ناچار باید همه روزه این ابزارها را به کاربندیم. به این طریق است که شجاعت، شفقت و پیوند به صورت توانمندی و موهبت در می آیند، مواهبی که ثمره کامل نبودن ماست.
در فصل یک این کتاب به ذکر یافته های خود در خصوص شجاعت، شفقت و پیوند می پردازم و توضیح می دهم که چگونه این سه مفهوم می توانند ابزاری برای کسب و پرورش احساس خودارزشمندی باشند.
بعد از پرداختن به ابزارهایی که توشه راه ما در سفر زندگی به شمار می روند، در فصل بعد به اصل موضوع می پردازیم: عشق، احساس تعلق و ارزشمندی. در این فصل سعی من این است که به برخی از دشوارترین سوال ها پاسخ دهم: عشق چیست؟ آیا می توان کسی را دوست داشت و به او خیانت کرد؟ چرا هم رنگ جماعت شدن، مانع از احساس تعلق واقعی می شود؟ آیا می توانیم والدین یا فرزندانمان را بیشتر از خودمان دوست داشته باشیم؟ ارزشمندی را چگونه تعریف می کنیم و چرا اغلب به جای باور داشتن ارزشمند بودنمان با شیوه های نادرست درصدد کسب آن بر می آییم؟
هر سفری موانعی دارد و سفر زندگی باتمام وجود، نیز از این قاعده بیرون نیست. در فصل بعد به موانع راه و شیوه غلبه بر آن ها و پرورش تاب آوری می پردازم.
پس از پرداختن به موانع، به رهنمودهای ده گانه برای سفرزندگی می پردازیم، تمرین های روزانه ای که ما را در جهت صحیح هدایت می کنند. هر فصل به یک رهنمود اختصاص دارد و ذکر داستان ها، تعاریف، نقل قول ها و ایده های پایان فصل به روشن شدن رهنمود اصلی کمک می کنند.
تعاریف
این کتاب پر از مفاهیم بزرگی چون عشق، احساس تعلق و اصالت است. به عقیده من تعریف واژه های ظریف که همه روزه از این و آن می شنویم، اما به ندرت تعریف شده اند، بسیار اهمیت دارد. همچنین به عقیده من تعریف خوب، تعریفی است که ملموس و کاربردی باشد. سعی من این بوده است که این واژه ها را طوری تعریف کنم که اجزای آن قابل تفکیک و وارسی باشد. وقتی در جست وجوی معنای واژه هایی که احساس خوبی در ما ایجاد می کنند، به عمق می رویم و تجربه ها و فعالیت های روزانه ای را بیرون می کشیم که به زندگی ما جان می دهند، در می یابیم که چگونه افراد، مفاهیم برانگیزاننده و هدایت کننده (اعمال، عقاید و احساساتِ خود) را تعریف می کنند.
برای مثال، وقتی شرکت کنندگان در این پژوهش درباره مفهومی چون عشق صحبت می کردند، من سعی می کردم آن را طوری تعریف کنم که آن ها تجربه اش می کنند.
گاه این کار مستلزم ارائه تعاریف جدید بود. البته گاه وقتی در میان ادبیات موجود به جست وجو می پرداختم به تعاریفی بر می خوردم که هسته اصلی تجربه افراد شرکت کننده در پژوهش را در خود داشتند. یکی از موارد مفهوم بازی است. بازی جزئی اساسی برای زندگی باتمام وجود است. در جست وجوی معنی این واژه بود که به کار برجسته دکتر استوارت براون(۱) برخوردم و ازاین رو به جای ابداع تعریفی جدید، خواننده را به کتاب او ارجاع دادم زیرا این کار دقیقا منعکس کننده چیزی است که من در تحقیق خود به آن دست یافته ام.
می دانم که تعاریف می توانند زمینه ساز بحث های مخالف و موافق باشند، اما از روبه رو شدن با این موضوع ابایی ندارم. به نظر من بحث درباره معنی واژه های مهم، بهتر از مسکوت گذاشتن آن هاست. زیرا برای آگاهی و شناخت که لازمه زندگی باتمام وجود هستند به زبانی مشترک نیاز داریم.
از پا ننشستن
اوایل سال ۲۰۰۸ که تازه وبلاگم را راه انداخته بودم، مطلبی درباره خراب شدن «دکمه جان کندن»ام روی آن گذاشتم. این دکمه را وقتی روشن می کنیم که دیگر هیچ رمقی در تن مان نمانده، اما هرطور شده نصف شب بیدار می شویم و یک دور دیگر ماشین لباس شویی را روشن می کنیم، یک تلفن بی جواب دیگر را جواب می دهیم یا با اینکه حسابی از دست طرف مقابل عصبانی هستیم، باز سعی می کنیم رضایت او را جلب کنیم و کاری برایش انجام دهیم.
دکمه جان کندن موقعی به کار می آید که ما بی نهایت خسته و درگیر هستیم، آن قدر کار داریم که نمی دانیم کدامش را انجام دهیم ودر نتیجه خود را فراموش می کنیم. آن موقع در وبلاگم نوشته بودم که قصد ندارم «دکمه جان کندن»ام را درست کنم و به خودم قول داده بودم که وقتی از لحاظ احساسی، جسمی و روحی از پا می افتم، به جای روشن کردن «دکمه جان کندن» و استفاده از آخرین رمق باقی مانده، کمی از سرعت خود بکاهم و به جای فشار آوردن به خودم، آهسته تر قدم بردارم. این شیوه تا مدتی مفید و موثر بود، اما بعد از مدتی جای خالی دکمه ام را احساس کردم. دلم می خواست وقتی حسابی از پا می افتم و بی رمق می شوم، دستاویزی داشته باشم. از این رو دوباره به پژوهشم مراجعه کردم تا ببینم آیا می توانم راهی پیدا کنم که در چارچوب زندگی باتمام وجود بگنجد و درعین حال مجبور نباشم شیره وجودم را بکشم؟ آنچه پیدا کردم از این قرار است:
زنان و مردانی که باتمام وجود زندگی می کنند نیز از این دکمه استفاده می کنند اما به شیوه ای متفاوت. وقتی آن ها تحت فشار مشغله های فراوان از پا می افتند، با دعا، مراقبه یا صرفا شفاف سازی نیات و مقاصدشان نسبت به افکار و رفتارهایشان هشیار می شوند. با انتخاب ها و تصمیمات جدید، به خود انگیزه می دهند و مهم تر از همه اینکه دست به کار می شوند.
از زمانی که این نکته را کشف کرده ام، سعی کرده ام از دکمه قبلی ام به شیوه ای جدید استفاده کنم و باید بگویم که پیامد آن شگفت انگیز بوده است. برای نمونه، چند وقت پیش که دیگر کشش هیچ کاری را نداشتم، پشت میز کامپیوترم نشسته بودم و بی هدف در این سایت و آن سایت گشت می زدم. البته این کار نه باعث تجدید قوا می شد و نه فایده ای در برداشت، بلکه تنها خاصیتش این بود که وقت و انرژی زیادی از من می گرفت. همین موقع بود که تصمیم گرفتم از «دکمه جان کندن» به شیوه ای دیگر استفاده کنم: نسبت به موقعیتم هشیار شوم، با یک انتخاب جدید به خود انگیزه دهم و دست به کار شوم. به خودم گفتم: «اگر نیاز داری تجدید قوا کنی و پرسه زدن روی اینترنت برایت لذت بخش است، خب این کار را بکن. در غیراین صورت با هشیاری یک کار لذت بخش دیگر پیدا کن. کاری که به جای مکیدن شیره جانت به تو انگیزه بدهد و بالاخره اینکه دست به کار شو!» به دنبال این خودگویی، کامپیوتر را خاموش کردم، با یک دعای کوچک به خودم یادآوری کردم که نسبت به خودم شفقت داشته باشم. بعد سی دی فیلمی که بیش از یک ماه روی میزم بود برداشتم و مشغول تماشای فیلم دلخواهم شدم و این دقیقا چیزی بود که به آن نیاز داشتم. این بار با روشن کردن دکمه جان کندن، سعی نکردم به خودم فشار بیاورم یا کاری مفید انجام دهم، بلکه با دعا، آگاهانه و سنجیده دست به عملی زدم که انرژی و نشاط را به من بازگرداند. از این روست که راهکارهای ارائه شده در این کتاب بخشی تحت عنوان «از پا ننشینید» [شکل مثبت جان کندن] دارد که به ما کمک می کند درباره هشیار شدن، با انگیزه شدن و دست به عمل زدن خود فکر کنیم. در این بخش من راهکارهای خود را برای «از پا ننشستن» با شما در میان می گذارم. توصیه من به شما این است که شما نیز راهکار خودتان را پیدا کنید. این راهکارها بسیار موثرتر از آن است که با فشار بیش ازحد و استفاده از آخرین رمق ها کار خود را از پیش ببرید.
هدف از نگارش کتاب حاضر
این کتاب پر از مفاهیم مهم و حساسی چون شفقت به خود، پذیرش و شکرگزاری است. من اولین کسی نیستم که درباره این موضوعات حرف می زنم، و قطعا باهوش ترین محقق یا با استعدادترین نویسنده هم نیستم، اما اولین کسی هستم که به تاثیر مستقل و نیز توام آن ها در زندگی باتمام وجود پرداخته ام، آن هم به عنوان کسی که سال ها درباره ترس و احساس شرم کار کرده است و با توجه به این ویژگی ها به موضوع نگاه می کند.
باور نمی کنید چند بار تصمیم گرفتم تحقیق درباره شرم را کنار بگذارم. فوق العاده سخت است که کار خود را به مطالعه موضوعاتی اختصاص دهید که احساس ناخوشایندی در مردم ایجاد می کنند. بارها تسلیم شدم و خواستم که از این کار کنار بکشم، اما گویا من مطالعه درباره شرم را انتخاب نکرده بودم، این پژوهش بود که مرا انتخاب کرده بود.
به هرحال، حالا علتش را می فهمم. این موضوعی بود که برای آماده شدن برای پژوهش درباره زندگی باتمام وجود بدان نیاز داشتم. تا زمانی که بخواهیم روی مثبت قضیه را نشان دهیم، پیوسته می توانیم درباره شفقت، عشق و شجاعت سخن برانیم اما تا نخواهیم با دیدگاهی کاربردی درباره موانع راه صحبت کنیم، هرگز تغییر نخواهیم کرد، هرگز.
شجاعت صفتی عالی است اما کسب آن مستلزم این است که درباره لزوم رها کردن فکر دیگران، بحث و تبادل نظر کنیم و این کار برای اکثر ما ترس آور است. همه ما خواهان شفقت ورزی هستیم، اما آیا مایلیم بدانیم چرا تعیین حدود و نه گفتن از اجزای شفقت به شمار می روند؟ آیا در عین اینکه می دانیم جواب منفی ما دیگری را ناامید می کند، می توانیم نه بگوییم؟ لازم است خودپذیری را پرورش دهیم، اما چرا باید چنین سخت تلاش کرد؟
قبل از نوشتن این کتاب، همیشه از خود می پرسیدم: «چرا نوشتن چنین کتابی باارزش و مهم است؟ با نوشتن این کتاب چه چیزی را می خواهم انتقال دهم؟» جالب اینکه من فکر می کنم مهم ترین نقش من در انتقال مباحث عشق، احساس تعلق و ارزشمندی از تجربه پژوهشی من درخصوص شرم ناشی می شود. شناخت آموخته ها و عوامل زیانبار ناشی از شرم که ترس و احساس حقارت را در ما استمرار می بخشند، این امکان را به من داده است تا چیزی بیش از ایده های بزرگ ارائه کنم. این دیدگاه به من کمک کرده است تا راهکارهایی واقعی برای تغییر زندگی پیشنهاد کنم. برای اینکه بدانیم چرا از آشکار شدن خود واقعی مان می ترسیم، باید از قدرت شرم و ترس آگاه شویم. اگر نتوانیم در مقابل باور «کافی نبودن» و نپذیرفتن خود بایستیم، نمی توانیم حرکت روبه جلویی داشته باشیم.
حال آرزو می کنم که ای کاش در جریان پژوهش شرم، در لحظه هایی که در احساس شکست و ناامیدی غرق می شدم، آموخته های کنونی ام را در اختیار داشتم و به خود می گفتم:
پذیرش داستان زندگی مان می تواند دشوار باشد، اما نه مشکل تر از اینکه یک عمر بخواهیم از آن فرار کنیم. پذیرفتن ضعف ها و آسیب پذیری ها مخاطره آمیز است، اما نه زیانبارتر از اینکه از عشق، احساس تعلق و شادی چشم بپوشیم، چرا که چشم پوشی از این سه، ما را بیش از هرزمانی آسیب پذیر می سازد. اگر آن قدر شجاع باشیم که با جنبه تاریک وجود خود روبه رو شویم، می توانیم قدرت بیکران جنبه های روشن خود را دریابیم.

نظرات کاربران درباره کتاب موهبت کامل‌نبودن

از اون جایی که من خودم کمال‌گرا هستم (و خیلی بابتش دردسر کشیدم) خوندنش رو به تیپ‌های شخصیتی کمال‌گرا توصیه می‌کنم. بعضی فصل‌هاش خوبه بعضی‌هاش نه ولی واسه کمال‌گرایی هنوز چیز بهتری پیدا نکردم. مرسی از فیدیبو که وقتی گفتم این کتابو بیارید، پیگیری کردند و من از طریق همین نرم‌افزار خوندمش.
در 2 سال پیش توسط دانیال
من این کتاب را با معرفی یک روانشناس برای افراد کمال گرا مطالعه کردم. " کمال گرا " به افرادی گفته میشود که همیشه دوست دارند تمام امور را بدون هرگونه نقص ویا کاستی انجام دهند که گاهی این ویژکی باعث ایجاد فشار ونگرانی بر خود شخص و یا اطرافیانش خواهد شد.مثل تربیت بی نقص فرزندان ، نمراتی کامل در دروس ،انجام تمام امور برپایه نظم، دور بودن از انتقاد دیگران و........قبل از خواندن کتاب فکر میکردم مثل اکثر کتب روانشناسی حرفهای تکراری و بی مصرف خواهد داشت اما باید بگویم این کتاب در عین سادگی، عالی بود.متنی کاملا سلیس و روان داشت با تمریناتی کاملا عملی وقابل درک.مثالهای کتاب تماما از تجربیات خود نویسنده بود که برای اشخاص کمال گرا کاملا ملموس است.افرادی که به خواندن کتابهای روانشناسی علاقمند هستند حتما این کتاب برایشان مفید و خواندنی خواهد بود.
در 1 ماه پیش توسط پرنیان
واقعا ممنونم ازت فیدیبو که کتابهای این نویسنده رو آوردی. لطفا بقیه کتابهاشونم بیارید
در 2 سال پیش توسط sha...i69
این سوال برام پیش اومد که احساس کافی بودن مانع از پیشرفت نمیشه؟! بهرحال این کتاب تاکید داره به پذیرش خود و کافی بودن، تو هر سطح و طبقه اجتماعی که هستیم و قیاس نکردن. نویسنده با مثالهای از زندگی خودش (و تحقیقاتش) راهکارهای مفیدی برای شناخت و رفع مشکلات کمالگرایی، کسب رضایت و تأیید دیگران، خودخوری و شرم از اتفاقات روزمره زندگی و... ارائه میده که کاربردی هستن و در مجموع کتاب مفیدی بود.
در 2 سال پیش توسط Samin Ebi
کاش بجای گذاشتن قسمت ابتدایی کتاب به عنوان نمونه از اواسط کتاب میگذاشتید.چون اوایل کتاب شامل مقدمه و پیشگفتار میشه که موضوع و بحث اصلی کتاب رو به ما نمیرسونه.
در 1 سال پیش توسط مریم بازیاری
سلام. من کافی هستم،، من دوست داشتنی هستم،، من فرزند با ارزش خداوند هستم. هنوز کامل نخوندم. اما نویسنده خیلی روان از خودش صحبت می کنه،، و من خوشم میاد از کسانی که میتونن به خوبی از خودشون صحبت کنند. و خودم همیشه سعی می کنم از خودم صحبت کنم،، یعنی یه تعریفی از خودم داشته باشم،،که واقعا به دنبال چه چیزی هستم. و پذیرش خودم به همین صورتی که هستم. من اگر نتونم خودمو به همین صورتی که هستم بپذیرم، هیچ وقت نمی تونم ارتباط خوبی با خودم داشته باشم، و کسی که نتونه ارتباط خوبی با خودش بزاره،، در روابطش خیلی موفق نیست. موفق باشید دوستان
در 2 سال پیش توسط maryam V
میشه کتاب های دانشگاهی و المپیاد هم بیارین؟
در 2 سال پیش توسط clo...731
به نظر خب میاد
در 2 سال پیش توسط اکبر زیدی
به یک بار خوندنش میارزه
در 2 سال پیش توسط محمدحسین عرب عامری
اون‌قدری که از عنوانش انتظار می‌ره، جامع نیست؛ اما قلمِ صادقانهٔ نویسنده، خیلی مشکل‌گشاست. ارزش دو بار خوندن و یادداشت‌برداری رو داره.
در 2 سال پیش توسط عرفان برقبانی