فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌های شاهزاده خانم

کتاب قصه‌های شاهزاده خانم

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌های شاهزاده خانم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قصه‌های شاهزاده خانم

شاهزاده خانم گَنده دماغ شاهزاده خانمی پرفیس و افاده بود و به‌خصوص به خاطر دماغ کوچک سربالایش پز می‌داد. درست است که روی دماغ شاهزاده خانم کک و مک‌های کوچکی هم بود، اما این کک و مک‌ها فقط به اندازه‌ای بودند که زیبایی کامل بینی را بیش‌تر نمایش دهند. درست است که انتهای دماغ هم قوز داشت اما این قوز فقط به اندازه‌ای بود که می‌شد گفت بامزه است نه عقابی و مهم‌تر از همه این که بزرگی این دماغ درست به اندازه‌ای بود که شاهزاده خانم بتواند باد توی آن بیندازد و به مردمی که نیمرخشان کاملاً بی‌نقص نبود، با تحقیر نگاه کند...

ادامه...

بخشی از کتاب قصه‌های شاهزاده خانم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شاهزاده خانم شانزدهم

جرمی استرانگ



وقتی بلیندا به دنیا آمد، پدرش، پادشاه شکم شوربا نگاهی به او انداخت و گفت:
«اوخ!»
مادر بلیندا با ملایمت لبخند زد، چون می دانست هیچ شاهزاده خانمی ساعت دو صبح زیبا به نظر نمی رسد، به خصوص اگر فقط یک ساعت از تولدش گذشته باشد. اما بلیندا، چنان جیغ بنفشی کشید که پادشاه انگشت هایش را توی گوشش فرو برد و به سرعت به رختخوابش برگشت.
با گذشت زمان، چین و چروک های صورت بلیندا از بین رفت و روی هم رفته جذاب شد، گرچه هیچ وقت نمی شد او را زیبا به حساب آورد. پادشاه شکم شوربا به این نتیجه رسید که یک جای کار این بچه می لنگد. پادشاه شانزده بچه داشت. شانزده شاهزاده خانم که همگی زیبایی و استعداد حیرت انگیزی داشتند... همه بجز بلیندا که دختری کاملاً معمولی بود، اما روشن ترین و آبی ترین چشم ها را داشت. به نظر نمی آمد که پادشاه هیچ وقت متوجه چشم های بلیندا شده باشد.
بلیندا روز به روز بزرگ تر می شد اما هیچ نشانی از زیبایی در چهره اش نبود. پادشاه شکم شوربا غر می زد که: «با این دختره باید چه کار کنیم؟ بقیه شاهزاده خانم ها می توانند خیلی راحت برای خودشان شوهر پیدا کنند، اما هیچ کس آن قدر خر نیست که این یکی را بگیرد. تازه، باهوش هم نیست.»



ملکه چیزی نگفت، چرا که می دانست اگر با او بحث کند، شکم شوربا از کوره در می رود، به نگهبان ها لگد می زند و پاهایش از برخورد با زره سنگین آن ها درد می گیرد. بعد به رختخواب می رود و یک هفته از آن جا تکان نمی خورد و تظاهر می کند تمام انگشت های پایش شکسته و همه این ها تقصیر ملکه بوده است.
برای همین ملکه چیزی نگفت، اما سخت به فکر فرو رفت. او همه دخترانش را دوست داشت و به خصوص خوشحال بود که پانزده تای آن ها زیبایی حیرت انگیزی دارند. و بیش تر از این خوشحال بود که بلیندا دختر متفاوتی است. علاوه بر این، می دانست که بلیندا بسیار باهوش تر از پدرش است و اگر پادشاه از داشتن چنین دختری ناراحت است، فقط یک دلیل ساده دارد: بلیندا همیشه او را در بازی گل ـ میوه شکست می دهد.
اما وقتی پادشاه می گفت پانزده شاهزاده خانم زیبا به آسانی شوهر می کنند در حالی که پیدا کردن شوهر برای بلیندا کار سختی است، کاملاً حق داشت. ملکه فکر کرد و بعد نقشه ای کشید.
اول از همه خیلی آرام و بی صدا پیش بلیندا رفت و در گوشش گفت:
«عزیزم، بلیندا، لطفا دفعه بعد که با پدرت گل ـ میوه بازی می کنی، کاری کن که حتما ببازی.»



«اوه، مادر!»
بلیندا باختن در هیچ بازی ای را دوست نداشت.
«مجبورم این کار را بکنم؟»
ملکه سرش را تکان داد و بلیندا آه کشید و دفعه بعد، بازی را به پدرش باخت.
شکم شوربا پیروزمندانه فریاد زد:
«من بردم! هاها! برای این که از من ببری، باید چشم های تیزی داشته باشی، بلیندا.»
کوچک ترین شاهزاده خانم با قیافه ای خجالت زده، زیر لب گفت:
«بله پدر، می دانم.»
پادشاه آواز می خواند و از راهروهای قصر می گذشت. سر راه دست نگهبان های حیرت زده را می گرفت و احوالشان را می پرسید. تا این که عاقبت به ملکه رسید.
ملکه با تعجب گفت:
«خیلی سرحال به نظر می آیی، عزیزم.»
«هاها! می دانی که همین حالا بازی گل ـ میوه را بردم؟ من پیرمردی هستم با چشم های تیزبین!»
پادشاه دستش را روی شکم گنده اش گذاشت و قاه قاه خندید. ملکه هم لبخند زد.
«اوه، خوشحالم که این را می شنوم.»
شاه روی زمین نشست و گفت:
«آه، این بلیندا، آن قدرها هم دختر بدی نیست.»
«موافقم، عزیزم. می دانی، فکر کردم شاید بد نباشد برایش معلم خصوصی بگیریم.»
ملکه دست های تمیز و ظریفش را روی دامن لباسش گذاشت و به شاه لبخند زد. پادشاه پرسید:
«معلم خصوصی؟ منظورت معلم سرخانه است؟»
«بله، معلم سرخانه. اگر موافق باشی.»
شکم شوربا با بداخلاقی پرسید:
«برای چی؟»
«خوب، البته برای درس دادن به او.»
«بله، بله. این را می دانم. اما که چی؟»
«می دانم که خیلی نگران بلیندا و آینده او هستی. فکر کردم اگر چیزی یاد بگیرد، بعدها راحت تر می تواند شوهری به تور بزند.»
پادشاه شکم شوربا اخم کرد، ریشش را پیچاند، سرش را خاراند و کمی خرخر کرد. معنی همه این کارها این بود که اصلاً و ابدا نمی داند موضوع چیست و در مورد چی باید تصمیم بگیرد.
بعد از کمی فکر کردن بالاخره دل به دریا زد و گفت:
«نمی فهمم معلم داشتن چه ربطی به شوهر کردن دارد؟»
ملکه توضیح داد:
«بقیه شاهزاده خانم ها زیبا و هنرمند هستند و خیلی راحت شوهر پیدا می کنند، اما بلیندا اگر بخواهد شوهر کند، باید از مغزش استفاده کند.»
پادشاه شکم شوربا گفت:
«البته که می خواهد، کدام شاهزاده خانمی را می شناسی که شوهر نخواهد؟»
ملکه، جمله آخر پادشاه را نشنیده گرفت و به حرفش ادامه داد:
«به هر حال، ما باید برای کمک به بلیندا کاری برای مغزش بکنیم. تو این طور فکر نمی کنی؟»
شکم شوربا زیاد اهل فکر کردن نبود اما حرف ملکه منطقی به نظر می آمد و پادشاه دوست نداشت بلیندا بعدها توی دردسر بیفتد. بلیندا دختر خوبی بود؛ پادشاه در بازی گل ـ میوه شکستش داده بود و این ثابت می کرد دختر خوبی است. پادشاه با غرغر گفت:
«بسیار خوب. فکر خوبی است. ترتیب کارها را بده و برایش معلم بگیر.»
به این ترتیب بود که هیرو اونو به قصر راه پیدا کرد. صدها نفر از جاهای دور و نزدیک، برای آموزگاری شاهزاده بلیندا تقاضا دادند (چون حقوق خوبی داشت) و ملکه با همه آن ها تک به تک مصاحبه کرد. چند روز صفی به طول بیش تر از یک کیلومتر از جلوی دروازه های قصر تا خیابان های شهر کشیده می شد. مصاحبه بیش تر از یک هفته طول کشید و در پایان ملکه اعلام کرد هیرو اونو، استاد بزرگ ژاپنی، معلم بلیندا خواهد بود.
بلیندا از این موضوع زیاد خوشحال نبود. از ظاهر هیرو اونو، با آن ردای ابریشمی عجیب که چند اژدهای قرمز و سبز رویش پیچ و تاب می خوردند و از چشم های ریز و پشت خمیده اش خوشش نمی آمد. هیرو اونو ریش تُنُکی هم داشت، مثل این که عنکبوتی پیر روی چانه اش تار تنیده باشد. به هر حال، هیرو اونو به شاهزاده خانم لبخند زد و تعظیم کرد و آن دو برای شروع کلاس های درسشان به گوشه ای ساکت و دورافتاده از قصر رفتند.

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌های شاهزاده خانم