فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیگانه

کتاب بیگانه

نسخه الکترونیک کتاب بیگانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بیگانه

فقط این را می‌توانم بگویم که آن تابستان خیلی زود جایش را به تابستان بعدی داد. می‌دانستم با افزایش گرمای هوا، رویداد جدیدی برای من پیش خواهد آمد. محاکمه‌ی من در آخرین جلسه‌ی دادگاه جنایی که با ماه ژوئن پایان می‌گرفت تشکیل می‌شد. جلسه‌ی دادگاه در حالی که بیرون خورشید همه جا پهن بود آغاز شد. وکیلم به من اطمینان داده بود که این جلسه‌ها دو سه روزی بیش‌تر طول نخواهد کشید. بعد هم اضافه کرده بود: «از این‌ها گذشته، اعضای دادگاه به سرعت از آن خواهند گذشت، چون پرونده‌ی شما مهم‌ترین مورد برای دادگاه نیست. پرونده یک پدرکشی هم هست که بی‌درنگ پس از پرونده‌ی شما مورد بررسی قرار خواهد گرفت.»

ادامه...

بخشی از کتاب بیگانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش نخست

۱

امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم. تلگرامی از نوانخانه برایم فرستادند: «مادر درگذشت. خاک سپاری فردا. مراتب تسلیت.» چیزی از این پیام دستگیر نمی شود. شاید دیروز مرده، نوانخانه در مارنگو است، در هشتاد کیلومتری الجزیره، ساعت دو بعدازظهر با اتوبوس حرکت می کنم و همان بعدازظهر هم به آن جا می رسم. به این ترتیب می توانم شب را کنارش شب زنده داری کنم و فردا عصر برگردم. از کار فرمایم تقاضای دو روز مرخصی کرده ام. با چنین عذر موجهی نمی توانست تقاضایم را رد کند. ولی راضی به نظر نمی رسید. حتی به او گفتم: «تقصیر من که نیست.» جوابی نداد. آن وقت فکر کردم شاید بهتر بود این حرف را نمی زدم. خلاصه لزومی نداشت عذرخواهی کنم. برعکس او بود که باید به من تسلیت می گفت. به طور حتم پس فردا که برگردم وقتی ببیند عزا دارم، تسلیت خواهد گفت. در حال حاضر، وضع طوریست که انگار مامان نمرده است. پس از خاک سپاری برعکس، موضوعی می شود خاتمه یافته و در نتیجه همه چیز حالت رسمی پیدا خواهد کرد.
ساعت دو سوار اتوبوس شدم. هوا خیلی گرم بود. ناهارم را مثل همیشه در رستوران سِلِست خوردم. همگی برایم ناراحت بودند و خود سلست به من گفت: «آدم که یک مادر بیش تر ندارد.» موقعی که خواستم بروم، همه تا دم در بدرقه ام کردند. کمی منگ بودم، چون باید می رفتم به خانه ی امانوئل و یک کراوات و یک بازوبند مشکی از او می گرفتم. او چند ماه پیش عمویش را از دست داده بود.
دوان دوان رفتم که به موقع به اتوبوس برسم. گمان می کنم این شتاب، این دویدن، به اضافه ی شلوغی، بوی بنزین، بازتاب نور توی جاده و روشنایی شدید روز، همه باعث شد توی اتوبوس خوابم ببرد. کم و بیش تمام راه را در خواب بودم. موقعی که بیدار شدم، دیدم کج شده ام روی سربازی که بغل دستم نشسته، او هم وقتی دید بیدار شده ام لبخندی زد و پرسید از راه دوری می آیم. برای این که سر صحبت باز نشود، فقط گفتم «بله».
نوانخانه در دو کیلومتری دهکده قرار دارد. این راه را پیاده رفتم. خواستم فورا بروم مامان را ببینم. ولی دربان گفت اول باید بروم به سراغ مدیر موسسه، و چون او مشغول انجام کاری بود، کمی منتظر ماندم. تمام این مدت دربان یک ریز حرف می زد، بعد مدیر را دیدم: مرا برد توی دفترش. پیرمرد کوچک اندامی است با نشان لژیون دونور. با مردمک های روشنش براندازم کرد. بعد با من دست داد، ولی دستم را آن قدر توی دستش نگه داشت که نمی دانستم چگونه آن را خلاص کنم. نگاهی به پرونده کرد و گفت: «خانم مورسو سه سال پیش به این جا آورده شده. شما تنها حامی اش بودید.» فکر کردم قصد دارد از این که کوتاهی کرده ام سرزنشم کند، خواستم برایش توضیح بدهم، ولی حرفم را قطع کرد و ادامه داد: «دلیلی ندارد رفتارتان را توجیه کنید، پسرم، پرونده ی مادرتان را مطالعه کرده ام. شما نمی توانستید از عهده ی هزینه هایش برآیید. پرستار لازم داشت. حقوق تان ناچیز است. خوب که حساب کنیم، می بینیم این جا راحت تر بود.» گفتم: «بله، آقای مدیر.» او اضافه کرد! «می دانید، این جا دوستانی داشت، هم سن و سال های خودش. آن ها حرف هایی داشتند به هم بزنند و کارهایی بکنند که مربوط می شد به دوران خودشان، دوران گذشته. شما جوان هستید و اگر می خواست با شما زندگی کند، به طور حتم کسل می شد.»
این حرفش راست بود. موقعی که باهم زندگی می کردیم، به خانه که می آمدم، تمام وقت خاموش و با نگاه حرکت ها و کارهایم را دنبال می کرد. روزهای اولی که به نوانخانه آمده بود، بیش تر وقت ها گریه می کرد. ولی علتش این بود که به آن جا عادت نداشت. اما چند ماه بعد اگر مجبور می شد آن جا را ترک کند گریه می کرد. باز هم به علت عادت. به همین خاطر بود که این سال آخر عمرش کم و بیش دیگر به او سر نزدم. علت دیگرش هم این بود که یکشنبه ام را باید صرف این کار می کردم ــ به اضافه ی کارهایی مثل رفتن به ایستگاه اتوبوس، خریدن بلیت و دو ساعت توی راه بودن.
مدیر باز هم برایم حرف زد، ولی من دیگر کم و بیش به حرف هایش گوش نمی کردم. بعد به من گفت: «گمان می کنم می خواهید بروید مادرتان را ببینید.» من بی آن که حرفی بزنم از جایم بلند شدم و او جلوتر از من در رفت. توی پله ها به من توضیح داد: «برای این که دیگران ناراحت نشوند، او را گذاشته ایم توی سالن کوچک مخصوص مرده ها. هر بار که یکی از پانسیونرها می میرد، بقیه دو سه روزی اعصاب شان به هم می ریزد. در نتیجه کار ما هم دشوار می شود.» از حیاطی گذشتیم که سالخوردگان زیادی در گروه های کوچک باهم وراجی می کردند. موقعی که ما داشتیم عبور می کردیم، ساکت شدند. بعد که گذشتیم، پشت سرمان گپ زدن ها از سرگرفته شد. آدم فکر می کرد یک مشت طوطی هستند که یک ریز دارند قار و قور می کنند. جلو در ساختمان کوچکی، مدیر به من گفت: «خوب دیگر آقای مورسو، من باید بروم به کارهایم برسم. اگر کاری، پرسشی داشتید، توی دفترم در خدمت تان هستم. به طور معمول خاک سپاری ساعت ده صبح انجام می شود. فکر کردیم امشب می توانید کنار آن مرحوم شب زنده داری کنید. راستی تا یادم نرفته: ظاهرا این طور که مادرتان بارها به دوستانش گفته، میل داشته با مراسم مذهبی به خاک سپرده شود. من به مسئولیت خودم ترتیب این کار را دادم. ولی خواستم شما هم اطلاع داشته باشید.»
از او تشکر کردم، مامان نه این که بی دین و ایمان باشد، ولی در زنده بودنش هیچ وقت به مذهب فکر نمی کرد.
رفتم توی ساختمان، سالن کوچک بسیار روشنی بود که با آب آهک سفیدش کرده بودند و سقفش شیشه ای بود. دو تا صندلی توی آن بود با چند تا سه پایه به شکل علامت ضربدر، تابوت در بسته را روی دوتا از این سه پایه ها گذاشته بودند. روی تخته ی در تابوت که به رنگ چوب گردو بود، سر براق پیچ ها که تا ته بسته نشده بود به طور مشخصی دیده می شد. کنار تابوت، زن پرستار عربی با پیراهنی گشاد و بلند و روسری ای به رنگ تند نشسته بود.
در این لحظه دربان پشت سر من وارد اتاق شد. ظاهرا دوان دوان آمده بود. با کمی لکنت گفت: «در تابوت را بسته اند، ولی من باید آن را باز کنم تا بتوانید مادرتان را ببینید.» داشت می رفت به طرف تابوت که من نگهش داشتم. از من پرسید: «نمی خواهید او را ببینید؟» گفتم: «نه» حرفش را نیمه تمام گذاشت. ناراحت شدم، چون احساس کردم نباید این حرف را می زدم. پس از چند لحظه نگاهی به من کرد و پرسید: «چرا؟» ولی سوالش سرزنش آمیز نبود، انگار فقط می خواست بداند چرا.
گفتم: «نمی دانم.» آن وقت سبیل سفیدش را کمی تاب داد و بی نگاهم کند گفت: «می فهمم.»
چشم های قشنگی داشت، آبی روشن، رنگ پوستش هم کمی قرمز بود. یکی از دو صندلی را به من تعارف کرد و خودش هم روی صندلی دیگر، کمی عقب تر از من نشست. پرستار از جا بلند شد و رفت به طرف در. در این موقع دربان به من گفت: «بیماری خوره دارد.» چون سر در نیاوردم منظورش چیست، نگاهی به زن پرستار کردم و دیدم نواری از زیر چشم هایش دور سرش بسته. در ناحیه ی بینی، نوارپخش بود و برجستگی نداشت. فقط سفیدی نوار در صورتش دیده می شد.
پرستار که رفت بیرون، دربان دوباره گفت: «خوب دیگر، تنهاتان می گذارم.»
نمی دانم چه حرکتی کردم، ولی دیدم همان طور پشت سرم ایستاده. حضور او آن جا پشت سرم، ناراحتم می کرد. اتاق از روشنایی زیبای اواخر بعدازظهر روشنِ روشن بود. دو مگس کوچک نزدیک سقف شیشه ای پرواز می کردند. احساس کردم دارد خوابم می برد. بی آن که برگردم پشت سرم را نگاه کنم، از دربان پرسیدم: «خیلی وقت است این جا کار می کنید؟» انگار از مدت ها پیش منتظر چنین پرسشی از طرف من باشد، بی درنگ جواب داد: «پنج سال.»
بعد خیلی پرحرفی کرد. اگر کسی به او می گفت که تا آخر عمرش در نوانخانه ی مارنگو دربان باقی خواهد ماند، به طور حتم تعجب می کرد. شصت و چهار سال داشت و اهل پاریس بود. در این لحظه حرفش را قطع کردم و پرسیدم: «آه، پس شما اهل این جا نیستید؟»
بعد یادم آمد پیش از این که مرا پیش مدیر ببرد، درباه ی مامان با من حرف زده بود. گفته بود باید هر چه زودتر دفنش کرد، چون این جا توی دشت هوا گرم است، به خصوص توی این منطقه. همان موقع بود که به من گفت در پاریس زندگی می کرده و فراموش کردن آن ایام برایش مشکل است. در پاریس سه یا حتی گاهی چهار روز کنار مرده می مانند و شب زنده داری می کنند. این جا کسی وقت این کارها را ندارد. هنوز آدم درست نفهمیده چه اتفاقی افتاده که باید دنبال تابوت بدود. آن وقت زنش به او گفته بود: «ساکت باش، نباید این چیزها را برای آقا تعریف کنی.» پیرمرد سرخ شده و معذرت خواسته بود. من دخالت کرده و گفته بودم: «نه، عیبی ندارد.» به نظر من که حرف هایش درست و جالب بودند.
توی اتاق کوچک مخصوص مرده ها به من گفت به علت تنگدستی به این جا آمده. بعد چون دیده کاری از دستش برمی آمده پیشنهاد کرده به عنوان دربان این جا کار کند. به او گفتم به هر حال او هم جزو یکی از ساکنان این جا به شمار می رود. گفت نه. تا آن موقع متوجه شده بودم که هر وقت صحبتِ ساکنان این جا به میان می آید، می گوید «آن ها»، «دیگران» و خیلی کم «پیرها»، چون بعضی از آن ها کم سن و سال تر از خودش بودند. ولی طبعا او در ردیف دیگران شمرده نمی شد، هرچه باشد دربانِ آن جا بود و البته در مقایسه با دیگران، حق و حقوقی داشت.
در این موقع پرستار دوباره آمد توی اتاق. هوا ناگهان تاریک شد. شب خیلی سریع پشت سقف شیشه ای فرود آمد. دربان کلید برق را زد، چشم هایم از روشنایی ناگهانی که توی اتاق پخش شد خیره ماندند. از من دعوت کرد برای شام برویم به سفره خانه. ولی گرسنه نبودم. پیشنهاد کرد در این صورت یک فنجان شیر قهوه برایم بیاورد. چون شیرقهوه را خیلی دوست دارم، قبول کردم و او چند دقیقه بعد سینی به دست برگشت. شیرقهوه را نوشیدم. بعد دلم خواست سیگاری دود کنم. ولی دو دل ماندم، چون نمی دانستم می توانم با بودن مامان آن جا سیگار بکشم یا نه. خوب که فکر کردم دیدم اهمیتی ندارد. سیگاری هم به دربان تعارف کردم و دو نفری شروع کردیم به کشیدن.

نظرات کاربران درباره کتاب بیگانه

اونقدر جذاب نبود که بخوای تا آخر بخونی
در 6 ماه پیش توسط مهدی
یه کرختی‌ای توی مورسو هست که کاملن برام قابل درکه، زندگی از یه جایی به بعد دیگه اون شور و هیجانش رو از دست می‌ده و خب این شکلی آدم شبیه مورسو می‌شه، بی‌تفاوت به همه‌چیز.
در 1 ماه پیش توسط سعیده کرمانی
کتاب خوبیه ولی ترجمه اش خوب نبود به نظرم
در 2 سال پیش توسط گلناز
جالب نبود👎👎👎
در 1 سال پیش توسط الی
بی‌نظیره این کتاب ... توصیفات و شخصیت‌سازی بسیار عالی داره بدون شک بهترین اثر آلبرکامو
در 10 ماه پیش توسط متین اکبری
یه کتاب خاص نه میگم خوبه یا بده ولی خب خاص هستش انتهاش رو هم بنوعی دوست داشتم یادمون باشه واسه نوشتن کتاب به این اندازه که کوچک بنظ میاد حدود دو سال وقت گذاشته بود
در 2 هفته پیش توسط ابراهیم بشیرپور
عجیب و جالب😅
در 2 ماه پیش توسط pay...ili
عالی
در 4 ماه پیش توسط ali...i23
جالب بود.
در 4 ماه پیش توسط n sal
عالی بود ترجمه آقای شهدی از فرانسه فرق العادیا
در 1 سال پیش توسط raha