فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فردریک یا تاتر بولوار

کتاب فردریک یا تاتر بولوار

نسخه الکترونیک کتاب فردریک یا تاتر بولوار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فردریک یا تاتر بولوار

در تاتر بولوار هستیم. تاتری که صحنه‌ی زندگی را تصویر می‌کند. در آن‌جا عشق‌، کینه‌ و دسیسه‌ انسان‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد.اریک امانوئل اشمیت در این نمایش‌نامه از زندگی بازیگر بنام رمانتیک، فردریک لومتر الهام گرفته است. بازیگری که از هیچ چیز پروا ندارد به‌جز عشق و آن‌گاه که دل در گرو مهر زن جوان مرموزی می‌نهد، باید میان دلبستگیش به تاتر و این زن یکی را برگزیند.از این نویسنده، پیش از این نمایش‌نامه‌های «خرده جنایت‌های زناشوهری»، «نوای اسرارآمیز»، «مهمان‌سرای دو دنیا»، «عشق لرزه» و مجموعه داستان«یک روز قشنگ بارانی» در نشرقطره به چاپ رسیده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فردریک یا تاتر بولوار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شخصیت ها

در تاتر فولی ـ دراماتیک(۱)
فردریک لومتر(۲)... بازیگر مشهور رمانتیسم.
مادمازل ژرژ: (۳)... بازیگر زن مشهور.
پرسیوز(۴)... بازیگر نقش دوم
هارل(۵)... مدیر تاتر فولی ـ دراماتیک
آنتوان(۶)... رژیسور
لاکرسُنیر(۷)... بازیگر نقش «پدر شرافتمند»
دوگی(۸)... بازیگر نقش اول جوان کمدی
پریزو(۹)... بازیگر نقش اول جوان درام
فیرمَن(۱۰)... مستخدم کمدی
پیپله(۱۱)... سرایدار
ماکسیمیلین(۱۲)... پسر بیست ساله اش
ربسپیر(۱۳)... پسر ده ساله اش
کوسُنه(۱۴)... نمایش نامه نویس
بیرون تاتر
برنیس(۱۵)
بارُن دو رموزا(۱۶)
کنت دو پیومان(۱۷)
دوک دیورک(۱۸)
رئیس امنیت
در خاطرات
فردریک بچه (ده ساله)
مادر فردریک
نقش های جانبی
کارگر، مامور پلیس، ژاندارم، آورندگان مشعل.

این کتاب ترجمه ای است از:
Frѐ dѐ rickou le Boulevard du Crime
Eric Emmanuel Schmitt
Albin Michel

بخش نخست

پرده ی اول

صحنه ی تاتر فولی ـ دراماتیک
یک زن و فرزندش از صحنه عبور می کنند.
تقریباً با احتیاط و آرام در تاریکی پیش می روند. نوری که آنها را در برمی گیرد کمی غیرواقعی است، مانند نور رویا یا خاطره.
مادر فردریک، زن زیبای عامی، سبدی در دست دارد که در آن لباس های اتوشده قرار دارد. فردریک بچه، با چشمان شگفت زده ی یک پسربچه ی ده ساله برای اولین بار تاتر را کشف می کند.

فردریک بچه: وای مامان، چه قدر قشنگه!
مادر:چی می گی؟ این جا که از سوراخ موش هم تاریک تره.
فردریک بچه: (به همه جای تاتر نگاه می کند.) چرا. می شه حدس زد...
مادر:بس کن، وقت ندارم. باید لباس ها رو تحویل بدم. بیا بریم.

و از صحنه محو می شوند.
نور صحنه را در برمی گیرد. صحنه، زندگی عادی تاتری را نشان می دهد. تکنیسین ها دکور را نصب می کنند، رژیسور جای وسایل را تعیین می کند، مسئول برق در چراغ های نرده ها روغن می ریزد، پیانیست پیانو را کوک می کند.
در ماه ژانویه ی سال ۱۸۳۲ روی صحنه ی تاتر فولی ـ دراماتیک هستیم، یکی از تاترهای بولوار دو کریم.
مدیر تاتر هارل در حال صحبت با کوسنه است که می خواهد نمایش نامه نویس شود. در این جا فیرمن بازیگر نقش دوم که چهره ای کشیده و ظریف دارد وارد می شود.
فیرمن به هارل نزدیک می شود.

فیرمن: می گه که نمی خواد از صحنه ی اول وارد بشه.
هارل:چی؟
فیرمن: می گه که تماشاچی ها برای دیدن اون میان و اون ها رو هم مثل زن ها باید همیشه در انتظار نگه داشت.
هارل:خیلی خب، به آقای فردریک لومتر بگین که در پرده ی دوم وارد می شه.

فیرمن بیرون می رود.
هارل با نمایش نامه نویس باقی می ماند.

هارل:چی می گفتیم آقای عزیز... اسم شریفتون چی بود؟ (نگاهی به کتابچه می اندازد.) بارنابه ـ گی ـ اکتاو دو فلوری ممبرُز دو پانتِل دو سنت اَمان(۱۹)... (از نفس می افتد.) بگین ببینم، پدر و مادرتون عجب حافظه ای داشتن!
کوسنه: راستش رو بخواین بارنابه ـ گی ـ اکتاو دو فلوری ممبرُز دو پانتِل دو سنت اَمان اسم مستعارمه.
هارل:(با تمسخر) نه بابا؟
کوسنه: اصلاً معلوم نیست، مگه نه؟
هارل: ابداً
کوسنه: اسم واقعیم... کوسنه است.
هارل: (با دلسوزی) زندگی بیرحمه. (مکث) گوش کنید بارنابه ـ گی ـ اکتاو دو فلوری ممبرُز دو پانتِل دو سنت اَمان عزیز، نمی خوام وقتتون رو تلف کنم. چه استعدادی، نه واقعاً، عجب استعدادی! چه طوری این ها رو نوشتین! چه کلماتی! چه داستانی! چه حقیقتی!
کوسنه: خب خیلی کار می کنم. البته ناگفته نماند چون کارمند اداره ی پست و تلگرافم وقت آزاد برای نوشتن زیاد دارم.
هارل:شکسته نفسی می کنید! کار که کافی نیست، شما قریحه ی نویسندگی دارین. حتا بهتره بگم که شما تنها کسی هستین که این نبوغ رو دارین، چیزی که ما مدیرهای بیچاره ی تاتر بیهوده در کتابچه هایی که هر روز به دستمون می رسه جستجو می کنیم: شما نمایش نامه ای رو نوشتین که قراره رو صحنه بره! خدا می دونه چند هزارتا نمایش نامه نوشته می شه. نمایش نامه های جالب، صدتایی بیش تر نیستن و نمایش نامه های خوب فقط ده تایی. اما شما رو دست همه زدین، نمایش نامه تون محشره، تکه، منحصربه فرده: نمایش نامه ایه که قراره اجرا بشه.
کوسنه: یعنی می خواین بگین که...
هارل:گفتم که. حرف هارل یکیه. (به طرف فیرمن برمی گردد که وارد صحنه شده است.) چیه؟
فیرمن: فردریک لومتر می خواد بدونه که در پرده ی اول که خودش حضور نداره، ازش صحبت می شه یا نه؟
هارل:دایماً.
فیرمن: در این صورت در این نمایش نامه بازی نمی کنه. می گه اگه یک ساعت تمام درباره ش حرف بزنن، دیگه وقتی وارد صحنه می شه چیزی برای بازی نمونده، بقیه ی بازیگر ها همه چی رو گفتن.
هارل:لعنت بر شیطون!
فیرمن: می دونست که این جواب رو می دین و گفته بهتون بگم که فحش ندین.
هارل: لعنت بر شیطون! لعنت بر شیطون! لعنت بر شیطون!
فیرمن: و بیخود هم تکرار نکنین. (معذب) دارم فقط نقل قول می کنم.
هارل: فیرمن، همین الان می ری تو این پستو و به آقای فردریک لومتر می گی نمایش سی دقیقه دیگه شروع می شه، که یک کاری کردیم که دکور ها حاضر باشه، که همبازی هاش منتظرن و قراردادی رو با من امضا کرده که باید بهش عمل کنه. دزد! عوضی! قاتل!

فیرمن بیرون می رود.

هارل:(با لحن تند خطاب به کوسنه) چی می گفتیم؟
کوسنه: که قراره شما نمایش نامه م رو به صحنه ببرین.
هارل:آهان، نمایش نامه تون. (به خودش مسلط می شود.) چه استعدادی، نه واقعاً عجب استعدادی! چه طور این ها رو می نویسین؟ چه کلماتی! چه داستانی! از الان این جا همه دارن درباره ی نمایش نامه ی شما صحبت می کنن آقای کوسنه عزیز، چرا، اجازه بدین شما رو کوسنه صدا کنم، خودمونی تره، با هم که این حرف ها رو نداریم، متشکرم. آقای عزیز می بینین که زندگی تاتر چه طوریه، من عاشق نمایش نامه تون شدم، دادم فردریک لومتر هم بخوندش، اون هم قبول کرده و از الان می خواد که بعضی قسمت هاش رو عوض کنین.
کوسنه: چی؟ نمایش نامه م رو؟
هارل:بله. فقط کافیه که صحنه های اولش رو عوض کنین.
کوسنه: امکان نداره...
هارل:چرا می شه... یک کم صحنه ها رو جا به جا کنین...
کوسنه: دیگه معنی نداره.
هارل:چرا، اول بذارین بازیگر های نقش دوم حرف بزنن مثل کلفت، نوکر، زن آشپز...
کوسنه: داستان در یک مهمانخانه می گذره، مهمانخانه ی آدره!
هارل:می خوام بگم که اول بذارین مهمانخانه چی با مشتری ها حرف بزنه. راستی، خوب شد یادم اومد، یک دکور عالی برای مهمانخانه دارم. تاریک و چوبکاری شده. تا حالا برای دو سه تا نمایش نامه ازش استفاده کردیم و خیلی خوب جواب داده. (با صدای بلند با پشت صحنه صحبت می کند.) پیِرو! هنوز هم دکور مهمانخانه ی اسکاتلندی نمایش نامه ی «نامزد لامِمور» رو داریم؟
کوسنه: نمایش نامه ی من که در اسکاتلند نیست!
هارل:(آمرانه) آقای کوسنه، کارمند وزارت پست و تلگراف، شمایین که اسکاتلند رو خوب می شناسین. اما من نمی شناسم، تماشاچی ها هم همین طور! فقط ملکه ی اسکاتلنده که اگه روزی به تاتر محقر من بیاد و شاهکارتون رو ببینه متوجه می شه. اما بهتون قول می دم که ملکه ی اسکاتلند نه سوت می زنه نه هو می کنه، آقای عزیز، ملکه ی اسکاتلند نه سوت می زنه نه هو می کنه، به خصوص تو تاتر من!
کوسنه: یعنی شما می خواین که از نو بنویسم... خوب می دونین، فرض بر اینه که در نمایش نامه م شخصیت اصلی از همون اول رو صحنه بیاد.

هارل عصبانی به طرف نویسنده برمی گردد.

هارل:آقای عزیز خودتون می گین که فرض بر اینه، فرض بر اینه که نمایش نامه تون جالبه، فرض براینه که قراره من خودم رو ورشکست کنم تا رو صحنه بره، فرض بر اینه که فردریک لومتر بازیش کنه. شما تو فرضیه زندگی می کنین. اما من عمل می کنم، ریسک می کنم... اسکلت سازتون کیه؟
کوسنه: ببخشین؟
هارل:نمایش نامه هاتون رو با کی می نویسین؟
کوسنه: تنها، آقای هارل تنها.
هارل:(معصومانه) و تازه تعجب هم می کنه... آقای کوسنه ی عزیز من، باید براتون یک اسکلت ساز پیدا کنیم.
کوسنه: یک چی؟
هارل:یک اسکلت ساز، کسی که اسکلت نمایش نامه تون رو درست کنه.
کوسنه: (اندکی بر می آشوبد.) آقا من یک نویسنده م. بهم الهام می شه...
هارل:می دونم روی کاغذ خشک کن های وزارت پست و تلگراف.
کوسنه: فقط خانم کوسنه که هر شب براش نوشته م رو می خونم، حق داره گاهی بهم پیشنهاد کنه بعضی جا ها رو عوض کنم.
هارل:(از دهنش در می رود.) زن بیچاره... (به فیرمن که وارد می شود.) باز چی شده؟
فیرمن به نظر درمانده می رسد.
فیرمن: فردریک گفته بهتون بگم که سی لیور تو بازی پیکه باخته.
هارل:دندش نرم. مگه من بازی می کنم؟ یک تاتر دارم و به اندازه ی کافی توش پول از دست می دم. بگین بیاد بالا، دکور باید نصب شده باشه.
فیرمن: فردریک از خدا می خواد اما...
هارل:اما چی؟
فیرمن:... تا وقتی پول نداده همبازی هاش نمی ذارن بیاد.
هارل:(نعره می زند.) عوضی! قاتل! از من نمی تونه اخاذی کنه. به لومتر بگو که بهش پول می دم که تو تاتر بازی کنه نه قمار! همین الان میاد بالا وگرنه قراردادش رو پاره می کنم. بعدش باید بره تو سیرک دلقک بازی درآره! و بهش بگو که وقتی اون داره تفریح می کنه، یک نویسنده ای این جاست که پدرش در اومده تا هوا هوس های آقا رو برآورده کنه!

فیرمن بیرون می رود.
هارل به طرف نویسنده برمی گردد.

هارل:چی می گفتیم؟ (به خودش مسلط می شود و تکرار می کند.) چه استعدادی، نه واقعاً عجب استعدادی! چه طور این ها رو می نویسین؟ چه کلماتی! چه داستانی! چی می گفتیم؟

صدای ضربه های بلندی بر زمین می آید.
رژیسور هم چنان که سه ضربه ی آغاز نمایش را بر زمین می زند وارد می شود.
پشت سر او مادمازل ژرژ: قرار دارد، زنی میانه سال، با آرایش و لباسی شلوغ و عجیب در حد شلختگی.

آنتوان رژیسور: (اعلام می کند.) مادمازل ژرژ! مادمازل ژرژ! مادمازل ژرژ!

زن با ابهت وارد صحنه می شود، به طرف لبه ی صحنه می رود، می ایستد، به انتهای سالن نگاه می کند و با طمانینه دکلمه می کند.

مادمازل ژرژ: کشتم شپش شپش کش شش پا را. کشتم شپش شپش کش شش پا را. کشتم شپش شپش کش شش پا را. (به طرف هارل بر می گردد.) شش سیخ کباب سیخی شش هزار. (به طرف کوسنه بر می گردد.) چایی داغه، دایی چاقه. (به بالا نگاه می کند.)... سربازی سر بازی سُر بازی سربازی را کشت. (به روبه رویش نگاه می کند.) یک نفر توی ردیف چهارمه. (تکرار می کند.) یک نفر توی ردیف چهارمه.(این بار عصبی تکرار می کند.) می گم یک نفر توی ردیف چهارمه. (فریاد می زند.) هارل!
هارل:بله، بازیگر زیبا و ارجمندم!
مادمازل ژرژ: آدم ابله، سه ماهه که دارم بهتون می گم یک نفر توی ردیف چهارمه.
هارل:از کجا می دونین؟
مادمازل ژرژ: یک کسی داره سین های من رو می خوره. سین هام وقتی سالن کاملاً خالیه، بیش تر سوت می زنه.
هارل:پیپله داره گردگیری می کنه.
مادمازل ژرژ: وقتی من دارم تمرین می کنم، چه وقت گردگیر یه. مگه وقتی تو دفترتون دارین سکه های طلاتون رو می شمرین من میام تو دفتر شما، لباس زیرم رو رفو کنم؟
هارل:طلاهام، طلاهام، دیگه دارین غلو می کنین.
مادمازل ژرژ: آره، خوب می دونم که وقتی پای پول به میون میاد، شما اهل غلو نیستین.
هارل:(نمی خواهد جلوی کوسنه جروبحث کند.) چی می خواستین بهم بگین هنرمند زیبا و ارجمند؟
مادمازل ژرژ: ترفیع!
هارل:ولی همین ماه پیش ترفیع گرفتین.
مادمازل ژرژ: (با ابهت) اصلاً یادم نمی آد.
هارل:عجب حرفیه...
مادمازل ژرژ: هارل بیچاره ی من، انقدر بهم کم پول می دی که حتا پول خدمتکارهام هم در نمیاد. خودم کارهام رو می کنم، خودم سطل آبم رو خالی می کنم، خودم سبزی پاک می کنم، خودم مثل زن شلخته ها گردگیری می کنم. بعدش، شب ازم انتظار دارین که نقش ملکه ها رو بازی کنم؟ حرف هاتون ضد و نقیضه، هارل بیچاره ی من! تا او ن جا که من می دونم کلئوپاترا سبزی پاک نمی کرد.
هارل:دماغ کلئوپاترا هم با دماغ شما فرق می کرد.
مادمازل ژرژ: ببخشید؟
هارل:می گن که دماغ کلئوپاترا خیلی قشنگ بود.
مادمازل ژرژ: هیچکی نمی دونه دماغش چه ریختی بود. فقط می دونیم که همه درباره ش حرف می زدن. اگه بنا بر حرف این و اونه که دماغ منم از اون کم نداره. (با صدای بلند) ترفیع! ترفیع!
هارل:(آرام) یک لحظه تنهام بذارین و بعدش میام بالا، تو اتاقتون.
مادمازل ژرژ: قبول.

مادمازل ژرژ پشت سر رژیسور که هم چنان فریاد زنان بر زمین می کوبد خارج می شود.

آنتوان رژیسور: مادمازل ژرژ! مادمازل ژرژ! مادمازل ژرژ!

خارج می شوند.

نظرات کاربران درباره کتاب فردریک یا تاتر بولوار

نمونه اش عالی بود دوست دارم بقیه شو بخونم
در 2 سال پیش توسط sara ir
من این کتاب رو خوندم ولی خیلی دوست نداشتم ولی امانوئل اشمیت یه دونه است..
در 3 ماه پیش توسط محبوب رحیمی