فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نوای اسرارآمیز

کتاب نوای اسرارآمیز

نسخه الکترونیک کتاب نوای اسرارآمیز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نوای اسرارآمیز

این ملاقات خیلی زود به بازی بی‌رحمانه‌ی موش و گربه‌ای تبدیل می‌شود که هرکدام از شخصیت‌ها با ترفندی اعجازآمیز می‌کوشد تا به حقیقت ماجرا پی برد. یک ‌بار دیگر اریک ـ امانوئل ‌اشمیت با سبک شگفت‌انگیز خاص خود هر لحظه خواننده را غافلگیر می‌کند تا از ورای این ماجرای ساده و در عین‌حال حیرت‌انگیز زیر و بم‌های احساسات بشری و رموز دلباختگی را بر ما آشکار کند. از اریک ـ امانوئل اشمیت قبلاً نمایش‌نامه ی«خرده جنایت‌های زناشوهری» به چاپ رسیده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نوای اسرارآمیز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Variations énigmatiques
Eric – Emmanuel Schmitt
Albin Michel

دفتر کار ابل زنورکو(۱)، مردی که جایزه ادبی نوبل گرفته است. تنها در جزیره رُزوَنُوی(۲) در دریای نروژ در انزوا زندگی می کند. دفتر کارش که به سبک بارُک با چوب تزیین شده است عجیب می نماید. پر از کتاب است و بر روی ایوانی باز می شود که از آن جا می توان امواج دوردست را دید. گذر زمان بر روی آسمانی که گاه ابر یا انبوه پرندگان وحشی آن را می پوشاند پیداست. درست پس از یک روز طولانی در نزدیکی قطب شمال که شش ماه طول کشید در بعدازظهری هستیم که در پایانش شب زمستان فرا می رسد و شش ماه آینده را در تاریکی فرو خواهد برد. در طول ملاقات غروبِ آفتاب، افق را در شعله های بنفش رنگ فرو خواهد برد.
هنگام بالا رفتن پرده، اتاق خالی است. صدای موسیقی نوای اسرارآمیز اِلگار از جعبه موسیقی به گوش می رسد.
سپس در بیرون صدای واضح دو شلیک گلوله به گوش می رسد. هم چنین صدای پای سریع، صدای پای کسی که می دود.
اریک لارسن(۳) دوان دوان از پنجره قدی نفس نفس زنان و به خصوص با حالتی وحشت زده وارد اتاق می شود. مردی است سی چهل ساله که هنوز حالت سرزنده و ملایم جوانی را حفظ کرده است.
به دور و برش نگاهی می اندازد تا شاید کسی به فریادش برسد.
ابل زنورکو از در کناری وارد می شود. بلندقد است و حالتی متکبرانه و چشمانی نافذ دارد، مانند یک شکارچی به مزاحم از راه رسیده نگاهی می اندازد. به محض این که وارد اتاق می شود همه چیز روی او متمرکز می شود و به دور محور او می گردد. طوری از تازه وارد استقبال می کند که گویی آفریدگاری است در بحبوبه کارآفرینش خود.
ابل زنورکو از یک لحظه سردرگمی اریک لارسن استفاده می کند و ناگهان دستگاه موسیقی را خاموش می کند.
اریک لارسن برمی گردد، نویسنده را می بیند و با غضب به طرفش می دَوَد.

لارسن: زود باشید، یک کاری بکنید! یک کسی به طرف من شلیک کرد. در این جزیره یک آدم دیوونه زندگی می کنه. تو راه که می آمدم دو گلوله از بغل گوشم رد شد و خورد به دروازه.
زنورکو: می دونم.
لارسن: باید از خودمون محافظت کنیم.
زنورکو: این جا در امانید.
اریک لارسن: آخه چه خبره؟
زنورکو: خبر وحشتناکی نیست. تیرم خطا رفت همین.

لارسن گیج و هاج و واج عقب عقب می رود. باور نمی کند که گوشش درست شنیده باشد.

لارسن: چی گفتید؟
زنورکو: از این که به اشتباهم اعتراف کنم ابایی ندارم: قبول دارم که توی این سن دیگه به خوبی اون وقت ها نشونه نمی گیرم. فکر می کنید هیچ آدم عاقلی دروازه چوبی خودشو می زنه داغون کنه؟

لارسن به طرف پنجره قدی می دود که برگردد. زنورکو جلویش را می گیرد.

زنورکو: واهمه ای نداشته باشید. فقط روی کسایی شلیک می کنم که به خونه ام نزدیک می شن ولی وقتی پاشونو تو خونه گذاشتن دیگه مهمون من هستن. وقتی روی یک ولگرد شلیک می کنید سوءظن مشروعه، اما نشانه گرفتن یک مهمان قتل عمد محسوب می شه، ت ت ت، ت ت ت... (با مهمان نوازی بارانی لارسن را می گیرد. با لبخند عجیبی اضافه می کند:) مهمان یا جسد، انتخاب با شماست.
لارسن: (خشکش زده است) ــ آدم نمی دونه کدوم رو انتخاب کنه...

زنورکو طوری می خندد که انگار جمله تعارف متداولی را شنیده است. لارسن سعی می کند مکالمه را عادی کند.

لارسن: آقای زنورکو انگار قرار ملاقاتمونو فراموش کرده بودید.
زنورکو: قرار ملاقاتمونو؟
لارسن: قرار گذاشته بودیم این جا همدیگرو ملاقات کنیم در رُزوَنُوی، حدود ساعت چهار. سیصد کیلومتر راه اومدم یک ساعت هم سوار کشتی بودم تا خودمو به جزیره تون رسوندم.
زنورکو: شما کی هستید؟
لارسن: اریک لارسن.

زنورکو نگاهش می کند و هنوز منتظر جواب است. برای همین لارسن که گمان می کند نشنیده است با صدای بلندتر تکرار می کند:

لارسن: اریک لارسن.
زنورکو: و این برای شما شد جواب؟
لارسن: ولی...
زنورکو: (با شیطنت و طعنه آمیز) ــ وقتی که از خودتون سوال می کنید کی هستید، وقتی زیر آسمانی با ستاره های بی شمار و بی صدا از خودتون می پرسید کی هستید، این هیکل لرزان و پت و پهن وسط این کائنات متخاصم یا حداقل بی تفاوت کیه، جواب می دید که «من اریک لاردِن هستم»؟ و با این چند هجای احمقانه راضی می شید؟ «من اریک لاردِن هستم»...
لارسن: (بی اختیار) ــ لارسن...
زنورکو: (تمسخرآمیز) ــ اِ، ببخشید، لارسن... می فهمم... چکیده وجودتون خلاصه می شه در این س... لارسن... (با تمسخر) حتما... مسلما... چه ابهتی... لارسن... اریک لارسن... این مشکلِ راز هستی رو حل می کنه، خلا کائنات رو پر می کنه... آره، آره، آثار کانت و افلاطون در برابر انسجام این س... به نظرم حباب صابونی در ماوراءالطبیعه جلوه می کنن... لارسن... مسلما، واضحه، چطور قبلاً به این فکر نیفتاده بودم؟
لارسن: آقای زنورکو، من خبرنگار نشریه نُبروْزنیک(۴) هستم و شما هم قبول کردید که با من گفت وگو کنید.
زنورکو: خواب دیدین خیر باشه! از روزنامه نگارها متنفرم و فقط با خودم گفت وگو می کنم. (مکث) نمی دونم چطور شد زیر بار رفتم.
لارسن: من هم نمی دونم.

مکث. به هم نگاه می کنند یا در واقع همدیگر را سبک سنگین می کنند. لارسن شمرده و آرام صحبت می کند:

لارسن: شما کتبا این قرار ملاقاتو تایید کردید.

لارسن صفحه کاغذی را به طرف زنورکو می گیرد. اصرارش زنورکو را مجبور می کند کاغذ را بگیرد و نظر تندی به آن بیندازد. از این که ملاقات کننده اش را غافلگیر کند، لذت می برد.

زنورکو: جالبه. (مکث) هیچ به ذهنتون خطور نمی کنه چطور شد این گفت وگو رو قبول کردم؟
لارسن: یک حدس هایی می زنم.
زنورکو: اِ؟

به هم نگاه می کنند. مکث.

لارسن: (تاکید می کند) ــ یک حدس.
زنورکو: عجب! (بالاخره زنورکو لبخند می زند و قیافه خوشایندی پیدا می کند.) فکر می کنم که ما دوتا خوب با هم کنار بیاییم. (دست هایش را به هم می زند) خوب. بریم سر کارمون. گمان می کنم یکی از این دستگاه ها دارید که صدام رو مثل صدای مته برقی می کنه و زیر و بمی مسخره بهش می ده. بهش می گن ضبط صوت؟ (لارسن ضبط صوت را از توی کیفش درمی آورد) همیشه همین طوره: همون آدم هایی که حرفام را ضبط می کنن بعدا بهم حرف هایی نسبت می دن که نگفته بودم. به عقل جور در نمی آد مگه نه؟ مثل اینه که آدم عصا دستش بگیره تا تلوتلو بخوره. (روی یک مبل می نشیند) کتاب هامو دوست دارید؟
لارسن: قراره شما سوال کنید؟
زنورکو: هنوز که شروع نکردیم. کتاب هامو دوست دارید؟
لارسن: (درحالی که ضبط صوتش را به کار می اندازد) ــ نمی دونم.
زنورکو: ببخشید؟
لارسن: یک کم مثل خداست.
زنورکو: (عصبی) ــ منظورتون چیه؟
لارسن: درباره خدا هم مدت ها قبل از این که واقعا صادقانه در موردش کوچک ترین سوالی از خودتون بکنید، خیلی چیزها می شنوید. و از اون به بعد، وقتی شروع می کنید درباره اش فکر کنید قبلاً تحت تاثیر حرف هایی که شنیدید قرار گرفته اید... ابهتش شما را گرفته... آدم به خودش می گه خوب اگر واقعا وجود نداشت که مردم این همه قرن درباره اش حرف نمی زدن. شهرت شما هم برای من همین اثرو داره: نمی ذاره که نظر خودمو داشته باشم. جایزه نوبل، کتاب هایی که تو سی کشور ترجمه شده، دانشگاه های بزرگی که اونارو تجزیه و تحلیل و کالبدشکافی کردن، این همه درخشش کورم می کنه.
زنورکو: (با لحنی ساده) ــ جایزه نوبل... نذارید یک نشان ادبی این طوری خیره تون کنه.
لارسن: باید داشته باشینش تا تحت تاثیرش قرار نگیرید. فقط شما می تونید این طور متواضع باشید.

زنورکو می زند زیر خنده.

نظرات کاربران درباره کتاب نوای اسرارآمیز

قلم اریک اشمیت جالب و جذابه واسم.... هی تو رو یجور خاصی شوکه یا سورپرایز میکنه... طوری داستانو میپیچونه که هیچ به فکر آدم خطور نمیکنه که ممکنه اینجور بشه... و در این کتاب عمیقا این روش جالب پیاده شده.... از خوندن این نمایشنامه لذت بردم و پیشنهادش میکنم
در 2 سال پیش توسط ney...zal
یک نمایشنامه فوقا العاده و یک درام بی نظیر. از دست ندید
در 2 سال پیش توسط sara ir
فوق العاده👌🏼این کتاب کاملا ادمو شگفت زده میکنه البته همه کارای اشمیت اینجوریه بخونید حتما
در 2 سال پیش توسط حديث قاسمی
نمایشنامه ای با سیر داستانی خوب که نشیب و فرازهای غافلگیر کننده داره. اجرای صحنه کار رو هم دیدم و خوب بود. روایت داستان کشش خوبی برای خواندن داره ، میشه توضیح داد کوتاه و خوب
در 2 سال پیش توسط far...eza
آخ که چقدر خوبه یکی از حسرتام اینه که نتونستم نمایششو ببینم
در 1 سال پیش توسط zta...tma
فوق العاده نبود ولی بد هم نبود... برای گذراندن زمان خوب بود
در 1 سال پیش توسط رضا ح/م
خیلی داستان پرکشش و جالبی داره
در 4 ماه پیش توسط ناهيد موسوي
موضوع کتاب عاشقانه است. پر از جملات زیبا. اریک ایمانوئل فوق‌العاده است، نویسنده ای پر امید و شاد و روشن.
در 1 سال پیش توسط سارا سارا
عالی بود، واقعا لذت بردم...هر صفحه خواننده رو غافلگیر می کرد
در 2 سال پیش توسط مریم راستی
راز امیز و هیجان انگیز
در 3 ماه پیش توسط gol...666