فیدیبو نماینده قانونی انتشارات ستاره‌ها و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سربدار

کتاب سربدار
زندگی نامه داستانی شهید محمّد فرومندی

نسخه الکترونیک کتاب سربدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سربدار

یک افسر از دریچۀ برجک تانک تا کمر بیرون می‌آید. خنده‌کنان به ژنرال نگاه می‌کند. منتظر اشارۀ ژنرال است. ژنرال انگشت شصت دست راستش را به طرف زمین می‌گیرد. افسر سلام نظامی می‌دهد. دهان باز می‌کند تا دستور حرکت بدهد که ناگهان تکان سختی می‌خورد. از پشت افسر می‌بینیم که بر پس کلّه او یک سوراخ باز شده و کم‌کم خون از آن می‌جوشد. او با دهان باز و چشمان هراسان از مرگ با صورت روی بدنۀ تانک می‌افتد. سربازان عراقی ناباور و حیرت‌زده قدمی برمی‌دارند. ناگهان چند سرباز عراقی به فاصلۀ کوتاهی گلوله خورده و به پشت بر زمین می‌غلتند. ژنرال وحشت‌زده و گیج به اطراف نگاه می‌کند. یکی از سربازها که از ترس و هراس خشتک شلوارش خیس شده، به سویی اشاره می‌کند و فریاد می‌زند. سرباز: آنجاست قربان! سرباز با پیشانی سوراخ بر زمین می‌غلتد. ژنرال به نقطه‌ای که سرباز مقتول اشاره کرد، نگاه می‌کند. چشم تنگ می‌کند. همراه با نگاه ژنرال به سرعت حرکت می‌کنیم. محمّد فرومندی روی یک تپه سلاح قناسه بر دست نشانه رفته و کندۀ زانو بر زمین گذاشته است...

ادامه...

بخشی از کتاب سربدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱

ده ها اسیر ایرانی، دست و پا بسته، بعضی ها مجروح و غرقابه خون روی زمین افتاده و از درد پیچ و تاب می خورند. سربازان عراقی مست و لایعقل گرد آن ها می چرخند. هر از گاهی با لگد و قنداق سلاح شان، بر سر و سینه و پهلوی اسرای ایرانی می کوبند. دشنام می دهند و شیشه های شراب را سر می کشند و وحشیانه می خندند.
ژنرال عبدالله ماجد قبطانی قد بلند و تنومند، با عینک دودی به چشم، لباس کماندویی بر تن و کلاه بره سرخ بر سر، پوزخند زنان شاهد آزار و اذیت اسراست. او آستین های پیراهن اش را تا بالای آرنج تا کرده است. سبیل پرپشتی دارد و ردّ یک زخم کهنه بر پیشانی اش دیده می شود.
ژنرال بر صورت یک اسیر نوجوان آب دهان می اندازد. کف پوتین اش را بر صورت یک اسیر پیر فشار می دهد.
ژنرال رو به سربازان مست عراقی با لحنی خالی از عطوفت انسانی.
ژنرال: می خواهم صدای ترکیدن سرهای شان را بشنوم!
سربازان عراقی هلهله می کنند. می رقصند و در همان حال اسرا را روی زمین می خوابانند.
یک تانک با سر و صدا در حالی که دود از اگزوزش بیرون می زند به اسرا نزدیک می شود.
سربازان عراقی، بی رحمانه و با خنده های حیوانی هلهله می کنند. ژنرال مشروب می نوشد و از ته دل می خندد.
یک افسر از دریچه برجک تانک تا کمر بیرون می آید. خنده کنان به ژنرال نگاه می کند. منتظر اشاره ژنرال است. ژنرال انگشت شصت دست راستش را به طرف زمین می گیرد. افسر سلام نظامی می دهد. دهان باز می کند تا دستور حرکت بدهد که ناگهان تکان سختی می خورد. از پشت افسر می بینیم که بر پس کلّه او یک سوراخ باز شده و کم کم خون از آن می جوشد.
او با دهان باز و چشمان هراسان از مرگ با صورت روی بدنه تانک می افتد.
سربازان عراقی ناباور و حیرت زده قدمی برمی دارند.
ناگهان چند سرباز عراقی به فاصله کوتاهی گلوله خورده و به پشت بر زمین می غلتند.
ژنرال وحشت زده و گیج به اطراف نگاه می کند.
یکی از سربازها که از ترس و هراس خشتک شلوارش خیس شده، به سویی اشاره می کند و فریاد می زند.
سرباز: آنجاست قربان!
سرباز با پیشانی سوراخ بر زمین می غلتد.
ژنرال به نقطه ای که سرباز مقتول اشاره کرد، نگاه می کند. چشم تنگ می کند. همراه با نگاه ژنرال به سرعت حرکت می کنیم.
محمّد فرومندی روی یک تپه سلاح قناسه بر دست نشانه رفته و کنده زانو بر زمین گذاشته است. او مجهز به سلاح های آرپی جی هفت، تیربار گرینوف و انواع نارنجک هم هست.
محمّد با ابهت برمی خیزد. بار دیگر با سلاح قناسه اش نشانه می گیرد. از درون دوربین سلاح اش سربازان عراقی را می بینیم، با هر تکان و صدای شلیک یکی از آنان کشته می شود. در پس او خورشید را می بینیم که در حال طلوع است و طوفانی از شن و ماسه در حال شکل گرفتن.
ژنرال وحشت زده فریاد می زند.
ژنرال: بکشیدش، بکشیدش!
سربازان عراقی به سوی محمّد شلیک می کنند و فریاد می زنند. محمّد فرز و چالاک با استفاده از سلاح هایی که دارد گویی سربازان دشمن را مثل علف های هرز درو می کند.
صدای شلیک گلوله و انفجار و ضجه عراقی ها نمی شود. محمّد با آرپی جی چند تانک را به آتش می کشد.
می دود و پشتک می زند و در همان حال شلیک می کند و عراقی ها را بر زمین می ریزد.
ژنرال به طرف هلیکوپتر که در گوشه مقر است می دود. سوار آن می شود. پره های هلی کوپتر می چرخد و سپس به پرواز درمی آید.
ژنرال هلی کوپتر را به سوی محمّد هدایت می کند. انگشتش را روی شاسی قرمزی فشار می دهد. یک موشک در حالی که دود سفیدی از ته آن بیرون می زند، به سوی محمّد روانه می شود. لحظه ای بعد محمّد در گرد و غبار انفجار موشک گم می شود.
ژنرال سرمست و خوشحال می خندد.
با نشستن گرد و غبار انفجار، ناگهان محمّد از میان خاک ها بلند می شود. راکت انداز آرپی جی بر دوش هلی کوپتر را نشانه رفته است. ژنرال می خواهد دوباره شلیک کند. اما قبل از او محمّد شلیک می کند. ژنرال فریادکشان دستان اش را روی صورت می گیرد. موشک آرپی جی زوزه کشان در حالی که خط سفیدی بر آسمان می کشد، به هلی کوپتر می خورد. هلی کوپتر منفجر می شود.
لاشه آن در حالی که پره های فولادین اش همچنان می چرخد، بر زمین فرود می آید.
محمّد مشت گره کرده اش را بالا می برد.
محمّد: الله اکبر!
اسرا که توانسته اند دست و پای شان را باز کنند، با خوشحالی و تکبیرگویان به سوی محمّد فرومندی می دوند.

روز- شهرستان سبزوار- خارجی

شهر غرق در نور و پرچم های رنگین است. ریسه های لامپ کوچه ها و خیابان ها را روشن کرده است. از هر طرف صدای موسیقی حماسی شنیده می شود.
مردم بی شماری در خیابان ها موج می زنند.
ده ها گاو و گوسفند در انتظار قربانی شدن هستند. چند گروه موسیقی هم در حال نواختن هستند. مردم خوشحال و بی قرارند. شعار می دهند و هلهله می کنند. از بلندگو صدای هیجان زده مردی بلند می شود.
صدای مرد: مردم شریف سبزوار، توجه فرمایید، توجه فرمایید، تا لحظاتی دیگر لشکر همیشه پیروز پنج نصر به فرماندهی سردار سرافراز محمّد فرومندی وارد شهرمان می شود!
مردم با خوشحالی هلهله می کنند.
محمّد فرومندی لباس رزم بر تن پیشاپیش هزاران رزمنده وارد شهر می شود.
باران نقل و سکه و کاغذهای براق و طلایی بر سرشان باریدن می گیرد. حلقه های گل بر گردن فرومندی می اندازند. او سوار بر تانک و با ابهت و لبخند برای مردم دست تکان می دهد. مردم احساساتی شده اند و سر از پا نمی شناختند. صدای موسیقی به اوج رسیده است.
دختر جوان و زیبایی که چادر به سر دارد، خودش را به تانک می رساند.
فرومندی به راننده تانک اشاره می کند که تانک را متوقف کند.
دختر جوان در حالی که از حجب و حیا سرخ شده، با مهر و محبّت شاخه گلی را به سوی فرومندی دراز می کند.
فرومندی لبخندزنان شاخه گل را می گیرد. بو می کند. برای دختران جوان سر تکان می دهد و لبخند می زند.
مردم خوشحالی می کنند.
تیتراژ پایانی بر تصاویری از جشن و پایکوبی مردم سبزوار آغاز می شود.
***
فیلم نامه را می بندم. سر بلند می کنم و به حاج آقای محمّدی و سردار بهاری نگاه می کنم. هنوز نفس نفس می زنم. در صفحات آخر موقع خواندن خیلی هیجان زده شدم. طوری نوشته ام که انگاری خودم آن را کارگردانی کرده و فریم به فریم و صحنه به صحنه برایش زحمت کشیده ام. حاج آقا و سردار هنوز مات و مبهوت نگاه ام می کنند. می دانم که باورشان نمی شود، توانسته باشم در فرصت کوتاهی که در اختیارم گذاشتند، چنین فیلم نامه جذاب و تاثیرگذاری بنویسم. آن هم با توجه به مشتی مصاحبه پر از شعار و حرف های تکراری و همیشگی.
حاج آقا عمامه سیاهش را با دست راست کمی عقب می زند. محاسن سیاهش مرتب است. اما سردار انگار به ناخن های دست چپش خیلی علاقه مند شده است. طوری که مدتی است نگاه از آن برنمی دارد.
حاج آقا به سردار نگاه می کند. سردار انگار که سنگینی نگاه او را احساس کرده، نگاه از ناخن هایش می گیرد و به چشمان حاج آقا خیره می شود. سپس تکانی می خورد. یک برگ دستمال کاغذی از جعبه مقوایی بیرون می کشد و عرق پیشانی و صورتش را می گیرد. تکه ای دستمال کاغذی به چانه سردار می چسبد. ریش سردار جوگندمی و از ریش حاج آقا کوتاه تر است. اما چه موهای پرپشت و پرکلاغی ای دارد. یادم باشد این توصیف را برای یکی از شخصیت های فیلم نامه آینده ام استفاده کنم. هنوز آن دو ساکت هستند. دیگر حوصله ام دارد سر می رود. هر فکر و حرفی که داشته و بخواهند در ذهن شان به آن نظم و ترتیب بدهند باید تا حالا داده باشند. این قدر لفت و لعاب نمی خواهد.
منتظرم شروع کنند و به به و چه چه و تعریف و تمجیدشان را بشنوم و من شکسته نفسی بکنم و بگویم کاری نکرده ام و گر چه نوشتن این فیلمنامه خیلی سخت و پر مرارت بوده، اما اگر دلگرمی لیلا نبود شاید نمی توانستم آن را به سرانجام خوبی برسانم و هنوز خسته ام و باید تا مدّتی نوشتن را کنار بگذارم و کمی تفریح یا سفر می تواند دوباره برای کار دیگر آماده ام کند.
حاج آقا به سردار اشاره می کند که تکه دستمال کاغذی را از چانه اش پاک کند. بعد لیوان آب پرتقال را تعارفم می کند. تشکر می کنم و جرعه ای می نوشم. جابه جا می شوم. سکوت دارد آزاردهنده می شود. مثل این که خودم باید سر حرف را باز کنم.
- من در خدمتم.
حاج آقا لبخندزنان نگاهش را از من می گیرد و رو به سردار می کند.
- بفرمایید حاج آقا.
سردار به حاج آقا می گوید: به نظر شما برای نقش شهید فرومندی می توانیم روی، آن بازیگر آمریکایی همانی که هیکل گنده ای دارد، اسمش چی بود؟ آهان منظورم جناب آرنولدست. به نظر شما ایشان این نقش را قبول می کنند؟
حاج آقا گره به ابرو می اندازد و می گوید: به نظرم فکر بدی نیست. البته اگر شما موافق باشید.
- آخ آخ، همین الآن یادم آمد که نمی شود.
- چرا؟
- مگر خبر ندارید که آرنولد فرماندار ایالت کالیفرنیای آمریکا شده و قرار است دور سینما و بازیگری را خط بکشد؟ جالب اینجاست که حتی حاضر نشده در قسمت چهارم ترمیناتور بازی کند.
حاج آقا با افسوس سر تکان می دهد: خیلی حیف شد. حالا به نظر شما باید چکار کنیم؟
سردار اندیشمند و غرق در فکر با صدای آرام می گوید: به نظر شما آن پسره، چشم آبیه، تام کروز. به نظر شما تام کروز قبول می کند این نقش را بازی کند؟
طاقت نمی آورم و می پرسم: ببخشید شما جدی جدی می خواهید یک بازیگر آمریکایی برای نقش شهید فرومندی انتخاب کنید؟
سردار ناگهان با خشم و غضب فریاد می زند: با این فیلمنامه ای که حضرت عالی نوشته ای، معلوم است که باید یا دنبال یک آدم تنومند بگردیم یا یک خوشگل چشم آبی. آخه مرد مومن این چیزها چیست به اسم شهید فرومندی نوشته ای؟
نفسی در سینه ام حبس می شود. باورم نمی شود که سردار بر سرم فریاد زده باشد. سردار خنده تلخی می کند و می گوید: دلمان خوش بود یکی را پیدا کرده ایم که بچه مسلمان است و قبول کرده زندگی یک شهید را بنویسد. ببینم پسرجان راستش را بگو، این چیزی که نوشتی رمبوی چند است؟ رمبوی دو یا رمبوی سه؟!
با مشت روی میز چوبی می کوبم و فریاد می زنم: شما حق ندارید مسخره ام بکنید. خیلی راست می گویید خودتان زحمت می کشیدید و...
باز این خون دماغ نمی گذارد ادامه بدهم و ناگهان جاری می شود و می ریزد روی سینه ام. داغ شده ام. انگار که پرتم کرده اند کوره اتش. هر وقت که به شدّت عصبانی می شوم، همین آش است و همین کاسه.
حاج آقا با هول و ولا جعبه دستمال کاغذی بر دست به طرفم می آید. چند برگ دستمال می کشم و مچاله روی دماغم می گیرم و سرم را به عقب خم می کنم. دیگر برای چی گریه می کنم؟ سرم زق زق می کند. دستمال ها مچاله خیس و سنگین می شود.
- با آن مصاحبه های صدتا یک غاز. با آن حرف های پر از شعار که برادران پاسدار شما گفته اند توقع داشتید چی بنویسم؟ باباطاهر عریان یا خواجه عبدالله انصاری؟
حاج آقا به نرمی اما با لحنی آمرانه می گوید: چیزی نگویید جناب الهی. حرف نزنید!
اما تصمیم گرفته ام خجالت و رودربایستی را برای یک بار هم که شده بگذارم کنار و حرف دلم را بزنم. آن هم حالا که مسخره ام کرده اند. همان طور که سرم عقب است، سردار را مورد خطاب قرار می دهم: من مانده ام معطل که مگر این شهدا دل نداشته اند، زندگی نکرده اند، زن و بچه نداشته اند؟ اگر آن ها همیشه در حال خواندن نماز و قرآن و دعا و سینه زنی بوده اند، پس کی خرج زندگی شان را می داده؟ اگر به هیچ نامحرمی حتی یک نگاه نمی کرده اند، پس چطوری زن گرفته اند؟ نکنه همه شهدا مشکل داشته اند و...
سردار چنان نعره ای می زند که گویی شیشه های پنجره هم می لرزد: خفه شو!
از جا می پرم. سردار از خشم و غیظ سیاه و کبود شده است. مشت گره کرده اش را به طرفم می گیرد. می خواهد حرف بزند. اما دهانش باز و بسته می شود. ناگهان به شدّت به سرفه می افتد. سرفه های خشک و عصبی. چنین سرفه هایی تا حالا نشنیده ام. انگار که سینه اش یک چرم خشک باشد و روی آن خط بکشی و صدایی ناجور از آن دربیاید.
حاج آقا با عتاب می گوید: همین را می خواستی پسرجان؟
بعد با عجله به سوی سردار می رود.سردار هنوز سرفه های خشک می کند. حاج آقا رو به در اتاق با صدای بلند می گوید: حمیدی، حمیدی!
یک سرباز با عجله در را باز می کند و داخل می شود. حاج آقا دسته کلیدی را از روی میز سردار برمی دارد و پرت می کند طرف حمیدی.
برو و از ماشین حاج آقا کپسول اکسیژن را بیاور. بدو.
حمیدی با عجله و نگرانی دسته کلید را می گیرد و می رود. حاج آقا سینه و پشت سردار را می مالد. سردرگم مانده ام. حاج آقا می گوید: یک لیوان آب بده.
با دست چپم که تمیز است، لیوان را پر از آب می کنم و به دست حاج آقا می دهم. حاج آقا انگشتانش را خیس می کند و به صورت سردار آب می پاشد. سردار که سیاه و کبود شده، هنوز سرفه های خشک می کند.
حمیدی به سرعت با کپسول اکسیژن برمی گردد. به کمک حاج آقا ماسک اکسیژن را به صورت سردار می زنم. سردار چند نفس عمیق می کشد. نفس های صدادار و بلند. نمی دانستم که سردار شیمیایی است. خون دماغم بند آمده است. سردار با دست به من اشاره می کند که بروم و سر جایم بنشینم. می نشینم. خنده ام می گیرد. در حالی که بینی و دهانم را پاک می کنم، به زحمت جلوی خنده ام را می گیرم. صدای خس دار سردار بلند می شود: بگو ما هم بخندیم.
به سردار نگاه می کنم. ماسک به صورت با چشمان قهوه ای روشنش نگاهم می کند. خنده ام را می خورم و می گویم: یاد یک مَثَل آذری افتادم.
حاج اقا روی صندلی اش می نشیند و می گوید: چه مثلی؟
- شاید گفتنش ضرورتی نداشته باشد.
- چه اشکالی دارد، بگو.
سردار می گوید و نگاهم می کند.
- ترجمه اش این است که مرده بلند شده مرده شور را می شورد! طوری خون دماغ شدم که ترسیدم. اما وضعیت شما چنان ترسناک و عجیب بود که حال و روز خودم یادم رفت و نگران شما شدم.
حاج آقا می خندد. چشمان سردار به خنده می نشیند. خودم هم می خندم.
فیلمنامه و دست نوشته هایم را جمع و جور می کنم و توی کیفم می گذارم. بلند می شوم.
- با اجازه من مرخص می شوم.
سردار ماسک را کنار می زند و می گوید: کجا ان شاءالله؟
- خُب کار من تمام شده و مورد پسند شما هم قرار نگرفت. ان شاءالله یکی دیگر را پیدا کنید که از من بهتر بنویسد.
سردار با نگاه اشاره می کند: بنشین سر جایت؛ کجا داری قهر می کنی؟
- قهر نمی کنم. اما کاری ندارم که اینجا بمانم.
-گفتم بشین سر جایت.
- ببین سردار من سرباز تو نیستم که دستور بدهی. اگر بخواهم بروم، می روم. اگر بخواهم بمانم، می مانم.
- سرباز ما نیستی، اما به ما تعهد دادی. قرارداد بستی و پول گرفتی. پس تا قراردادت را به خوبی انجام ندهی هیچ جا نمی روی.
لج می کنم.
- پس همین حالا می روم ببینم چه کسی می خواهد جلوام را بگیرد!
حاج آقا مچ دستم را می گیرد. می نشاندم روی صندلی و می گوید: تو چرا این قدر زودرنج شده ای. بنشین پسرجان. خواهش می کنم.
می نشینم. حاج آقا رو به سردار می گوید: شما هم صلوات بفرست حاجی.
بعد رو به من می گوید: ببین آقا یوسف، ما اگر به هنر و توانایی شما ایمان نداشتیم حرفت را قبول می کردیم اما من مطمئن هستم که تو می توانی. خودت هم می دانی. حالا می خواهیم به این برسیم که مشکل کجاست و چطوری می توانیم به شما کمک کنیم که فیلمنامه خوبی بنویسی.
کمی فکر می کنم. بعد سر بلند می کنم و می گویم: حاج آقا من ادعایی ندارم. اما به جدّتان قسم شما اگر پیش هر کارگردان معتبر یا بهترین فیلمنامه نویس دنیا هم بروید باید ملاط خوبی در اختیارش بگذارید تا بتواند یک کار درست و حسابی بنویسد. من که نمی توانم شعبده بازی کنم و از آستینم یک فیلمنامه خوب درباره شهید فرومندی بیرون بیاورم. شما به این مصاحبه هایی که به من دادید توجه کنید.
در کیفم را باز می کنم و مشتی کاغذ و فرم درمی آورم.
- من نمی خواهم توی ذوقتان بزنم اما شما این همه زحمت کشیده اید. کنگره سرداران شهید تشکیل داده اید. کلی وقت و انرژی و پول هزینه کرده اید اما متاسفانه فقط یک مشت حرف تکراری و کلیشه ای و شعاری جمع کرده اید. من نمی دانم کسانی که به اسم مصاحبه گر به سراغ رزمنده ها و خانواده ها فرستاده اید، واقعاً کار بلد بوده اند یا نه. این طور که من متوجه شدم، شما چندتا سرباز را برای این کار فرستاده اید. ای کاش لااقل کسانی را انتخاب می کردید که لااقل روزنامه خوان و کتاب خوان بودند. شما به این سوال هایی که مصاحبه گران تان پرسیده اند توجه کنید: ۱- آقای فلانی ما می خواهیم حرف های شما را به داستان و رمان و خاطره و نمایشنامه و فیلمنامه تبدیل کنیم. حالا شما نظرتان را درباره حضور شهید بزرگوار در رابطه با نهضت های آزادی بخش جهان چیست؟!
به حاج آقا و سردار نگاه می کنم و ادامه می دهم: آخر این هم شد سوال؟ یا این سوال: به نظر شما ایشان خیلی ولایت مدار و ولایت پذیر بوده اند یا نه؟
خب این سوال ها انگاری که سوال های بازجویی است. اگر چندتا سوال فنی می پرسیدند، حتماً گوینده با ذکر خاطراتی می گفت که این شهید به خاطر حرف امام به جبهه رفته و شهید شده و این یعنی ولایت پذیری. نه این که مستقیم گویی بکند. جالب اینجاست که خیلی از مصاحبه شونده ها که ذهن خوبی داشته اند شروع کرده اند به تعریف کردن خاطرات زیبا و خوب، اما وسط خاطره این آقای مصاحبه گر حرف او را قطع کرده و یک سوال دیگر پرسیده و نطق آن بنده خدا هم کور شده.
مثلاً توی این صفحه یک پاسدار تعریف می کند که به فرومندی اصرار کردم که درباره واقعه سبزوار صحبت کند. سرانجام شهید فرومندی راضی شد. اما تا راوی می آید که تعریف کند، مصاحبه گر شما حرفش را قطع می کند و می گوید: برادر یک موقع از مصادیق غیبت و تهمت وافترا نباشه؟ راوی هم دیگر ادامه نمی دهد.
سر بلند می کنم. رنگ از صورت سردار پریده است. می پرسد: پس درباره ی ماجرای سبزوار حرفی نزده؟
- حتی یک کلمه.
- سردار سر تکان می دهد.
- ببین حاج آقا نزدیک به دو، سه هزار صفحه مصاحبه خواندم. اما باور کنید، از این همه فقط چند صفحه مطلب به زور بیرون کشیدم. چرا؟ چون مصاحبه گرها حرفه ای نبودند. فقط وقت و انرژی هدر داده اند. حالا شما توقع دارید من معجزه بکنم؟ خب من مجبورم این چندتا خاطره نصفه و نیمه را با کلّی تخیّل قاطی کنم تا بتونم چیزی بنویسم.
حاج آقا به سردار نگاه می کند. سردار ماسک اکسیژن را به صورت می گیرد و چند نفس عمیق می کشد. حاج آقا می گوید: تنها راه حل مشکل شما می دانید چیست؟
- نه، شما بفرمایید.
- باید خودتان آستین بالا بزنید و بروید مصاحبه کنید و تحقیق کنید. آن طور که خودتان دوست دارید.
از این بهتر نمی شود. می گویم: من اگر بخواهم چنین کاری بکنم، اولاً احتیاج به زمان بیشتری دارم که هم مصاحبه و تحقیق کنم و هم دوباره شروع به نوشتن کنم. از این گذشته باید ماشین و راهنما در اختیارم بگذارید تا با تمام کسانی که شهید فرومندی را می شناختند مصاحبه کنم و یک اتاق در بهترین هتل مشهد یا هر جایی که می وریم چون دوست ندارم شب ها تو خوابگاه یا مهمان خانه سپاه بخوابم.
سردار ماسک را برمی دارد و می گوید: خیلی بدخلقی!
حاج آقا می گوید: قبول است خُب از کی شروع می کنی؟
- از یک هفته دیگر. من امشب برمی گردم تهران. هفته آینده با هواپیما و به هزینه شما برمی گردم مشهد و کارم را شروع می کنم.
- پس یک هفته دیگر منتظریم.
هر دو از جا بلند می شوند. به دست راستم اشاره می کنم.
- ببخشید دستم خونی است.
- دست چپت که تمیزه!
حاج آقا می گوید و می خندد. دست چپش را دراز می کند. با او و سردار با دست چپ دست می دهم. سردار دستم را کمی فشار می دهد. نگاهش می کنم می گویم: نمی دانستم که شیمیایی هستید. ان شاءالله، خوب می شوید.
سردار می خندد و می گوید: شفای ما دست خداست و طبیب مان حضرت عزرائیل. برو به سلامت!

نظرات کاربران درباره کتاب سربدار

با سلام کتاب های خاطرات طنز دفاع مقدس از این نویسنده آنقدر شیرین است که بعید است در حین خواندنشان با صدای بلند نخندید کتاب هایی مثل "ما بچه های ایرانیم"
در 1 سال پیش توسط nod...n68
نویسنده خیلی قدرتمندیه
در 3 هفته پیش توسط a.t...381
من نسخه کاغذی کتاب را مطالعه کرده ام و بسیار لذت بردم
در 10 ماه پیش توسط محسن همت