روزی یک شوک واقعی به بیلی وارد شد. این شوک در صفحاتِ داخلی یک روزنامه بود. در آن صفحهی روزنامه، عکسی از شهر آنها چاپ شده بود! ابتدا، بیلی حتی از دیدن آن به خودش بالید، امّا بعد وقتی آنچه در زیر عکس نوشته شده بود خواند، لبخند از صورتش محو شد:
«این عکسی از کثیفترین شهرِ این کشور است. در آخرین مسابقه، برای یافتن کثیفترین شهر جایزهای اختصاص داده بودیم. این شهر با بیش از پانصد رأی از طرف افرادی که قبلاً در آنجا بودند بالاترین مقام را آورد. خب، این هم جای خوشبختی است، یا شاید، بدبختی!»
بیلی شوکه شده بود. چقدر وحشتناک! این خبر چقدر برای شهرشان وحشتناک و خجالتآور بود! همینطور که گزارش ادامه پیدا میکرد، وضع بدتر هم میشد.
بیلى زباله جمع میکنه٠ بیلى، بیلى زباله جمع کن ;) یاد میده که کوچه و خیابونو و شهرشونو تمیز کنن مثل شهرهاى رشد یافته دنیا ،کتاب خوبیه فرهنگ سازى میشه٠ خیلى جالبه که در این حوزه رمان هم تولید میشه