فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دادگسترها

کتاب دادگسترها

نسخه الکترونیک کتاب دادگسترها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دادگسترها

در فوریه‌ی ۱۹۰۵، در مسکو، گروهی انقلابی، عضو حزب سوسیالیست انقلابی مقدمات سوءقصدی را به جان گراندوک سرژ، عموی تزار، با منفجرکردن بمبی سازمان‌دهی می‌کرد. این سوءقصد و پیش‌آمدها و پیامدهای عجیب آن موضوع نمایشنامه‌ی «دادگسترها» است. بعضی از موقعیت‌های این نمایشنامه، هرقدر هم عجیب و غیرعادی به‌نظر بیایند، بااین‌همه رویدادهایی تاریخی هستند. این گفته به آن معنی نیست که همان‌طورکه خواهیم دید، «دادگسترها» نمایشنامه‌ای تاریخی باشد. ولی همه‌ی شخصیت‌های آن به‌راستی وجود داشته و آن‌گونه که نوشته‌ام، عمل کرده‌اند. من فقط کوشیده‌ام رویدادهایی را که واقعی بوده و اتفاق افتاده‌اند، نزدیک به حقیقت جلوه دهم. آلبر کامو

ادامه...

بخشی از کتاب دادگسترها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت نویسنده

در فوریه ی ۱۹۰۵، در مسکو، گروهی انقلابی، عضو حزب سوسیالیست انقلابی مقدمات سوءقصدی را به جان گراندوک سرژ، عموی تزار، با منفجرکردن بمبی سازمان دهی می کرد. این سوءقصد و پیش آمدها و پیامدهای عجیب آن موضوع نمایشنامه ی «دادگسترها» است. بعضی از موقعیت های این نمایشنامه، هرقدر هم عجیب و غیرعادی به نظر بیایند، بااین همه رویدادهایی تاریخی هستند. این گفته به آن معنی نیست که همان طورکه خواهیم دید، «دادگسترها» نمایشنامه ای تاریخی باشد. ولی همه ی شخصیت های آن به راستی وجود داشته و آن گونه که نوشته ام، عمل کرده اند. من فقط کوشیده ام رویدادهایی را که واقعی بوده و اتفاق افتاده اند، نزدیک به حقیقت جلوه دهم.
حتا نام حقیقی شخصیت اول ماجرا، یعنی کالیایف را هم حفظ کرده ام. این کار را از روی تنبلی و یا فقدان قوه ی تخیل انجام نداده ام، بلکه به خاطر ابراز احترام و تحسین نسبت به مردان و زنانی بوده که در بی رحمانه ترین تلاش ها، نتوانسته اند جنبه های انسانی و احساسی شان را از یاد ببرند. درست است که از آن موقع تا به حال ما آدم ها پیشرفت هایی کرده ایم، اما نفرتی که در دل و جان این آدم های استثنایی ریشه دوانده و رنج و عذابی جان گداز به شمار می آمده، امروزه صورت ساختاری آسان گیرانه و طبیعی به خود گرفته است. این خود دلیل دیگری به شمار می آید برای گرامی داشت یاد این افراد باشهامت، مشروع بودن طغیان شان، احساس های بشردوستانه ی دشوارشان و تلاش های فوق العاده ای را که برای راضی کردن خود برای دست زدن به جنایت به عمل آورده اند. یا به عبارت دیگر برای نشان دادن همدلی و وفاداری شان به آرمانی که داشته اند.

آلبر کامو

«ای عشق، ای زندگی، اما نه، زندگی دیگر وجود ندارد بلکه عشق به صورت مرگ درآمده است.»

شکسپیر: «رومئو و ژولیت»
پرده ی چهارم، صحنه ی پنجم

پرده ی نخست

آپارتمان انقلابی ها. صبح
پرده در سکوت بالا می رود. دورا و آننکف، بی حرکت روی صحنه ایستاده اند. صدای زنگ در ورودی یک بار شنیده می شود. آننکف با حرکتی دورا را که به نظر می رسد می خواهد حرفی بزند، وادار به سکوت می کند. زنگ در دوبار پشت سرهم به صدا درمی آید.

آننکف: خودش است.

می رود بیرون. دورا همچنان بی حرکت منتظر می ماند. آننکف درحالی که شانه های استپان را گرفته به صحنه برمی گردد.

آننکف: این هم استپان. خودش است!
دورا: (می رود به سوی استپان و دستش را می گیرد.) چه سعادتی، استپان!
استپان: سلام، دورا.
دورا: (وراندازش می کند.) به همین زودی سه سال گذشت.
استپان: بله، سه سال. روزی که بازداشتم کردند، داشتم می آمدم پیش شما.
دورا: منتظرت بودیم. وقت داشت می گذشت، قلبم هرچه بیش تر می گرفت و هرلحظه نگرانی ام شدیدتر می شد. جرات نمی کردیم به یکدیگر نگاه کنیم.
آننکف: ناچار شدیم یک بار دیگر آپارتمان را عوض کنیم.
استپان: می دانم.
دورا: آن جا اوضاع از چه قرار بود، استپان؟
استپان: آن جا؟
دورا: منظورم بازداشت گاه است.
استپان: از آن جا فرار کردم.
آننکف: بله، همگی خوشحال شدیم وقتی فهمیدم فرار کرده ای و توانسته ای به سویس بروی.
استپان: سویس هم خودش یک نوع بازداشت گاه است، بوریا.
آننکف: چی داری می گویی، آن جا دست کم آدم آزاد است.
استپان: آزادی تا زمانی که آدمی تنها وابسته ی یک سرزمین است، یک نوع بازداشت گاه به شمار می رود. من آن جا آزاد بودم، ولی فکر روسیه و برده هایش یک لحظه دست از سرم برنمی داشت.

کمی سکوت

آننکف: خوشحالم استپان که حزب تو را این جا فرستاده.
استپان: لازم بود. داشتم خفه می شدم. دلم می خواست هرچه زودتر دست به فعالیت بزنم، فعالیت...

آننکف را ورانداز می کند.

می کشیمش، نه؟

آننکف: مطمئنم.
استپان: این جلاد را خواهیم کشت. رییس تویی، بوریا و من هم از تو اطاعت می کنم.
آننکف: نیاز ندارم به من قول بدهی، استپان. همگی با هم برادریم.
استپان: باید انضباط میان مان برقرار باشد. من در بازداشت گاه به این موضوع پی بردم. حزب سوسیالیست انقلابی نیاز به انضباط دارد. وقتی انضباط را رعایت کنیم، هم گراندوک را می کشیم و هم ظلم و بیداد را ریشه کن می کنیم.
دورا: (می رود به طرف او.) بنشین استپان، پس از این سفر طولانی، باید خسته باشی.
استپان: من هیچ وقت خسته نمی شوم.

سکوت. دورا می رود می نشیند.

استپان: همه چیز آماده است، بوریا؟
آننکف: (لحن گفتارش را تغییر می دهد.) از یک ماه پیش، دو نفر از همدستان دانشجومان، رفت وآمدهای گراندوک را زیر نظر دارند. دورا هم مواد لازم را فراهم کرده.
استپان: اعلامیه هم نوشته شده؟
آننکف: بله. همه ی مردم روسیه اطلاع خواهند یافت که گراندوک از سوی گروه مبارز وابسته به حزب سوسیالیست انقلابی، با انفجار بمب کشته شده تا به آزادشدن مردم از قید بندگی شتاب داده شود. دربار امپراتوری هم پی خواهد برد که ما تصمیم داریم تا زمانی که زمین از آنِ توده ی مردم نشده، به عملیات خرابکارانه ادامه خواهیم داد. بله، استپان، بله، همه چیز آماده است! زمان دست به کارشدن نزدیک می شود.
استپان: من چه کاری را باید انجام بدهم؟
آننکف: برای شروع کار تو به دورا کمک خواهی کرد. شوایتزر که تو حالا جایگزینش شده ای، پیش از این با او همکاری می کرد.
استپان: کشته شده؟
آننکف: بله.
استپان: چه جوری؟
دورا: در یک حادثه.

استپان دورا را ورانداز می کند و دورا هم سرش را به طرف دیگری برمی گرداند.

استپان: بعد چی؟
آننکف: بعد خواهیم دید. تو باید آماده باشی که جای ما را پر کنی و اگر لازم شد ارتباط با کمیته ی مرکزی را حفظ کنی.
استپان: رفقامان چه کسانی هستند؟
آننکف: تو با وُینوف در سویس دیدار کرده ای. من به رغم جوان بودنش به او اطمینان دارم. یانِک را نمی شناسی.
استپان: یانِک؟
آننک: منظورم کالیایف است. شاعر هم صدایش می زنیم.
استپان: این اسم خوبی برای یک تروریست نیست.
آننکف: (خنده کنان.) یانِک خلاف این را فکر می کند. می گوید شعر هم به نوبه ی خود انقلابی است.
استپان: فقط بمب انقلابی است. (کمی سکوت.) دورا، تو فکر می کنی بتوانم کمکت کنم؟
دورا: بله، فقط باید مواظب بود لوله ی شیشه ای نشکند.
استپان: اگر بشکند چی می شود؟
دورا: شوایتزر هم به همین علت مرد. (کمی سکوت.) چرا لبخند می زنی، استپان؟
استپان: لبخند می زنم؟
دورا: بله.
استپان: گاهی برایم پیش می آید که بی اختیار لبخند بزنم. (کمی سکوت. استپان به نظر می رسد دارد فکر می کند.) دورا:، یک بمب برای منفجرکردن این خانه کافی است؟
دورا: یک بمب، نه. اما می تواند به آن آسیب برساند.
استپان: برای منفجرکردن مسکو چندتا بمب لازم است؟
آننکف: خل شدی؟ چی می خواهی بگویی.
استپان: هیچی.

یک بار زنگ می زنند. همگی به گوش می ایستند و منتظر می مانند. برای بار دوم زنگ می زنند. آننکف می رود توی سرسرا و با وُینوف برمی گردد.

وُینوف: استپان!
استپان: سلام.

با هم دست می دهند. وُینوف می رود به طرف دورا و با او روبوسی می کند.

آننکف: همه چیز به خوبی گذشت، آلکسی؟
وُینوف: بله.
آننکف: مسیر کاخ به تماشاخانه را خوب بررسی کرده ای؟
وُینوف: الان می توانم آن را روی کاغذ بکشم. نگاه کن. (مسیر را رسم می کند.) پیچ و خم ها، راه های باریک، جاهای شلوغ... کالسکه از زیر پنجره هامان می گذرد.
آننکف: این دو علامت ضرب در نشانه ی چیست؟
وُینوف: اولی میدان کوچکی است که اسب ها باید حرکت شان را کند کنند و دومی محل تماشاخانه است که باید بایستند. به نظر من این دو جا از همه مناسب تر است.
آننکف: بده ببینم.
استپان: مامورهای مخفی چی؟
وُینوف: (با دودلی.) تا دل تان بخواهد تعدادشان زیاد است.
استپان: تو را زیر نظر گرفتند؟
وُینوف: خیالم راحت نیست.
آننکف: هیچ کس با حضور آن ها خیالش آسوده نیست. ناراحت نباش.
وُینوف: از چیزی نمی ترسم. فقط عادت ندارم دروغ بگویم، همین و بس.
استپان: همه دروغ می گویند. اما دروغ مصلحت آمیز اشکالی ندارد، می شود گفت.
وُینوف: کار آسانی نیست. موقعی که دانشجو بودم، رفقایم مسخره ام می کردند، چون بلد نبودم چیزی را پنهان کنم. هر فکری به ذهنم می رسید به زبان می آوردم. آخرسر هم از دانشگاه بیرونم کردند.
استپان: چرا؟
وُینوف: سر درس تاریخ، استاد از من پرسید پتر کبیر سن پترزبورگ را چه گونه ساخت؟
استپان: چه سوآل خوبی.
وُینوف: جواب دادم با ریختن خون کارگران و به ضرب شلاق. درنتیجه بیرونم کردند.
استپان: بعد چی شد؟
وُینوف: آن وقت فهمیدم فاش کردن بی عدالتی به تنهایی کافی نیست. برای مبارزه با آن آدم باید جانش را سر این کار بگذارد. حالا خوشحالم که می توانم این کار را بکنم.
استپان: می بینی، الان داری دروغ می گویی.
وُینوف: الان دروغ می گویم. اما روزی که قرار باشد بمب را پرتاب کنم دیگر دروغ نمی گویم.

در می زنند. اول دوتا، بعد یکی. دورا می دود به طرف در.

آننکف: یانِک است.
استپان: اما این همان علامتی که قرار گذاشته بودیم نیست.
آننکف: یانِک برای شوخی آن را تغییر داده. حالا علامتی خاص خودش دارد.

استپان شانه بالا می اندازد. صدای دورا که توی سرسرا دارد با یک نفر حرف می زند، شنیده می شود. کالیایف درحالی که دست دورا را گرفته می آید توی صحنه. دارد می خندد.

دورا: یانک. این استپان است که به جای شوایتزر گماشته شده.
کالیایف: به جمع ما خوش آمدی، رفیق.
استپان: متشکرم.

دورا و کالیایف، می روند روبه روی دیگران می نشینند.

نظرات کاربران درباره کتاب دادگسترها

شاهکار ادبی این کتاب
در 2 سال پیش توسط saeid