فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سقوط

کتاب سقوط

نسخه الکترونیک کتاب سقوط به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سقوط

مدت زیادی می‌خواهید در آمستردام بمانید؟ شهر قشنگی است، نه؟ دلفریب؟ می‌بینید، این صفتی است که خیلی وقت است نشنیده‌ام کسی آن را به‌کار برده باشد. دست‌کم از موقعی که پاریس را ترک کرده‌ام، سال‌ها از آن زمان گذشته. اما دل آدم حافظه‌ی خوبی دارد و به‌همین دلیل نه شهر زیبامان را از یاد برده‌ام و نه خیابان‌های ساحلی کنار رود سن را. پاریس به‌راستی ظاهر گول‌زننده‌ای دارد، صحنه‌ی آراسته‌ای که چهارمیلیون بازیگر در آن درحال اجرای نقش هستند. بنا به آخرین سرشماری، پنج‌میلیون نفر، این‌طور نیست؟ خب، به‌طور حتم بچه‌پس‌انداختن‌شان خوب بوده است. تعجب نمی‌کنم. همیشه این‌طور به‌نظرم رسیده که همشهری‌هامان پیوسته دو سودا در سر داشته‌اند: افکار و عقیده‌ها و عشقبازی‌ها. حتا می‌توان گفت در هر مورد و با هرکس که شد. اما بهتر است کمر به محکوم‌کردن‌شان نبندیم؛ فقط آن‌ها نیستند، همه‌ی مردمان اروپا چنین اخلاقی دارند. گه‌گاه در این فکرم که تاریخ‌نویسان آینده درباره‌ی ما چه خواهند نوشت و چه قضاوتی خواهند کرد. برای انسان‌های دوران جدید یک جمله کافی است: آن‌ها دنبال عشق‌بازی بودند و خواندن روزنامه‌ها. پس از این توصیف قدرت‌مندانه، اگر اجازه داشته باشم بگویم، موضوع به‌دست فراموشی سپرده خواهد شد. هلندی‌ها، آه نه، آن‌ها خیلی کم‌تر امروزی‌اند. وقت کافی دراختیار دارند، نگاه‌شان کنید. چه کار دارند می‌کنند؟

ادامه...

بخشی از کتاب سقوط

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سقوط

آقا، اجازه می دهید بی آن که مزاحمتی برای تان فراهم شود، خدمتی درحق تان بکنم؟ گمان نکنم بتوانید منظورتان را به این گوریل غول آسایی که این جا را اداره می کند بفهمانید. آخر او جز هلندی، زبان دیگری بلد نیست. اگر اجازه ندهید من پادرمیانی کنم، نخواهد فهمید که شما عرق اکلیل کوهی از او می خواهید. می بینید، می توانم امیدوار باشم که حرفم را درک کرده؛ این سرتکان دادن مفهومش این است که با گفته ی من موافق است. به راستی دارد می رود پی آوردن آن، با شتاب، اگرچه با کندی عاقلانه ای. بخت با شما یار است چون غرولند نکرد. موقعی که کاری را نمی خواهد انجام دهد، فقط غر می زند، آن وقت دیگر هیچ کس پافشاری نمی کند. بر خلق وخوی خود مسلط بودن جزو امتیازهای حیوان های درشت جثه است. خب دیگر، حالا باید بروم، آقا. خوشحالم که توانسته ام خدمتی برای تان انجام دهم. از شما متشکرم و اگر مطمئن باشم مزاحم تان نیستم، دعوت تان را می پذیرم. شما آدم بسیار خوبی هستید، بنابراین گیلاسم را می گذارم کنار گیلاس شما.
حق با شماست، سکوتش کرکننده است. مانند خاموشی جنگل های بکر وحشی است، آکنده از هیاهوی پرندگان. گاهی تعجب می کنم که چرا این دوست مان با شنیدن زبان های ملت های متمدن، ابرو درهم می کشد، قهر می کند. پیشه اش ایجاب می کند از دریانوردانی با ملیت های گوناگون در این نوشگاه در آمستردام که نمی دانم چرا اسمش را گذاشته مکزیکوـ سیتی، پذیرایی کند. شما فکر نمی کنید با داشتن چنین پیشه ای، زبان دیگری جز زبان مادری اش را ندانستن برایش اسباب دردسر می شود؟ مجسم کنید که آدمی از دوران انسان های غارنشین کرومانیون، جزو مشتریان دایمی برج بابِل شود! کم ترین ناراحتی اش احساس غربت و دوری از دیار است. اما نه، این یکی احساس غربت نمی کند، راه خودش را می رود و هیچ چیز هم نظرش را عوض نمی کند. تنها حرفی که از دهانش شنیده ام، آن هم خیلی به ندرت این است که می گوید همین است که هست، می خواهی بخواه، نمی خواهی نخواه. چی را باید خواست یا نخواست؟ بی شک خودش را، می خواهی تحملش کن، نمی خواهی نکن. اما باید اعتراف کنم سرتاپا مجذوب این موجود نچسب و کج خلق هستم. موقعی که آدم به خاطر پیشه یا استعداد ذاتی اش خیلی درباره ی انسان ها مطالعه کرده، به این نتیجه می رسد که دلش برای آدم های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن ها را می کند. آن ها دست کم هیچ فکر پنهانی ای در سرشان نداشته اند.
راستش را بخواهید میزبان ما چندتایی از این فکرها را در سر دارد، اگرچه خودش هم به درستی نمی داند چه فکرهایی. بس که مردم در حضورش حرف هایی زده اند که او نفهمیده، آدمی شکاک و بدبین شده است. به همین دلیل هم این قیافه ی جدی و عبوس را به خودش می گیرد، انگار نسبت به همه سوءظن دارد، مگر این که آدم ها به راستی اختلاف نظرهایی بین خودشان داشته باشند. این روحیه باعث شده حتا بحث هایی که بین مشتری ها درمی گیرد و هیچ ربطی هم به پیشه ی او ندارند، برایش تحمل ناپذیرتر شوند. به طور مثال روی دیوار پشت سرش، آن تکه ی چهارگوش خالی را که بی شک در گذشته جای تابلویی بوده است، می بینید. راستش را بخواهید تابلویی آن جا آویزان بوده، تابلویی به طور حتم جالب، شاهکاری واقعی. بسیار خوب، موقعی که صاحب کنونی نوشگاه این جا را تحویل گرفت و آن تابلو را هم رد کرد، من این جا حضور داشتم. پس از هفته ها تردید و به فکرفرورفتن، نسبت به هر دو مورد، یعنی صاحب تابلوماندن یا ردکردنش بدگمان شد. خب، باید پذیرفت که جامعه سرشت ساده دلانه و بی پیرایه اش را خدشه دار کرده است.
توجه داشته باشید که من قصد ندارم درباره اش داوری کنم. حتا عقیده دارم بدگمانی اش اساسی است و اگر همین طور که می بینید سرشت معاشرتی بودنم مانع نمی شد، با کمال میل با او هم عقیده می شدم. افسوس که آدم پرحرفی هستم و خیلی زود و به آسانی با همه جوش می خورم. اگرچه می دانم باید اندازه را نگه دارم. چون «اندازه نگه دار که اندازه نکوست»، هیچ موقعیتی را برای تماس گرفتن و وارد صحبت شدن با افراد ازدست نمی دهم. موقعی که در فرانسه زندگی می کردم، نمی توانستم به آدم خوش ذوق و باحالی بربخورم و سر صحبت را با او باز نکنم. آه! می بینم از این که زمان ماضی التزامی را به کار بردم خوش تان نیامد. اعتراف می کنم که نسبت به این زمان از فعل ها و به کاربردن آن و به طور کلی حرف زدن به زبانی شیوا و فاخر خیلی علاقه دارم و این موضوع یکی از نقطه ضعف های من است. باور کنید خودم را بابت این نقطه ضعفم سرزنش می کنم. می دانم داشتن سلیقه برای پوشیدن لباس زیر لطیف، به اجبار مفهومش این نیست که آدم پاهایش کثیف باشند. بگذریم از این که گاه ممکن است لفظ و قلم به کاربردن مانند پارچه ی لطیفی باشد برای پوشاندن زردزخم. با گفتن این حرف به خودم دلداری می دهم آن کسانی هم که جویده جویده و شکسته بسته حرف می زنند به طور حتم آدم های نیک نهادی نیستند. خب، حالا نوشیدنی مان را بخوریم.
مدت زیادی می خواهید در آمستردام بمانید؟ شهر قشنگی است، نه؟ دلفریب؟ می بینید، این صفتی است که خیلی وقت است نشنیده ام کسی آن را به کار برده باشد. دست کم از موقعی که پاریس را ترک کرده ام، سال ها از آن زمان گذشته. اما دل آدم حافظه ی خوبی دارد و به همین دلیل نه شهر زیبامان را از یاد برده ام و نه خیابان های ساحلی کنار رود سن را. پاریس به راستی ظاهر گول زننده ای دارد، صحنه ی آراسته ای که چهارمیلیون بازیگر در آن درحال اجرای نقش هستند. بنا به آخرین سرشماری، پنج میلیون نفر، این طور نیست؟ خب، به طور حتم بچه پس انداختن شان خوب بوده است. تعجب نمی کنم. همیشه این طور به نظرم رسیده که همشهری هامان پیوسته دو سودا در سر داشته اند: افکار و عقیده ها و عشقبازی ها. حتا می توان گفت در هر مورد و با هرکس که شد. اما بهتر است کمر به محکوم کردن شان نبندیم؛ فقط آن ها نیستند، همه ی مردمان اروپا چنین اخلاقی دارند. گه گاه در این فکرم که تاریخ نویسان آینده درباره ی ما چه خواهند نوشت و چه قضاوتی خواهند کرد. برای انسان های دوران جدید یک جمله کافی است: آن ها دنبال عشق بازی بودند و خواندن روزنامه ها. پس از این توصیف قدرت مندانه، اگر اجازه داشته باشم بگویم، موضوع به دست فراموشی سپرده خواهد شد.
هلندی ها، آه نه، آن ها خیلی کم تر امروزی اند. وقت کافی دراختیار دارند، نگاه شان کنید. چه کار دارند می کنند؟ خب، این آقایان با درآمد به دست آمده از کارکردن خانم ها زندگی می کنند. همگی از زن و مرد، کاسب کارهای زبردستی هستند که بنا به عادت، به علت خیالبافی یا حماقت به این جا آمده اند. به طور خلاصه به خاطر زیادی داشتن یا نداشتن قوه ی تخیل. گهگاهی این آقایان دست به چاقو یا هفت تیر هم می برند، اما فکر نکنید زیاد به این کار علاقه مندند. نقش شان این گونه ایجاب می کند، همین و بس و هنگامی که آخرین فشنگ شان را شلیک می کنند، از ترس می میرند. با همه ی این ها، من این آدم ها را بیش تر از دیگران پای بند اصول اخلاقی می دانم، منظورم آن هایی هستند که خانواده هاشان را زجرکش می کنند و مورد سوءاستفاده قرار می دهند. متوجه نشده اید که جامعه مان برای این گونه تسویه حساب ها سازمان یافته؟ به طور حتم درباره ی ماهی های گوشت خوار رودخانه های برزیلی چیزهایی شنیده اید که هزارهزار به شناگر بی احتیاطی که وارد آن آب ها شده حمله می کنند و ظرف چندلحظه فقط استخوان بندی پاک شده اش را به جا می گذارند؟ خب، سازمان این ها هم همین گونه است. می گویند «زندگی تمیز می خواهید؟ مثل همه ی آدم های دیگر؟» طبعا می گویید بله. چه گونه می شود چنین پیشنهادی را رد کرد؟ «بسیار خوب. تمیزتان می کنیم. بفرمایید، این شغل، این خانواده و این هم تفریح های سازمان یافته ی ما.» آن وقت با آن دندان های کوچک به جان تان می افتند و کوچک ترین پوست و گوشتی روی استخوان بندی تان به جا نمی گذارند. اما من دارم بی انصافی می کنم. این موضوع تقصیر سازمان شان نیست. گناه از سازمان ماست. از همه چیز گذشته، باید دید کی چه کسی را باید تمیز کند.
سرانجام نوشیدنی مان را آوردند. به سلامتی شما. بله، گوریل دهان باز کرد تا به من بگوید دکتر. در این کشور همه دکترند یا پروفسور. دوست دارند با شکسته نفسی یا پاک نهادی به دیگران احترام بگذارند. میان آن ها دست کم بدطینتی نهادینه نیست و سرشتی ملی به شمار نمی رود. این را هم بگویم که من پزشک نیستم. اگر می خواهید بدانید، پیش از آمدن به این جا وکیل بودم. حالا هم قاضی توبه کار هستم.
ولی اجازه بدهید خودم را معرفی کنم: خدمتگزارتان ژان بابتیست کلمانس. از آشنایی تان خوشوقتم. شما بی شک در کار دادوستد و خریدوفروش هستید؟ یا چیزی شبیه به این، بله؟ پاسخ معرکه ایست، یا دست کم حاکی از خوش سلیقگی؛ خلاصه همه کاره ایم. کم وبیش هم سن و سال من هستید، با تجربه های زیاد و دنیادیدگی آدم های چهل ساله ای که تا حد زیادی سرد و گرم روزگار را چشیده اند، می شود گفت خوش لباس و خوش سرووضع هستید، یعنی آن گونه که مردم در کشور ما لباس می پوشند، با دست هایی تمیز و لطیف. بنابراین کم وبیش آدمی مرفه. اما آدم مرفهی با شعور و باذوق و سلیقه. یکه خوردن تان از به کاربردن ماضی استمراری التزامی در گفته های دیگران به دو دلیل نشان دهنده ی این است که مردی صاحب کمال و دانش آموخته هستید، زیرا اولاً با آن آشنایی دارید و تشخیصش می دهید و دوم این که از شنیدنش آزرده می شوید، علاوه بر این ها من سرگرم تان می کنم، موضوعی که بدون خودستایی نشان می دهد آدمی هستید روشن بین و اندیشمند. بنابراین شما کمی... چه اهمیتی دارد، من به مسلک ها بیش تر اهمیت می دهم تا به پیشه ها. اجازه بدهید دو پرسش از شما بکنم و اگر فکر کردید فضولی در کارتان نیست می توانید به آن ها پاسخ بدهید. ثروتمند هستید یا دارای ملک و آبادی؟ چندتایی هستند؟ خب، آن ها را با مردمان تهیدست تقسیم کرده اید؟ نه؟ در این صورت شما جزو اشخاصی هستید که به آن ها مرفه می گویند و به آن دنیا و رستاخیز و آخرت عقیده ای ندارند. شما به دستورهای کتاب مقدس عمل نکرده اید و قبول دارم که از این پس هم از آن ها چیزی دستگیرتان نمی شود و پیروی نخواهید کرد. غیر از این است؟ اصلاً با دستورهای کتاب مقدس آشنایی دارید؟ به طور قطع آدمی هستید که من خوشم می آید.
و اما خودم... خودتان درموردم قضاوت کنید. با این قدوبالا، این شانه های پهن و این چهره ای که باعث شده همه مرا آدمی پرخاش جو بدانند، بیش تر به بازیکنان راگبی شباهت دارم، این طور نیست؟ اما اگر قرار باشد از طرز صحبت کردنم درباره ام داوری کنند، باید اندکی ظریف طبعی و لطافت روحی به خرج دهند. شتری که از مویش بالاپوشم را بافته اند، بی شک باید گر بوده باشد، درعوض ناخن های تمیز و پیرایش شده ای دارم. من هم آدم بااطلاع و دنیادیده ای هستم، با این همه باتوجه به قیافه تان، به شما اطمینان کامل دارم و خودم را دربست به شما می سپارم. درعین حال به رغم رفتار مودبانه و زیبایی گفتار، جزو مشتری های دایمی نوشگاه های دریانوردان زیدیک هستم. خب دیگر، دنبالش نگردید. پیشه ی من به عنوان آفریده ی خداوند دوجور است. به شما که گفتم، قاضی توبه کارم. درمورد من موضوع ساده ای وجود دارد و آن این که هیچ چیز ندارم. بله، در گذشته ثروتمند بودم، نه، پول هایم را با کسی تقسیم نکردم. این موضوع چه چیزی را ثابت می کند؟ خب، یعنی من هم مثل شما به آخرت و آن دنیا و رستاخیز اعتقادی ندارم... آه، صدای سوت های کشتی های توی بندر را می شنوید؟ امشب در زویدرزه هوا مه آلود است.
به همین زودی می خواهید بروید؟ معذرت می خواهم شاید معطل تان کردم. با اجازه تان نوشیدنی تان را حساب می کنم. شما در نوشگاه مکزیکوسیتی انگار در خانه ی من هستید. از پذیرایی تان در این جا خیلی خوشوقت شدم. من فرداشب هم مثل همه ی شب های دیگر این جا خواهم بود، اگر بیایید با کمال میل حاضر خواهم شد میهمان تان باشم. از کدام طرف بروید... خب... اگر برای تان اشکالی نداشته باشد حاضرم تا بندر همراهی تان کنم. آن جا پس از گذشتن از محله ی یهودی ها، به خیابان های قشنگی خواهید رسید که قطارهای شهری پر از گل و دسته های موزیکی پرسروصدا در آن در رفت وآمدند. هتل تان که اسمش دامراک است در یکی از این خیابان ها واقع شده. نه، خواهش می کنم، شما جلو بفرمایید. من در محله ی یهودی ها سکونت دارم، یا دست کم تا پیش از این که برادران هیتلری مان به آن جا وارد شوند. چه پاک سازی ای راه انداختند. هفتادوپنج هزار یهودی را یا کشتند یا به اردوگاه های مرگ فرستادند. زیر پای شان را درست و حسابی جارو کردند. من این شکیبایی با نظم و ترتیب و دقت عمل شان را تحسین می کنم! وقتی آدم بی شخصیت است، باید به طور حتم پیرو نظم و ترتیبی باشد. این جا، این روش بی چون وچرا معرکه بود، من در محلی زندگی می کنم که بزرگ ترین جنایت های تاریخ بشری در آن صورت گرفته. شاید همین موضوع باعث شده که من روحیه ی گوریل و بدگمانی اش را درک کنم. به این ترتیب می توانم علیه این سرازیری طبیعی که مرا به طرز مقاومت ناپذیر به سوی ابراز همدردی می کشاند مبارزه کنم. موقعی که به قیافه ی جدیدی برمی خورم، یک نفر در ذهنم آژیر خطر را به صدا درمی آورد: «یواش تر برانید، خطر!» حتا موقعی هم که احساس همدلی خیلی قوی است، من بااحتیاط عمل می کنم.
هیچ می دانید در دهکده ی کوچک من، طی یکی از عملیات مقابله به مثل، افسری آلمانی با نهایت نزاکت و فروتنی از پیرزنی پرسید کدام یک از دو پسرش را ترجیح می دهد به عنوان گروگان تیرباران کنند؟ انتخاب کردن برای کشتن یکی از دو پسرش. تصورش را بکنید. این یکی؟ نه، آن یکی؟ بعد هم ببیند یکی از آن دو را دارند می برند. خب، زیاد روی این موضوع پافشاری نکنیم، ولی باور کنید آقا، هیچ کاری، هرقدر هم عجیب باشد، ناممکن نیست. من آدم پاک دلی را می شناختم که به هیچ چیز بدگمان نبود. آدمی بود صلح طلب، آزادی خواه، هم آدم ها و هم حیوان ها را به یک اندازه دوست داشت. آدمی فرهیخته با روحی پاک، در این تردیدی نیست. خب، طی یکی از آخرین جنگ های مذهبی در اروپا، رفت در یکی از روستاها ساکن شد. روی سردر خانه اش نوشته بود: «اهل هرکجا که باشید و از هر جا که آمده اید، قدم تان روی چشم، بفرمایید تو.» به نظر شما چه کسی به این دعوت پاسخ گفت؟ چریک هایی انگار خانه ی خودشان باشد، رفتند تو و دل و روده اش را بیرون کشیدند.
آه، معذرت می خواهم خانم! اگرچه متوجه نشد به او تنه زدم. چه جمعیت انبوهی، نگاه کنید، آن هم این وقت شب زیر بارانی که چند روز است مدام می بارد. خوشبختانه این اکلیل کوهی هست، تنها کورسوی امیدی در دل این تاریکی ها. این روشنایی طلایی ـ برنزه ای را که در شما ایجاد می کند، حس می کنید؟ من خیلی دوست دارم با گرمای این اکلیل کوهی توی رگ هایم توی شهر قدم بزنم. شب های زیادی را به گردش کردن می پردازم و یا در عالم رویا فرومی روم یا به طرزی تمام نشدنی با خودم حرف می زنم. بله، مثل امشب، می ترسم کمی پکرتان کنم، متشکرم، چه آدم فروتن و پرصبر و حوصله ای هستید. اما تخت گاز می روم، به محض این که دهانم را باز می کنم، جمله ها پشت سرهم بیرون می ریزند. البته ناگفته نماند که این کشور هم به من الهام می بخشد. من این مردمی را که توی پیاده روها می لولند و در خانه هایی کوچک کنار آبراه ها، زندگی می کنند، میان مه همیشگی، زمین های سرد و دریایی که مانند تشت رخت شویی مدام از آن بخار بلند می شود، دوست دارم. دوست شان دارم چون به طرزی دوگانه زندگی می کنند، گاهی این جا و گاهی جایی دیگر.
خب البته، موقعی که صدای گام های سنگین شان را روی پیاده روهای خیس می شنوید و می بینیدشان موقرانه از کنار مغازه های پر از ماهی های ارنگه ی طلایی و جواهرهایی به رنگ برگ های مرده می گذرند، بی شک باورتان می شود که امشب هم آن جا هستند، بله؟ در این صورت، شما هم مانند همه ی مردم دنیا، این آدم های پاک نهاد را قبیله ای از نمایندگان پیشه وران و بازرگانان می پندارید که با داشتن بختِ زندگی ای جاودانه مشغول شمردن پول هاشان هستند و تنها جنبه ی شاعرانه ی زندگی شان این است که گاهی با کلاه های لبه پهن به سر، درس کالبدشناسی می آموزند، بله؟ اشتباه می کنید. درست است که از کنار ما رد می شوند، اما نگاه کنید ببینید سرشان کجا قرار دارد: میان مه چراغ های مهتابی، رایحه ی اکلیل کوهی و نعنا که از تابلوهای سرخ و سبز بالای سردر مغازه ها سرازیر است. هلند یک رویاست، آقای عزیز، رویایی ترکیب شده از طلا و دود، روزها دودآلودتر و شب ها طلایی تر، شب و روز هم پر است از لوهنگرین(۱)ها، مثل این هایی که می بینیم در عالم رویا بر دوچرخه های سیاه شان سوارند و پا می زنند، دسته ی دوچرخه هاشان بلند است، مانند قوهایی سوگوار، مدام در سرتاسر کشور، گرداگرد دریا و کنار آبراه ها، رکاب می زنند و درحرکتند. این آدم ها درحالی که سرهاشان در بخارهای مسی رنگ فرورفته، در عالم رویا به سر می برند، دایره وار می چرخند، دعا می کنند. همچون خواب گردها در مه طلایی رنگ که شبیه دود عود است درحرکتند و از خود بی خبر. هزاران کیلومتر دورتر به جزیره ی دوردست جاوه رفته اند. آن ها به درگاه این خدایان چهره درهم کشیده ی اندونزی دعا می خوانند، ویترین هاشان را با آن ها تزیین می کنند، خدایانی که هم اکنون، پیش از این که مانند میمون هایی شکوه مند به تابلوهای سردر مغازه ها و بام های پلکان مانند بیاویزند، بالای سرمان پرسه می زنند تا به این مستعمره نشینان دور از وطن بفهمانند هلند فقط اروپای بازرگانان نیست، بلکه دریاست، دریایی که به سیپانگو می رود، جایی که مردمانش غرق در خوشی و شادمانی می میرند.
ولی من اختیارم را ازدست داده ام و زیادی حرف می زنم، انگار دارم در دادگاه از کسی دفاع می کنم. مرا ببخشید. عادت است، آقا، چه می شود کرد، قریحه، همچنین علاقه به این که کاری کنم که شما این شهر و اصل مسایل مربوط به آن را درک کنید! چون ما هم اکنون در عمق این مسایل هستیم. هیچ توجه کرده اید که آبراه های آمستردام که مرکز مشترکی دارند، شبیه دایره های دوزخ هستند؟ دوزخِ آدم های مرفه و طبعا دارای خواب و خیال هایی نامناسب در سر. موقعی که آدم از خارج وارد این شهر می شود، به تدریج که از این دایره ها می گذرد، زندگی و جرم جنایت هایش زیادتر و تیره تر می شوند. این جا ما در آخرین دایره قرار داریم. دایره ی... آه، خودتان این را می دانستید؟ بر شیطان لعنت، طبقه بندی کردن تان دشوارتر می شود. اما این را می توانید درک کنید چرا من می گویم این جا مرکز همه چیز است، اگرچه در نقطه ی انتهایی قاره قرار داریم. آدمی حساس این چیزهای عجیب و غریب را درک می کند. درهرصورت روزنامه خوان ها و عشرت طلب ها نمی توانند از این جا دورتر بروند. از همه ی گوشه و کنارهای اروپا به این جا می آیند و گرداگرد دریای داخلی و ساحل های ماسه ای بی رنگش توقف می کنند. به صدای سوت کشتی ها گوش می دهند، بیهوده درون مه دنبال جثه ی کشتی ها می گردند، سپس از آبراه ها می گذرند و زیر باران سرجای اول شان برمی گردند. خیس و لرزان از سرما می آیند به مکزیکوسیتی و همه هم به زبان مادری شان عرق اکلیل کوهی می طلبند. من این جا منتظرشان هستم.
به امید دیدار تا فردا، هموطن عزیز. نه، حالا دیگر می توانید راه تان را پیدا کنید؛ نزدیک این پل شما را ترک می کنم. شب هنگام من هرگز از روی پلی نمی گذرم. به علت قولی است که به خودم داده ام. از این ها که بگذریم، فرض کنید یک نفر بخواهد خودش را توی آب بیندازد. از دو کار یکی را انجام می دهید، یا خودتان را به آب می زنید که بیرونش بکشید، آن هم در این فصل سرد که ممکن است خودتان هم به خطر بیفتید. یا او را به حال خودش رها می کنید، چون شیرجه نزدن هم گاه کوفتگی های عجیب در آدم ایجاد می کند. شب به خیر! چی گفتید؟ این خانم هایی که توی ویترین ها ایستاده اند؟ رویایی بیش نیستند، آقا، رویایی ارزان قیمت. مثل سفرکردنی به هند. آن ها عطر ادویه های گوناگونی را به خودشان می زنند، پرده ها را می کشند و دریانوردی آغاز می شود. خدایان روی بدن های نیمه عریان فرود می آیند و جزیره ها با گیسوان آشفته ای همچون نخل ها، در مسیر وزش باد به بیراهه می روند. قبول ندارید، امتحان کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب سقوط

شاهکار هم کتاب و هم مترجمش
در 2 سال پیش توسط saeid
برای بار دوم خوندمش و همچنان به نظرم کتابیه که همه باید بخونن. همونطور که خود راوی میگه همه پیشش برمیگردن تا اعتراف کنن...
در 1 سال پیش توسط nas...sti
"به عقیده ی من توی غارها یا سلولهای انفرادی آدم نه تنها قادر به اندیشیدن نیست،بلکه می پوسد واز بین می رود.خاطرتان جمع،من از آن آدمهایی نیستم که کپک بزنم و بپوسم.در گذشته،در همه ی ساعتهای روز،چه میان جمع و چه تنها،از بلندیها بالا می رفتم،در آنجا آتشهایی چشمگیر و آشکار می افروختم و درودی شادمانه به سویم می آمد.دست کم به این ترتیب بود که از زندگی و اعتلا یافتنم لذت می بردم. پیشه ی وکالتم خوشبختانه به این شوق و اشتیاق به قله ها صودکردنم کمک می کرد.هر گونه تلخکامی نسبت به هم نوعانم را که همواره مدیون خودم می کردمشان و چیزی به آنها بدهکار نمی شدم،از خاطرم می زدود.مرا بالاتر از قاضیی قرار می داد که به نوبه ی خودم باید درباره اش قضاوت کنم و نیز متهمانی که ناچارشان می ساختم از من سپاسگزار باشند.به این موضوع خوب دقت کنید،آقای عزیز:من بدون ترس از مجازات،زندگی می کردم.هیچ محاکمه یا صدور حکمی به من مربوط نمی شد.هرگز روی نیمکت متهمان قرار نمی گرفتم،بلکه مانند خدایانی که گهگاه سوار بر ارابه هایی روی زمین فرود می آمدند،تا کارهای آدمها را تغییر دهند و مفهومی به آنها ببخشند،در جایگاهی بلند می نشستم.از همه چیز گذشته،بر فراز دیگران قرارگرفتن و زیستن،هنوز تنها وسیله ایست برای به چشم دیگران خوردن و مورد تکریم و احترام قرار گرفتن از سوی اکثریت مردم." سقوط رمان فلسفی و از نظر من سختخوانی است که راوی اول شخص برای مخاطب و خواننده به شکل حدیث نفس و منولوگ خود را افشاء می کند و در خیلی از اوقات تبدیل به بیانیه ای اگزیستانسیالیستی می شود درباره تقابل فرد و جامعه و در نقد و حتی رد سیستم و نظام موجود. ادامه در https://instagram.com/_u/gh.sad
در 12 ماه پیش توسط gh.sad
تا صفحه ۳۷ خوندمش، گذاشتمش کنار.
در 6 ماه پیش توسط یاشا مکی نژاد
اصلا جذبش نشدم، انگار ینفر داره پشت سرهم حرف میزنه و خیالبافی میکنه 😕😕😕چرت بود
در 5 ماه پیش توسط نسترن پارسا
بی نظیره 👌
در 2 ماه پیش توسط Elham mhr
به قول سارتر این کتاب زیبایی های دارد که عمیق است و درک نشدنی...عالی
در 3 هفته پیش توسط
من این کتابو تا نزدیکای صفحه ۵۰ خوندم به نظرم نثر روونی داره ولی خیلی از جملات به هم ربطی نداره و از این شاخه به اون شاخه شده و درکش سخته
در 3 ماه پیش توسط عباس آزادی
چند صفحه از کتاب رو خوندم ترجمه روان و خیلی خوبی داشت به نظرم
در 1 سال پیش توسط مهدی پارولو
باهاش ارتباط برقرار نکردم.
در 2 ماه پیش توسط فاطمه شهاوند