فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هنری زلزله و ماشین زمان

کتاب هنری زلزله و ماشین زمان

نسخه الکترونیک کتاب هنری زلزله و ماشین زمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هنری زلزله و ماشین زمان

هنری زلزله از پنجره بیرون را نگاه کرد. وای ی ی ی!! چه روز محشری بود. خورشید می‌درخشید و پرنده‌ها می‌خواندند. غنچه‌ها باز شده بودند و ابرهای قلمبه قلمبه، توی آسمان آبی معلق بودند. موش کثیف! چرا هوا بارانی نمی‌شد؟ تگرگ نمی‌بارید؟ یا برف و بوران نمی‌آمد؟ هر دقیقه و هر ثانیه امکان داشت کلمه‌هایی را بشنود و حسابی دمغ شود! کلمه‌هایی که حاضر بود هر چه دارد بدهد تا آن‌ها را نشنود. کلمه‌هایی که...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هنری زلزله و ماشین زمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیاده روی هنری زلزله



هنری زلزله از پنجره بیرون را نگاه کرد. وای ی ی ی!! چه روز محشری بود. خورشید می درخشید و پرنده ها می خواندند. غنچه ها باز شده بودند و ابرهای قلمبه قلمبه، توی آسمان آبی معلق بودند.
موش کثیف! چرا هوا بارانی نمی شد؟ تگرگ نمی بارید؟ یا برف و بوران نمی آمد؟ هر دقیقه و هر ثانیه امکان داشت کلمه هایی را بشنود و حسابی دمغ شود! کلمه هایی که حاضر بود هر چه دارد بدهد تا آن ها را نشنود. کلمه هایی که...
مامان گفت: «هنری! پیتر! وقت پیاده روی است.»
پیتر خوبه گفت: «آخ جون! من چکمه های پلاستیکی زرد جدیدم را می پوشم.»



هنری زلزله داد زد: «نه!»
پیاده روی! پیاده روی! چه قدر باید پیاده روی می کرد؟ پیاده به مدرسه می رفت، پیاده به خانه بر می گشت، به طرف تلویزیون و کامپیوتر و ظرف شیرینی می رفت و از تمام این راه ها به طرف مبل راحتی سیاه بر می گشت. همیشه کلی راه می رفت. برای همین، از چیزی که خیلی بدش می آمد، پیاده روی بیش تر بود. شکلات بیش تر، بله. چیپس بیش تر، بله. اما پیاده روی؟ نه! اصلاً! وای! چرا مامان و بابا هیچ وقت نمی گفتند: «هنری! وقت بازی با کامپیوتر است! یا هنری، الان مشق نوشتن را بگذار کنار، وقت تلویزیون تماشا کردن است.»
مامان و بابای وحشتناکش، فکر می کردند او تحرک لازم را ندارد، به همین خاطر خیلی تلاش کردند تا مجبورش کنند همراه شان به پیاده روی برود. حالا هم آن لحظه ی مزخرف رسیده بود و داشت آخر هفته ی باارزشش حسابی خراب می شد.



هنری زلزله از طبیعت متنفر بود، از هوای تازه نفرت داشت. توی دنیا چه کاری مزخرف تر از بالا و پایین رفتن توی خیابان و نگاه کردن به تیرهای چراغ برق بود؟ یا شلپ شلپ دور و بر چند تا پارک مسخره راه رفتن؟ طبیعت بو می داد. اَه. او بیش تر ترجیح می داد توی خانه بماند و تلویزیون تماشا کند.
مامان به اتاق نشیمن آمد: «هنری! نشنیدی صدات کردم؟»
هنری دروغکی گفت: «نه!»
بابا گفت: «چکمه هات را بپوش، داریم می رویم.» و دست هایش را به هم مالید: «چه روز قشنگی.»
هنری گفت: «من پیاده روی نمی آیم. می خواهم رَپر بزن بزن و آخرین جنگجو را ببینم.»
پیتر خوبه گفت: «اما هنری، هوای تازه و ورزش برایت خیلی خوبه.»
هنری داد زد: «لازم نکرده.»
بعد از پله ها پایین دوید، در جلویی را باز کرد، نفس عمیقی کشید، روی یک پا پرید و در را بست. بعد غرغر کرد: «بیا! هم هوای تازه، هم ورزش. من انجام دادم.»
مامان گفت: «هنری! برو توی ماشین.»
گوش های هنری سیخ شدند. گفت: «ماشین؟ فکر کردم می رویم پیاده روی.»
مامان گفت: «می رویم پیاده روی، اما خارج از شهر.»
پیتر خوبه گفت: «هورا! یک پیاده روی طولانی.»
هنری داد زد: «نه!»
لِک و لِک راه رفتن توی یک پارک قدیمی، به اندازه ی کافی حال گیری است، آن هم با برگ های بوگندوی کثیف و درخت های کوتاه و خپل. اما خب بالاخره پارک زیاد هم بزرگ نبود و زود تمام می شد، ولی خارج از شهر چه؟
خارج از شهر یعنی راه خیلی طولانی!
آن ها ساعت ها قدم می زدند. روزها، هفته ها، ماه ها، طوری که پای هنری دیگر قدرت راه رفتن نداشت و تالاپ می افتاد زمین. تازه خارج از شهر خیلی هم خطرناک بود!
هنری زلزله مطمئن بود که بالاخره توی یکی از همین پیاده روی های خارج از شهر بلایی سرشان می آید، یا توی باتلاق شنی می افتند و یا موج های بلند آب له و لورده شان می کند.
هنری داد زد: «من توی شهر زندگی می کنم و نمی خواهم بروم خارج از شهر.»



بابا گفت: «اما بعضی وقت ها لازم است که کمی دورتر بروی.»
هنری غرغر کرد: «اما آن ابرها را ببینید.» و به رشته ی باریک ابرها اشاره کرد: «حسابی خیس می شویم!»
مامان گفت: «یک نم باران به کسی صدمه نمی زند.»
که این طور! وقتی او از ذات الریه بمیرد، حتما حال شان گرفته می شود. هنری داد زد: «من نمی آیم! و بحث تمام.»
مامان گفت: «هنری! ما منتظریم.»
هنری گفت: «خوبه!»
پیتر گفت: «مامان، من حاضرم.»
بابا گفت: «خب! از پول تو جیبی ات کم می کنیم. ۵ پنس، ۱۰ پنس، ۱۵ پنس، ۲۰...»
هنری زلزله چکمه هایش را پوشید. از در بیرون پرید و نشست توی ماشین و در ماشین را تا آن جا که می توانست محکم به هم زد.
این اصلاً عادلانه نبود! چرا او هیچ وقت نمی توانست کاری را که می خواست، بکند؟ حالا اولین قسمت رپر بزن بزن و آخرین جنگجو را هم نمی توانست ببیند. همه اش هم به خاطر این که مجبور بود به یک پیاده روی مسخره ی حال به هم زن خسته کننده ی طولانی برود. خیلی بدبخت بود که حتی حال نداشت پیتر را بزند.
هنری نالید: «حالا نمی شود فقط همین نزدیکی ها راه برویم؟»
بابا گفت: «نه، یعنی نه! ما می رویم به یک پیاده روی عالی در خارج از شهر. همین که گفتم.»



هنری زلزله با دلی پر از غصه خودش را روی صندلی انداخت. وقتی بزها لف لف او را بخورند، مامان و بابا حتما حال شان گرفته می شود. لابد مامان گریه می کرد و می گفت: «کاش به این پیاده روی نرفته بودیم.»
بابا با غصه می گفت: «حق با هنری بود! باید به حرفش گوش می کردیم.»
پیتر هم ناله می کرد: «دلم برای هنری تنگ شده. من دیگر شیر بز نمی خورم.» و همه با هم داد می زدند: «ولی حالا خیلی دیر شده.»
هنری زلزله فکر کرد: «اگر فقط این طوری می شد...»
***

نظرات کاربران درباره کتاب هنری زلزله و ماشین زمان

محمدرضا نظری عالی بود
در 11 ماه پیش توسط naz...h58
عالیه
در 8 ماه پیش توسط FAROKH FARDIPOUR
یه پسر شر و شیطون و واقعا خبیث، در کنار یه داداش مثبت! عالیه!D:
در 2 سال پیش توسط رزالیا امیدی
والا با توجه به تصویر جلد باید اسم کتابو میذاشتن هنری شرور ، نه زلزله
در 2 سال پیش توسط ری‌را پورکیا