فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چارلی و آسانسور بزرگ شیشه‌ای

کتاب چارلی و آسانسور بزرگ شیشه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب چارلی و آسانسور بزرگ شیشه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چارلی و آسانسور بزرگ شیشه‌ای

مامان‌بزرگ جوزفین، مامان‌بزرگ جورجیانا و بابابزرگ جورج هنوز روی تخت‌شان بودند. قبل از حرکت، تخت را به زور وارد آسانسور کرده بودند. اگر یادتان باشد، بابابزرگ جو از توی تختش بیرون آمده بود تا با چارلی توی کارخانه‌ی شکلات‌سازی گشتی بزنند. آسانسور بزرگ شیشه‌ای حدود سیصد و پنجاه متر بالا رفته بود و آرام و بی‌دردسر پیش می‌رفت. آسمان صاف و آبی بود. همه‌ی کسانی که سوار آسانسور بودند، از فکر این‌که قرار است توی کارخانه‌ی شکلات‌سازی مشهور زندگی کنند، حسابی ذوق‌زده بودند. بابابزرگ جو آواز می‌خواند. چارلی از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چارلی و آسانسور بزرگ شیشه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره ی نویسنده

رولد دال در سال ۱۹۱۶، در خانواده ای نروژی در ایالت ولز انگلستان به دنیا آمد. دوران دبستان خود را به اصرار مادرش در یکی از مدارس شبانه روزی انگلستان گذراند. این دوران چنان تاثیری منفی روی او گذاشت که بعدها از سیستم آموزشی سخت گیر و خشن مدارس شبانه روزی انگلستان به شدت انتقاد کرد.
در ۱۸ سالگی به استخدام کمپانی نفتی شل در آفریقا درآمد. با شروع جنگ جهانی دوم، به عنوان خلبان جنگنده در نیروی هوایی انگلستان مشغول به کار شد. در ۲۶ سالگی، به واشنگتن رفت و از همان زمان کار نویسندگی خود را آغاز کرد. اولین داستان کوتاه خود را که شرح ماجراهای دوران جنگ بود، به روزنامه ی سَتِردِی ایونینگ پُست فروخت و به این ترتیب، حرفه ی پرآوازه ی خود را شروع کرد.
پس از آن که نامش به عنوان نویسنده ی بزرگسال ثبت شد، در سال ۱۹۶۰، زمانی که با خانواده اش در انگلستان زندگی می کرد، نوشتن برای کودکان را آغاز کرد. رولد دال اولین داستان هایش را برای سرگرمی کودکانش می نوشت که بیش تر کتاب هایش را به آن ها تقدیم کرده است.
او در مورد کتاب چارلی و آسانسور شیشه ای می گوید: «بعد از موفقیت کتاب چارلی و کارخانه ی شکلات سازی، هفته ای حدود پانصد نامه از بچه های سراسر جهان دریافت می کردم که خیلی های شان از من می خواستند تا چارلی دیگری بنویسم. پس به خاطر استقبال بچه ها و اصرار ناشرم، کتاب چارلی و آسانسور بزرگ شیشه ای را نوشتم. در این کتاب، یکی از شخصیت های داستان، رئیس جمهور ابله ایالت متحده ی آمریکاست. برحسب اتفاق، پس از انتشار این کتاب، رئیس جمهور آن زمان آمریکا هم از قدرت برکنار شد.»
رولد دال برای نوشتن یک داستان کوتاه حدود چهار تا شش ماه وقت صرف می کرد. و بارها و بارها کارش را بازنویسی می کرد. او شش یا هفت روز در هفته، هر روز از ساعت ده صبح تا دوازده و چهار تا شش بعدازظهر، پشت میزش می نشست و می نوشت. او به علاقه مندان داستان نویسی توصیه می کند: «برای نوشتن و تمام کردن داستان عجله به خرج ندهید. اول در مورد طرح کلی داستان تان، شروع، وسط و پایان خوب فکر کنید و بعد دست به قلم ببرید.»
او در سال ۱۹۹۰ درگذشت.
در ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۶، اولین روز ملی رولد دال در سراسر انگلستان برگزار شد. در این بزرگداشت ملی، تمام طرفداران این نویسنده ی نامدار، لباس های زرد پوشیدند که رنگ مورد علاقه ی رولد دال به حساب می آید.
آن ها هم چنین با زبان " گوب بلوفانک" حرف زدند که قهرمان های رمان چارلی و کارخانه ی شکلات سازی به آن زبان حرف می زدند و به تقلید از اومپا لومپاها رقص های جالبی اجرا کردند.



۱. آقای وانکا بالا می رود

آخرین باری که چارلی را دیدیم، بالای شهرش، سوار آسانسور بزرگ و شیشه ای بود. درست چند ساعت پیش، آقای وانکا به او گفته بود که تمام آن کارخانه ی شکلات سازی عجیب و حیرت انگیز، مال اوست و حالا دوست کوچک ما با خوشحالی همراه تمام افراد خانواده اش داشت به کارخانه برمی گشت تا اداره ی آن جا را به دست بگیرد. مسافران آسانسور ما (فقط برای یادآوری شما) این ها بودند:

چارلی باکت،
قهرمان ما.
آقای ویلی وانکا،
شکلات ساز استثنایی.
خانم و آقای باکت
پدر و مادر چارلی.
بابابزرگ جو و مامان بزرگ جوزفین
پدر و مادر آقای باکت.
بابابزرگ جورج و مامان بزرگ جورجیانا
پدر و مادر خانم باکت.

مامان بزرگ جوزفین، مامان بزرگ جورجیانا و بابابزرگ جورج هنوز روی تخت شان بودند. قبل از حرکت، تخت را به زور وارد آسانسور کرده بودند. اگر یادتان باشد، بابابزرگ جو از توی تختش بیرون آمده بود تا با چارلی توی کارخانه ی شکلات سازی گشتی بزنند.
آسانسور بزرگ شیشه ای حدود سیصد و پنجاه متر بالا رفته بود و آرام و بی دردسر پیش می رفت. آسمان صاف و آبی بود. همه ی کسانی که سوار آسانسور بودند، از فکر این که قرار است توی کارخانه ی شکلات سازی مشهور زندگی کنند، حسابی ذوق زده بودند. بابابزرگ جو آواز می خواند. چارلی از خوشحالی بالا و پایین می پرید.






خانم و آقای باکت برای اولین بار در تمام این سال ها لبخند می زدند و سه پیری روی تخت، با آن لثه های صورتی بی دندان شان به هم می خندیدند.
مامان بزرگ جوزفین با خِس خِس گفت: «چی این آسانسور را توی هوا نگه می دارد؟»
آقای وانکا گفت: «قلاب های هوایی.»
مامان بزرگ جوزفین گفت: «آدم از حرف های شما تعجب می کند.»
آقای وانکا گفت: «خانم عزیز، شما تازه وارد صحنه شده اید. وقتی کمی بیش تر پیش ما باشید، دیگر از چیزی تعجب نمی کنید.»
مامان بزرگ جوزفین گفت: «این قلاب های هوایی، فکر می کنم یک سرش به این وسیله ی عجیب وصل است. درسته؟»
آقای وانکا گفت: «درسته.»
مامان بزرگ جوزفین گفت: «پس، سر دیگرش به کجا وصل است؟»
آقای وانکا گفت: «روز به روز گوش هایم سنگین تر می شوند. وقتی رسیدیم کارخانه، لطفاً یادم بیندازید با دکتر گوشم تماس بگیرم.»



مامان بزرگ جوزفین گفت: «چارلی، من زیاد به این آقا اعتماد ندارم.»
مامان بزرگ جورجیانا گفت: «من هم همین طور. حرف هایش سر و ته ندارند.»
چارلی روی تختخواب خم شد و آهسته به آن دو پیرزن گفت: «تو را خدا همه چیز را خراب نکنید. آقای وانکا مرد بی نظیری است. او دوست من است. من دوستش دارم.»
بابابزرگ جو به آن گروه پیوست و گفت: «چارلی درست می گوید ژوزی، دهنت را ببند و دردسر درست نکن.»



آقای وانکا گفت: «باید عجله کنیم. وقت زیاد داریم و کار کم! نه! صبر کنید! حرفم را داشته باشید! حالا برعکسش کنید! متشکرم! حالا برمی گردیم به کارخانه!» و دست هایش را به هم کوبید و جفت پا به هوا پرید و فریاد زد: «برمی گردیم به کارخانه! اما قبل از این که برویم پایین، اول باید برویم بالا! باید برویم بالا و بالاتر!»

نظرات کاربران درباره کتاب چارلی و آسانسور بزرگ شیشه‌ای

خیلی باحاله
در 2 سال پیش توسط moh...lda
کارخانه ی شکلات سازی بهتر بود
در 1 سال پیش توسط نیلز