فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر

کتاب ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر

نسخه الکترونیک کتاب ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر

برادلی چاکرز، تا دلت بخواهد دروغ می‌بافد؛ آن هم دروغ‌های شاخدار؛ او توی مدرسه دعوا راه می‌اندازد و از درس و مشق متنفر است. آیا کسی پیدا می‌شود که برادلی را دوست داشته باشد؟

  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

برادلی چاکرز، پشت میزش، تهِ کلاس... ردیفِ آخر... صندلی آخر نشست. هیچ کس در صندلی کناری یا جلویی او ننشسته بود. برادلی جزیره بود!
اگر می شد... می رفت و تو کُمدِ کلاس جا خوش می کرد! در آن صورت، دیگر ناچار نبود صدای خانم ایبل را بشنود. گمان نمی کرد خانم ایبل کَکَش هم بگزد! شاید او هم دلش می خواست برادلی جلوی دیدش نباشد، بقیه ی کلاس هم همین طور! برادلی در کُل فکر می کرد اگر تو کُمد می نشست، همه را خوشحال تر می کرد، اما افسوس که صندلی اش در کُمد جا نمی شد!
خانم ایبل گفت: «بچه ها! دوست دارم همه تان با جِف فیش کین آشنا بشوید. جف تازه از واشنگتن. دی. سی آمده، از پایتخت کشورمان.»
برادلی سرش را بلند کرد و به شاگرد جدیدی که جلوی کلاس، کنار میز خانم ایبل ایستاده بود زُل زد.
خانم ایبل گفت: «خب، جِف، چرا یک کم درباره ی خودت برای بچه ها حرف نمی زنی؟»
شاگرد جدید شانه اش را بالا انداخت.
خانم ایبل گفت: «خجالت نکش!»
شاگرد جدید زیر لب چیزی گفت، اما برادلی نشنید.
خانم ایبل پرسید: «جف، هیچ وقت به کاخ سفید رفته ای؟ مطمئنم بچه ها خیلی دوست دارند در این باره چیزی بشنوند.»
شاگرد جدید در همان حال که سرش را تکان می داد تند و تیز گفت: «نه! هیچ وقت نرفته ام!»
خانم ایبل لبخند زد. گفت: «در هر صورت، به نظرم بهتر است جایی برای نشستن ات دست و پا کنیم.» و نگاهی به سرتاسر کلاس انداخت.
ـــ هووم... من که جای خالی نمی بینم، به جز... خب، فکر کنم بتوانی آنجا...، تهِ کلاس بنشینی.
دختری از ردیف جلو داد زد: «وای، نه خانم! پهلوی برادلی، نه!»
پسری که در صندلی بغل دستش نشسته بود، گفت: «باز بهتر از این است که جلوی برادلی بنشیند!»
خانم ایبل اخم کرد. سرش را به سوی جف برگرداند و گفت: «متاسفم. ولی صندلی خالی دیگری نیست.»
جِف آهسته گفت: «برای من فرقی نمی کند که کجا بنشینم.»
خانم ایبل گفت: «راستش... هیچ کس دوست ندارد... آنجا بنشیند.»
برادلی با صدای بلند گفت: «آره! هیچ کس دوست ندارد پهلوی من بنشیند!» و به طرز عجیبی لبخند زد. دهانش را طوری تا بناگوش کِش داد که معلوم نبود لبخند می زند یا اخم می کند!
آن گاه با چشمان برآمده به جِف خیره شد که با ناراحتی داشت در صندلی کناری اش می نشست. جِف به او لبخند زد و او به ناچار رویش را برگرداند.
همین که خانم ایبل آماده ی درس دادن شد، برادلی یک مداد و یک تکه کاغذ بیرون آورد و شروع کرد به خط خطی کردن. بیشتر ساعت های صبح کارش همین بود. گاهی روی کاغذ خط خطی می کرد و گاهی روی میز. بعضی وقت ها این کار را چنان با شدت انجام می داد که نوکِ مدادش می شکست. هر وقت این طور می شد می خندید. بعد نوکِ شکسته را با چسب به یکی از گلوله های خرت وپرت داخل جامیزش می چسباند. آنجا پُر بود از گلوله های کاغذپاره، نوک مداد شکسته، پاک کُن های جویده و چیزهای نامشخصِ دیگری که همه با نوارچسب به هم چسبانده شده بودند.
خانم ایبل ورقه ی امتحان زبان بچه ها را به آن ها پس داد و گفت: «امتحان بیشترتان عالی بود. خیلی خوشحال شدم. چهارده نفر الف گرفتند و بقیه ب. البته، یکی هم ف گرفت، ولی...» شانه اش را بالا انداخت.
برادلی ورقه اش را بالا گرفت تا همه ببینند و همان لبخند عجیب بر چهره اش نقش بست.
به محضِ اینکه خانم ایبل آماده شد جواب صحیح سوال های امتحانی را بدهد، برادلی قیچی اش را بیرون آورد و با دقت زیاد، تمام ورقه اش را به صورت چهارگوش های کوچک برید!
زنگ تفریح، کت قرمزش را پوشید و از کلاس بیرون رفت؛ تنهای... تنها! کسی از پشت سرش صدا زد: «هِی! برادلی، صبر کن.»
برادلی شگفت زده برگشت.
جِف، شاگرد جدید، شتابان خود را به او رساند و گفت: «سلام.»
برادلی با تعجب به او زل زد.
جف لبخند زد و گفت: «ببین، برای من مهم نیست که پهلوی تو بنشینم. واقعاً می گویم.»
برادلی نمی دانست چه بگوید.
جف اعتراف کرد: «راستش... من به کاخ سفید رفته ام. اگر بخواهی داستانش را برایت تعریف می کنم.»
برادلی لحظه ای فکر کرد و بعد گفت: «یک دلار بهم می دهی یا رویت تُف بیندازم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر

خیلی قشنگ بود! کاش همه مشاورا اینطوری باشن! برادلی خیلی باهوش بود حتی توی دروغ گفتن! خیلی خوشم اومد سرگرم کننده و هیجان انگیز بود! بخونین دوستان! پیشنهاد می کنم:-)
در 2 سال پیش توسط بنی آدم
یه کتاب فوق العاده در ژانر نوجوان حتی به بزرگترها هم خیلی انرژی میده.
در 2 سال پیش توسط mae..._cm
کتاب قشنگیه واقعا خوبه
در 2 سال پیش توسط zey...381
جذابه
در 2 سال پیش توسط kia...abi
من این کتابو یه بار راهنمایی خوندم به بار دبیرستان و یه بارم همین چن ماه پیش ینی تو ۲۰سالگیم...و هرررر ۳بار به نظرم قشنگ و عالی بوده
در 1 سال پیش توسط ناهید لگزیان
کتاب فوق العاده ایه
در 2 سال پیش توسط m.r...lah
من خریدمش واقعا عالیه. کتابش واقعا فوق العاده است ادم مجذوبش میشه😚😚😙😙😗😗
در 1 سال پیش توسط Dina
فوق العاده بود
در 1 سال پیش توسط takta
خیلی عالیه من که همش رو خوندم شماهم امتحان کنید عاااااالیه
در 2 سال پیش توسط soh...leh
یاد دوران نوجوانی افتادم که چقدر از خوندن این کتاب لذت بردم....حتما پیشنهاد میکنم بخوانید
در 1 سال پیش توسط m.a...our