فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اعتراف به زندگی

کتاب اعتراف به زندگی
زندگی‌نامه‌ی شخصی

نسخه الکترونیک کتاب اعتراف به زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اعتراف به زندگی

در این خاطرات و بازآفرینی‌ها گاه این‌جا و آن‌جا خلئی است و گاه برخی فراموش شده‌اند چرا که زندگی همین است. درنگ‌هایی که برای رؤیا می‌کنیم یاری‌مان می‌دهد کار روزانه را دوام بیاوریم. بیشتر چیزهایی را که به خاطر آورده‌ام تیره‌وتار گشته‌اند و چون بلوری خُردشده با خاک یکسان شده‌اند. آن‌چه که خاطره‌نویس به یاد می‌آورد با آن‌چه شاعر بازآفرینی می‌کند یکی نیست. خاطره‌نویس شاید کمتر زیسته باشد اما از رخدادها عکس گرفته است و آن‌ها را با توجهی خاص به جزئیات بازآفرینی می‌کند. شاعر اما درِ گالری پُر از اشباح را در برابرمان می‌گشاید که ارواح در آن با تاریک‌روشن‌های زمان خود می‌رقصند. شاید من تنها زندگی خود را نزیستم، شاید بسیاری از زندگی دیگران را هم زندگی کردم. از آن‌چه بر این کاغذها جا می‌گذارم، چون انگورچینیِ پاییزیِ تاکستان‌ها، برگ‌هایی زرد خواهند ماند که در مسیر مرگ‌اند و انگورهایی که جانی تازه در شراب مقدس می‌گیرند. زندگی من هزارتکه‌ای است از تمامی زندگی‌های یک شاعر.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اعتراف به زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ترجمه ی این اثر را پیشکش می کنم به دو انسان فرهیخته، دو کوشنده ی خستگی ناپذیر فرهنگ کشورم:

حسن کیائیان مدیر نشرچشمه
حسین حسین خانی مدیر نشر آگاه

یادداشت مترجم

سال ۱۳۵۶ در دانشگاه نیوکاسل انگلستان دوستی شیلیایی که مثل من شیفته ی شعرهای نرودا و لورکا و دیگران بود، هر شعر یا نوشته ای از این شاعران به انگلیسی می یافت برای من می آورد و گاه متن اصلی آن را هم برای من می خواند.
این دوست که دوره ی دکترای زبان و ادبیات انگلیسی را می گذراند در نظر داشت مجموعه ای پُروپیمان از نرودا به انگلیسی برگرداند ــ که تا جایی که من می دانم این کار را نکرد. روزی با خوشحالی کتابی برایم آورد به نام خاطرات که زندگی نامه ی نرودا بود به قلم خودش. این کتاب چند ماهی بود به انگلیسی درآمده بود.
کتاب را خواندم و آن را چنان زیبا و پُر از اطلاعات دست اول و خوب درباره ی تاریخ ادبیات اروپا و تا حدی جهان در فاصله ی سال های دهه ی بیست تا دهه ی هفتاد دیدم که وسوسه ی برگرداندن آن سراغم آمد. ترجمه اش کاری بود دشوار و برای من که به اندازه ی کافی درگیر درس های دانشگاه بودم تقریباً غیرممکن به نظر می رسید اما بلندپروازی و جسارت ویژه ی آن سن وسال و دوست همشهری نرودا که دم دست بود و می توانست بسیاری از دشواری ها را برایم آسان کند، موتور این تصمیم را روشن کرد و ترجمه را شروع کردم. در تمام مدت بارها و بارها به دوست شیلیایی ام مراجعه کردم و او در بعضی موارد با مقایسه ی ترجمه ی انگلیسی و متن اسپانیایی مشکل من را حل کرد.
در دمادم آمدنم به ایران در ۱۳۵۷ بود که کتاب را تمام کردم و نسخه ی دست نویس آن را لای کتاب هایم به ایران آوردم. آن روزها ــ شاید حتا این روزها هم ــ قبول چنین کتابی از مترجم ناشناس و بیست و چندساله از طرف ناشرین تقریباً غیرممکن بود. اما چند دوست فرهیخته ی دوروبرم دست نویس را خواندند و مرا تشویق به چاپش کردند. حتا به آذین مترجم نام دار هم بخشی از آن را در نشریه ی اتحاد مردم(۱) چاپ کرد.
در این روزها بود که ترجمه ای از این کتاب به قلم هوشنگ پیرنظر که نامی بود آشنا برای اهل ادبیات، از سوی نشر آگاه چاپ شد. کورسوی امید به چاپ آن خاموش شد و دیگر فکر چاپ این کتاب که بسیار دلبسته اش بودم برای همیشه از ذهنم خارج شد.
تنها نسخه ی دست نویس کتاب هم در ماجرایی ناپدید شد که دیگر ضرورتی برای شرح آن نمی بینم.
ترجمه ی پیرنظر مدت ها در کتاب فروشی ها بود و بعد ترجمه ی دیگری هم به قلم هوشنگ باختری از سوی نشر نگاه از این اثر چاپ شد که باز در سایه ماند و اقبالی نیافت.
در سال های اخیر بارها وسوسه ی ترجمه ای از این اثر ماندگار ادبیات جهان سراغم آمد. جز یادداشت هایم که نتیجه ی مشورت من با دوست شیلیایی ام بود و متن انگلیسی کتاب، هیچ چیزی نداشتم و برای ترجمه باید از ابتدا و از صفحه ی اول شروع می کردم.
این تصمیم را با حسن و بهرنگ کیائیان درمیان گذاشتم. هر دو با رویی گشاده آن را پذیرفتند و آقای حسن کیائیان تنها شرط پذیرش نهایی را کسب اجازه از مدیر نشر آگاه که برای نخستین بار این اثر را منتشر کرده بود، گذاشت. این کار هم انجام شد و جناب حسین خانی هم با گشاده رویی اجازه دادند و من به قول اهالی فیلم کلید کار را زدم.
اصلاً انتظار نداشتم اثری را که یک بار نزدیک به چهل سال پیش برگردانده بودم چنین دشوار و پُرچالش بیابم. بارها در طول ترجمه پیش خود می گفتم من در آن سن و با آن بی تجربگی چه طور توانسته بودم این کار را به پایان برسانم و آخرسر هم به این نتیجه رسیدم که چه سعادتی بود آن زمان برگردان کتاب را منتشر نکردم چرا که می توانست هزاران عیب و ایراد بیشتری از برگردان امروز که خود زیر تخته سنگی از ایراد و نقص است، داشته باشد.
در هر صورت ترجمه ی این اثر برایم رویایی بود که به حقیقت پیوست. نام و مشخصات اصل کتاب این است:
Pablo Neruda, Memoirs (confieso que he vivido).
Translated by: Hardie St. Martin, Farrar Straus and Giroux, New York, 1977.
پابلو نرودا آخرین سطرهای این زندگی نامه را نزدیک به دوهفته پیش از مرگش در سپتامبر ۱۹۷۳ نوشت و هرگز فرصت ویرایش پیش از چاپ آن را نیافت. این کار را همسر او ماتیلده اوروتیا و دوست نزدیکش میگل اوترو سیلوا شاعر و نویسنده ی سرشناس ونزوئلایی به فرجام رساندند.

احمد پوری

اعتراف به زندگی

در این خاطرات و بازآفرینی ها گاه این جا و آن جا خلئی است و گاه برخی فراموش شده اند چرا که زندگی همین است. درنگ هایی که برای رویا می کنیم یاری مان می دهد کار روزانه را دوام بیاوریم. بیشتر چیزهایی را که به خاطر آورده ام تیره وتار گشته اند و چون بلوری خُردشده با خاک یکسان شده اند.
آن چه که خاطره نویس به یاد می آورد با آن چه شاعر بازآفرینی می کند یکی نیست. خاطره نویس شاید کمتر زیسته باشد اما از رخدادها عکس گرفته است و آن ها را با توجهی خاص به جزئیات بازآفرینی می کند. شاعر اما درِ گالری پُر از اشباح را در برابرمان می گشاید که ارواح در آن با تاریک روشن های زمان خود می رقصند.
شاید من تنها زندگی خود را نزیستم، شاید بسیاری از زندگی دیگران را هم زندگی کردم.
از آن چه بر این کاغذها جا می گذارم، چون انگورچینیِ پاییزیِ تاکستان ها، برگ هایی زرد خواهند ماند که در مسیر مرگ اند و انگورهایی که جانی تازه در شراب مقدس می گیرند.
زندگی من هزارتکه ای است از تمامی زندگی های یک شاعر.

فصل اول : پسرک روستایی

جنگل شیلی

پای قله های آتشفشان، کنار کوه های برف برسر، میان دریاچه های عظیم، جنگل های انبوه، خاموش و پُر از رایحه ی شیلی... پایم در برگ های خشک فرو می رود، شاخه ای ترد با صدا می شکند، درختان غول قامت راولی(۲) قد راست کرده اند، پرنده ای از جنگل سرد سرمی رسد، بال برهم می زند و لحظه ای بر شاخه های حسرتِ آفتاب به دل می نشیند و آن گاه گوشه ای پنهان آوازی سر می دهد چون نوای اوبو(۳)... رایحه ی وحشی لارل(۴)و عطر مرموز گیاه بولدو(۵) راه به دماغم می گشاید و وجودم را چون سیلابی دربرمی گیرد... سروهای گواتیکاس(۶)راه بر من می بندند... این دنیایی است عمودی: سرزمین پرندگان، انبوه برگ ها... پایم به تخته سنگی می خورد و روی آن می افتم، از سوراخ روی آن، عنکبوت غول پیکری با موهای سرخ در من می نگرد، بی حرکت به بزرگی یک خرچنگ... سوسک طلایی کارابوس(۷) درحالی که رنگین کمان تنش چون برق از دیدگانم می گذرد، نفس بوی ناکش را به سویم می فرستد... پیش می روم و از میان جنگلی از سرخس می گذرم بسیار بلندتر از قدّم، از چشمان سبز و زردشان شصت قطره اشک بر صورتم می ریزد و پشت سرم برگ های بادبزنی شان همچنان می لرزند... تنه ی پوسیده ی درختی: چه گنجی!... قارچ های سیاه و آبی چون گوش هایش، گیاهان هرز سرخ رنگ آن را با یاقوت پوشانده اند، رستنی های تنبل دیگر چون ریشی بر صورتش نشسته اند. یک باره ماری چون نفسی از تنِ پوسیده ی آن بیرون می جهد، انگار روح درختِ مُرده است که آن را ترک می کند. آن سوتر هر درختی دورتر از دیگر یارانش ایستاده... آن ها بر فرشِ جنگل مرموز جولان می دهند و شاخ وبرگ هر کدام شکل ویژه ی خود را دارد، صاف، زبر، پنجه ای، باریک و بلند، گویی خنجرهایی گردان در جهت های بی پایان آن ها را شکل داده اند... یک گودال، در ژرفایش آب بلورین بر یشم و خارا می لغزد... پروانه ای عبور می کند، زرد روشن چون لیمو، رقصان میان آب و آفتاب... نزدیک من، کالسولاریا(۸)های بی شماری سر زردشان را به نشانه ی درود تکان می دهند... آن بالا کوپی هو(۹)ی سرخ چون قطرات خونِ رگ های جنگل جادویی در حرکت اند... کوپی هوی سرخ، گلِ خون است و کوپی هوی سفید، گلِ برف... روباهی چون برق می گذرد و لرزه بر تن برگ ها می اندازد، اما سکوت قانون حاکم است بر قلمروِ پادشاهیِ جنگل... آواز حیوانی هراس زده از دوردست ها به گوش می رسد... جیغ کوتاه و منقطع پرنده ای از پنهان گاهش... دنیای سبز خش خش آرامش را ادامه می دهد تا به سر رسیدن توفانی نوای جهان را به نغمه درآورد.
تا جنگل شیلی را ندیده باشی این سیاره را نخواهی شناخت.
از آن چشم انداز، سکوت، گل ولای، بیرون آمده ام تا آوازخوان دنیا را بگردم.

کودکی و شعر

توصیف روزها و سال های کودکی ام را با این آغاز می کنم: آن زمان، باران حضوری فراموش نشدنی برای من داشت. باران عظیم جنوبی چون آبشاری از قطب، از آسمان های دماغه ی هورن تا مرز پایین می ریخت. در این مرز، شمال غربی کشورم، بود که من نخستین بار چشم به زندگی، زمین، شعر و باران گشودم.
سفرهای بسیاری کرده ام و اکنون به نظرم می رسد آراکانیا(۱۰)ی بومی من هنر بارش های وحشتناک و سنگین را دیگر از دست داده است. گاه می شد یک ماه تمام، یک سال باران بی وقفه می بارید. دانه های باران چون سوزن های بلورین بر سقف خانه ها می شکست یا چون موجی غبارآلود از مقابل پنجره رد می شد و خانه ها را تبدیل به کشتی هایی می کرد در تلاشِ لنگر انداختن در اقیانوس زمستان.
این باران سرد از جنوب امریکا مثل آن رگبارهای گرم و ناگهانی نیست که ناگاه چون تازیانه ای فرود می آید و پشت سر،آسمانی آبی بر جای می گذارد. باران جنوبی صبور است و بی وقفه از آسمان های خاکستری می بارد.
خیابان مقابل خانه مان به دریایی عظیم از گِل بدل شده است. از پنجره و از میان باران گاری به گِل نشسته ای را می بینم. روستاییِ ردای پشمی برتن، گاو نر را زیر ضربه ی کتک گرفته است. باران و گِل توان از هر دو گرفته است.
در سرما و باران، راه خانه تا مدرسه را پیاده می رفتیم و در پیاده روهای ناهموار از این سنگ به آن سنگ می پریدیم. باد چتر را از دست مان می گرفت. بارانی گران بود، من دستکش دوست نداشتم و آب توی کفش هایم می رفت. هرگز جوراب های خیس آویزان کنار منقل و کفش های زیادی را که چون لُکوموتیوهای اسباب بازی بخار از آن ها بلند می شد، از خاطر نمی برم. بعد سیل می آمد و خانه های کنار رودخانه را که محل زندگی تهی دستان بود، می شست و می برد. زمین در تلاطم و جنبش بود. و گاه نوری رعب انگیز بالای ردیف کوه ها برق می زد. قله ی آتشفشانی لایما(۱۱) داشت جان می گرفت.
تموکو(۱۲)شهری است مرزی. یکی از شهرهایی که با وجود مغازه های ابزارفروشی زیاد، گذشته ای ندارد. از آن جایی که بومیان سواد خواندن ندارند علامت های توجه جلب کنی را بیرون مغازه ها آویزان می کنند: اره ای غول پیکر، دیگی عظیم، قفلی غول آسا، قاشقی بزرگ. و آن سوتر بر در مغازه ی کفاشی، چکمه ای عظیم الجثه.
تموکو دورترین شهر در منطقه ی جنوبی بود و از این رو گذشته ی تاریخی خونینی پشت سر داشت.
مهاجران اسپانیایی در جنگی سیصدساله بومیان آراکانی را تا این مناطق سرد به عقب راندند. و شیلیایی ها، عملیات خود را با نام آرام کردن آراکانیا ادامه دادند. عملیاتی که درواقع جنگی بود پُرخون وآتش برای بیرون راندن هم میهنان بومی من از سرزمین شان. انواع سلاح ها بی وقفه علیه بومیان به کار گرفته می شد. به توپ بستن و سوزاندن دهکده ها و بعدها سلاح پدرانه و به ظاهر نرم تری چون الکل و قانون. وکیل ها در تصرف کشتزارهای شان مهارت پیدا کردند. زمانی که اعتراض می کردند قاضی آن ها را به زندان محکوم می کرد و کشیش از آتش جهنم می ترساندشان. و این سنگ دلان سرانجام موفق شدند این قوم والا را که دُن آلونسو دِرسیلا(۱۳) در منظومه هایی از سنگ و یشم با نام آراکانازیبایی و دلیری شان را ستوده بود، از بین ببرند.
پدرومادر من اهل پارال بودند. من آن جا به دنیا آمدم. آن جا در مرکز شیلی تاکستان ها زیادند و شراب فراوان. مادرم دُنیا روسا باسوآلتو(۱۴)پیش از آن که بتوانم خاطره ای از او داشته باشم و بدانم که صورتش اولین چهره ای بود که چشم به او دوختم، از دنیا رفت. ۱۲ جولای ۱۹۰۴ به دنیا آمدم و یک ماه بعد مادرم خسته از بیماری سل دنیا را ترک کرد.
زندگی برای کشاورزی خُرد در آن منطقه ی مرکزی دشوار بود. پدربزرگم، دُن خوزه آنگیل ریز(۱۵) فرزندان بسیار داشت و زمینی کوچک. در نظر من اسامی عموهایم گویی نام شاهزاده های سرزمین های پادشاهی دور بود، آموس(۱۶)، اُسه آس(۱۷)، خوئل(۱۸)، آبادیاس(۱۹).
نام پدر من ساده بود: خوزه دِل کارمن(۲۰).هنوز بسیار جوان بود که مزرعه ی پدرش را ترک کرد و در یک تعمیرگاه کشتی در بندر تالکاهوانو(۲۱)مشغول به کار شد و سرانجام با عنوان کارمند راه آهن به تموکو رفت.
او رییس یک قطار شن کشی بود. مردمِ کمی می دانند قطار شن کش چیست. در ناحیه ی جنوبی با آن توفان های وحشی اش، اگر سنگ ریزه های میان تراورس ریل کوبیده نشوند باران آن هارا می شوید و می برد. این سنگ ریزه ها را از معدن استخراج می کنند و در واگن های روباز می ریزند. کارگر چنین قطاری باید تنی از فولاد داشته باشد. این کارگران معمولاً از مزارع اطراف یا از زندان ها می آمدند و هیکلی غول آسا و عضلانی داشتند. شرکت مزد ناچیزی به آن ها می پرداخت و برای استخدام شان هیچ معرفی نمی خواست. پدرم به عنوان رییس قطار عادت به دستور دادن و اطاعت از دستور داشت. گاهی مرا با خود می برد. ما از معادن بوروآ(۲۲)، قلب وحشیِ مرز و صحنه ی وحشتناک نبردهای خونین میان اسپانیایی ها و آراکانی ها، سنگ استخراج می کردیم.
طبیعتِ آن جا مسحورم می کرد. پرندگان، سوسک ها و تخم کبک شیفته ام می کرد. چه معجزه ای بود یافتن آن ها در تنگه با رنگ آبی، سیاه و براق شان به رنگ لوله ی تفنگ شکاری. زیبایی حشرات به حیرتم می انداخت. من مارِ مادر جمع می کردم. این اسم را روی بزرگ ترین سوسک شیلی، سیاه، براق، سخت که غول حشرات بود گذاشته بودند. هر کسی با دیدن ناگهانی آن روی درخت زنجبیل یا سیب وحشی یا کوهیو(۲۳) جا می خورد. می دانستم چنان قوی و محکم است که اگر رویش بایستی زرهش نخواهد شکست. با این زره پُرتوان دیگر نیاز به نیش زهرآلود نداشت.
اکتشافات من توجه کارگران را جلب کرده بود. طولی نکشید که آن ها هم در کشفیات من شرکت کردند. تا سرِ پدرم را دور می دیدند، می رفتند جنگل و با مهارت و هوش و توانایی بیشتر از من، گنج های بی نظیری برایم پیدا می کردند. اسم یکی از آن ها مونگ(۲۴) بود. پدرم می گفت آدم خطرناکی است و همیشه با خودش چاقو دارد. روی صورت گندمگونش دو شیارِ قابل توجه داشت. یکی عمودی که جای زخم چاقو بود و دیگری خط سفیدی افقی که لبخند شرارت بارش آن را بر چهره اش نشانده بود. مونگ برایم گل سفید کوپی هو، عنکبوت های پشمالو و قُمری وحشی می آورد. یک بار او خیره کننده ترین شان را برایم آورد. سوسک درخت کوهیو و لاما. نمی دانم آن را دیده اید یا نه. من هم همان یک بار آن را دیدم. مثل صاعقه ای بود پوشیده در رنگین کمان. روی لاکش رنگ سرخ و بنفش و زرد می درخشید. از دستم رها شد و چون برقی درون جنگل رفت. مونگ آن جا نبود که آن را دوباره برایم بگیرد. هرگز نتوانستم حیرت آن همه زیبایی و خاطره ی دوستم را از یاد ببرم. پدرم مرگ او را برایم تعریف کرد. از قطار به دره ای افتاده بود. قطار را متوقف کرده بودند اما آن طور که پدرم می گفت دیگر فایده ای نداشت، او بدل به یک گونی استخوانِ شکسته شده بود.
دشوار بتوانم خانه ی آن روزهای مان را که یکی از خانه های معمولی آن شهر مرزی در شصت سال پیش بود توصیف کنم.
اول از همه بگویم این خانه ها همه به همدیگر راه داشت. از حیاط خلوت های خانواده های رِیِز(۲۵)، اورتگا(۲۶)، کاندیا(۲۷) و میسون(۲۸)، وسایل خانه، کتاب، کیک تولد، دوای زخم، چتر، و میز و صندلی بود که ردوبدل می شد. این خانه های مرزی، قلب فعالیت های دهکده بود.
دُن کارلوس میسونِ اهل امریکای شمالی، با موهای سفید و آویزان که شبیه امرسون بود، حکم پدرخوانده ی این خانواده ی جمعی را داشت. فرزندان میسون اروپایی تبارِ واقعی بودند. دُن کارلوس به قانون و انجیل احترام می گذاشت. او از سازندگان امپراتوری نبود اما از نخستین مهاجران به حساب می آمد. کسی پول دار نبود اما در این خانواده، تاسیس نشریه، ساختِ کشتارگاه و هتل سابقه داشت. بعضی از پسران، سردبیر روزنامه بودند و دیگران برای آن ها کار می کردند. گاهی همه چیز به هم می ریخت و همه دوباره بازمی گشتند به فقری که داشتند. تنها آلمانی ها بودند که محکم به دارایی خود می چسبیدند و همین آن ها را در ناحیه ویژه می کرد.
خانه های ما آن زمان به نحوی حالت چادرهای موقت مهاجرین را داشت. یا مثل قرارگاه کاشفان بود. وارد آن ها که می شدی می توانستی ابزار مختلف، بشکه، زین اسب و انواع چیزهای غیرقابل توصیف ببینی.
همیشه اتاق هایی بود که نیمه تمام مانده بود و راه پله هایی که نیمه ساخته. صحبت از تمام کردنِ ساختمان پایانی نداشت. پدرومادرها هرگز در فکر تحصیلات دانشگاهی بچه های شان نبودند.
خانواده ی میسون مهم ترین مناسبت هارا برگزار می کرد. برای همه ی جشن تولدها بوقلمون با کرفس، گوشت بره ی کباب شده روی زغال و کیک در خامه(۲۹) به عنوان دسر مُهیا بود. سال هاست این دسر را نچشیده ام.
پدرخوانده ی سفیدمو در راس میز می نشست و کنار او زنش، دُنیا میکائلا کاندیا(۳۰). پشت سرش پرچم بزرگ شیلی که گوشه ی آن پرچم کوچک امریکا سنجاق شده بود، بیانگر نسبت خونی شان بود که در آن تک ستاره ی شیلی دست بالا را داشت.
در خانه ی میسون یک اتاق پذیرایی هم بود که ما بچه ها حقِ ورود به آن را نداشتیم. هرگز نفهمیدم رنگ مبل ها چه بود چون همیشه زیر ملافه هایی سفید پنهان بودند تا این که همه در آتش سوزی از بین رفتند. آن جا آلبومی از عکس های خانوادگی بود. بسیار ظریف تر و زیباتر از عکس های درشت و نمادرشتی که بعدها همه جای مرزنشین را درنوردید.
عکسی هم از مادرم بود. بانویی ظریف اندام و سیاه پوش که چشم به دوردست ها دوخته بود. می گفتند شعر هم می سرود اما من جز این عکس چیزی از او ندیدم.
پدرم دوباره ازدواج کرده بود. زن دوم او دُنیا ترینیداد کاندیا مارورده(۳۱) نامادری من بود. برایم دشوار است فرشته ی نگهبان کودکی ام را نامادری بخوانم. او زنی بود پُر از عشق و ایثار و شوخ طبعی، و مهربانی بی پایانِ روستایی داشت.
پدرم که می آمد خانه، او مانند همه ی زنان آن منطقه در آن زمان، تبدیل به سایه می شد.
در آن اتاق، رقص های مازورکا و گوادریلِ زیادی دیده بودم. در خانه صندوقی بود پُر از اشیای مسحورکننده. میان آن ها طوطیِ زیبایی بود که روی تقویمی سنجاق شده بود و همیشه ته صندوق قرار داشت. یک روز وقتی مادرم در صندوق دنبال چیزی می گشت، برای برداشتن طوطی آن قدر در صندوق خم شدم که با سر افتادم توی آن. بزرگ تر که شدم گاه دزدکی صندوق را باز می کردم، بادبزن های ظریفی در آن بود.
یادم است چیز دیگری هم در صندوق بود؛ اولین داستان عشقی ای که مرا به شدت مجذوب کرد. بسته ای بود پُر از صدها کارت پستال که از طریق کسی به نام ائریکو یا آلبرتو، خوب یادم نیست، به ماریا تیلمان(۳۲) فرستاده شده بود. کارت های بی نظیری بودند. عکس هنرپیشه های زن معروف آن زمان، که روی شان تکه های کوچک شیشه و گاه موی واقعی جای موی شان چسبانده شده بود. میان شان عکس هایی از قلعه ها و شهرها و مناظر کشورهای خارجی هم بود. بزرگ تر که شدم توانستم یادداشت های پشت کارت ها را که با خطی تمیز و خوانا نوشته شده بود، بخوانم. در تصور من این عاشق، مردی بود با کلاه لبه دار انگلیسی و عصاو سنجاق کراوات الماس. پیام های او که از گوشه وکنار جهان به ماریا تیلمان فرستاده می شد پُر بود از احساسات پُرشور در قالب عبارات حیرت انگیز و بی پروا. من هم عاشق ماریا تیلمان شدم. او را زنی مغرور با نیم تاجی از مروارید تصور می کردم، هرگز نفهمیدم این نامه ها چه طور به صندوق مادرم راه یافته بود.
سال ۱۹۱۰ به تموکو رسید. سال خاطره انگیزی که در آن نخستین بار به مدرسه رفتم. مدرسه مان ساختمانی بود نیمه خرابه با اتاق های بدون اثاثیه و زیرزمینی دلگیر. در بهار می شد از مدرسه ، رودخانه ی کاتین(۳۳) را دید با درختان سیب وحشیِ کناره اش که پیچ می خورد و پایین می رفت. گاه به بهانه ای از کلاس درمی رفتیم و پای مان را می گذاشتیم در آب سردی که روی سنگ های سفید می لغزید و پیش می رفت.
مدرسه چشم اندازهای بی انتهایی را مقابل چشمان این پسر شش ساله گشود.
همه چیز رازی درون خود داشت. آزمایشگاه فیزیک که اجازه ی ورود به آن را نداشتم پُر بود از وسایل براق، قرع و لوله های آزمایش. کتابخانه همیشه بسته بود. فرزندان مهاجرین علاقه ای به یادگیری از روی کتاب نداشتند. زیرزمین اما جذاب ترین مکان مدرسه بود. سکوت و تاریکی ژرفی بر آن حاکم بود. با شمعی آن را روشن می کردیم و بازی های جنگی در آن راه می انداختیم. فاتحان دست وپای مغلوبان را به ستون های قدیمی می بستند. بوی رطوبت یک مخفی گاه،یک معبد که از زیرزمین مدرسه می آمد هرگز خاطرم را ترک نکرده است.
بزرگ تر شدم. کتاب ها توجهم را جلب کردند. ماجراهای بوفالوبیل و سفرهای سالگاری مرا به پهنه های دوردست رویا می برد. نخستین عشق و خالص ترین عشقِ زندگی ام در نامه هایم به بلانکا ویلسون، دختر آهنگر محله، بیان شد.

نظرات کاربران درباره کتاب اعتراف به زندگی