فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فهرست حسرت‌ها

کتاب فهرست حسرت‌ها

نسخه الکترونیک کتاب فهرست حسرت‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فهرست حسرت‌ها

باران هم‌چنان به جان درختان برهنه افتاده و تازیانه‌شان می‌زند. باد نیز هم‌دست باران شده و تا آن‌جا که در توان دارد می‌تازد. خیابان را مه گرفته، چترهایی به سرعت به این سو و آن سو می‌دوند. چترش را به سختی باز می‌کند و راه می‌افتد. باد، چتر را پس می‌زند و به عقب می‌راند. یک آن احساس می‌کند که چترش با باد بلند می‌شود و به هوا می‌رود. اگر باد شدیدتر می‌وزید، شاید تمام آدم‌های کوچه با چترهای‌شان بلند می‌شدند و پرواز می‌کردند. یاد نقاشی سورآلیستی رنه ماگریت می‌افتد: قطرات باران به شکل انسان‌هایی سیاه‌پوش در آمده‌اند که بر زمین می‌بارند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فهرست حسرت‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قسمت اول: سیمین خانم

سیمین خانم خون خونش را می خورد. از صبح هربار که درِ قفسه ی آشپزخانه را باز می کند، روی میز را گردگیری می کند، آب گل ها را عوض می کند، حرص می خورد. احساس می کند که مغبون واقع شده است. امروز متوجه شده که زندگی به او بدهکار است و سرش کلاه رفته.
ظرف میوه را روی میز می گذارد. سیب، گیلاس، انگور بی دانه. خیارش کم است. اگر مهندس زنده بود حتماً دادش در می آمد. مگر می شود یک روز خیار نخورد؟ ولی سیمین خانم لج کرد و خیار نخرید. با آقا رضای میوه فروش سر قیمت خیار حرفش شد. خیارها را ریخت وسط پیشخوان مغازه و با قهر از میوه فروشی آمد بیرون. هر چه هم آقا رضا پشت سرش دوید و «خانم مهندس، خانم مهندس» کرد محل نگذاشت.
زیردستی ها و کارد و چنگال میوه خوری را کنار ظرف میوه می گذارد و روی مبل می نشیند. گیلاسی از روی میوه ها قل می خورد و می افتد روی میز. سیمین خانم با عجله گیلاس زرشکی رنگ را برمی دارد و انگار برای اولین بار است که چنین میوه ای می بیند به آن خیره می شود و دمش را می گیرد و مانند فرفره روی هوا می چرخاند.
روزگاری گیلاس ها را با روبان های رنگی به هم می بست و مانند شاخه های گل روی میوه ها می چید، روزگاری که خانه پر آمد و شد بود. کامبیز و دوست هایش دنبال هم می دویدند، صدای تلویزیون همیشه بلند بود، مهندس دایم مهمان می آورد و سیمین خانم هم یک بند غر می زد.
امروز هم دل پری دارد، دلش می خواهد غر بزند، بداخلاقی کند، قهر کند. ولی با کی؟ فقط توانست سر آقا رضای میوه فروش دق دلش را خالی کند.
وقتی مهندس زنده بود نازکِش داشت. گاهی چند روز قهر و کم محلی می کرد. مهندس نگران، به دست و پایش می افتاد، از هر دری وارد می شد تا سیمین خانم از خر شیطان پیاده شود و آشتی کند.
مدت هاست که ته دلش با پسر و عروسش قهر است ولی به روی خودش نمی آورد. بخصوص با عروسش. از خدا می خواهد که سیمین خانم با آن ها قهر کند و از دستش خلاص شود. چه بسا کامبیز هم بدش نیاید. دیگر لازم نیست گاه گداری یک زنگ هول هولکی پشت فرمان ماشین به مادرش بزند. اگر قهر کند عروسش با دمش گردو می شکند.
بغض گلویش را می گیرد. دلش به حال خودش می سوزد. چه آرزوها که برای پسر عزیزدردانه اش داشت. پایش بشکند که رفت خواستگاری. آن وقت ها عروسش دلش را برده بود. سیمین جون سیمین جون از دهنش نمی افتاد. «هر چی سیمین جون بگه، هر لباسی که سیمین جون انتخاب کنه، هر کسی رو سیمین جون دعوت کنه، سیمین جون تکون نخورین خسته می شین، خودم ظرف ها رو می شورم...» راه و بیراه می آمد آن جا، روزی صد دفعه تلفن می کرد. از وقتی هم که سیروس به دنیا آمده دیگر خدا را بنده نیست. «سیمین جون خودم می دونم، یواش تر حرف بزنین سیروس بیدار می شه، بچه رو این جوری بغل نکنین، بدینش به من...» پسرش هم یا باید از صبح تا شب دعوا کند یا تسلیم شود و به ساز زنش برقصد. تازه مدام هم تهدید می کند که اگر صدایت را بلند کنی یا با هم بگو مگو کنیم بچه می فهمد و صدمه ی روحی می بیند.
سیمین خانم گیلاس را در دهن می گذارد. گوشت شیرین گیلاس تلخی کامش را چاره نمی کند. بغضش هر لحظه بزرگ تر می شود و اشکش سرازیر. دلش گرفته است. دلش تنگ است. برای آن وقت ها، وقتی که کامبیز هر روز سراغش می رفت، وقتی که برای پسرش غذا درست می کرد، لباس هایش را می شست و اتو می کرد. با هم مفصل گپ می زدند و از این در و آن در می گفتند. حالا دیگر حرفی هم با هم ندارند. اصلاً مدت هاست که با هم تنها نبودند. هربار هم که می آیند آن جا انگار به زور آمده اند. بی حوصله، خسته، پکر، دایم با تلفن همراه شان ور می روند، غذایی می خورند، دستت درد نکنه ای می گویند، و خواب و حمام سیروس را بهانه می کنند تا زودتر بروند.
با پسرش کوهی از حرف های ناگفته دارد. نه از این حرف های الکی روزمره. هرچند که باز از سکوت بهتر است. نه، حرف دل، حرف هایی که مثل گلوله ی نان خشک گلویش را می گیرد و قلبش را می خراشد.
دستمال کاغذی را از روکش مخملی که خودش دوخته است در می آورد و اشکش را پاک می کند.
احساس می کند که زندگیش درجا زده است. مثل صفحه ی گرامافونی که گیر کرده، دایم فقط صدای گوشخراش یک صوت به گوشش می رسد: دل گرفتگی و تنهایی.
هسته ی گیلاس را از دهنش در می آورد و دستش را به طرف زیردستی می برد. منصرف می شود. زیردستی کثیف می شود بهتر است بیندازدش در سطل آشغال. چه بسا کسی سرزده از راه برسد.
آشپزخانه مرتب است. همه چیز سر جای خودش. ظرف ها تمیز در قفسه ها چیده شده و پارچه ای روی شان را گرفته مبادا که خاک بگیرد. ظرف سبزی خوردن و ماست وخیار در یخچال آماده است. بد نیست هندوانه را ببرد، توی این هوای گرم می چسبد. سیروس عاشق هندوانه است.
شیر آب را باز می کند تا هندوانه را بشورد. انگار دارد وضو می گیرد، آبی به صورتش می پاشد و دستش را روی پوستش می کشد. پوست صورتش هنوز صاف است، فقط چند چین کوچک وسط دو ابرو. هندوانه را زیر آب رها می کند و می رود در راهرو روبه روی آینه. از دیدن چهر ه اش در آینه، دلش بیش تر به حال خودش می سوزد. آینه دروغ نمی گوید؟ هنوز زیباست؟ به زور لبخندی می زند. دور چشمانش چین می افتد.
زمانی زیبایی سیمین خانم زبانزد همه بود. می داند که هنوز هم زیباست. به نوعی دیگر. زیبایی پخته و کامل، آرام جای آن جذابیت وحشی و خیره کننده را گرفته است. دستی به ابروانش می کشد. ابروهای هشتی مرتب. پریروز زیر ابرویش را تمیز کرده بود و موهایش را رنگ.
پریروز سالگرد عروسی پسرش. می دانست که همیشه سالگرد عروسی شان را جشن می گیرند. روزها منتظر شد خبرش کنند. لباس یشمی را که مهندس دوست داشت داد خشک شویی. «این رنگ بهت میاد سیمین. رنگ میشی، چشمات رو شفاف تر می کنه». چند روزی عزا گرفته بود برای شان چه هدیه ای ببرد. یک ظرف کریستال؟ رومیزی؟ گلدان بلور؟ می دانست که عروسش سلیقه ی هیچ کس را قبول ندارد. تازه همه چیز دارند. هر وقت هم که سیمین خانم هدیه ای بهشان داده بود، با بی رغبتی گوشه ای انداخته و به زور دست شما درد نکنه ای گفته بود.
چطور است سرمه دان نقره ی مادرش را هدیه بدهد؟
کلی با خودش کلنجار رفت تا راضی شود سرمه دانِ کار روسیه را به عروسش بدهد. کاغذ کادوی قشنگی خرید و سرمه دان را با سلیقه در آن پیچید. کارت تبریک ساده ای هم رویش گذاشت. «سالروز عروسی تان مبارک فرزندانم. مادر» و منتظر دعوت شد. زمان گذشت و خبری نشد.
چند بار به بهانه های مختلف به پسرش زنگ زد. «مامان تو جلسه م، ده دقیقه ی دیگه می گیرمت». ده دقیقه کش آمده بود، شده بود چند ساعت و روز و خبری از تلفن پسرش نشد.
روز کذایی دلش طاقت نیاورد. تلفن خانه را گرفت. سیروس گوشی را برداشت. «مامان خونه نیست رفته خرید. آخه امشب یه عالمه مهمون داریم. مامان جونی برام لواشک میاری؟»
«به مامانت بگو یه زنگی بهم بزنه. می خواستم بهش تبریک بگم. کتاب قصه ای رو که بهت دادم خوندی یا نه؟ قربون پسر گلم برم. راستی نگفتی شاه پسر کی هستی؟...».
آن روز نه خبری از کامبیز شد و نه از عروسش. «شاید فکر می کنن بهم گفتن. این جوون ها که حواس درست حسابی ندارن. حتماً سوءتفاهم شده.» و کنار تلفن منتظر نشست. با خودش عهد کرده بود تا کامبیز زنگ نزده، بهش تلفن نکند. خواری و خفت هم حدی دارد. مگر می شود آدم وقت نکند دو دقیقه جواب تلفن مادرش را بدهد. تازه دفعه ی اولش نیست. دایم باید دنبالش بیفتد، کلی اصرار کند تا ببیندش. این دفعه مثل خانم ها با متانت و وقار سر جایش می نشیند تا خودش متوجه شود و سراغش را بگیرد.
سیمین خانم پشتش را صاف کرد، سرش را بالا داد و کنار تلفن نشست. چند بار گوشی تلفن را بلند کرد، ببیند بوق آزاد می زند یا نه. چه بسا باز مخابرات بی خبر کابل برگردان کرده باشد.
حال و احوال درستی نداشت. چند روزی بود که احساس ضعف می کرد، گاهی هم کارهای عجیب ازش سر می زد. تو بازار از در مغازه با گردنبند بدلی در دست خارج شده بود. خوشبختانه زود متوجه شد و برگشت. یا گاهی فراموش می کند مثلاً لنگه کفش چپش را بپوشد. هر روز به خودش می گوید باید از یک دکتر وقت بگیرد، ولی پشت گوش می اندازد. آن روز که ابداً وقتش نبود، نمی خواست به دکتر زنگ بزند، مبادا تلفن اشغال شود.
دمدمه های غروب طاقتش سر آمد. از کنار تلفن بلند شد و فکری به سرش زد.
چطور است سرزده برود. هر چه باشد خانه ی پسرش است و شب سالگرد ازدواج شان. اصلاً به روی خودش نمی آورد. انگار نه انگار. هدیه اش را برمی دارد و یک کم زودتر، قبل از بقیه می رود آن جا که مثلاً آمده ام کمک.
لباس یشمی اش را پوشید، گردنبند زمرد هدیه ی سر عقدش را به گردن آویخت، آرایش مختصری کرد. از این که فرصتی پیش آمده تا بتواند لباس قشنگش را بپوشد و کیف زیبایی دستش بگیرد خوشحال بود. از وقتی مهندس نبود دیگر مهمانی و رفت و آمدی نداشت تا خودش را بیاراید. گنجه اش تابوتی بود برای لباس ها و کیف و کفش هایی که به آرامی می پوسیدند. چه لذتی دارد یک زن خود را بیاراید. کسی باشد که نگاهش کند. مردش تحسینش کند. امشب در محفل پسرش آراسته و زیبا خواهد بود و کامبیز به خوش سلیقگی مادرش خواهد بالید.
شاید بد نباشد چند شاخه گل هم بگیرد. سر راه دم گل فروشی توقف کرد و از آن جا که نمی خواست دیر برسد، یکی از سبد های آماده را برداشت و حتا سر قیمت چانه هم نزد.
رانندگی برایش هر روز سخت تر می شد. اصلاً همه ی کارها ی خارج از خانه برایش روز به روز دشوار تر می شد. وقتی تنها از خانه بیرون می رفت، احساس می کرد داخل دهان شیر شده است. ترافیک شهر و رانندگی بی نظم و قانونش، اعصابش را به هم می ریخت. قبلاً مهندس رانندگی می کرد و سیمین خانم کنارش به نگاه کردن آدم ها و مغازه ها در خیابان می پرداخت. گاهی هم نقی می زد «مواظب باش، الان می پیچه جلوت». با این حال نمی خواست از رانندگی دست بکشد. استقلالش را در گرو آن می دید. می ترسید اگر خودش را رها کند کم کم تبدیل به زنی خانه نشین شود.
دم در خانه ی کامبیز ماشین را پارک کرد، نفس عمیقی کشید، سبد گل و هدیه را برداشت و زنگ در را زد.
از خانه صدای حرف و همهمه می آمد، صدای آشنا ی شب مهمانی، دیگ و قابلمه و بشقاب و قاشق. فاطمه خانم با موهای پوش داده و بزک کرده، در را باز کرد و عطر زعفران در پاگرد پیچید.
ـ خانم مهندس تشریف بیارین تو. کامبیز آقا تو حمومن. دارن حاضر می شن. سارا خانم هم رفتن دنبال کیک.
سیمین خانم دم در ایستاد.
ـ کی این جاست؟
ـ خواهر های خانم. دارن میز رو می چینن. بفرمایین تو. چرا دم در و استادین.
احساس کرد که پایش می لرزد. بغض لعنتی هم دوباره داشت تو گلویش گره می خورد. خواهر های خانم... همیشه فک و فامیل خانم... انگار که کامبیز از زیر بته در آمده و بی کس و کاره... خواهر های خانم... مادر خانم... دایی و خاله و دختردایی و عمه ی خانم که دایم آن جا پلاسند و می ریزند و می پاشند و تازه عروسش جلو کامبیز وانمود می کند که دارند بهش لطف می کنند و سرش منت می گذارند.
ـ مامان جونی... مامان جونی...
سیمین خانم به خودش آمد، سبد گل را دست فاطمه خانم داد، خم شد و دست هایش را باز کرد.
سیروس مثل توپ والیبال خودش را انداخت در بغلش و دست هایش را دور سرش حلقه کرد. سیمین خانم سرش را در گردن سیروس فرو برد و بو کشید. بوی تمیزی، بوی بچگی، معصومیت، پاکی.
سیروس از آغوشش جدا شد و به مادربزرگ چشم دوخت. چشم هایش شبیه پدرش بود. شبیه بچگی های کامبیز. همان نگاهِ شفاف، روشن و عمیق. دست مادربزرگش را کشید تا به درون خانه ببرد. سیمین خانم از کیفش کیسه ی لواشک آلوی خانگیش را در آورد و به سیروس داد. خرسند بود از این که هنوز می تواند هدیه ای به نوه اش بدهد که باعث خوشحالیش شود. سیروس در زیر بار انبوه اسباب بازی و لباس های گران قیمت مدفون شده بود. در تصور کودکانه اش چیزی نمی گنجید که به یک چشم به هم زدن برایش فراهم نشود. بارها وقتی سیمین خانم از جلو مغازه ای رد می شد آرزو می کرد می توانست برای نوه اش هدیه ای بخرد: اسباب بازی، پوشاک، کیف و دفترچه... مهم نبود، هدیه ای که سیروس را خوشحال کند. اما هر چه می دید، سیروس بهترش را داشت. کامبیز از هر یک از سفرهایش برایش چمدانی سوغاتی می آورد. کفش و لباس و اسباب های مدرسه اش از خارج وارد می شد و شکلات و تنقلات سیروس از مغازه های گران قیمت تهران خریداری. با این حال دلش به این خوش بود که کسی برای سیروس لواشک تمیز خانگی درست نمی کند و کتلتی به خوشمزگی مادربزرگش نمی پزد.
انسانی که از بدو تولد، پیش از آن که چیزی را آرزو کند، در چشم به هم زدنی برایش فراهم شود، چه عاقبتی خواهد داشت؟ چه تلخ است که بچه ای معنای «آرزو» را نداند. چه زیباست آرزوی چیزی را در دل پروراندن، در رویایش به خواب رفتن، در طلبش کوشیدن. معنای تشنگی را چشیدن و طعم گوارای آب را. تمنا، طلب، آرزو، خوشی ها و انگیزه های زیبای زندگی. پشت ویترین مغازه ای عروسکی دیدن، در خیال با او بازی کردن، سکه های قلک را خالی کردن، و سرانجام در آغوشش کشیدن. اولین ساعت مچی زندگی، لحظه ای که پدربزرگ آن را هدیه می دهد، به خاطر سپردن آن لحظه، آن دست های چروک خورده، آن مناسبت و نقل کردن آن پس از گذر سال ها به فرزندان و نوه ها، و یاد کردن از پدربزرگی که شاید دیگر نیست، و پدربزرگی که آن لحظه از وادیِ نیستی برمی گردد، برای چند لحظه، با آن دستان چروک خورده که ساعتی در دست دارد.
سیمین خانم هم چنان دم در پا به پا می کرد و معطل مانده بود چه کند. می ترسید قدم بردارد و وارد خانه شود. از خودش خجالت می کشید که بی دعوت آمده است. خواهر های خانم... همیشه فک و فامیل و قوم و خویش های خانم...
از پسرش عصبانی بود. حرمت امامزاده به متولیش است. این پسره یادش رفته است که خودش هم از زیر بته در نیامده و کس و کار دارد.
نگاهی به فاطمه خانم انداخت و دستش را در کیفش کرد تا بسته ی هدیه را درآورد. انگشتانش که به کاغذ خورد مثل برق گرفته ها خشکش زد.
در کیفش را محکم بست، بوسه ا ی بر گونه ی سیروس نهاد.
ـ خانم بزرگ کجا؟ این طوری که بده.
سیمین خانم هم چنان که به طرف در کوچه می رفت بدون این که رویش را برگرداند با صدای خفه ای گفت:
ـ از قول من تبریک بگین. فقط اومده بودم سبد گل رو بدم و برم. امشب خودم مهمونم.
و آن شب هر چه عروس و پسرش زنگ زده بودند جواب تلفن را نداد.

سیمین خانم آهی می کشد، به آشپزخانه برمی گردد، هندوانه را پاره می کند و در کاسه مرغی می چیند. با قاشق پوست هندوانه را می تراشد و به دهن می گذارد. درست است که آقا رضا گران فروش است، ولی میوه هایش حرف ندارد.
روی کاسه را حفاظ نایلونی می کشد و روی میز سالن می گذارد. نگاهی به ساعت می اندازد.

نظرات کاربران درباره کتاب فهرست حسرت‌ها

ساده،زیبا و روان
در 1 سال پیش توسط gma...h29
خوب بود
در 1 سال پیش توسط gma...h29
عالیه
در 1 سال پیش توسط gma...h29