فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برف‌های کلیمانجارو

کتاب برف‌های کلیمانجارو

نسخه الکترونیک کتاب برف‌های کلیمانجارو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برف‌های کلیمانجارو

کلیمانجارو کوه برف‌پوشی‌ است به ارتفاع ۶۵۷۰ متر که بلند‌ترین قله‌ی آفریقاست. قله‌ی غربی آن نگایه نگای ماسایی نام دارد. نزدیک قله‌ی غربی لاشه‌ی خشکیده و یخ‌زده‌ی پلنگی افتاده است. معلوم نیست پلنگ در آن ارتفاع چه می‌کرده و دنبال چه بوده.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب برف‌های کلیمانجارو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مرد گفت: «خوبی اش این است که درد ندارد. شروع که می شود تازه می فهمی.»
ــ واقعاً؟
ــ دقیقاً. فقط بابت بو خیلی شرمنده ام. اذیت می کند.
ــ بس کن! چرا شرمنده باشی؟
مرد گفت: «نگاهشان کن. یا ریختش این ها را می کشاند اینجا یا بوش.»
تختی که مرد روی آن خوابیده بود در سایه ی گسترده ی یک درخت گل ابریشم بود و مرد از سایه که به آفتاب سوزان دشت نگاه می کرد سه پرنده ی درشت دید که به شکل کریهی نشسته بودند و ده دوازده تای دیگر هم در آسمان می سریدند و سایه ها شان روی زمین جابه جا می شد.
مرد گفت: «این ها از روزی که کامیون خراب شده همین جا ولو شده اند. امروز اولین باری است که نشسته اند روی زمین. اوایل نحوه ی پروازشان را با دقت تماشا می کردم تا اگر خواستم، در داستان استفاده کنم. حالا دیگر مسخره است.»
زن گفت: «کاش نمی کردی.»
مرد گفت: «فعلاً که فقط حرف است. حرف که می زنم خیلی راحت تر است. اما نمی خواهم ناراحتت کنم.»
زن گفت: «خودت هم می دانی که ناراحتم نمی کند. فقط خیلی عصبی هستم که کاری از دستم برنمی آید. باید سعی کنیم تا جایی که می توانیم آرام باشیم تا هواپیما برسد.»
ــ یا تا وقتی نرسد.
ــ خواهش می کنم بگو ببینم چه کاری از دست من برمی آید. لابد کاری هست که من انجام بدهم.
ــ این پا را قطع کن. شاید جلوش را بگیرد، گر چه شک دارم. یا یک تیر بزن و خلاص. تیرانداز ماهری هستی. خودم یادت دادم. مگه نه؟
ــ این طوری حرف نزن، خواهش می کنم. دوست داری چیزی بخوانم برات؟
ــ چی بخوانی؟
ــ هر چی تو کیسه ی کتاب ها که نخوانده ایم.
مرد گفت: «نمی توانم گوش کنم. حرف زدن راحت تر است. دعوا می کنیم وقت می گذرد.»
ــ من دعوا ندارم. هیچ وقت اهل دعوا نبوده ام. بیا دیگر دعوا نکنیم. هر قدر هم عصبی شدیم مهم نیست. شاید امروز با یک کامیون دیگر برگردند. شاید هم هواپیما بیاید.»
مرد گفت: «من که حتی نمی خواهم از اینجا تکان بخورم. رفتن دیگر معنی ندارد، غیر از اینکه کار تو را آسان تر کند.»
ــ این بُزدلی ا ست.
ــ تو نمی توانی بگذاری آدم راحت به حال خودش بمیرد و بد و بیراه نگویی؟ لیچار گفتن به من چه فایده ای دارد؟
ــ تو که قرار نیست بمیری.
ــ چرند نگو. من همین الان هم کارم تمام است. باور نمی کنی از این لاشخورها بپرس.
چشم گرداند به طرف آن پرنده های گنده ی کثیف که منقارشان را لای پرهاشان فرو برده بودند. پرنده ی چهارم به زمین نشست و با قدم های تند دوید و سپس آهسته به طرف پرنده های دیگر لنگر برداشت.
ــ این ها دور و بر هر اردوگاهی هستند. آدم حواسش نیست به آن ها. اگر وا ندهی نمی میری.
ــ این را کجا خوانده ای؟ خدایی تو هم خلی ها!
ــ باید به فکر یکی دیگر باشی.
مرد گفت: «به خدا من همیشه کارم همین بوده.»
مرد دراز کشیده و مدتی آرام بود و هُرم لرزان گرمای دشت کناره ی بوته زار را تماشا می کرد. چند قوچ سفید و ریز در زردی دوردست دشت به چشم می خوردند. یک گله گورخر سفید را هم در سبزی علفزار دید. آنجا اردوگاه دلپذیری بود با درخت های تنومند در دامنه ی تپه ای با آب خوب و دم دست. آبگیر رو به خشکی هم بود و هر صبح یک دسته سنگ خوارک دورش می پریدند.
زن که روی صندلی برزنتی کنار مرد نشسته بود گفت: «نمی خواهی چیزی بخوانم؟ نمه بادی بلند شده انگار.»
ــ نه، دستت درد نکند.
ــ شاید کامیون بیاید.
ــ جهنم. اهمیتی نمی دهم.
ــ من می دهم.
ــ تو به خیلی چیزها اهمیت می دهی که من نمی دهم.
ــ زیاد نیست، هَری.
ــ نوشیدنی داریم؟
ــ برایت خوب نیست. توی کتابِ بلَک(۲) نوشته از هر گونه نوشیدنی الکلی پرهیز کنید. تو نباید مشروب بخوری.
مرد داد زد: «مولو! (۳)»
ــ بله، بُوانا(۴)
ــ ویسکی و سودا بیاور.
ــ چشم، بوانا.
زن گفت: «نباید بخوری. وقتی می گویم وا نده منظورم همین است. نوشته ضرر دارد. من هم می دانم برایت خوب نیست.»
مرد گفت: «نخیر، خیلی هم خوب است.»
فکر کرد دیگر کارش تمام است. دیگر فرصت نمی کند تمامش کند. کار کشید به بگومگو سر مشروب. از وقتی قانقاریا به پای راستش افتاد، هیچ دردی حس نکرده بود و وحشت هم با درد رفت و خستگی شدیدی او را در خود گرفت و خشمی از اینکه می دید آخرش به اینجا رسیده است. برای این بلایی که حالا می آمد چندان کنجکاوی نشان نمی داد. سال های سال فکرش را کرده بود، ولی حالا هیچ معنایی نداشت. عجیب است که وقتی خسته باشی، آسان می شود.
حالا دیگر آن چیزهایی را که برای نوشتن جمع کرده بود تا آن قدر یاد بگیرد که خوب بنویسدشان کنار می گذاشت و نمی نوشت.
ولی خب، معلوم هم نیست که از عهده ی نوشتنشان برنیاید. شاید هم هرگز نمی توانست بنویسد و برای همین دست به قلم نمی برد. حالا دیگر نمی توانست مطمئن باشد.
زن به او نگاه کرد، لیوان به دست لبش را گزید و گفت: «کاش اصلاً نیامده بودیم. تو پاریس می ماندیم تو دچار همچو چیزی نمی شدی. همیشه می گفتی پاریس را دوست داری. می ماندیم پاریس یا می رفتیم یک جای دیگر. من هر جا که می گفتی حاضر بودم بیایم. گفتم حاضرم هر جا بخواهی بیایم. اگر می خواستی شکار بزنی می رفتیم مجارستان، خیلی هم راحت بودیم.»
مرد گفت: «برو بابا تو هم با پول کوفتیت.»
زن گفت: «این دیگر نامردی است. همیشه در اختیارت بوده. مال من و تو نداریم. من همه چیزم را گذاشتم وسط و هر جا تو خواستی همراهت آمدم، هر کاری تو خواستی کردم. ولی کاش به اینجا نیامده بودیم.»
ــ تو که گفتی دوست داری.
ــ آن وقت که گفتم تو حالت خوب بود. ولی الان متنفرم. آخر چرا باید پای تو این جور می شد. مگر ما چه کار کرده بودیم که این بلا به سرمان آمد؟»
به زن نگاه کرد و گفت: «ظاهراً اشتباه کردم که همان اول وقتی زخم شد، یادم رفت تنتور یُد بریزم. بعد هم بی توجهی کردم، چون زخم های من هیچ وقت عفونت نمی کردند. وضعش که بدتر شد به خاطر محلول رقیق کاربولیک بود، داروهای ضدعفونی دیگر تمام شده بود و کاربولیک رگ های نازک پا را از کار انداخت و باعث شد که قانقاریا شروع شود. باز هم چیزی می خواهی؟»
ــ منظورم این نیست.
ــ اگه به جای آن راننده ی کیکویوی دست و پاچلفتی یک مکانیک خوب خبر کرده بودیم، روغن موتور را نگاه می کرد، یاتاقان نمی سوزاند.
ــ منظورم این نیست.
ــ اگر کس و کارت را در اولد وست بوری(۵) خراب شده، ساراتوگا(۶)و پالم بیچ(۷)ول نکرده بودی مجبور نبودی مرا به...
ــ من تو را دوست داشته ام. بی انصافی نکن. من حالا هم دوستت دارم. همیشه دوستت داشته ام و دارم. تو دوستم نداری؟
مرد گفت: «نه، گمان نمی کنم. هیچ وقت دوستت نداشته ام.»
ــ هری، هیچ معلوم است چه می گویی؟ زده به سرت؟
ــ نه. من سری ندارم که به آن بزند.
زن گفت: «این را نخور. عزیزم، خواهش می کنم نخور. باید هر کاری از دستمان برمی آید بکنیم.»
مرد گفت: «تو بکن، من خسته ام.»



کلیمانجارو کوه برف پوشی است به ارتفاع ۶۵۷۰ متر که بلند ترین قله ی آفریقاست. قله ی غربی آن نگایه نگای ماسایی (۱) نام دارد. نزدیک قله ی غربی لاشه ی خشکیده و یخ زده ی پلنگی افتاده است. معلوم نیست پلنگ در آن ارتفاع چه می کرده و دنبال چه بوده.

نظرات کاربران درباره کتاب برف‌های کلیمانجارو

ترجمه خیلی بد
در 2 ماه پیش توسط ami...875
من که از این کتاب چیزی نفهمیدم.
در 1 سال پیش توسط tou...siz