فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رامونای آتش‌پاره

کتاب رامونای آتش‌پاره

نسخه الکترونیک کتاب رامونای آتش‌پاره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رامونای آتش‌پاره

این بزرگ‌ترین روز زندگی رامونا است. او در کودکستان به معلمش عشق می‌ورزد. همچنین پسرکی کوچولو را به قدری دوست دارد که دلش می‌خواهد او را ببوسد. رامونا شیفته‌ی گیسوی قشنگ، فرفری و قهوه‌ای مایل به قرمز همکلاسی‌اش است. اما باید دید که رامونا چطور دردسر درست می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رامونای آتش‌پاره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



روز بزرگِ زندگی رامونا

رامونا کوییم بی به خواهر بزرگش بئاتریس گفت: «هیچ هم آتش پاره نیستم!»
بئاتریس گفت: «پس، این قدر شیطنت نکن!» او کنار پنجره ی جلویی خانه ایستاده و منتظر دوستش، مری جین بود تا با هم به مدرسه بروند.
رامونا که تازگی ها یاد گرفته بود دو پایی جَست بزند، گفت: «شیطانی نمی کنم. فقط دارم شعر می خوانم و می پَرم.»
رامونا اصلاً قبول نداشت که دختری آتش پاره و شیطان است. البته دیگران او را آتش پاره می دانستند، ولی خودش این طور فکر نمی کرد. چون تمام کسانی که به او آتش پاره می گفتند بزرگسال بودند. پس بعید نبود که نسبت به او کم لطفی می کردند!
رامونا به پریدن و خواندن ادامه داد: «امروز، روزِ بزرگی ست... روزِ خیلی بزرگی ست...»
او به خاطر این که به جای لباسِ بازی، لباس بیرون پوشیده بود، خیال می کرد که دیگر بزرگ شده است و احساس می کرد که آن روز، روزی بزرگ و شاید هم بزرگ ترین روزِ زندگی اش است! از آن به بعد، دیگر مجبور نبود روی سه چرخه اش بنشیند و مدرسه رفتنِ بئاتریس، هنری هوگینز و بقیه ی بچه های همسایه را تماشا کند. امروز، خودش به مدرسه می رفت! می رفت تا خواندن و نوشتن یاد بگیرد و کارهایی بکند که معلوم شود دستِ کمی از بئاتریس ندارد!



رامونا از پریدن و آواز خواندن دست برداشت و به مادرش اصرار کرد: «زود باش مامان! مدرسه ام دیر می شود.»
خانم کوییم بی گفت: «رامونا! ذلّه ام نکن. هنوز کلّی وقت داریم...»
رامونا که اصلاً چنین قصدی نداشت، اعتراض کرد: «من ذلّه نمی کنم!» او یک بزرگسالِ کندکار و کم جُنب و جوش نبود، بلکه دخترکی بود که حوصله ی صبر کردن نداشت. زندگی آن قدر برایش جالب توجه بود که می خواست هر چه زودتر ببیند که بعد، چه پیش می آید.
به هر حال، همان موقع، مری جین از راه رسید و پرسید: «خانم کوییم بی، چه طور است من و بئاتریس، رامونا را به کودکستان ببریم؟»
رامونا فورا گفت: «نخیر هم!»
مری جین از آن دخترهایی بود که همیشه می خواست مادرانه رفتار کند و همیشه هم دوست داشت رامونا یک نی نی کوچولو باشد. امّا، هیچ کس نمی توانست رامونا را، در حالی که در روز اولِ مدرسه اش مثل یک نی نی کوچولو رفتار می کند، گیر بیندازد!!
خانم کوییم بی پرسید: «چه اشکالی دارد؟ می توانی درست، عین یک دختر خانم، همراه بئاتریس و مری جین به مدرسه بروی.»
ــ نخیر، نمی توانم!
رامونا حتی یک لحظه هم گول نخورد. می دانست که مری جین، باز هم مانند همیشه که احساس مادرانه می کند، طوری با لحن کودکانه با او حرف می زند، دستش را می گیرد و از خیابان می گذراند که همه گمان می کنند او واقعا یک نی نی کوچولوست!
بئاتریس با چرب زبانی گفت: «رامونا! خواهش می کنم. آخر خیلی کیف دارد تو را ببریم کودکستان و به معلمت معرفی کنیم.»
رامونا پایش را به زمین کوبید و گفت: «نخیر!»

شاید این کار، برای بئاتریس و مری جین کیف داشت، امّا برای او، اصلاً! رامونا می خواست یک بزرگسال واقعی او را به مدرسه ببرد. پس، اگر لازم می شد، یک جیغ و داد حسابی راه می انداخت. چون معمولاً با این رفتار، حرفش را پیش می بُرد! به نظر رامونا وقتی دختری کوچک ترین عضو خانواده، و هم چنین کوچک ترین فرد در مجتمع ساختمانی شان باشد، بیش تر وقت ها ناچار می شود، برای به کرسی نشاندنِ حرفش، سر و صدا راه بیندازد.



خانم کوییم بی گفت: «خیلی خُب، رامونا. این قدر هَوار نکش! اگر نمی خواهی، مجبور نیستی با آن ها بروی. خودم تو را می برم.»
رامونا که بیرون رفتنِ بئاتریس و مری جین را تماشا می کرد با خوشحالی گفت: «زود باش، مامان!»
امّا سرانجام، هنگامی که مادرش را از خانه به خیابان کشاند، با دیدنِ یکی از دوستان مادرش، خانم کمپ، خیلی دلخور شد.
خانم کمپ و پسرش هُوی، و خواهر کوچک هوی، ویلاجین، که در کالسکه بود، داشتند به آن ها نزدیک می شدند. رامونا که نمی خواست منتظر خانم کمپ و هوی بمانند به مادرش اصرار کرد: «عجله کن، مامان!» ظاهرا به خاطر دوستیِ خانم کوییم بی و کمپ، همه انتظار داشتند رامونا و هوی با هم دوست شوند.
خانم کمپ از دور صدا زد: «هی...، سلام!» و مادر رامونا مجبور شد منتظر بماند تا آن ها برسند.
هوی به رامونا خیره شد. همان قدر که رامونا دلش نمی خواست با او دوست شود، او هم رغبتی به دوستی با رامونا نداشت.
رامونا به هوی زُل زد. هوی پسری با قیافه ی جدّی و موهای بورِ فِرفِری بود. مادرش اغلب می گفت: «موی فِرفِری به دردِ پسرها نمی خورَد.» دَم پای شلوار جینِ تازه اش را تا زده و پیراهن نو آستین بلندی پوشیده بود. ظاهرش نشان نمی داد که برای رفتن به کودکستان، حتی ذره ای هیجان داشته باشد. رامونا احساس می کرد که اِشکال از خودِ هوی است که در چنان موقعیتی، آن قدر خونسرد است. ویلاجینِ مو صاف، که رامونا او را به خاطر کثیفی و نامرتبی اش دوست داشت، تمام خُرده های بیسکویت خیس خورده ی توی دهانش را به بیرون تف کرد و به هنرنمایی خودش خندید.

نظرات کاربران درباره کتاب رامونای آتش‌پاره

لطفا درصد تخفیف رو بیشتر کنین^~^
در 2 سال پیش توسط نگین