فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پول‌های بالدار

کتاب پول‌های بالدار

نسخه الکترونیک کتاب پول‌های بالدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پول‌های بالدار

مهم نیست که می‌خواهم کتاب بنویسم، مهم این است که در کتاب می‌توانم حرف‌هایم را بزنم بدون این‌که بترسم وقتی کسی آن را می‌خواند حرف‌هایم را باور می‌کند یا نه. خودم هم شاید اتفاقات این کتاب را باور نکرده‌ام. شاید کتاب اصلاً برای باور کردن نیست. ما به رادیو گوش می‌دهیم و می‌دانیم که نمی‌شود از رادیو به عنوان جاروبرقی استفاده کرد. از جاروبرقی هم انتظار نداریم لباس‌هایمان را بشوید. اخبار روزنامه را برای باور کردن می‌خوانیم اما کتاب داستان برای این نیست که آن را باور کنیم. من حالا این‌طور فکر می‌کنم و داستانم را می‌نویسم بدون این‌که انتظار داشته باشم کسی اتفاقاتش را باور کند. از داستانم لذت می‌برم اما از خودم هم انتظار ندارم آن را باور کنم.

ادامه...

بخشی از کتاب پول‌های بالدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

این اولین باری نیست که می خواهم کتاب بنویسم. بار اول کلاس پنجم بودم که آرزو کردم نویسنده شوم. چند روز سعی کردم چیزی بنویسم اما نتوانستم. همان وقت ها بود که یک روز در راه مدرسه عمویم را دیدم. عمو پرسید:
«وقتی بی کاری چه کار می کنی؟»
به نظرم آمد سوال عمویم غلط است. چون آدم وقت هایی که بی کار است کاری نمی کند و اگر کاری کند که دیگر بی کار نیست. اما نمی دانم چرا گفتم:
«دارم کتاب می نویسم.»
عمو سر تکان داد. معلوم بود از این که من کتاب می نویسم خیلی خوشحال شده است، بعد کلی در باره فایده های کتاب گفت که چیزی از حرف هایش نفهمیدم. حرف هایش که تمام شد از هم جدا شدیم، وقتی تنها شدم تازه فهمیدم چه دروغ گنده ای گفته ام. همیشه آدم وقتی تنها می شود می فهمد کار بدی کرده خیلی زود فراموش می کند، بار بعدی که آدم متوجه کار بدش می شود وقتی است که گند کار در آمده و گند کار من خیلی زود در آمد. خیلی زود، منظورم یک هفته بعد است که عمو و زن عمو خانه ما مهمان بودند. هنوز درست و حسابی احوالپرسی ها تمام نشده بود که عمو به من گفت: «برو کتابت را بیاور ببینم چه نوشته ای؟»
خواستم بروم کتابم را بیاورم، اما بعد یادم افتاد که کتابی ننوشته ام. یک نکته دیگر که در مورد آدم ها فهمیده ام این است که نه تنها دروغ های دیگران را خیلی زود باور می کنند که دروغ های خودشان را هم باور می کنند.
چه جوابی می توانستم به عمو بدهم. مجبور شدم یک دروغ جدید بگویم: «کتابم را به یکی از دوستانم داده ام.»
مامان دهانش باز مانده بود، چون نمی دانست من کی کتاب نوشته ام که او نفهمیده. اما مهم نبود چون زود موضوع را فراموش کرد و مشغول حرف زدن با زن عمو شد. عمو هم سر تکان داد و گفت: «خب هر وقت کتابت را از دوستت پس گرفتی، به من هم بده تا بخوانم.» و او هم موضوع را فراموش کرد. خیلی خوب است که آدم ها زود همه چیز را فراموش می کنند. آن شب تا صبح در این فکر بودم که چطور می توان کتاب نوشت.
می خواستم کتابم داستان زندگی پسری مثل خودم باشد که بزرگ می شود و از دست مدرسه راحت می شود، بعد به دانشگاه می رود و بعد ازدواج می کند و زندگی خوبی هم دارد. اما فکر کردم که آن پسر مثل همه انسان ها باید روزی بمیرد و کتاب من هم با مرگ او تمام می شود. به مردن آن پسر که فکر کردم مجبور شدم به مردن خودم هم فکر کنم. دلم گرفت و تصمیم گرفتم اصلاً کتاب ننویسم. چه فایده دارد آدم کتابی بنویسد که آخرش با مردن تمام شود.
به رختخواب رفتم که بخوابم اما خوابم نبرد. امیدم را به کتاب نوشتن از دست داده بودم و از طرف دیگر نمی دانستم باید چه جوابی در مورد کتاب به عمو بدهم. بالاخره خوابم برد، شاید آن لحظه ای توانستم بخوابم که فکر کردم می توانم یک دروغ جدید بگویم. هیچ لازم نیست آدم نگران دروغ ها و اشتباهات قبلی اش باشد چون می تواند دروغ های جدید بگوید و اشتباهاتش را با اشتباهات جدید بپوشاند. من قضیه کتاب را به کل فراموش کرده بودم تا این که چند روز بعد عمو را توی راه مدرسه دیدم. شاید این از بدشانسی من است که خانه عمویم درست در خیابانی است که مسیر هر روز من به مدرسه است. پشت یک درخت قایم شدم که دیده نشوم اما دیده شدم و مجبور شدم برای این که گند کار در نیاید جلو بروم و به عمو سلام کنم. خب معلوم است که عمو بعد از سلام چه سوالی از من پرسید: «کتابت را از دوستت پس گرفتی؟»
«بله.»
«الآن همراهت است؟»
چیزی نمانده بود بگویم بله، چون همان طوری که گفتم آدم دروغ های خودش را خیلی زود باور می کند اما نجات پیدا کردم و دروغ بهتری گفتم: «سوزاندمش، کتاب نوشتن کار بیهوده ای است.»
چهره عمو در هم رفت، نمی دانم از این که گفتم دیگر به کتاب نوشتن علاقه ای ندارم یا از این که بو برده بود همه حرف هایم دروغ است.

نظرات کاربران درباره کتاب پول‌های بالدار

کتاب خوبی بود. دوسش داشتم.
در 3 ماه پیش توسط سارا دنیوی
It's amazing
در 9 ماه پیش توسط zhi...imi
خوب بود
در 2 هفته پیش توسط ami...014