فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فاج قهرمان

کتاب فاج قهرمان

نسخه الکترونیک کتاب فاج قهرمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فاج قهرمان

بدون شک زندگی در خانه ما تغییر کرده بود. پدر شب‌ها با یک بغل پر از پاکت‌های میوه و سبزیجات به خانه برمی‌گشت و شام را آماده می‌کرد. ماشین لباسشویی مدام کار می‌کرد. هر بار که توتسی شیر می‌خورد و آروغ می‌زد، بالا می‌آورد. باید تقریبا شش بار در روز عوض می‌شد. فاج هم اول شروع کرد به خیس کردن شلوارش، و بعد تختش. پدر و مادر گفتند که این یک مرحله از رشد اوست و اگر همگی صبور باشیم، می‌گذرد. من پیشنهاد کردم که او را لاستیکی کنیم اما کسی با من موافق نبود. یک روز بعدازظهر مامان زد زیر گریه. درست جلوی چشم من. پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «فقط خیلی خسته‌ام. اون‌قدر کار دارم که گاهی اوقات فکر می‌کنم به آخر هفته نمی‌رسم.» به او گفتم: «می‌خواستین یه بچه دیگه نیارین.» این حرفم فقط باعث شد بیش‌تر گریه کند. دوست ندارم گریه مادرم را ببینم. دلم برایش می‌سوزد، ولی در عین حال مرا عصبانی هم می‌کند. مادربزرگ برای کمک کردن چند روز در هفته می‌آمد. و مامان، لیبی تابمن را برای نگهداری از فاج بعد از مدرسه استخدام کرد. من تا موقع شام خانه جیمی فارگو می‌ماندم. هرچند کسی هم در خانه سراغی از من نمی‌گرفت...

ادامه...

بخشی از کتاب فاج قهرمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این ترجمه را به دوست عزیزم هانیه یاسری پیشکش می کنم.

۱ : حدس بزن چی شده، پیتر!

زندگی به خوبی می گذشت تا وقتی که پدر و مادرم خبر را اعلام کردند. خبر را مثل آوار روی سرم خراب کردند. درست مثل آوار.
قبل از شام، مادر گفت: «پیتر، یه خبر خیلی خوب برات داریم.» مادر داشت توی کاسه سالاد هویج ریز می کرد. یکی برداشتم.
پرسیدم: «چه خبری؟» با خودم گفتم حتما پدر مدیر شرکت شده. یا شاید معلمم تلفن کرده و گفته با این که نمره های بالایی در کلاس پنجم نگرفته ام، اما مطمئنا باهوش ترین دانش آموز کلاس هستم.
مامان گفت: «ما داریم بچه دار می شیم.»
در حالی که نزدیک بود خفه بشوم پرسیدم: «داریم چی می شیم؟»
پدرم مجبور شد به پشتم بزند. خرده های هویج از دهنم بیرون پرید و خورد به پیشخان آشپزخانه.
مامان آن ها را با اسفنج پاک کرد.
پدر گفت: «بچه دار می شیم.»
از مامان پرسیدم: «یعنی شما حامله این؟»
مامان روی شکمش دست کشید و گفت: «درسته، الان نزدیک به چهار ماهه.»
«چهار ماه! چهار ماهه که می دونید و به من هیچی نگفتید؟»
پدر گفت: «می خواستیم مطمئن بشیم.»
«چهار ماه طول کشید که مطمئن بشید؟»
مادر گفت: «امروز برای بار دوم رفتم دکتر، بچه ماه فوریه به دنیا می آد.» مامان دستش را دراز کرد و سعی کرد که توی موهایم دست بکشد، اما من سرم را دزدیدم تا مامان نتواند نوازشم کند.
پدر درِ قابلمه روی گاز را برداشت و شروع کرد به هم زدن سوپ. مامان دوباره رفت سراغ هویج ریز کردن. انگار داشتیم در مورد وضع هوا صحبت می کردیم.
«چطور تونستید؟!» داد زدم: «چطور تونستید؟! یکی بس نبود؟»
هر دو مکث کردند و به من نگاه کردند.
بنا را بر داد زدن گذاشتم: «یه فاج دیگه؟ توی این خونه فقط همین رو کم داشتیم.» برگشتم و مثل فرفره از توی هال رد شدم.
فاج، برادر چهارساله ام، در اتاق نشیمن بود. داشت بیسکویت توی دهانش می چپاند و تلویزیون تماشا می کرد و مثل خل ها می خندید. به او نگاه می کردم و با خودم می گفتم که دوباره باید تمام آن مراحل را طی کنم. لنگ و لگد زدن ها و جیغ زدن ها و کثیف کاری ها و چیزهای دیگر ــ خیلی چیزهای دیگر.... آن قدر عصبانی شدم که به دیوار لگد زدم.
فاج برگشت و نگاهم کرد و گفت: «سلام پیته.»
داد زدم: «تو بدترین عذابی هستی که تا به حال نازل شده.»
یک مشت بیسکویت پرت کرد به طرفم.
به سرعت به طرف اتاقم رفتم و آن قدر در را محکم به هم زدم که نقشه جهانم از روی دیوار افتاد روی تختم. ساک ورزشی ام را از کمد کشیدم بیرون و دو تا از کشوهای لباسم را توی آن خالی کردم. با خودم گفتم: یه فاج دیگه. می خوان یه فاج دیگه به دنیا بیارن.
در زدند، پدر بود، صدا زد: «پیتر...»
به او گفتم: «برو.»
او گفت: «می خوام باهات صحبت کنم.»
انگار که از چیزی خبر نداشته باشم گفتم: «در مورد چی؟»
«بچه.»
«کدوم بچه؟»
«خودت می دونی کدوم بچه!»
«ما یه بچه دیگه لازم نداریم.»
پدر گفت: «لازم داشته باشیم یا نداشته باشیم، اون داره می آد. پس بهتره از الان بهش عادت کنی.»
«هیچ وقت نمی خوام.»
پدر گفت: «بعدا در موردش با هم صحبت می کنیم، فعلاً برو دستاتو بشور که وقت شامه.»
«من گرسنه نیستم.»
زیپ ساکم را بستم، ژاکتم را برداشتم و در اتاقم را باز کردم. کسی آن جا نبود. شتابان از هال گذشتم و دیدم پدر و مادرم در آشپزخانه اند.
اعلام کردم: «من دارم می رم، برای به دنیا اومدن یه فاج دیگه منتظر نمی شینم، خداحافظ.»
حرکتی نکردم. همان طور آن جا ایستادم تا ببینم حرکت بعدی آن ها چیست.
مامان پرسید: «کجا می ری؟» چهار تا بشقاب از توی کابینت در آورد و به پدر داد.
هرچند تا آن لحظه هرگز در مورد این که کجا می خواهم بروم فکر نکرده بودم، گفتم: «خونه جیمی فارگو.»
مادر گفت: «آپارتمان اونا یکخوابه است، جاتون تنگ می شه ها!»
«پس می رم خونه مادربزرگ، خوشحال می شه که من برم پیشش.»
«مادربزرگ این هفته رفته بوستون دیدن خاله لیندا.»
«اوه.»
«پس چرا دستاتو نمی شوری و شامتو نمی خوری، بعدا می تونی تصمیم بگیری که کجا بری.»
نمی خواستم اقرار کنم که گرسنه ام، اما بودم. و آن بوهای خوبی که از قابلمه ها و تابه های روی گاز می آمد داشت دهانم را آب می انداخت. بنابراین ساک ورزشی ام را زمین انداختم و رفتم به سمت دستشویی.
فاج جلوی دستشویی روی چهارپایه اش ایستاده بود و دست هایش را در حالی که یک بندِ انگشت کف روی آن ها جمع شده بود صابون می زد. در حالی که سعی داشت ادای شخصیت برنامه تلویزیونی مورد علاقه اش را در بیاورد گفت: «سلام، شما باید بِرت باشید، من اِرنی هستم، از آشناییتون خوشوقتم.» یکی از دست های کوچک کفی اش را دراز کرد که با من دست بدهد.
به او گفتم: «آستیناتو بزن بالا، داری کثیف کاری می کنی.»
زد زیر آواز: «کثیف، کثیف،... من عاشق کثیف کاری ام.»
به او گفتم: «همه می دونن... همه می دونن.»
دست هایم را زیر شیر آب گرفتم و با شلوارم خشکشان کردم.
وقتی که سر میز رفتیم، فاج خودش را روی صندلی اش جا کرد. از آن جایی که فاج قبول نمی کند روی صندلی خودش که مخصوص بچه هاست بنشیند، باید زانو بزند تا دستش به میز برسد. او گفت: «پیته دستاشو صابون نزد، فقط آب گرفت.»
تا خواستم بگویم: توی وروجک...، فاج شروع کرد به صحبت کردن با پدر: «سلام من برت هستم، شما باید ارنی باشید.»
پدرم همبازی فاج شد و گفت: «درسته، حالت چطوره برت؟»
فاج گفت: «خوب بهت می گم، کبدم داره سبزرنگ می شه و ناخن های پام دارن می افتن.»
پدر گفت: «متاسفم که این رو می شنوم، شاید فردا بهتر بشی.»
فاج گفت: «بله شاید.»
سرم را تکان دادم و کمی پوره سیب زمینی توی بشقابم گذاشتم. بعد یک عالمه سس روی آن ریختم. گفتم: «یادتون می آد زمانی که فاج رو به همبرگرفروشی هِوِن برده بودیم و اونم پوره های سیب زمینی رو به همه جای دیوار مالید؟»
فاج یکدفعه به موضوع علاقه مند شد و پرسید: «من این کارو کردم؟»
جواب دادم: «بله، و یه بشقاب نخودسبز هم روی سرت گذاشتی.»
مادرم زد زیر خنده و گفت: «من اون روز رو فراموش کرده بودم.»
گفتم: «کاش قبل از این که تصمیم بگیرین یه بچه دیگه بیارین یادتون می اومد.»
فاج پرسید: «بچه؟»
پدر و مادرم به هم نگاه کردند. قضیه را فهمیدم. آن ها هنوز خبر خوب را به فاج نداده بودند.
مادر گفت: «بله، ما داریم بچه دار می شیم.»
فاج پرسید: «فردا؟»
مادر گفت: «نه، فردا که نه.»
فاج پرسید: «کی؟»
پدر گفت: «ماه فوریه.»
فاج شروع کرد به اسم بردن ماه های سال: «ژانویه، فوریه، مارس، آوریل، مه، ژوئن، ژوئیه،...»
گفتم: «خوب خوب همه می دونن که چقدر باهوشی.»
«ده، بیست، سی، چهل، پنجاه،...»
گفتم: «بسه دیگه.»
«الف، ب، پ، ت، ث، ج، چ، ح، خ...»
گفتم: «می شه یکی اینو خاموش کنه؟»
فاج چند دقیقه ای ساکت بود. بعد گفت: «چه جور بچه جدیدی قراره باشه؟»
گفتم: «باید امیدوار باشیم که مثل تو نباشه.»
«چرا نباشه؟ من بچه خوبی بودم، نبودم مامان؟»
مادر گفت: «تو بچه جالبی بودی فاج.»
به من گفت: «دیدی، من بچه جالبی بودم.»
مادر گفت: «پیتر هم بچه شیرینی بود، خیلی ساکت بود.»
به مامان گفتم: «شانس آوردید که من بچه اول بودم وگرنه ممکن نبود دیگه بچه بیارید.»
فاج پرسید: «منم بچه ساکتی بودم؟»
پدر گفت: «فکر نمی کنم.»
فاج گفت: «من می خوام بچه رو ببینم.»
«بعدا می بینی.»
«الان.»
پدر گفت: «نمی شه الان ببینیش.»
فاج پرسید: «چرا؟ چرا نمی شه؟»
مادر به او گفت: «چون توی شکم منه.»
با خودم گفتم: شروع شد، همان سوال مهم. وقتی من پرسیدم کتابی به من دادند به اسم: چطور بچه ها ساخته می شوند. با خودم گفتم وقتی فاج بپرسد پدر و مادر چه می خواهند بگویند. اما فاج نپرسید، در عوض قاشقش را کوبید به بشقاب و داد زد: «می خوام بچه رو ببینم، می خوام الان ببینم!»
پدر گفت: «تو هم مثل ما باید تا فِوریه صبر کنی.»
فاج داد زد: «الان، همین الان.»
با خودم گفتم که تا پنج سال دیگر هم این بچه جدید همه این کارها را می خواهد تکرار کند. و شاید هم بیش تر از پنج سال. و از کجا معلوم که به بچه دار شدن ادامه ندهند، یکی پس از دیگری.

نظرات کاربران درباره کتاب فاج قهرمان