فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه آستانه‌نشین

کتاب سه آستانه‌نشین
بلز پاسكال، سورن كيرگگور، سيمون وی

نسخه الکترونیک کتاب سه آستانه‌نشین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه آستانه‌نشین

بسیاری از مسیحیان سردرگم‌اند. کلیساها برنامه‌های مختلفی را به اجرا درمی‌آورند، مانند مطالعه کتاب مقدس، تشکیل گروه‌های بحث و مناظره، و انواع اعتکاف، و قصدشان هم این است که به رشد و بالندگی زندگی معنوی کمک کنند؛ اما خود ما چندان نمی‌دانیم منظورمان از زندگی معنوی چیست. سخنان فراوانی درباره کمال و شکوفایی گفته‌اند، اما بسیاری از ما به این نکته نیندیشیده‌ایم که این‌ها چه ربطی به خدا دارد. این نکته را ژورژ برنانوس، رمان‌نویس پرآوازه فرانسوی در دوره پیش از جنگ جهانی دوم، در کتاب خاطرات کشیش روستا مورد توجه قرار داده است. او آدمی دست‌وپاچلفتی را تصویر می‌کند که مضحک به نظر می‌آید و در زندگی دنیوی‌اش ناکام است اما پیرو واقعی مسیح به شمار می‌رود ــ زندگی معنوی‌اش ستودنی است. دین وعده سعادت می‌دهد، سعادت ابدی، اما این را خیلی وقت‌ها با کامیابی دنیوی اشتباه می‌گیرند. البته این سعادت جدا از زندگی دنیوی ما نیست، اما بسیاری از آدم‌ها نمی‌دانند که پیوند این سعادت با زندگی دنیوی چه‌گونه است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه آستانه‌نشین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زندگی معنوی امروز

بسیاری از مسیحیان سردرگم اند. کلیساها برنامه های مختلفی را به اجرا درمی آورند، مانند مطالعه کتاب مقدس، تشکیل گروه های بحث و مناظره، و انواع اعتکاف، و قصدشان هم این است که به رشد و بالندگی زندگی معنوی کمک کنند؛ اما خود ما چندان نمی دانیم منظورمان از زندگی معنوی چیست. سخنان فراوانی درباره کمال و شکوفایی گفته اند، اما بسیاری از ما به این نکته نیندیشیده ایم که این ها چه ربطی به خدا دارد. این نکته را ژورژ برنانوس، رمان نویس پرآوازه فرانسوی در دوره پیش از جنگ جهانی دوم، در کتاب خاطرات کشیش روستا مورد توجه قرار داده است. او آدمی دست وپاچلفتی را تصویر می کند که مضحک به نظر می آید و در زندگی دنیوی اش ناکام است اما پیرو واقعی مسیح به شمار می رود ــ زندگی معنوی اش ستودنی است. دین وعده سعادت می دهد، سعادت ابدی، اما این را خیلی وقت ها با کامیابی دنیوی اشتباه می گیرند. البته این سعادت جدا از زندگی دنیوی ما نیست، اما بسیاری از آدم ها نمی دانند که پیوند این سعادت با زندگی دنیوی چه گونه است.
شاید این حرف ها خودبینانه به نظر برسد. مگر من صاحب نظر مسائل معنوی هستم؟ مسیحی فوق العاده ای هم نیستم. آدم باید بویی از معنویت برده باشد تا بتواند این طور مطمئن حرف بزند. من برای دفاع از خودم باید دو نکته را توضیح بدهم. نکته اول این که نگرش هایی که من در بحثِ زندگی معنوی مطرح می کنم نگرش های من نیستند بلکه نگرش های سه نویسنده اند ــ بلز پاسکال، سورن کیرگگور و سیمون وِی. من با مطالبی که از این سه نویسنده آموخته ام دریافته ام که ما درک و دریافت درستی از زندگی معنوی نداریم. نکته دوم این است که من خودم در زندگی ام طالب هدایت و ادراک بوده ام. من چه گونه باید مسیحی باشم ــ من که هر روز باید به سر کار بروم، من که باید بچه هایم را بزرگ کنم و به عرصه برسانم، من که آدم میان سالی ام با علاقه ها و سلیقه هایی ورای امکاناتم؟ من که مدام در طلب نوعی هدایت معنوی بوده ام در آثار این سه نویسنده بسی نکته ها یافته ام. این سه درباره خواست ها و سرخوردگی های ما سخن می گویند و به ما امکان می دهند که دریابیم چرا زندگی مان سراسر ملال و تب وتاب است و چه گونه می توانیم از این اسارت و گرفتاری رها بشویم. درک و دریافت این سه نویسنده از زندگی معنوی بسیار متکامل تر از دغدغه هایی است که ما درباره کمال شخصی و فعلیت بخشیدن به قوه های خود در سر داریم، اما این درک و دریافت، درعین حال، شوق ما به سعادت و بهروزی را نه نفی می کند و نه اثبات.
یک علت دیگر جذابیت این سه نویسنده برای من این است که در عالم اندیشه صاحب فضل و کمال هستند. چرا این فضل و کمال فکری اهمیت دارد؟ ببینید، من می توانم اثر کلاسیک جان بانین به اسم سیر یک زایر را بخوانم و از آن بهره های معنوی فراوان ببرم ــ بهره هایی که می توان به آن ها اطمینان کرد. اما جان بانین مسئله حقانیت ایمان و اساس مدعاها را هیچ گاه جدی مورد نظر قرار نمی دهد. او راهنمایی است صرفا عملی و به هیچ وجه راهنمای نظری به معنای دقیق کلمه به حساب نمی آید. راهنما، اگر هم اهل نظر باشد و هم اهل عمل، قادر است نکته هایی عرضه کند در باب این که خدا چیست، چرا یافتن خدا دشوار است، آدم ها چه هستند، و چرا عده ای خدا را می یابند و عده ای نه. این نوع راهنما درباره مرحله های رشد و بالندگی دینی نظر می دهد، همچنین درباره کوشش هایی که باید به خرج بدهیم تا به مخلوق های جدیدی بدل بشویم.
خلاصه کلام این که در نوشته های بلز پاسکال، سورن کیرگگور و سیمون وِی نوعی الهیات می یابیم. از این طریق می توانیم به دریافتی از خودمان و هم نوعان مان برسیم؛ ایده هایی بگیریم در این باب که چه چیزهایی ممکن است مانع رشد معنوی ما و دیگران بشود؛ دریابیم که چه چیزی ما را به سوی کمال بیشتر سوق می دهد؛ بیاموزیم که کارهای ما چه وجه و توجیهی دارد و زمینه های اندیشه و کردارمان چیست.
متاسفانه، ایده های این سه نویسنده برای بسیاری از روحانیان، غیر روحانیان، و جویندگان، آسان یاب نیستند. کار کلاسیک پاسکال با مرگ او ناقص ماند. به سبب پراکندگی و قطعه قطعه بودن آن، باید زیاد وقت گذاشت و زیاد مطالعه کرد تا الگوی تفکر پاسکال را تشخیص داد، و این کاری است که بیشتر آدم ها از عهده اش برنمی آیند. من در کتاب حاضر این الگو را عرضه می کنم تا شاید کسانی که فراغت کافی برای مطالعه اصل اثر پاسکال ندارند از آن بهره بگیرند. در مورد سورن کیرگگور و سیمون وِی نیز هدفم همین است. کیرگگور دست نیافتنی می نماید، زیرا هم زیاد می نوشته و هم در بسیاری از موارد نیات خود را پنهان نگه می داشته. سیمون وِی زیبا می نوشت، اما به سبب بداعت بینش و دیدگاهش، نمی توان به راحتی او را درک کرد. من سعی ندارم تک تک وجوه کار این سه نویسنده را معرفی کنم، بلکه فقط آن وجوهی را انتخاب می کنم که برمی گردند به عطش ما برای سرشار کردن زندگی مان.
قبل از آغاز بررسی، باید نکته ای را بگویم ــ درباره چارچوبی که در آن از زندگی معنوی بحث می کنیم. زندگی معنوی پدیده ای بی زمان نیست، بلکه آن را در زمان و مکان مشخص باید سنجید. مثلاً در قرون اولیه مسیحیت دو عامل را باید در نظر گرفت: تجلی یافتن خداوند آن گونه که رسولان گفته اند، و موجودیت روم ــ که هم قدرت سیاسی بود و هم نوعی فرهنگ. با حضور همین دو عامل بود که معنویت تعریف می شد. تصادفی نیست که مثلاً در معنویت اولیه مسیحی آن همه بر شهید و شهادت تاکید می کردند. اما برای ما امروزی ها سیادت سیاسی روم دیگر وجود ندارد. با حذف شدن این عامل، باید خیلی تلاش کنیم تا درباره معنویت اولیه مسیحی به درک و ارزیابی درستی برسیم.
قرون وسطی نیز همین طور. در قرون وسطی، یک کانون عبارت بود از کلیسا، و یک کانون دیگر هم غیرمسیحیان بودند. برای تاثیرگذاری بر غیرمسیحیان لازم بود نشان داده شود که مسیحیت به آدم ها توانایی می دهد تا شیوه زندگی برتری نسبت به غیرمسیحیان در پیش بگیرند و به آن تداوم ببخشند. به این ترتیب، مسیحیت می بایست نقش اجتماعی قدرتمندی داشته باشد. کشاکش های بعدی به تداخل حوزه های اختیار کلیسا و حاکمان مسیحی مربوط می شد، و از همین جا بود که ایده جهان مسیحی پدید آمد. زندگی معنوی تا حدود بسیار زیادی تابع نقشی تلقی می شد که آدمی می بایست در جامعه مسیحی ایفا کند. ولی ما امروزه نه آن غیرمسیحیان را داریم و نه در آن جهان مسیحی زندگی می کنیم. دغدغه های امروزی ما برمی گردد به مسیحیت موروثی و تاکید مدرنی که بر آزادی شخصی صورت می گیرد. این تاکید بر آزادی از دوره رنسانس شروع شد و بعد از تحولات مختلفی بدل شد به عاملی در آگاهی روزمره ما ــ شاید عامل مسلط. در هر نوع معنویت واقع بینانه امروزی باید این عامل مسلط را به حساب آورد.
بد نیست این آرمان آزادی را از زبان پیکو دلاّ میراندولا بشنویم که از چهره های معروف رنسانس بود و در خطابه در باب شان انسان این آرمان را بیان کرد. او انسان ها را مخلوقاتی دارای شان و منزلت می دانست، زیرا انسان ها به نظر او قادر بودند سرنوشت خود را رقم بزنند. جانوران و گیاهان همان هستند که هستند و نمی توانند چیزی باشند غیر از همین که هستند. اما آدم ها آزادند. می توانند تعیین کنند که چه باشند: فرشته، میمون، یا هر چیزی که بین این دو قطب هست. پس آدم ها امکانات نامحدودی برای پیشرفت و پرورش خود دارند. به این ترتیب، کانون توجه تغییر کرده بود: از نجات جان و روح، که در قرون وسطی غلبه داشت، به فعلیت بخشیدن به قوه انسانی تغییر یافته بود. این آرمانِ فعلیت بخشیدن به خود در دوره رنسانس کم وبیش سمت وسوی ادبی و هنری پیدا کرد. اصلاً این آرمان از آنِ درباریان فرهیخته بود.
در قرن هفدهم، فرانسیس بیکن دو ایده را به هم پیوند زد: ایده بشر در مقام خالق سرنوشت خود و این ایده که شناخت همان قدرت است. شناخت طبیعت ما را صاحب قدرت تسلط بر طبیعت می سازد. با چنین قدرتی ابزار لازم را برای ساختن آینده خود در اختیار داریم. می توانیم سرنوشت خود را همین جا در کره خاک رقم بزنیم. تعیین سرنوشت، در کنار آزادی تعیین مقدرات، بدل شد به آرمان، و علم هم شد ابزار دستیابی به اهداف.
تصادفی نیست که در دوره جدید به حال و روز نسبتا نومیدانه ای افتاده ایم، زیرا مدام نشانه هایی می بینیم حاکی از این که ما رقم زننده سرنوشت خود در کره خاک نیستیم. نیروهایی را شناخته ایم که بر آن ها اختیار کامل نداریم. دیگر چندان مطمئن نیستیم که بتوانیم اقتصاد یا تکنولوژیِ ساخته خودمان را مهار کنیم. حتی گرایش خود را به جنگ افروزی یا نابودی کره زمین، باز هم با استفاده از قدرتی که علم به ما داده است، نمی توانیم مهار کنیم. ما شبیه آن شاگرد جادوگری شده ایم که دانسته هایش محدود بود و هر کاری که می کرد از کنترلش خارج می شد. این همان حالی است که ما در این زمانه دچارش شده ایم.
وانگهی، هر کس ایده ای را برای خودش به کار گرفته که ابتدا برای نوع بشر به کار می رفته. ایده در ابتدا این بود که نوع بشر باید تعیین کننده سرنوشت خود باشد. آدم ها نمی بایست قربانی طبیعت باشند، می بایست قدرت خود را بر طبیعت اعمال کنند و آن را خادم خود بسازند. اما، برای ما، نوع بشر حاکم بر سرنوشت خود به شمار نمی آید، بلکه من ــ منِ فردِ واحدــ همه کاره است. من باید آنچه می خواهم داشته باشم، آنچه می خواهم باشم، قوه ام را به فعل دربیاورم، آگاهی ام را ارضا کنم. اگر همه چیز باب میل من نباشد، سرخورده می شوم، پایمال می شوم، تحقیر می شوم، قربانی می شوم.
مبنای این عارضه در نوعی رویاست ــ رویای قدرت بی حدومرز آدمی برای کسب کردن شناخت و مهار کردن همه چیز، چه در طبیعت و چه در طبع آدمی. انگار برای ما بدیهی شده که ابزار دستیابی به امکانات و خواست های نامحدود را در اختیار داریم. حالا که نشانه هایی می بینیم دال بر این که چنین ابزاری در دست مان نیست، خود را تحقیرشده و آبروباخته می یابیم. لابد دروغی در کار است؛ امکان کمال حتما در جایی وجود دارد. در آن آرمانی که در دوره رنسانس پدید آمد و به همت فرانسیس بیکن به علم پیوند خورد، و بعد به جای نوع بشر برای فرد به کار رفت، سازوکار شخصیت شیداـ افسرده ای نهفته است. منظور همان آرمانِ کمال بخشیدن به خود و فعلیت بخشیدن به قوه های خود است ــ برای همه و از طریق پیشرفت بی حدومرز و ناگزیر علم. وقتی این آرمان امکان پذیر می نماید، شادمان می شویم؛ وقتی واقعیت خلاف این را می نمایاند، دچار حزن و افسردگی می شویم. نوسان شدید ما میان این دو حال ما را مدام سردرگم تر، مضطرب تر و خشمگین تر می کند.
اما علم جدید همواره دو چهره داشته است ــ مانند یانوس (خدای رومی) که روبه رو و پشت سر را با هم می دید. علم جدید از یک سو اشاره داشت به امکان تسلط بشر بر طبیعت، و در نتیجه، قدرت دستیابی ما به اهداف؛ اما علم جدید، درعین حال، از همان ابتدا، با چهره دیگرش به سوی دیگری نیز می نگریست ــ از دست رفتن معنا و اهمیت. مسئله ما صرفا مسئله آن شاگرد جادوگر نیست که با دانش محدودش نیروهایی را به کار انداخت که افسار می گسستند. اگر مسئله صرفا این می بود، راه حل آن هم عبارت می بود از کسب شناخت بیشتر و رسیدن به تکنولوژی بهتر. اما مسئله عمیق تر از این است. همان است که پاسکال در قرن هفدهم بیان می کرد. از سویی، انسان ها خواست ها و مطلوب هایی دارند بزرگ تر از آنچه این جهان می تواند تامین کند؛ از سوی دیگر، علم جدید به هیچ وجه کاری به این تصور ما ندارد که امیال و آرزوهای انسانی اهمیتی دارند یا ندارند. علم جدید بر ما عالمی را آشکار می کند که آدم ها را به حساب نمی آورد. هیچ گاه به ما نمی گوید چه چیزی ارزش ذاتی دارد؛ هیچ گاه هیچ مقصودی را نمی نمایاند. هرچه علم پیشرفت کند و چیزهای بیشتری را در دایره خود بگنجاند، انسان ها در عالمِ بیگانه منزوی تر می شوند. امروزه خود انسان ها موضوع پژوهش علمی قرار گرفته اند و خودشان هم دارند از ارزش و معنا تهی می شوند. احساس می کنیم ارزش و معنایی داریم که با شناخت علمی مان قادر نیستیم به آن تداوم ببخشیم.
پاسکال خودش جزء علم جدید بود و به این علم خدمت شایانی کرد. اما، در همان طلیعه علم جدید، خیلی واضح و عمیق آن چهره دیگر یانوس را هم دید. پاسکال نه فقط در زمانه خودش منحصربه فرد بود، بلکه چیزی را می دید که بسیاری از دانشمندان و متخصصان علوم انسانی در روزگار ما هنوز ندیده اند: این که فهم تدریجی ما از جهان درعین حال نوعی جابه جا شدن خود ما نیز بوده است.(۱) ما نمی دانیم به کجای عالم تعلق داریم. همان طور که پاسکال گفته است، «هیولایی فهم ناپذیر» شده ایم.(۲)
بنابراین، پاسکال صرفا چهره ای قرن هفدهمی نیست، بلکه معاصر ماست ــ کسی است که درباره بلیه کنونی ما می نویسد. آخر، مسئله ما این است که نمی دانیم به کجا تعلق داریم یا چه هستیم. علم ما به طبیعت و آدم ها یک چیز است و شمّ و حس ما درباره ارزش و معنا یک چیز دیگر. فقط دین موید چنین احساسی است. اما دین ما نیز انگار بی اعتبار شده است. به این علت است که اولین حرکت پاسکال تثبیت دوباره اعتبار دین است. او نشان می دهد که دین درک عمیق و دقیقی از آدم ها دارد. از این رو، دین به سبب آنچه درباره آدم ها به ما (انسان های سرگشته و سردرگم) می گوید، دست کم سزاوار اعتنا و بررسی دقیق است. بعد از این بحث، پاسکال سعی می کند توانایی دین را در ارضای دل و نیز ذهن نشان بدهد.
از این رو، کار را از پاسکال شروع می کنیم. اما ابتدا ببینیم چرا هر سه نویسنده مورد بحث ما در بلیه کنونی ما موضوعیت می یابند. آخر، هرسه نفرشان «آستانه نشین»اند. هرسه (دست کم در بخشی از کارشان) در آستانه درگاه کلیسا نشسته اند و از آن جا با کسانی که درون کلیسا هستند سخن گفته اند. مسیحیت از این منظر بسیار متفاوت می نماید و کسانی را که در درون هستند به فکر و تامل می اندازد. این فکر و تامل را می توان در قالب داستانی نشان داد که کیرگگور درباره دیوانه گریخته از دیوانه خانه گفته است. این دیوانه وقتی راه شهر را در پیش می گیرد، فکر می کند که وقتی به شهر برسد همه او را خواهند شناخت و به دیوانه خانه برخواهند گرداند. به همین علت، تصمیم می گیرد به اولین آدمی که برمی خورد حرفی بزند که معقول باشد تا به مردم شهر ثابت بشود که او سالم است. به اولین کسی که می رسد می گوید «زمین گرد است!» مرد شهری کمک می طلبد، دیوانه را می گیرند و به دیوانه خانه برمی گردانند.
درست است که زمین گرد است، و آنچه هم کتاب مقدس درباره خدا می گوید شاید درست باشد، اما اعتقادهای دینی خیلی وقت ها در محیط یا موقعیت نادرستی به زبان آورده شده اند. این اعتقادها، به سبب کیفیت غیرعادی شان، اگر نابجا بیان شوند نوعی عدم تعادل به اذهان متبادر می کنند. ممکن است فلان سخن درست باشد، اما بیان آن، گفتن آن، اصلاً متقاعدکننده نباشد. هرسه نویسنده ما می خواهند شیوه مناسب را برای بیان اعتقادهای دینی به ما بیاموزند، طوری که صحیح فهمیده بشوند و متقاعدکننده باشند. از این رو، در آستانه عمارت کلیسا می ایستند، یعنی طوری به زندگی بشر می نگرند که انگار او از خدا جدا ست. از این جایگاه می خواهند آدم های کلیسا را، که پایبندی و تعهد دارند، به بازاندیشی درباره ساده ترین و پایه ای ترین حقایق دین برانگیزند: این که باید عاشق خدا باشیم و به همسایگان مان محبت بورزیم، و این حقایق را در اندیشه ها، امیدها، آرزوها و خواهش های بشری و دنیوی مان بگنجانیم. آنچه آدم های کلیسا قبل و بعد از رویارویی با این «آستانه نشینان» می توانند بگویند شاید دقیقا یکسان باشد. اما گفتن شان دیگر مثل قبل نخواهد بود. هنوز اطمینان داریم که زندگی ما تحت عنایت محبت آمیز خداست، اما طوری نیست که سیر ساده و صعودی داشته باشد. اطمینان به محبت خدا با تلاطم ها و طوفان های زندگی حاصل می شود. این سه نویسنده که بر آستانه کلیسا ایستاده اند، و بدون پشتگرمی به اعتقادهای کودکانه دیگران ظلمتِ سرد را تحمل می کنند، می توانند به ما بیاموزند که حقایق دینی را طوری بشنویم و بگوییم که خوراکی نو و غنی در آن ها یافت شود. این حقایق گه گاه نکته های دشوار و متناقضی را به ما می نمایانند که ما را به سوی «خدای نهان» به حرکت درمی آورد. در این حرکت، زندگی حقیقی ما ــ زندگی معنوی ــ بر ما آشکار می شود.
جورج هربرت، روحانی قرن هفدهم، شعری سروده که بیت بندی آن نشان دهنده ماهیت زندگی معنوی است. بیت ها افقی اند، مانند همه شعرهای دیگر، اما یک واژه از هر بیت با یک واژه از بیت بعدی پیوند قطری دارد. این واژه ها بر روی هم می شوند: «زندگی من نهان است در کسی که گنجینه من است» ــ اشاره ای به رساله پولس رسول به کولوسیان، باب سوم، آیه سوم، یعنی «زندگی شما با مسیح در خدا نهان است.» زندگی روزمره ما نیز شبیه بیت های افقی این شعر است، با حکایت هایی از کامیابی ها و ناکامی ها. اما همین بیت ها، این جا و آن جا، تک واژه هایی دارند که وقتی به واژه های دیگر وصل بشوند داستانی دیگر را بازمی گویند. در جریان کلنجار رفتن ما با خدایی که نهان است، این آستانه نشینان به ما توانایی می بخشند تا همین داستان را بشنویم.
این سه، که بر آستانه و بیرون کلیسا ایستاده اند، شبیه بقیه کسانی نیستند که بیرون کلیسا ایستاده اند. به هر کدام آن ها که برسیم از انگیزه آن ها بیشتر خواهم گفت. در این جا فقط می گویم که آن ها به این علت بر آستانه ایستاده اند که از آن جا بتوانند کمک کنند، نه فقط به کسانی که در درون نشسته اند، بلکه همچنین به کسانی که بیرون اند و می خواهند وارد شوند. این سه آستانه نشین، با بررسی کردن زندگی بشر در حالت جدایی از خدا، و سپس با پیوند زدن اعتقادهای دینی با این زندگی، توانسته اند بر کژنمایی های تعالیم مسیحی غلبه کنند. خیلی وقت ها، آدم های بیرون کلیسا در چارچوب و شرایط غلط با اعتقادهای مسیحی روبه رو می شوند، و همین منجر می شود به آن نوع ابتذال و پوچی که کیرگگور افشایش می کند. هیچ عمد یا غرضی در کار نیست، اما نوعی جهل هست که حتی آدم های درس خوانده و بسیار آگاه نیز در مواجهه با امور الهی از آن در امان نیستند. آخر، خدا «خدای نهان» است. نه تنها باید واژه های درست را بشناسیم، بلکه باید بیاموزیم که درست نیز بیندیشیم و سخن بگوییم. سورن کیرگگور، بلز پاسکال و سیمون وِی خطاب به آن ها که بیرون ایستاده اند سخن می گویند تا سوءِ تعبیر آن ها را برطرف کنند و آن ها را به راه راست بیاورند. شگفتا که شیوه خطاب شان به بیرون ایستادگان بسیار شبیه شیوه خطاب شان به درون نشستگان است. به دسته ای باید برای نخستین بار آموخت که چه گونه درباره امور الهی سخن بگویند، به دسته ای نیز باید همین را یادآوری کرد. خطاها یکسان نیستند، اما از منظر کسانی که بر آستانه ایستاده اند، هر دو دسته در فهم بایسته این حقیقت معماگونه که خدا نهان است درمانده اند.
بلز پاسکال، سورن کیرگگور و سیمون وِی با مسیحیتِ نهادینه شده برخورد پیدا کردند. پاسکال در کنار طرفداران آیین یانسن قرار گرفت که جنبشی اصلاحی در چارچوب کلیسای کاتولیک به راه انداخته بودند. پاسکال جانانه از این آیین در برابر یسوعیون دفاع کرد و هنگامی که تشکیلات پاپی این آیین را محکوم کرد به شدت سرخورده شد. فقط پس از کلی تفتیش در احوال و عقاید بود که در بستر مرگش آیین های کلیسا را بر او جاری کردند. سورن کیرگگور از پاسکال هم تندتر رفت. گفت که کلیسا از مسیحیت حقیقی منحرف شده است و از رهبران کلیسای دانمارک خواست که به این نکته اقرار کنند. اما چون آن ها این سخن را نادیده انگاشتند، کیرگگور در بستر احتضار از اجرای مراسم معمول امتناع کرد. سیمون وِی در سراسر عمر تعمید ندید، و در نتیجه، به مراسم عشای ربانی نیز راه نیافت.
نهادها همواره در وفادار ماندن به اصول تاسیسی خود با دشواری هایی روبه رو بوده اند. اگر قرار باشد که پالایش پیدا کنند، باید با چالش های کسانی روبه رو شوند که صمیمانه و صادقانه به ایده اولیه پایبندند. بلز پاسکال، سورن کیرگگور و سیمون وِی در نقد خود بر مسیحیت نهادینه قصد تخریب نداشتند. چه در بیرون کلیسا و چه در حاشیه کلیسا، آن ها می خواستند که مسیحیت را بپیرایند از هر آنچه مانع شهادت دادن آن به وجود خدا می شده است.
آن ها با دنیای مدرن غیرمذهبی ناسازگاری بیشتری داشته اند. هر سه بر ضرورت تسلیم تاکید کرده اند، و این با آرمان ما در باب آزادی و حق تعیین سرنوشت مان تعارض فاحش دارد. همان طور که گفته ام، از رنسانس به بعد، ما مدام ایده آزادی را پرورش و بسط داده ایم، آن هم نه فقط برای استقلال نوع بشر بلکه برای تک تک افراد، به طوری که اکنون هر گونه مرجعیتی که آدمی به آن گردن بگذارد اساسا بازدارنده و سرکوبگرانه به نظر می رسد. مثلاً ژان ـ پل سارتر تا آن جا پیش می رود که می گوید چون ما آزادیم پس خدایی نمی تواند باشد.
پس لابد مسیحیت دشمن آزادی بشر است. به بشر وعده شکوفایی و سعادت ابدی می دهد، اما می گوید که برای ورود به ملکوت خدا باید ترک نفس پیشه کرد. از زمانی که علم جدید تکوین یافت و خوش بینی بی سابقه ای در باب امکانات بشر در کره خاک پدید آورد، مسیحیت انگار به طبیعت آدمی و امکانات او بدبین تر شد. با افزایش شناخت علمی ظاهرا امکان زندگی بهتری برای بشر به وجود آمده است. حالا چرا تسلیم چیزی بشویم که ادعا می کند حقیقتی فراطبیعی است و ما را به ترک نفس می خواند و درعین حال با روش های تاریخی و علمی یا فلسفی نمی توان از صدق و کذب آن سخن گفت؟ بلز پاسکال، سورن کیرگگور و سیمون وِی، با پایبندی بی چون وچرا به خدای نهان، با بعضی از قدرتمندترین نیروهای فرهنگ غرب در تقابل قرار گرفته اند.
آن ها به سبب هواداری از حقیقت بوده که موضع گیری کرده اند. نگفته اند که چون مسیحیت به امیال و آرزوها پاسخ می گوید ما مسیحی هستیم، بلکه برعکس، خواسته اند صادقانه با شرایط آدمی روبه رو بشوند و رخنه بیفکنند در آن خوش بینی کاذبی که ادعا می کند با داشته های بیشتر، تعلیم بهتر، تندرستی افزون تر، عمر طولانی تر و آزادی شخصی فراگیرتر می توان انسان ها را به سعادت رساند. درست است که محرومیت و تهیدستی ما را به بی نوایی و فلاکت می کشاند، اما همان طور که هر سه اندیشمند ما گفته اند، داشتن این چیزها برای سعادتمند شدن ما کافی نیست. فقط خدا می تواند به ما غنا ببخشد، زیرا فقط او صاحب غنای بی پایان است. با تسلیم شدن به اوست که می توانیم از اسارت ملال و اضطراب و تشویش رهایی بیابیم و از اتکا به چیزهایی که ما را سعادتمند نمی کنند دست برداریم. این سه نویسنده نه تنها مخالف آزادی نیستند، بلکه به ما نشان می دهند که خداوند قادر است ما را آزاد کند.
نمونه مجسم آرمان آزادی در دنیای مدرن همین فروشگاه های بزرگ است که در آن ها می توانیم از میان تعداد بسیار زیادی جنس و کالا هرچه می خواهیم انتخاب کنیم. هرچه گستره انتخاب ما بزرگ تر باشد، آزادی ما بیشتر است. این نگرش در باب آزادی چندان هم غلط نیست، زیرا آزادی مستلزم اختیار انتخاب هم هست. اما این تصور از آزادی اصلاً کامل نیست. انسان ها باید از چیزهایی هم که نمی گذارد خیر و صلاح حقیقی خود را دنبال کنند خلاص شوند. دین به ما می آموزد که چه گونه از قید و بند و اسارت رها شویم و بتوانیم خود را آزادانه به خیر بزرگ تری بسپاریم، ولو به قیمت از دست دادن خیرهای کوچک تر.
ذهنیت مدرن غیردینی، که هیچ چیز خارج از دایره عقل را واقعی یا حقیقی نمی بیند، و اصولاً هم عاجز است که ببیند، با آن خیر غایی قطع رابطه کرده است. بلز پاسکال، سورن کیرگگور و سیمون وِی به ما نشان می دهند که واقعیتی برتر وجود دارد که ما می توانیم ذهن و اراده خود را به آن وابگذاریم بی آن که عقل خود را نفی کنیم و شان و منزلت خود را پایین بیاوریم.

نظرات کاربران درباره کتاب سه آستانه‌نشین

یکی از بهترین کتابهای عمرم
در 4 ماه پیش توسط abc...efj