فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مار و مارمولک

کتاب مار و مارمولک

نسخه الکترونیک کتاب مار و مارمولک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مار و مارمولک

مار و مارمولک دوستانی شیرین و بامزه‌اند که مدام بگومگو می‌کنند. کسب و کارهای باورنکردنی راه می‌اندازد و برای همدیگر قصه‌های پر شور و پرماجرا تعریف می‌کنند و جذاب‌تر اینکه هیچ‌چیز از عشق و دلبستگی آن‌ها به هم کم نمی‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب مار و مارمولک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دوستی نتیجه همانندی نیست بلکه از سازش میان تفاوت ها پدید می آید.

سرها و دم ها



خانم مار و آقای مارمولک بعد از یک بگومگو با هم آشنا شدند، اولین بگومگو از میان بگومگوهای بسیار. ماجرا از این قرار بود:
مار از سوراخش در زیر صخره ، جایی که تمام زمستان در آن خوابیده بود، بیرون آمد. به دلیل نیازی که به گرما داشت دنبال جایی گشت که حمام آفتاب بگیرد. بیابان اطراف او سنگلاخ بود و پر از کاکتوس های تیغ دار. اما مار یک تکه زمین صاف و نرم لازم داشت که خورشید گرمش کرده باشد.



بالاخره مار جای عالی ای پیدا کرد و با آخیشی از سر آسودگی روی آن لم داد. هنوز درست و حسابی ولو نشده بود که صدایی گفت: «ببخشیدا ، راه من رو بستید.»
کنار مار مارمولکی ایستاده بود که یک جوری راه می رفت و حرف می زد که انگار مارمولک خیلی مهمی است.
مار با صدایی نرم و آرام گفت: «راه شما؟»
مارمولک گفت: «دقیقاً، دم شما درست سر راهه.»
مار سرش را بالا گرفت و نگاه کرد. آن تکه زمین صاف یک جورهایی شبیه راه به نظر می آمد اما مار آن قدر احساس آرامش می کرد که حاضر نبود یک میلیمتر هم از جایش جم بخورد.
«نه بابا، این طورها هم نیست.»
مارمولک فریاد زد: «چرا، هست. دمت از این طرف تا اون طرف راه رو گرفته.»
مار گفت: «نه بابا، این  طورها هم نیست.»
مارمولک بالا و پایین پرید و گفت: «گرفته، گرفته. بهت می گم دمت تمام راه رو بسته.»
مار گفت: «و من بهت می گم نبسته. این بدن منه نه دمم. دم اون تیکه آخریه.»
مارمولک مکثی کرد و سرش مثل برق از یک طرف به طرف دیگر رفت.
«کدوم بدن؟ تو که بدن نداری. دمت از سرت شروع می شه.»
مار پرسید: «تو از کی تا حالا دم شناس شده ی؟ دم خودت اون قدر کوتاهه که با یه فش فش می تونم از شرش خلاص بشم. تو به من حسودی ت می شه. فقط همین.»
مارمولک جیغ و ویغ کرد: «نه! نه! نه!»
مار فش فش کرد: «بعععععععععله.»



مارمولک عقب پرید و فریاد زد:
«هیچ وقت نمی شه به موجودی که پا نداره اعتماد کرد.»
مار هم سر او داد زد:
«می دونی مشکل تو چیه؟ زبون درازی داری.»
بگومگو ممکن بود حالاحالاها ادامه پیدا کند. مارمولک داشت واقعاً از کوره در می رفت. می لرزید و از عصبانیت کبود شده بود. خانم مار از او بزرگ تر بود اما دل و جرئت زیادی نداشت. مار می دانست که وقتی حیوانی حال و روز مارمولک را داشته باشد ، هر اتفاقی ممکن است بیفتد. پس دور خودش چنبره زد تا مارمولک بتواند رد شود.
انگار آب یخ ریختند رو سر مارمولک؛ عصبانیتش تمام شد. دماغش را بالا کشید ، سینه اش را داد جلو و با صدایی صاف و دلنشین گفت: «متشکرم.»
مار پرسید: «حالا کجا می ری؟»
«دنبال جایی می گردم که حمام آفتاب بگیرم.»
مار گفت: «این جا جای خوبیه.»
مارمولک دودل بود.
مار که احساس می کرد یک خرده بی انصافی کرده گفت: «خوب می دونی، این جا جای گرم و نرمیه. خوشحال می شم شریکی ازش استفاده کنیم.»
مارمولک گفت: «واقعاً؟»
مار گفت: «بدم نمی آد گپی با هم بزنیم.»
مارمولک مدتی همان جا ایستاد ، پاهاش به یک طرف خم شده بود و سرش به طرف دیگر. بعد بدنش را به سمت خاک گرم پایین آورد.
بالای سر آن ها خورشید در پهنه آبی آسمان می درخشید. حشرات روزهای اول بهار بیرون آمده بودند ، بال هاشان را به هم می کوبیدند یا روی پاهای کوتاهشان جلو می رفتند.
مارمولک دهانش را باز کرد و سوسک سبزی را با مهارت یک لقمه کرد و گفت: «می دونی ، تو یه کوچولوموچولو حق داشتی.»
مار پرسید: «درباره چی؟»
مارمولک به آسمان نگاه کرد و گفت: «درباره حسادت ، تو چشمگیرترین دم رو داری.»
مار لبخند زد: «در عوض من فکر می کنم پاهای تو خیلی خوش ترکیبن.»
بعد از آن دیگر هیچ چیز جلودارشان نبود. روی زمین دراز کشیدند و مثل رفقای چندین و چند ساله از هر دری صحبت کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب مار و مارمولک