فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌های بامزه ۱

کتاب داستان‌های بامزه ۱

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های بامزه ۱ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان‌های بامزه ۱

راستش، از اولش هم قصد نداشتم کلاریسای خودمان را بکُشم، دست سرنوشت مرا به این راه کشاند. نه این ‌که انگیزۀ کافی برای این کار نداشته باشم، اما بیش‌تر رفتار مامانم باعثش شد. مامان روزی صد بار سرکوفت خواهرم را به من می‌زد و می‌گفت: «تو باید به خواهرت افتخار کنی.» ولی چرا باید به خواهرم افتخار می‌کردم؟ چون هر ترم شاگرد اول کلاس می‌شد؟ مبصر یا ستارۀ نمایش‌های مدرسه بود؟ کاپیتان تیم هاکی بود؟ فلوت‌زن اول گروه موسیقی مدرسه بود؟ هفته‌ای بیست تا کشته‌مرده داشت؟ و از این گذشته، مدام چوب لای چرخ من می‌گذاشت؟ و تازه، انگار همۀ این‌ها کم بود، حالا ملکۀ جشن کارناوال هم شده بود. «کلاریسا والترز، ملکۀ کارناوال!» فقط تصورش را بکن!

ادامه...

بخشی از کتاب داستان‌های بامزه ۱

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



روزی که من مُردم

تری تپ

آن روز برای مُردن اصلاً وقت مناسبی نبود. البته منظورم این نیست که معمولاً برای این جور چیزها وقت مناسبی وجود دارد. اما وقتی صبح سه شنبه گذشته مُردم، امیدوار بودم که قبلش یک جور علامت یا هشداری ببینم.
بگذریم، معمولاً سه شنبه ها عصر، لباس هایم را به لباسشویی عمومی می بردم. اما آن موقع دیگر احتیاجی به لباس های تمیز نداشتم. به هر حال شاید به نفعم شد، چون می توانستم پولش را پس انداز کنم. (هر چند که پس انداز پول لباسشویی خوشحالم نمی کرد، برای این  که دیگر این فرصت را نداشتم که پول های پس اندازم را خرج کنم.)
هیچ کس دوست ندارد بمیرد. اما همه زمانی به دنیا می آیند و زمانی هم می میرند. اگر حق انتخابی وجود داشت (که البته این حق نصیب من نشد)، ترجیح می دادم که قبل از مُردن، اول کاسه عصاره گوشتم را تمام کنم. ولی متاسفانه فقط نصف آن را خورده بودم که این اتفاق افتاد.
آن روز، توی اتاق معلم ها، یک لحظه با خیال راحت روی صندلی مورد علاقه ام نشسته بودم و لحظه بعد مُرده بودم. احساس کردم همه چیز درست مثل فیلمی که روی پرده سینما پخش می شود، یکدفعه قطع شد و دیگر فیلمی روی پرده نبود.
البته ناگفته نماند که مُردن خوبی هایی هم دارد که بعداً متوجه منظورم می شوید. خیلی شانس آوردم که موقع درس دادن توی کلاس دوم نمُردم وگرنه پاک آبرویم می رفت. تصورش را بکنید که چنین موقعیت های خاصی چه شور و هیجانی توی کلاس به وجود می آورد. حالا که فکرش را می کنم می بینم آن روز، زنگ آخر، مدتی نسبتاً طولانی روی آکواریوم خم شده بودم و اگر درست همان موقع می مُردم و با کله می افتادم توی آب، خیلی آبروریزی می شد. شک ندارم که اندرو اسمارت جوان دوباره مثل همیشه خوشمزگی اش گل می کرد و مزه می پراند.
یا این که اگر نمی مُردم و چند ثانیه بیش تر زنده می ماندم تا برای ترک این دنیا کارهایم را روبراه کنم، بدون شک آن ترکه کلفتی که در دست لرزان آقای باسِت بود به پشت منرینگ جوان فرود می آمد و تاثیر نامطلوبی به جا می گذاشت. بنابراین، وقتی به گذشته نگاه می کنم، می بینم که مُردنم خیلی هم به موقع بود. اما انگار از موضوع خیلی پرت شدم و به جای این که داستان را از اول تعریف کنم، دارم آخرش را می گویم.
خُب، آن روز، قبل از این  که بمیرم، توی راهروی مدرسه به طرف اتاق معلم ها می رفتم و بنا به عادت همیشگی به بچه ها تذکر می دادم که راه بروند و ندوند. بچه هایی که می دویدند زیاد به دستور من توجهی نمی کردند. اما، دست کم، این اخطار من باعث می شد تا قدری آهسته تر بدوند.
به هر حال، توی اتاق معلم ها (یک آبادی دلپذیر در وسط بیابان، به دور از سر و صدای بچه ها!) روی صندلی مورد علاقه ام نشسته بودم و منتظر خانم سیمپکینز (معلم آشپزی) بودم تا کاسه عصاره گوشت داغ همیشگی ام را بیاورد. خانم سیمپکینز همیشه عصاره گوشت خوشمزه ای درست می کرد و من همیشه بی صبرانه منتظر آن بودم.
چند دقیقه ای سر به سر همکارانم گذاشتم. آقای اِوانز (معلم تاریخ) از من پرسید که چه موقع خیال دارم بازنشسته شوم. این موضوع باعث تفریح و سرگرمی همه شده بود، چون می دانستند که من پنج سال پیش بازنشسته شده ام. اما هر سال از طرف مدیر نامه ای به دستم می رسید که مرا دوباره به کار دعوت می کرد. باید این را هم بگویم که چون از طرف همکاران و دانش آموزان برای هدیه بازنشستگی، یک ساعت مچی زیبا و یک چک هدیه گرفته بودم، احساس می کردم درست نیست که هر روز سرِ کارم حاضر می شوم! آن روز صبح، آقای راپِر (معلم دروس عمومی) شوخی اش گل کرده بود و پیشنهاد می کرد که هر سال بازنشسته شوم و هر بار یک ساعت و یک چک هدیه بگیرم.



همان طور که داشتیم دوستانه گپ می زدیم، یکدفعه در باز شد و آقای باست، معلم جوان و سرخ چهره و بداخلاق، در حالی که مثل خرچنگ گوش پسری را گرفته بود و می پیچاند، وارد اتاق شد. چهره پسرک از درد مچاله شده بود.
باسِت فریاد زد: «حالا نشانت می دهم تا از این به بعد توی کلاس من پرروبازی در نیاوری!» باسِت (راستی یادم رفت بگویم که او معلم ریاضی است) پسرک را وسط اتاق کشاند و گوشش را دوباره پیچاند.
به نظر من، چیزی بهتر از این نیست که آدم یک کتاب خوب و کیسه ای آب نبات نعنایی دم دستش داشته باشد. آقای اوانز گلف بازی می کند، و آقای راپِر عاشق تمبر جمع کردن است. خانم سیمپکینز هم ــ آن طور که به من گفته اند ــ بافتنی های بی نظیری می بافد. ولی آقای باسِت هیچ علاقه ای به این جور چیزها ندارد. او فقط عاشق این است که ترکه اش را مقابل چشم های وحشتزده و چهره های رنگ پریده دانش آموزان تکان دهد و بعد بدون رحم و دلسوزی کتکشان بزند. آقای باسِت از آن جور آدم هایی بود که اصلاً دلم نمی خواست با او دوست شوم ــ نه این که حالا بتوانم چنین کاری بکنم!
بگذریم، درست نیست این بچه بی چاره را در بلاتکلیفی بگذاریم و از چیزهایی که دوست داریم یا دوست نداریم حرف بزنیم. اسم این بچه بخصوص فِرِد منرینگ بود و من تعجب می کردم که چرا این بچه آرام و بی آزار گیر باسِت مزخرف افتاده، چون پسرک معمولاً متین و مودب بود و از آن بچه های پررو و بی تربیت نبود. ولی آقای باسِت مثل شیری که به دنبال شکار بگردد، مدام این طرف و آن طرف پرسه می زد و معمولاً طوری ترتیب کار را می داد که دست کم روزی یک بچه از ضربه های وحشیانه ترکه اش بی نصیب نمانَد.
باسِت با خشونت فریاد زد: «روی صندلی دولا شو، لات عوضی! می خواهم حسابی خدمتت برسم!» و بعد کلفت ترین ترکه ای را که توی کمد معلم ها بود، برداشت و با تهدید آن را خم کرد. (در گذشته، گاهی از کمد معلم ها ترکه ای کش می رفتم و دور می انداختم، ولی آقای باسِت دوباره یکی تهیه می کرد و به جای آن می گذاشت.)
پسرک که وصف تنبیه های وحشتناک و بی رحمانه آقای باسِت را در مورد قربانی هایش شنیده بود، حسابی خود را باخت و هق هق کنان گفت: «قصد بی ادبی نداشتم، راست می گویم.» و با چهره ای درهم و چشم هایی پر اشک از پشت عینک ته استکانی اش پلک زد.
دلم برای پسرک سوخت. اگر دست من بود فقط توبیخش می کردم و بعد می گذاشتم برود. اما دست من نبود و باسِت حداکثر استفاده را از این وضعیت کرد تا حسابی آتش خشمش را تیزتر کند. پس، ترکه را بالا برد و با تمام قدرت روی بدن پسرک فرود آورد و فریاد زد: «خب؟ باز هم خیال داری رویت را زیاد کنی؟ کی به تو گفت حرف بزنی، بچه؟ هان؟ نمی توانی مثل یک مرد مجازاتت را تحمل کنی، هان؟ خب، حالا چی مین ورینگ؟» او به عمد اسم پسرک را اشتباه تلفظ کرد و با نفرت کلمات را بیرون ریخت.
«خب، حالا می بینیم که چه موجود مزخرفی هستی. دولا شو.» باسِت کتش را درآورد و برگشت تا مطمئن شود که همه توی اتاق دارند نگاهش می کنند. او بیش تر از هر چیز، از به نمایش گذاشتن بی رحمی اش لذت می برد.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های بامزه ۱