فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سلول ۷۲

کتاب سلول ۷۲

نسخه الکترونیک کتاب سلول ۷۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سلول ۷۲

اورهان کمال در سال ۱۹۱۴ در بخش جیحانِ آدانا به دنیا آمد. در سال آخر دبیرستان بود که به دلیل فعالیت‌های سیاسی پدرش به همراه خانواده مجبور به ترک میهن و اقامت اجباری در سوریه و لبنان شد. پس از بازگشت به ترکیه مدتی در کارخانه‌ای کارگری کرد و بعد کارمند حسابداری همان کارخانه شد. از همان دوران بود که نخست به شاعری و سپس به نویسندگی پرداخت.
بعدها به استانبول آمد و کارِ نوشتن داستانِ کوتاه، رمان، فیلمنامه و نمایشنامه را ادامه داد. مشهورترین آثار او عبارتند از: «خانه پدری»، «سال‌های دربدری»، «مرتضی»، «جمیله»، «گناهکار»، «خاک خونین»، «شیاد»، «راه بد»، «دنیای دروغین»، «سلول ۷۲»، «سه سال و نیم با ناظم حکمت»، «پرندگان غریب»، «دختر مردم» و...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سلول ۷۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

توی سلول سرِ ته سیگار تاس می ریختند.
بربادِ(۱) گردن کلفت به ازمیری(۲)، که پشت سر هم تاس هایش را جمع می کرد، گفت:
ـ ان قدر تاسامو جمع نکن، پالون دوز!
ازمیری که ریزنقش بود، اما کله ای بزرگ داشت، تند و تند گفت:
ـ تاس می گیری، بایدم جمع کنم!
ـ مرتیکه، مگه می شه تاس نگرفت و بازی کرد؟
ـ من مرتیکه نیستم!
ـ پس چی هستی؟
ـ پسرِ پیشنمازم، این ریخت و قیافه آسمون جلمو نیگا نکن!
ـ زیاد حرف نزن!
ـ اگه بزنم چی کار می کنی؟
ـ چونه تو خورد می کنم!
ـ فکر کردی کله قنده؟
صورتِ برباد یک آن قرمز شد، بعد سفیدِ سفید شد. سرش را به دو طرف تکان داد و گفت «لا اله الا اللّه»، بعد تاس ها را تکان داد و ریخت:
ـ سه و یک!
یک بار او، یک بار آن یکی، با عصبانیت و غرغرکنان هر چه را می آمد بر زبان می راندند:
ـ چهار و دو!
ـ پنج و یک!
ـ شیش و یک!
ـ...........
ـ...........
توی همهمه هر روزه زندان صدای مشاجره برباد و ازمیری داشت بلند می شد. آسمان جل هایی که با لباس های ژنده می آمدند تو و می رفتند بیرون، موجوداتی تکیده و ناخوشایند بودند. یکی از آن ها گاهی می چپید توی سلول، نگاهی به اطراف می انداخت، انگار چیزی را که دنبالش بود پیدا نمی کرد و دوباره راهش را می کشید و می رفت. برای چه می آمد، چرا می رفت؟ آن هایی هم که پای دیوارهای کثیف خوابیده بودند ـ دیوارهایی که این ور و آن ورش نقاشی های مستهجن و حرف های رکیک نوشته بود ـ با چشم های نیمه باز می رفتند تو فکر و گاه ساعت ها دراز می کشیدند و فقط وقتی گرسنه و تشنه می شدند یا دست به آب داشتند از سلول می رفتند بیرون.
یکهو دمِ درِ سلول سر و کله آسمان جلی دیگر پیدا شد که خیلی دراز و لاغر بود. هیجان زده بود. روی پا بند نبود. پس از آن که با نگاهش توی سلول را به سرعت کاوید، انگار کسی را که دنبالش بود پیدا کرد و داد زد:
ـ ناخدا احمد!!!
این مردِ چهل ساله که اسمش کایاعلی بود به خری آماده عرعر کردن می مانست. همه نگاهش کردند. چه خبر بود؟ با ناخدا احمد چه کار داشت؟
ـ ناخدا احمد، با تواَم!
چشم های بسته مردِ کوتاه قد و توپری که پای دیوار، پشت سر قماربازها دراز کشیده بود باز شد و با شک نگاه کرد؛ به مجسمه هیتی(۳) می مانست که از سنگ گرانیت تراشیده باشند. بی هیچ شتابی کاهلانه پرسید:
ـ چه خبره؟
اولی سرِ جایش بند نبود:
ـ پاشو بیا، زود باش!
ـ چرا؟
ـ زیر هشت کارت دارن!
«مجسمه هیتی» آرام آرام از جایش بلند شد. با پشتِ دست های درشتش به سبیلِ سیاه و بزرگش کشید. کوشید حدس بزند زیر هشت چه کارش دارند. چیزی به عقلش نرسید. اصلاً کاری به کارِ زیرهشتی ها نداشت. قماربازی نمی کرد، بنگ و تریاک نمی کشید، آدم فروشی هم نمی کرد...
بلند شد. همان طور که پاهای گوشت آلود و بزرگش را به کف بتنی سلول می کشید رفت پیش کایاعلی.
ـ خب، این گُه خورا چی کارم دارن؟
ربطی به کایاعلی نداشت. افسر نگهبان دیده بودش و گفته بود «ناخدا احمدو صدا کن زود بیاد پیش من!» از کجا می دانست چه کارش دارد؟
شانه هایش را داد بالا. می خواست بزند به چاک، که دست بزرگ ناخدا کتفش را گرفت:
ـ با تواَم. این گُه خوره واسه چی منو خواسته؟
کایاعلی تکانی خورد و شانه اش را از دست ناخدا در آورد:
ـ من چه می دونم.
ـ کی چغلی مو کرده؟
ـ نمی دونم...
ـ می دونی، نمی گی. کسی هست که چغلی مو بکنه؟
این دیگر زیادی بود. از کجا باید می فهمید که کسی هست یا نیست؟ افسر نگهبان توی حیاط دیده بودش و گفته بود «زود ناخدا رو صدا کن!» بقیه اش دیگر ربطی به او نداشت.
همان طور که به سرعت از تاریک روشن راه پله سنگی می رفت پایین، با خودش غرولند می کرد:
ـ چه می دونم آخه، از کجا بدونم؟ گفت صداش کن، صداش کردم. گناه که نکردم. اگه من صدا نمی کردم به کس دیگه ای می گفت صداش کنه. دلت خواست برو، دلت خواست نرو!
ناخدا چشم هایش را به آن جا، به تاریک روشنی دوخته بود که مرد دراز و لاغر در آن ناپدید شد؛ بی آن که ببیند، نگاه می کرد. یا کایاعلی یا یکی دیگر. مهم این است که چرا به زیر هشت صدایش کرده اند. علاوه بر این که کاری به بنگ و تریاک و چاقو و این و آن نداشت، حتی اگر از گرسنگی هم می مرد چیزی از کسی نمی دزدید، مثل بقیه سرِ ته سیگار و این جور چیزها تاس نمی ریخت. اما کسانی که به زیرهشت احضار می شدند اغلب چنین «گُه کاری»هایی داشتند.
وقتی ازمیری، که کمی قبل همه ته سیگارهایش را به برباد باخته بود، با عصبانیت پیشش آمد، نگاهش را از تاریک روشنِ راه پله گرفت. به ازمیری نگاه کرد که داشت می گفت «هیشکی مثل این برباد بی ناموس نیست. یه تاس ریخت بی چاره م کرد. خوب کاری کردی که باهاش قهر کردی...»؛ اما ندید، یا این که حرف هایش را نشنید. مفلس شدنِ این آدم مهم نبود، مهم این بود که بفهمد چرا به زیرهشت احضارش کرده اند. پرسید:
ـ کی زیرهشت چغلی مو کرده؟
ازمیری سر در نیاورد:
ـ چی؟ چغلی؟
ـ نمی دونم. انگار زیرهشت کارم دارن.
ـ چرا؟
ـ گفتم که نمی دونم!
ـ چیزی کش رفتی؟
انگار که فحش ناموسی شنیده باشد، عصبانی شد:
ـ فکر کردی من م مثِ تواَم؟
ـ پس لابد جنس رد کرده ی.
ـ ان قدر حرف مفت نزن!
ـ اگه گناهی نداری، واسه چی می خوانت؟ حتما یه گُه کاری کرده ی...
ناخدا چنان نگاهش کرد که ازمیری تاب نیاورد و توی تاریک روشن راه پله، همان جا که کمی قبل کایاعلی ناپدید شده بود، آب شد و رفت.
ناخدا همان طور مثل مجسمه هیتی سرِ جایش ایستاده بود، دلش نمی خواست پیش افسر نگهبان برود. ترجیح می داد گلوله بخورد، اما به او طعنه نزنند. او مثل بقیه همسلولی هایش نبود. آن ها را چند بار در روز احضار می کردند. به نوبت کتک می خوردند یا فحش می شنیدند، بعد در حالی که پسِ کله شان را می خاراندند، بی شرمانه می خندیدند. انتظار دیگری هم نمی رفت، همه شان آفتابه دزد بودند. بین آن ها حتی کسانی بودند که از مسجد کفش دزدیده بودند، مرغ دزد هم بینشان پیدا می شد. چه کسی می توانست او را با آن ها یکی بداند؟ او خونی بود. پسرعموهای کسانی را زده بود که سال ها پیش پدرش را، وقتی از قهوه خانه بندر بیرون می آمد، کشته بودند. انتقام پدرش را گرفته بود؛ پدری که حتی چهره اش را ندیده بود. هیچ کس نمی توانست او را با «آفتابه دزدها» یکی بداند.
کایاعلی با نگرانی دوباره آمد:
ـ بهت گفتم زیرهشت کارت دارن. گفتم رئیس احضارت کرده، پس چرا نمی ری؟
حتی تکان هم نخورد:
ـ چی کارم دارن؟
ـ من چه می دونم. به جون مادرم عصبانی می شه ها. از من گفتن؛ دیگه به بقیه ش کاری ندارم!
با عصبانیت نزدیک شد، دستش را گرفت و کشید:
ـ یالاّ، راه بیفت!

درباره نویسنده

اورهان کمال در سال ۱۹۱۴ در بخش جیحانِ آدانا به دنیا آمد. در سال آخر دبیرستان بود که به دلیل فعالیت های سیاسی پدرش به همراه خانواده مجبور به ترک میهن و اقامت اجباری در سوریه و لبنان شد. پس از بازگشت به ترکیه مدتی در کارخانه ای کارگری کرد و بعد کارمند حسابداری همان کارخانه شد. از همان دوران بود که نخست به شاعری و سپس به نویسندگی پرداخت.
بعدها به استانبول آمد و کارِ نوشتن داستانِ کوتاه، رمان، فیلمنامه و نمایشنامه را ادامه داد. مشهورترین آثار او عبارتند از: «خانه پدری»، «سال های دربدری»، «مرتضی»، «جمیله»، «گناهکار»، «خاک خونین»، «شیاد»، «راه بد»، «دنیای دروغین»، «سلول ۷۲»، «سه سال و نیم با ناظم حکمت»، «پرندگان غریب»، «دختر مردم» و...
یکی از کتاب های او تحت عنوان «سهم برادر» در سال ۱۹۵۷ برنده جایزه ادبی سعید فایق شد و یکی از مجموعه داستان های کوتاهش به نام «اوّل نان» در سال ۱۹۶۹ جایزه فرهنگستان زبان ترکیه را برد. اکنون یکی از جوایز ادبی ترکیه به نام اورهان کمال نامگذاری شده است.
رمان ها و داستان های کوتاه اورهان کمال به بسیاری از زبان های دنیا ترجمه شده و در کشورهای مختلف انتشار یافته است. وی از مشهورترین نویسندگان معاصر ترکیه به شمار می رود.
اورهان کمال در سال ۱۹۷۰ در صوفیه چشم از جهان فرو بست. پیکرش را به ترکیه انتقال دادند و در گورستان زنجیرلی کویو به خاک سپردند.

دو

وقتی افسر نگهبان، با آن صورت سبزه همیشه آویزانش، از او پرسید که در ریزه(۴) چه کسی را دارد، ابروهای سیاه و کلفتش در هم رفت، بعد باز شد، دوباره در هم رفت. چه کسی را داشت؟ به یاد نمی آورد، اما انگار کسی را داشت. او که بود؟ در گذشته، خیلی پیش، صورتی چین و چروک، صورت ها... این ها که بودند؟ چه نسبتی با او داشتند؟ زمان زیادی گذشته بود، سال ها. آیا ممکن بود سال های سال در یاد بمانند؟
ـ خُب؟
چشم هایش را به افسر نگهبان دوخت، نگاه کرد، نگاه کرد.
ـ یادت نمی آد؟
نتوانست به خودش بقبولاند و بگوید «یادم نمی آد.» گفت:
ـ کسی رو ندارم.
ـ پس خدیجه قلندر کیت می شه؟
مدتی طولانی به افسر نگهبان نگاه کرد. درست است، چه نسبتی با او داشت؟ مادرش بود؟ انگار مادرش بود... همین طور است، مادرش بود. آهی کشید، تبسمی بر لبانش نشست. بعد به یکباره خودش را جمع کرد. چه خبر بود؟ چه شده؟ نکند مرده؟
با نگرانی به افسر نگهبان نگاه کرد.
افسر نگهبان گفت:
ـ برات صد و پنجاه لیر فرستاده!
مجسمه سنگین هیتی لرزید. دلش باز شد، شادی لحظه ای صورتش را لیسید و گذشت. لرزشی خوشایند وجودش را پیمود. نجواکنان گفت:
مادرم؟ مادرم؟ برای من؟ آره، برای من؟
برگشت به طرفی که کایاعلی ایستاده بود، با هیجان نگاهش کرد. سینه پهنش بالا و پایین می رفت. بعد چشم هایش را به طرف افسر نگهبان برگرداند. اشک از چشمه های چشمش می جوشید و از پوست صورتش به پایین می غلتید. دوباره نجوا کرد:
ـ مادرکم، وای مادرک غریبم!
مادرش را در ذهنش مجسم کرد؛ مادرش را که نُه سال، یا شاید هم ده سال، ندیده بود، مادرش را که توی یکی از دهات دورافتاده ریزه زندگی می کرد. مادر پیرش، با آن صورت پر چین و چروک، در خیالش جان گرفت.

نظرات کاربران درباره کتاب سلول ۷۲