فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌های قورت‌دادنی

کتاب داستان‌های قورت‌دادنی

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های قورت‌دادنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان‌های قورت‌دادنی

این کتاب مجموعه‌ای است از ناب‌ترین داستان‌هلی کوتاه دل‌انگیز، درس‌آموز و دلنشین از زبان حیوانان و آدمیان. حقایقی را به زبانی ساده و گیرا بیان می‌کند و راز گیرایی آن در سادگی‌اش است، بر دل می‌نشیند و جان را نوازش می‌دهد. کتاب ما را به به یاد داستان‌های کلیله و دمنه و مثل‌های خودمان می‌اندازد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستان‌های قورت‌دادنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پرستوی خوش مشرب

دسته ای پرستوی مهاجر صبحگاه در جزیره ای میان اقیانوس بر زمین نشستند. یکی از پرستوها که از دیگران خوش مشرب تر بود با فُکی که در آن حوالی بود سر صحبت را باز کرد و برای شروع صحبت گفت: «چه پروازی کردیم دیشب!»
فُک که خواب و بیدار بود فقط یکی از پلک هایش را باز کرد و گفت: «ها؟»
پرستو ادامه داد: «آره، داشتم می گفتم. چند مایل آن طرف تر به مه غلیظی برخوردیم، ستاره ها را گم کردیم و اگر رهبر باهوشی نداشتیم چنین جایی برای استراحت پیدا نمی کردیم.»
فک خواب آلود گفت: «ها؟»
پرستو گفت: «البته فاصله آن جا تا این جا خیلی زیاد است. هزاران مایل است. ما در مسیرمان با مه، طوفان، جریان های باد ناخوشایند، گاکی(۱)ها و بوبی(۲)ها مواجه می شویم اما می دانیم چه کار داریم می کنیم و می دانیم کجا می رویم. میلیون ها سال است که این شَم را پیدا کرده ایم. پرستوها باهوشند.»
فک خواب آلود گفت: «ها؟»
پرستو گفت: «خوب، لحظه ای به من نگاه کن. این حلقه آهنی دور مچ پای مرا ندیده ای؟»
فک جواب داد: «م م م م.» او فکر کرد دارد خواب مغشوشی می بیند.
پرستو گفت: «وقتی جوجه بودم یک آدم ابله مرا در دستان خود گرفت و این حلقه را به مچ پایم انداخت. به او گفتم متشکرم. نباید از کسی که چیزی به شما می بخشد علتش را پرسید. این حلقه عالی به نظر می رسد. مگر نه؟ شاید آن را برای بچه هایم به ارث بگذارم. می دانی. به این می گویند جهش تزیینی.»
فک خواب آلود گفت: «ها؟»
پرستو گفت: «البته تا حالا همه به دیدنِ آن عادت کرده اند و این حلقه، پرهایم را دیگر به هم نمی زند. اما در سفرِ برگشت در انتهای فصل وقتی جمعیت پرستوها زیاد است، با این حلقه تزیینیِ زلم زیمبو در مقابل آفتاب توجه خیلی ها را به خود جلب می کنم. این حلقه به حرکت من کمک می کند. ما بیش تر اوقات شب ها سفر می کنیم و هر از گاهی به یک فانوس دریایی می رسیم. می دانستی فانوس های دریایی خطرناکند؟»
فک خواب آلود گفت: «ها؟»
پرستو گفت: «بله، پرنده های احمق با سرعت به آن ها می خورند و تلپی به پایین می افتند. مشکل این است که ما اکثر مواقع آن قدر در ارتفاع پایین پرواز می کنیم که نزدیک است با موج ها برخورد کنیم. ما عاشق نور هستیم، خورشید را می پرستیم، ولی شب ها پرواز می کنیم. من دقیقا نمی دانم علتش چیست ولی شاید علتش آن باشد که ستاره ها برای ما مفیدند، چه کسی می داند؟»
در این هنگام رهبر پرستوها آن ها را جمع کرد و به پرواز درآمدند تا زمانی را جبران کنند که به خاطر گیر افتادن در مه از دست داده بودند.
وقتی اوج گرفتند رهبر پرستوها از پرستوی خوش مشرب پرسید: «چرا با حرف زدن با آن فک لندهور وقتت را تلف کردی؟»
پرستو گفت: «چون ذهن تیزی دارم و دوست دارم ارتباط برقرار کنم.»
رهبر پرستوها گفت: «با یک فک خپل ارتباط برقرار کنی؟»
پرستو گفت: «منظورتان از فک خپل چیست؟ بگذارید به شما بگویم که این فک اتفاقا یکی از جالب ترین شخصیت هایی است که تا به حال دیده ام.»
آری، پرستوی خوش مشرب بدون این که ذره ای عصبانی شود چنین گفت. حالا وقتی من هم فکر می کنم می بینم چقدر عالی است که کسی مایل باشد به حرف های من گوش دهد.

دعوا بر سر یک تکه استخوان

سگ شکاری و سگ اسپانیول بر سر یک تکه استخوان دعوا می کردند. پناه بر خدا، آن ها با چنگ و دندان به یکدیگر حمله می کردند، همدیگر را هل می دادند، به هم چنگ و دندان نشان می دادند و می گفتند: «استخوان مرا ول کن!»
«این استخوان مال من است.»
«ای سگ دورگه!»
«ای سگ ولگرد!»
«با دُمِ خودت خفه ات می کنم!»
«لت و پارت می کنم و می اندازمت جلوی گربه ها!»
«اَه!»
«با اون صورت کک زده ات!»
«تف!»
«تو خیلی پررویی!»
صحنه وحشتناکی بود چون از زخم های فراوانی که برداشته بودند خون جاری شده بود.
عقاب جوان و بی تجربه ای که از رسم زمانه خبر نداشت، ماجرا را دید و از درختی فرود آمد تا استخوان را از آن خود کند. سگ ها فورا دست از جنگ و دعوا برداشتند. سگ اسپانیول با صدای گوشخراشی گفت: «این دیگه کیه؟» سگ شکاری فریاد زد: «یه غریبه! سگ های برادر، با هم متّحد شوید!» هر دو سگ به سمت عقاب یورش بردند.
عقاب شانس آورد. چندتایی از پرهایش کنده شد، اما از زیر دست آن ها زنده بیرون آمد.
شک نکنید اگر من نیز دستم را برای آن استخوان دراز کنم آن ها سه تایی با هم متّحد می شوند تا «حیوانات در مقابل انسان» صف آرایی کنند و اگر در آن لحظه، یک مریخی فرود آید، خودم شخصا آن ها را برمی انگیزم تا «ما ساکنان زمین در مقابل مریخی ها» صف آرایی کنیم، چون کسی نیست که نتوانیم با او متحد شویم.
در عین حال سگ اسپانیول داشت از یک طرفِ استخوان می جوید و سگ شکاری از طرفِ دیگر. هنوز هم از بدن آن ها خون جاری بود ولی خونی بود در عینِ صلح و آشتی.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های قورت‌دادنی