فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تعطیلات با ابوقراضه

کتاب تعطیلات با ابوقراضه

نسخه الکترونیک کتاب تعطیلات با ابوقراضه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تعطیلات با ابوقراضه

ویلیام و ملیسا مجبور شده‌اند به مادربزرگ و پدربزرگِ هیپی و پیرشان کمک کنند تا به کلبه تفریحی‌شان سر و سامان دهند. این کلبه درست وسط ساندز قرار دارد. آن‌ها برق ندارند، تلفن همراه آنتن نمی‌دهد و هیچ‌کس را هم جز خودشان ندارند. تا جایی که به آن‌ها مربوط می‌شود، نمی‌توان به آن تعطیلات گفت.

ادامه...

بخشی از کتاب تعطیلات با ابوقراضه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. ویلیام

دنیا پر از مصیبت است: قحطی و جنگ، پرندگانی که در پسماندهای نفتی خفه می شوند، زلزله، سونامی و ملیسا ــ خواهر من که یک فاجعه است. شاید بپرسید چه مشکلی با خواهرم دارم؟ آیا آدم بدبینی هستم؟ پاسخ من این است که هر نمایش غم انگیزی به زمینه اش بستگی دارد و تا جایی که به داستان زندگی ما مربوط می شود تمام اتفاقات بد زیر سر ملیساست. ملیسا مثل زلزله هشت ریشتری است.
ملیسا حدودا چهارده ساله است، اما چه چهارده ساله ای؟ دختر چهارده ساله ای با ضریب هوشی کسی که فکر می کند مانگا(۱) همان مانگو(۲) (نوعی میوه استوایی) است. تعداد دفعاتی که مقابل آینه می ایستد از تعداد دفعاتی که از مغزش استفاده می کند بیشتر است. باور کنید چهارده سال نشانه رشد احساسی و عقلی اش نیست.
فاجعه زمانی شروع شد که ملیسا به عنوان پرستارِ بچه شروع به کار کرد. او به خاطر دوست داشتن بچه ها این شغل را انتخاب نکرد، دلیل انتخابش نیازش به پول برای خرید لباس بود. بنابراین می شد گفت نتیجه هرچه بکاری همان را درو می کنی بود که باعث شد او با کفش های پاشنه میخی روی قلعه بادی(۳) خانواده ویلسون راه برود.
به نظرم او احمق است و همه این را می دانند.
ملیسا سر میز صبحانه با فریاد می گوید: «او به من حسادت می کند چون من شغلی واقعی داشتم!» و لپ تاپ پدر را که سال قبل کاملاً اتفاقی شکستم یادآوری می کند (حادثه بود ــ پایم به سیم لپ تاپ گیر کرد).
لبخند می زنم و به آرامی به ماست و صبحانه سویسی اش فوت می کنم و ملیسا فریاد گوشخراشی می کشد و با دست ظرف صبحانه اش را می پوشاند و می گوید: «هیولای کوچک شرور! مامان؟ بگو درست رفتار کند!»
مامان، که من اسمش را مادر صدچشم گذاشته ام، با آرنجش سقلمه ای به من می زند و می گوید: «بس کنید، با هر دوی شما هستم! خسته شدم از بس مثل سگ و گربه به جان هم می افتید.»
بابا می گوید: «بیمه ما شامل خسارت به اموال دیگران نمی شود.»
یادآوری می کنم: «خانواده ویلسون حتما بیمه اند.»
او با صدای پیر و خسته جواب می دهد: «نه برای خسارتِ شخص ثالث. از یک جایی پولش را جور می کنیم.»
باید بگویم پدرم عیب بزرگی دارد. غر نمی زنم. می دانم که بابا رادیولوژیست خوبی است، اما اگر از شخصیتش با اشعه ایکس عکس بگیریم، معلوم می شود که اصلاً غریزه بقا ندارد. بابا مشکلات همه را بدون توجه به این که مشکل کیست به عهده می گیرد، اما تلاشی برای حلشان نمی کند. فقط مثل سگی بزرگ به خودش می پیچد، پنجه هایش را در هوا تکان می دهد و اجازه می دهد هر بلایی سرش بیاید. مامان او را به خاطر این ویژگی اش تحسین می کند. اما من نه. تا جایی که من می فهمم، اگر خواهرم آن قدر بزرگ شده که بتواند آن کفش های پاشنه میخی مسخره را پایش کند، پس می تواند مسئولیت تمام ضرر و زیان هایی را که به خانواده ویلسون زده به عهده بگیرد. به هر حال باید بگویم که متاسفانه من شاهد نابود شدن قلعه بادیِ خانواده ویلسون در روز تولد آن بچه کوچک نبودم. حتما دیدنی بوده.
بابا به آرامی انگشت سبابه اش را روی لبه فنجانِ قهوه اش می کشد؛ این نشانه خوبی نیست. احساس می کنم تمام نظرات به دردبخورم را نادیده می گیرد. حدسم درست است. او نفس عمیقی می کشد، مامان دستش را از این طرف میز دراز می کند و روی دست بابا می گذارد، انگار می داند بابا می خواهد چه بگوید.
بابا می گوید: «ما تصمیم گرفته ایم همگی تمامِ تابستان را کار کنیم.»
ملیسا باعجله می گوید: «بجز تعطیلاتمان در کوئینزتاون!»
مامان به بابا نگاه می کند و می گوید: «مجبوریم سفرمان به کوئینزتاون را به هم بزنیم.»
قاشق ملیسا از دستش می افتد، روی میز سُر می خورد و با سر و صدا به زمین می افتد. «نه!»
بابا که به فنجانش زل زده می گوید: «متاسفانه حقیقت دارد.»
ملیسا با چشمان گردشده می گوید: «ولی ما باید به کوئینزتاون برویم! ترتیب همه چیز داده شده! من با هاروینی و ژاکوئی قرار گذاشتم. آن ها می آیند، خانواده مکنزی هم همین طور! نمی توانید این کار را بکنید!»
بابا جواب نمی دهد. مامان می گوید: «تصمیم گرفته شده.»
«چی؟» من از این همه بی عدالتی ناراحتم. پارسال ملیسا با تیم نت بال به کوئینزتاون رفت. من اصلاً آن جا نرفته ام. یک هفته در ژانویه ــ سورتمه سواری، قایق سواری، جت بوتینگ ــ همه این ها قرار بود بخش مهمی از برنامه آموزشم باشد. و حالا منِ بی گناه قربانی حماقت خواهرم شده ام. با بابا صحبت می کنم اما او مثل همیشه صحبت کردن را به عهده مامان می گذارد.
مامان می گوید: «متاسفم ویل! باید واقع بین باشیم.»
سعی می کنم معقول و منطقی به نظر برسم: «ما یک قرار خانوادگی داریم. شما همیشه به ما می گفتید،"هیچ وقت زیر قولمان نزنیم" و اگر درست یادم باشد سفر به کوئینزتاون هم یک قول بود.»
ملیسا وسط حرفم می پرد و می گوید: «راست می گوید! نمی توانید زیر قولتان بزنید!»
مامان می گوید: «قرارمان هنوز سر جایش است. فقط یک سال عقب می افتد. امسال تابستان نه. مطمئنم هیچ کدامتان بیکار نمی مانید. کارهای زیادی برای انجام دادن هست.»
سعی می کنم صدایم را بلند نکنم: «هر دویمان؟ مامان خواهش می کنم من را قاتی این افتضاح نکن. شما مجبورید مسئولیت او را قبول کنید چون بهش اجازه دادید آن کفش های پاشنه میخی را بخرد. همان کفش هایی که همه چیز را درب و داغان کرد. تازه من بی گناهم. پرونده من بسته شد.»
مامان از جایش بلند می شود، میز را تمیز می کند و می گوید: «پرت و پلا نگو ویل. فقط به خاطر قلعه بادی نیست. به دلیل بحران اقتصادی هم است. خانواده های زیادی هستند که مجبورند هزینه هایشان را کم کنند. رک و پوست کنده بگویم، به دلایلی ما نمی توانیم هزینه های چنین سفری را بدهیم. می دانم که توی ذوق تو و ملیسا خورده، اما تا سال آینده به اندازه کافی پس انداز می کنیم.»
ملیسا با صدای بلند می گوید: «می توانید وام بانکی بگیرید، مثل وامی که برای ساختن تعمیرگاه گرفتید.»
«آن فرق داشت. یک جور سرمایه گذاری بود. کدام یک از شما ماشین ظرفشویی را خالی می کند؟»
این کار همیشگیِ مامان است؛ وقتی کم می آورد از حقه سرگرم کردن ما با کارهای پیش پاافتاده خانگی استفاده می کند که البته من و ملیسا هم می دانیم چطور با آن مقابله کنیم.
می پرسم: «دقیقا منظورتان از کارهای "زیادی" که انتظار دارید ما، این جا، به جای سفر کردن به کوئینزتاون انجام دهیم چیست؟»
او تُستر را برمی گرداند و خرده های نانِ آن را توی ظرفشویی می تکاند و می گوید: «گاهی می توانید وقتتان را به کمک کردن در مغازه بگذرانید.»
کاملاً درست است. کتاب های مامان و مغازه لوازم التحریر، که جابه جا کردن جعبه های سنگین، دسته بندی کردن مجله ها و روزنامه ها، جمع و جور کردن ریخت و پاش بچه هایی که مادرشان با مامان صحبت می کنند، وظیفه من است. آن وقت ملیسا، بله خواهر بنده، کجای این سناریو قرار دارد؟ انتهای مغازه توی توالت نشسته و رمان های چرت و پرت درباره خون آشام ها می خواند. همه این ها جایگزین مناسبی برای پرواز با هلیکوپتر بر فراز یخچال تاسمان است؟ نه، متشکرم.
بابا به پشتیِ صندلی اش تکیه می دهد، دست به سینه می نشیند و می گوید: «بقیه وقتتان را می توانید با مامان بزرگ و بابابزرگتان بگذرانید، آن ها می خواهند که شما در کلبه تفریحی کنارشان باشید.»
ملیسا می گوید: «شوخی می کنی!»
بابا هیچ وقت درباره پدر و مادرش شوخی نمی کند و همیشه هم به این موضوع اشاره می کند. فکر کنم تنها چیزی که باعث شده پدرم بتواند با این دیوانه ها سَر کند، هنر اطاعت کردن از آن ها بوده. اما نمی فهمم چرا می خواهد آن ها را به ما تحمیل کند. دو یا سه بار دیدار عصرانه در سال از سرشان هم زیاد است.
بابا می گوید: «آن ها می خواهند به کلبه قدیمی شان در ساندز برگردند. سنشان زیاد است و به تنهایی نمی توانند به کارها رسیدگی کنند. مطمئن باشید آن جا به شما خوش می گذرد.»
مسلما همین طور است. درست مثل روزی که با آن ها در تیمارو بودیم. وقتمان به کارهای مسخره ای مثل ورق بازی و گوش دادن به دعواهای آن ها سر این که چه کسی فراموش کرده بود سیفون توالت را بکشد، گذشت.
سرم را به آرامی برای پدرم تکان می دهم، باورم نمی شود او گذراندن تعطیلات با پدر و مادرش را به ما پیشنهاد دهد.
ملیسا بلند می شود، صندلی اش را به میز می کوبد و می گوید: «ترجیح می دهم بمیرم!» و از اتاق خارج می شود.
برای اولین بار در زندگی ام احساس کردم با حرف خواهرم موافقم. مرگ تدریجی با شکنجه خوشایندتر از گذراندن تعطیلات با مامان بزرگ و بابابزرگ است.

نظرات کاربران درباره کتاب تعطیلات با ابوقراضه