فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌های پنج دقیقه‌ای

کتاب داستان‌های پنج دقیقه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های پنج دقیقه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان‌های پنج دقیقه‌ای

داستانهای این مجموعه همانطور که از نامش پیداست در پنج دقیقه خوانده می‌شوند و این همان نشاطی است که هنگام خواندن به کودک دست می‌دهد که زودتر به پایان قصه می‌رسد و نتیجه را می‌فهمد . کرم خاکستری کوچولو ، تخم عجیب ، موش دهاتی و موش شهری ، گنجة شیشه‌ای و . . . عناوین این مجموعه است که با روایتی جدید برای بچه‌ها نقل می‌شود . در « کرم خاکستری کوچولو » می‌خوانیم : « روزی روزگاری کرم خاکستری معمولی کوچولویی بود به اسم هتی . این کرم کوچولو در زندگی فقط یک آرزو داشت . دلش می‌خواست کرم شب‌تاب باشد . اما پدرش به او می‌گفت : عاقل باش بچه جان ، کرم‌های شب‌تاب با ما فرق دارند و مادرش هم می‌گفت حتی فکرش را هم نکن . اما هتی دست بردار نبود . مدام در فکر این بود که توی بدنش چراغی دارد که می‌تواند آن را روشن و خاموش کند تا اینکه . . . . »

ادامه...

بخشی از کتاب داستان‌های پنج دقیقه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کرم خاکستری کوچولو

آن فاین

روزی روزگاری کرم خاکستری معمولی کوچولویی بود به اسم هتی. هتی توی زندگی فقط یک آرزو داشت: دلش می خواست کرم شب تاب باشد.
پدرش می گفت: «عاقل باش بچه جان، کرم های شب تاب با ما فرق دارند.»
مادرش می گفت: «حتی فکرش را هم نکن.»
اما هتی دست خودش نبود. مدام در فکر بود. در خیالش می دید که توی بدنش چراغی دارد که می تواند آن را روشن و خاموش کند.
می تواند توی تاریکی جنگل راه را روشن کند.
می تواند چیزهایی را که مردم در گوشه و کنار و جاهای تاریک گم کرده اند، برایشان پیدا کند...
بهتر از همه، می تواند شب ها بدون این که کسی مچش را بگیرد، توی رختخوابش کتاب بخواند.
خلاصه، خیلی دلش می خواست کرم شب تاب باشد.
مادرش می گفت: «غصه نخور. بیا توی بغلم، عزیزم.»
پدرش می گفت: «عیبی ندارد. بیا نان ستاره ای زنجبیلی بخور.»
اما هتی با این چیزها راضی نمی شد. دلش می خواست کرم شب تاب باشد. روزی با خودش گفت: «پدر و مادرم هرچه می خواهند بگویند، من بالاخره کرم شب تاب می شوم.»
هتی توی باغچه رفت و روی گلدانی نشست و مشغول فکر کردن شد.
بعد از مدتی، آرام از روی گلدان پایین آمد و یواشکی از باغچه بیرون رفت و به طرف جنگل به راه افتاد. رفت و رفت تا به قصر پادشاه رسید.
توی قصر رفت و ملکه را دید که سرگرم شمردن سکه های طلایش است. هتی آرزویش را به ملکه گفت.
ملکه به هتی گفت: «آرزوی تو با جادو برآورده می شود. من فقط پول و قدرت دارم. برو پیش جادوگر.»





هتی جادوگر را بالای برج قصر پیدا کرد. جادوگر داشت دستیارش را ــ که گربه سیاهی بود ــ ناز و نوازش می کرد و قربان صدقه اش می رفت. گویا یکی از وردهای جادوگر اشتباه از کار درآمده و پنجه های گربه را به رنگ صورتی و بنفش درآورده بود. گربه حسابی جوش آورده و با جادوگر قهر کرده بود و اصلاً حاضر نبود برود و کتاب مخصوص وردها را بیاورد تا جادوگر ورد را باطل کند و دست و پاهای او را دوباره سیاه کند.
جادوگر به هتی گفت: «تو چوب جادوی من را نگه دار تا من بروم کتاب وردم را بیاورم.» و گربه را زیر بغلش گرفت و رفت.
هتی تنها ماند. مدت زیادی منتظر شد. سردش بود. خسته شده بود. و خیلی خیلی گرسنه اش شده بود.
به ستاره نوک چوب جادوگر نگاه کرد. ستاره طلایی بود و برق می زد، درست مثل نان تازه زنجبیلی. بو کشید. ستاره بوی نان زنجبیلی می داد. فشارش داد. مثل نان زنجبیلی نرم بود. لیسش زد. مزه نان زنجبیلی می داد. او که راستی راستی گرسنه اش بود، اصلاً نفهمید چه شد و تا به خودش آمد دید که ستاره را درسته قورت داده.
حسابی ترسید. صدای قدم های جادوگر را شنید که داشت برمی گشت.
درست است که هتی بی فکر و لجباز بود، ولی احمق نبود. می دانست هر وقت کسی چیزی را قورت می دهد باید بگوید، و فوری هم بگوید.



هتی مودبانه به جادوگر گفت: «ببخشید، ستاره نوک چوب جادویتان را اشتباهی خوردم.»
ولی جادوگر حرف های او را نشنید. داشت در به در دنبال ستاره نوک چوب جادویش می گشت.
هتی دوباره گفت: «ببخشید، من ستاره نوک چوب جادویتان را خوردم.»
جادوگر با بی حوصلگی گفت: «یک دقیقه صبر کن. تا ستاره نوک چوب جادویم را پیدا نکنم، نمی توانم مشکل کسی را حل کنم.»
هتی زد زیر گریه.
گربه دست از قهر کردن برداشت و موضوع را برای جادوگر توضیح داد.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های پنج دقیقه‌ای