فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تیمور و چاله جادو

کتاب تیمور و چاله جادو

نسخه الکترونیک کتاب تیمور و چاله جادو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تیمور و چاله جادو

در گوشه‌ای از میلیون‌ها میلیون گوشۀ دنیا، یا بهتر است بگویم در آپارتمانی از میلیون‌ها میلیون‌ آپارتمان دنیا، خانواده‌ای کوچک در یک برج لنگ‌درازِ سنگی زندگی می‌کرد. برج درست وسطِ وسطِ شهری شلوغ قرار داشت و مثل یک کیک‌خامه‌ای صد و بیست طبقه، تا آسمان و تا ابرها بالا رفته بود. برج آن‌قدر بالابلند بود که اگر کسی در شبی مهتابی از پایین به کلۀ پُر از آنتنش نگاه می‌کرد، می‌دید که سر سنگی‌اش را فرو کرده توی صورتِ پُرلک و پیس ماه! اما برج قصۀ ما تنها نبود و در آن شهر یک دنیا آپارتمان و خانه‌های بلندمرتبه و برج‌های لنگ‌دراز دیگر هم میخ شده بودند به شکم سفت زمین. شهر اوضاعی داشت برای خودش که بیا و ببین! اگر دوست دارید بدانید اسم این شهر چیست، باید بگویم که بهتر است کنجکاوی نکنید، چون اسم آن اهمیتی ندارد، اصلاً خیال کنید تهران، اصفهان یا هر شهر دیگری! چیزی که در این بین مهم است آدم‌های این قصه‌اند و ماجراهاشان، و نه اسم و رسم این شهر شلوغ!

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تیمور و چاله جادو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

در گوشه ای از میلیون ها میلیون گوشه دنیا، یا بهتر است بگویم در آپارتمانی از میلیون ها میلیون آپارتمان دنیا، خانواده ای کوچک در یک برج لنگ درازِ سنگی زندگی می کرد. برج درست وسطِ وسطِ شهری شلوغ قرار داشت و مثل یک کیک خامه ای صد و بیست طبقه، تا آسمان و تا ابرها بالا رفته بود. برج آن قدر بالابلند بود که اگر کسی در شبی مهتابی از پایین به کله پُر از آنتنش نگاه می کرد، می دید که سر سنگی اش را فرو کرده توی صورتِ پُرلک و پیس ماه! اما برج قصه ما تنها نبود و در آن شهر یک دنیا آپارتمان و خانه های بلندمرتبه و برج های لنگ دراز دیگر هم میخ شده بودند به شکم سفت زمین. شهر اوضاعی داشت برای خودش که بیا و ببین! خیابان ها و جاده ها و تونل ها مثل رشته فرنگی توی شکم هم رفته بودند و خانه ها و آپارتمان ها جوری به هم چسبیده بودند که انگار از ترس همدیگر را بغل کرده اند، و در هر گوشه ای از شهر ده ها پل هوایی و تونل زیرزمینی و جاده روزمینی وجود داشت. اگر دوست دارید بدانید اسم این شهر چیست، باید بگویم که بهتر است کنجکاوی نکنید، چون اسم آن اهمیتی ندارد، اصلاً خیال کنید تهران، اصفهان یا هر شهر دیگری! چیزی که در این بین مهم است آدم های این قصه اند و ماجراهاشان، و نه اسم و رسم این شهر شلوغ!
خانواده این قصه خانواده ای کوچک و بی سر و صداست که در طبقه هفتاد و هشتم برج سنگی زندگی می کند. در این خانه، یا بهتر است بگویم در این آپارتمان، پدر خانواده، یعنی اشکبوس آقا صبح علی الطلوع از خواب بیدار می شد و مثل رباتی یک متر و هشتاد سانتیمتری، کارهای تکراری هرروزه را انجام می داد. اول به توالت می رفت و دست و رویش را می شست، بعد نیم ساعت جلوِ آینه می ایستاد و با سشوار و برس و شانه و اسپری حالت دهنده ، موهای بلند فرفری اش را پف می داد و مرتب می کرد، بعد کت و شلوار می پوشید، بعد کمربندش را تا سوراخ آخر می کشید و سفت می کرد و بعد هم کیف مهندسی اش را برمی داشت و به اداره می رفت. اشکبوس آقا اول صبح به اداره می رفت، و تا وقتی خورشید از شرق آسمان به غرب نمی رفت و پشت کوه ها نمی خزید و هوا تاریک نمی شد، به خانه برنمی گشت. و در تمام این مدت تیمور تنها بود، چون مادر خانواده، یعنی شمسی خانم هم تقریباً همین کارهایی را می کرد که اشکبوس آقا!



شمسی خانم عضو هیئت مدیره یک کارخانه کنسرو و کمپوت سازی بود. او درست راس ساعت هفت و سی دقیقه ماچ ماچ صورت تیمور را می بوسید و ساعت هفت و سی و پنج دقیقه از آپارتمان بیرون می رفت، سوار آسانسور می شد، دکمه پارکینگ را فشار می داد و ده ها طبقه را ظرف مدت دو دقیقه و چهل و پنج ثانیه پایین می رفت تا به پارکینگِ برج برسد. و دقیقاً ساعت هفت و چهل دقیقه سوار هیولاش می شد تا به کارخانه کمپوت سازی برود. البته منظور از هیولا، ماشین خانم مدیر است که اشکبوس آقا و تیمور به آن تویوتای بزرگ لندهور می گفتند هیولا! به این ترتیب مادر خانواده هم هر روز صبح از خانه بیرون می رفت و تا غروب آفتاب برنمی گشت. توی کارخانه هم دائم به بخش های مختلف خط تهیه، تولید، بسته بندی، انبار و فروش سرکشی می کرد و تند و تند کمپوت و کنسرو می ساخت تا مردم دنیا وقت کم تری برای درست کردن غذا صرف کنند و سریع تر و سریع تر به کارشان برسند. شغل شمسی خانم آن قدر وقتش را می گرفت که تیمور گاهی شاکی می شد و به او می گفت: «کنسروها و کمپوت ها بچه های تو هستن، نه من!»
شمسی خانم هم مثل همیشه لب پایینی اش را گاز می گرفت و می گفت: «وا، چرا؟ آخه این چه حرفیه پسرم؟!»
و تیمور بلافاصله کلکسیون قوطی های فلزی و پوستر انواع کمپوت ها و کنسروها را که از در و دیوار خانه آویزان بودند به او نشان می داد و می گفت: «این همه دلیل.»
و بعد شمسی خانم طبق معمول نازش را می کشید و می گفت: «اینا همه مربوط به کارم می شه عزیزم، خب ما هم بالاخره باید زندگیمون رو بچرخونیم. مگه نه؟» ماچ ماچ!
تیمور از کارهای مادرش و علاقه زیاد او به کمپوت ها و کنسروها اصلاً سر در نمی آورد. وقتی می دید تعداد عکس های کمپوت های سیب و گلابی و گیلاس و انواع خورشت ها و غذاهای آماده که به دیوارها کوبیده شده، حتی از تعداد عکس های خانوادگیشان بیش تر است، با خودش می گفت: «مامان من رو درک نمی کنه. بابا هم که تکلیفش روشنه و اون موهای فرفری اسفنجیش از همه چیز دنیا براش مهم تره! اصلاً بابا و مامان بودن یکی از بیخود ترین کارهای دنیاست!»
این ها فقط گوشه ای از ماجراهای هرروزه این خانواده کوچک سه نفره بود.

نظرات کاربران درباره کتاب تیمور و چاله جادو